جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

۱ بازدید

Jozef Jozef 14 اردیبهشت · Jozef ·

چند روزه، هر روز فقط یک بازدید دارم.

 نمی‌دونم کی هستی اما دوستت دارم.💘

تو تنها بازدید کننده زندگی من هستی⚘️🙏

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی‌دانم که هستی، نمی‌دانم چه هستی؟!

ولی می‌خواهمت، 

                 می‌خواهمت

                                    هر جا که هستی!

⚘️😎

صدای باد

Jozef Jozef 9 اردیبهشت · Jozef ·

 

صدای معبد دلفی، آهنگ فیلم میان ستاره‌ای را گوش می‌دهد، غول چراغ دارد تمرین غیب و ظاهر شدن می‌کند، نیچه دارد سیبیل و موی دماغش را با قیچی مرتب می‌کند. حاجی هم از صبح ادای آدم‌های روزه‌دار را درمی‌آورد، در حالیکه، یک ساندویچ بزرگ توی جانمازش قایم کرده و هر چند ساعتی می‌رود برای خواندن نماز و برمی‌گردد.

چند وقتی می‌شود که حاجی حساب و کتاب خرج و خوراکش را از بقیه جدا کرده، خودش می‌گوید:

"می‌خواهم قدری به نفس خود ریاضت بدهم که پا از گلیمش درازتر نکند تا مبادا به آتش جهنمم بکشاند."

البته که دلیل اصلیش، گرانی‌های سرسام‌آور هر روزه است که کمر برای هیچ جنبنده‌ای باقی نگذاشته. غیر از حاجی و حاج خانم و حاجی زاده‌هاشان، همه محل دارند رو به لاغری می‌روند و حتی گربه‌های محل یکی یکی دارند از گرسنگی تلف می‌شوند.

دیروز غول چراغ در حین تمرین غیب و ظاهر شدنش، مچ حاجی را گرفت که توی دسشویی داشت پسته می‌شکست و هم‌زمان می‌گوزید که متوجه صدای پسته نشویم.

علی‌ایها‌الحال، تمام روز، بیرون باد و باران بود؛ بر عکس صدای معبد دلفی که از صدای باد بدش می‌آید، جوزف قدم زدن توی باد را دوست دارد. احساس عجیبی به او می‌دهد، می‌گوید:

"فکر می‌کنم شبیه خودمه، سرگردون و غمگین"

البته شاید صدای معبد دلفی حق دارد که از صدای باد خوشش نیاید، چون باد هم مثل خودش بیشتر صداست، اما صدای معبد دلفی آرامش‌بخش و خوش‌طنین است، صدای باد بیشتر شبیه به این است که اگر جوزف تنها صدا بود، احتمالش زیاد بود که شبیه به صدای باد می‌شد.

غول چراغ با سر و صدا زیاد حال نمی‌کند، چون توی سوراخ لوله چراغش می‌پیچد و خیلی گوش‌خراش می‌شود. نیچه هم به صدای باد اهمیتی نمی‌دهد.

نیچه از جوزف می‌پرسد:

"چرا احساس سرگردانی می‌کنی؟"

جوزف می‌گوید:

"چون به هیچ‌کجا تعلق ندارم"

باد از بین پره‌های دریچه کولر خودش را به زور می‌کشد تو و دست خنکش را روی صورت جوزف می‌کشد و گم می‌شود...

 

پچ پچ:

Jozef Jozef 4 اردیبهشت · Jozef ·

+ صدای معبد دلفی جوزف را بسیار دوست دارد.

_خب همه، ارباب را دوست داشت.

+ بله ولی نه به آن صورت!

_کدام صورت؟

+ همان صورت دیگر الاغ!

_ آهااا.نه با با واقعاً؟ آن وقت تو از کجا دانست صاحب استاد؟

+ خیلی تابلو است، تو متوجه نمی‌شوی چون گیجی!

_ البته ارباب جوزف از من گیج‌تر است ها!

+ نه، او حالش خوب نیست.

_ بله صاحب، ارباب آدم افسرده‌ایست، از طرفی...ممم!

+از طرفی چه؟

_ از طرفی صدای معبد دلفی هم فقط یک صداست. مگر نه صاحب جان؟!

+ بله، ولی از کجا می‌دانی که این صدا جان نمی‌گیرد؟!

_ نمی‌شود چون. شما خودت استادی صاحب. حتی من هم این آرزو، برآورده کردن نتوانست.

_بله، اما عشق می‌تواند.

+ (صدای خنده) از کی تا به حال، شما معتقد به "عشق" شده‌اید صاحب؟ شما که هر روز دلتان یک‌جاست!

_ به خاطر همین می‌دانم. 

+ (با صدایی غمگین) آه صاحب جان نمی‌دانم چه بگویم.  من بروم.

_کجا؟

+ بچه‌ها از هندوستان مقداری جنس اعلا آورد، بروم یک دودی گرفت، شاید کمی بهتر کرد، اگر شما هم دوست داشت برویم استاد جان، تو را خدا تعارف نکرد.

_ برویم دوس من. برویم.

پس نیچه و غول چراغ رفتند داخل و تا صبح از سوراخ تنگ چراغ دود بیرون دادند و خانه در سکوتی عمیق و غم‌آلود فرو رفت.

_ (نفس حبس)عجب جنسیه داداژ.

+ گوارای وجودت صاحب جان.

_ کاژ ژوزف هم اینجا بود.

+ نه صاحب جان، او آدم افسرده‌ایست زود معتاد شد. گناه دارد بیچاره!

_ باید برایش برویم خواستگاری.

+ از کی صاحب، از یک صدا؟

_ چه اشکال دارد دوست من؟!

یه چای نبات بریز داداژ...(یک کام عمیق)

+ چشم صاحب.(تق تق استکان و نبات و قاشق)

شغل جوزف

Jozef Jozef 3 اردیبهشت · Jozef ·

خیلی‌ها پرسیده‌اند که جوزف عزیز چکاره است؟ 

در پاسخ به این سوال باید بگویم که جوزف، تا به حال چندید مرتبه شغلش را عوض کرده است. در مورد میزان موفقیت او هم باید از مشتریانش سوال بپرسید.

او ابتدا یک دکان سرتراشی داشت، خیلی کوچک بود، اندازه کون یک گرگ، طوری که تنها خودش، ماشین دستیش و شخص متقاضی خدمات سرتاشی جوزف، در آن جا می‌شدند. در سردر مغازه با خطی عجیب که به خط میخی می‌مانست، نوشته بود: "خدمات سرتراشی جوزف".

آن وقت‌ها بیشتر مردم سرشان را همیشه از ته تراشیده نگه می‌داشتند تا از شر شپش و کیک و کنه و هزار جور آفت سر در امان بمانند. پس سرتراشی، کاسبی بدی هم نبود، تازه مرد‌ها ریش هم داشتند، میشد پول آن را هم جدا حساب کرد ولی جوزف همه را جزو سر حساب می‌کرد و از اینکه بعضی از همکارانش آن را به دو قسمت سر و صورت(ریش) تقسیم می‌کردند تعجب می‌کرد.

یک روز یکی از مشتری‌های کهن‌سال جوزف از او خواست تا چند تیغ سطحی روی گوش و پشتش بزند، چون احساس می‌کرد خونش غلیظ شده و باید کمی از آن را تخلیه کند. جوزف با اصرار پیرمرد، با ترس و لرز چندتا خراش سطحی روی گوش و پشت پیرمرد انداخت(البته که خیلی سطحی هم نبود، چونکه بر اثر خونریزی زیاد، پیرمرد آنقدر احساس سبکی می‌کرد که نزدیک بود مرغ روحش از آشیانه تن به آسمان ابدی بپرد، جوزف هم جلدی بیرون پرید و از همساده موادفروششان یک نخود تریاک گرفت و فرو کرد تو حلق پیرمرد، خونریزی بند آمده بود اما حال خوش پیرمرد تازه شروع شره بود) به هر حال پیرمرد با احساس سبکی زیاد از دکان ک.ون گرگی جوزف بیرون زد و به هر کس که سر راهش دید از دست شفابخش جوزف گفت که یکباره تمام دردش را دود هوا کرده بود.

اگرچه پیرمرد دو سه روز بعدش به دیار باقی شتافت و مرد اما حاصل تبلیغ آن روزش، نام و آوازه جوزف شفا بخش را در شهر مثل بمب ترکاند. 

نخواهم روده درازی کنم، جوزف بعدها، به همین شکل، جراح مغز شد، کار حساس و پرریسکی بود و البته درآمد توپی هم داشت، اما رفته رفته بازارش کساد شد، چون فقر و فلاکت و گرانی و... مغز مردم را گا.ییده بود و دیگر مغزی برایشان نمانده بود، پس جوزف قسمت دیگری از بدن را برای جراحی انتخاب کرد. 

تاثیر عوامل یاد شده بر مغز موجب حل شدن تدریجی مغز در آب دماغ می‌شد که با فین کردن خود به خود تخلیه می‌شد، به همین خاطر وقتی به کله آدم‌ها پینک می‌زدی، صدای تو خالی تلپ تلپ را می‌شنیدی. همین عوامل اما، موجب پارگی کو.ن می‌شد. حالا دیگر خودتان تشخیص بدهید جوزف شغلش چیست.

آیا از پارگیِ... خود رنج می‌برید؟

جوابِ پیش‌فرض، (بله) است. پس به دکان داکتر جوزف بروید.

و خب چه کسی واقعا از پارگی این قسمت از بدنش رنج نمی‌برد؟! 

(البته بعد از مدتی، بر اثر سئایت بدخواهان و حسادت حاسدان، پروانه سرتراشی جوزف باطل شد.)

 

بارون

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

+ "می‌بینی حاجی، از وقتی که مردم ناشکر و قدرناشناس و بی‌حجاب و بی‌حیا و سین جیم کن و چش سفید و شکم‌پرست و غرب‌گرا شده‌اند، چه بارونی در حال باریدنه؟"

_ "این‌ها هَمَه توطَئه دوشمَنَ‌ست، بیدار شَوید، چَرا نَمی‌فهمید؟!" باران را زیاد می‌کند که شما را گمراه کنَد..."

+ "باشه تو راس می‌گی."

اینترنت پرومون مبارک

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

صدای معبد دلفی از توی دسشویی داد زد:

"یعنی از انقلاب شکوهمند، فقط (انِ)ش برای مستضعفین باقی مونده."

جوزف گفت:

"چرا چیشده؟

صدای معبد دلفی با آواز بلند اُپرا مانندی جواب داد:

"اینترنت پرو، اینترنت پرو، اینترنت پرووووووو، هم‌اومد"

نیچه با صدای محکمی گفت:

مبارک جلال و هوشنگ و غلامحسین و صمد و داکتر علی باشد

⚘️

و در ادامه گفت:

"بزنید آن کف قشنگه را"

صدای معبد دلفی:

"زشته"

نیچه:

"چرا زشت است، ما هر روز می‌زنیم ، خیلی هم حال می‌دهد."

غول چراغ:

بهتان نمی‌آید صاحب جان."

حاجی:

"کف معصیت داره، بیا برات یه زن بگیریم نیچه جون، خودم دو سه تا خوشکلشو تو دست و بال دارم، یعنی یه تییییککه مااااه"

نیچه دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید:

"منظورمان این کار بود نه آن یکی"

بعد من و منی کرد و با لبخندی شرمگنانه گفت:

"البته که بدمان نمی‌آید سروسامانی بگیریم

حاجی انگار توی دلش قند اب شود گفت:

"بیا دختر دسمال آقای بقال را برات بگیریم، 

نیچه:

"کدام دسمال"

حاجی:

" همین دسمال آقای سر کوچَه، دختر پاکدامنیست، از وقتی شوهرَ خدانیامرزش گور به گور شد خودم زیر پر و بالش را گَرفتم، از همَه نظر تاییدش می‌کنم."

نیچه:

" سپاسگزارم، اما ما به درد هم نمی‌خوریم"

حاجی:

"چرا؟"

نیچه:

"او خشن دوست دارد، همانگونه که می‌دانید بنده طبع لطیفی دارم، راست کار ما نیست"

حاجی:

"تو از کجا می‌دانی؟!

نیچه چشمکی زد و گفت:

"بماند"

حاجی رو به غول چراغ کرد و گفت:

"تو چی؟ می‌خوای بَبینیش؟ شاید خوشت امد!"

غول چراغ گفت:

نه صاحب‌حاجی جان، ممنان، من بروم یک بسته پرو بخرم برایم کفایت است."

حاجی با شیطنت گفت:

"سیم سَفید داره هااا!"

غول چراغ:

"بله، کادو شما بوده صاحب جان"

حاجی:

"تو از کجا می‌دانی؟"

غول چراغ:

"مدتی با همان سیم به ما پیغام می‌داد، از شما هم خیلی تعریف می‌کرد صاحب جان."

حاجی:

"چی می‌گفت؟"

غول چراغ:

"یادم نیست، فقط یک چیزهایی در مورد هسته خرما می‌گفت؛ من بروم، باید داخل چراغ را مقداری مرتب کنم، از دفعه قبل که مهمان داشتیم خیلی به هم ریخته است."

حاجی:

"مهمان؟ توی چراغ؟ کی بود؟"

غول چراغ:

"تعدادی از بانوان محل، مراسم دعا و نوحه و روضه بود، با اجازه من بروم، خدانگهدارتان صاحب"

حاجی:

چه دعایی؟"

غول چراع:

"دقیقا نمی‌دانم، چرا از همسر محترمه نمی‌پرسید، او خودش آنجا سخنران و مجریست صاحب حاجی جان."

 

جوزف، سیم سفید و حاجی

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

جوزف:

 " آرزو می‌کنم تمام خانواده و عزیزان هر کی سیم سفید و اینترنت رایگان و مفت و وصل داره هر چه زودتر به وحشتناک‌ترین شکل ممکن تیکه‌تیکه بشن."

صدای معبد دلفی:

"وااااا، اول صبی چت شده؟!"

غول چراغ:

 "امروز اعصاب ارباب خیلی ناراحت است! آیا ارباب نمی‌خواهد بیشتر در مورد آرزویش فکر کند؟ خیلی آرزوی بشردوستانه‌ای به نظر نمی‌آید!"

جوزف:

"تو کارتو بکن حمال."

نیچه:

"بله ظاهرا به ایشان جنون دست داده است!"

غول چراغ:

"ارباب می‌دانند که من جز برای خدمت صادقانه اینجا نیستم، و از وقتی که به دست ایشان افتاده‌ایم دربه در به دنبال یک آرزوی کوفتی برای براورده کردن هستیم، ولی اینجور هم نیست که دل نداشته باشیم، همه اعضای خانواده شامل کودکان نیز می‌شود، ما که مثل خود آن‌ها بچه‌کش نیستیم ارباب. هستیم؟!"

جوزف با ناراحتی و بغض:

"نه غولی جونم، نیستیم."

در این هنگام بغض صدای معبد دلفی ترکید و های های شروع کرد با صدایی بلند به گریه کردن.

نیچه:

"اییش، چقد موقع گریه صدیتان بد می‌شود، معبد جان، اصلا گریه به صدایتان نمی‌آید!"

حاجی با فاصله‌ای حساب شده داشت زیر لب دعایی، ذکری، فحشی چیزی می‌خواند و موزیانه لبخند می‌زد.

غول چراغ که حواسش به او بود گفت:

"اگر ارباب تمایل دارند، حاجی را تبدیل به خر کنیم تا مقداری اوقتشان از این تلخی خارج شود، بنده هم قول می‌دهم این یکی را از تعداد آرزوهای ارباب کم نکنم."

برق بدجنسانه‌ای در چشمان همه درخشید، به جز حاجی که وحشت در چشمانش موج می‌زد.

جوزف بلند خندید و گفت:

"آره بدم نمیا، بیا همین کارو کنیم."

خلاصه حاجی تبدیل به خر شد و چند نفری تا دیر هنگام از او سواری گرفتند و به گوش‌های دراز و صدای عرعرش می‌خندیدند و به کل قطعی اینترنت و سیم سفید و... از خاطرشان رفت.

 

جوزف و نظریه انتخاب

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

باران به شدت می‌بارید، باد قطره‌های باران را محکم به شیشه پنجره و دیوار پشتی خانه می‌کوبید؛ هراز چند گاهی روشنایی شدید و سریعی از پنجره خانه به داخل یورش می‌آورد و دل تاریکی را می‌شکافت و بعد از چند لحظه، صدای غرش رعد، سکوت سنگینش را هم می‌شکست. 

جوزف غرق در خیالاتی عمیق، به فکر فرو رفته بود، اگر چه ظاهرا حواسش مشغول اندیشیدن به چیزی جز صدای باد و باران و رعد و برق بود، اما مسلماً، ترکیب این مجموعه او را به اندیشه‌ای مشابه با خود واداشته بود، اندیشه‌ای سخت هراس‌آور و مملو از سرگردانی.

او شهرهایی را به خاطر آورد که تمام خانه‌هایش با خاک یکسان شده‌اند و نیز مردمانش را که هر کدامشان به نوعی یا تلف و یا آواره جای‌های دیگر شده بودند؛ ویرانی و آورگیی که تو گویی در آنجا هرگز کسی یا چیزی نبوده و نخواهد بود. مطمعناً این تصویر برای ساکنان خود آن سرزمین‌ها دلخراش‌تر خواهد بود.

جوزف شهر خود و مردمانش را چنین تصور کرد، به خود لرزید و با تکانی سریع خواست، آن فکر ناخوشایند را از سرش بیرون کند، سپس با صدایی ترسیده و غمناک گفت:

"اینا هیچ‌وقت درست نمی‌شن"

نیچه گفت:

"بله، اما به نظر تو چرا؟"

جوزف با لحنی تند و پر از عصبانیت گفت:

"چون بد ذات و پلیدند"

نیچه گفت:

"من موافق نتیجه سخن توام، اما با استدلالت نه"

جوزف با تعجب پرسید:

"آن وقت استدلال شما چیه؟"

نیچه گفت:

"استدلال من این است که آن‌ها درست می‌گویند، پس نیازی نیست که خود را درست کنند!"

جوزف حیرت زده و با لکنت گفت:

"یعنی چی؟ یعنی تو می‌گی اینا...؟ بیخیال!"

نیچه با آرامش جواب داد:

"بله جوزف عزیز، اینان به درستیِ کاری که می‌کنند ایمان دارند، درست مثل تو. آیا تو به انتخابت ایمان نداری؟ آیا تو انتخاب خود را درست‌ نمی‌دانی؟"

جوزف گفت:

"من متنفرم از این کار، همه متنفرند!"

نیچه گفت:

"چون تو متنفری، دلیل نمی‌شود دیگران هم متنفر باشند و یا حتی خوششان نیاید!"

جوزف:

"اما من انتخاب نکردم که از اونا متنفر باشم، اونا مجبورم کردن!"

نیچه:

"اینطور هم می‌شود گفت که تو انتخاب کردی از انتخاب آن‌ها متنفر باشی، نه؟"

جوزف:

"نه من راهی نداشتم"

نیچه:

"مهم نیست که آیا آن‌ها اول انتخاب کردند که تو از آن‌ها متنفر بشوی و یا نه، مهم این است که تو نیز انتخاب خودت را داشتی! می‌توانستی مثل همان‌ها موافق شرایط پیش‌آمده و یا حداقل مثل بعضی‌ها، بی‌تفاوت باشی، اما تصمیم گرفتی مخالف و متنفر باشی"

جوزف:

"یعنی انتظار داری منم یه ابله باشم؟!"

نیچه:

"آن‌ها خود را ابله نمی‌دانند،  تو را ابله می‌دانند و حتی بعضی‌هایشان هم تو را به شکل شیطان تصور می‌کنند‌"

جوزف:

"پس خوب و بد و درستی و نادرستی و فایده و ضرر هر انتخاب رو چطور بسنجیم؟"

نیچه:

"سنجیده نمی‌شود، پسندیده می‌شود، مردم یا بیشتر مردم، بعضی وقت‌ها، یک چیز را می‌پسندند و یک وقت دیگر، یک چیز دیگر را، گاهی چیزی را دوست می‌دارند و بعد از مدتی از آن متنفر می‌شوند و بعد از مدتی دوباره آن را دوست می‌دارند و بعد از مدتی...."

جوزف:

"این که خیلی مسخره و مضحکه!"

نیچه:

"بله متاسفانه"

جوزف با تمسخر و عصبانیت:

"پس شما فیلسوفا چی می‌گید که هی زر زر می‌کنید، این خوبه و اون بده و ..."

نیچه هم ضمام اختیار از کف می‌دهد و:

"هووووووشه کوره خر، چته حیون؟!"

بعد دوباره بر اعصاب خود مسلط می‌شود و ادامه می‌دهد:

"ببخشید، بله داشتم می گفتم، بله مسخره است، اما ما کاری با خود این مسخرگی نداریم، چون کاریش نمیشود کرد، کار ما بیشتر روی پرسش این سوالات است که چرا این مسخرگی؟ چرا آن یکی نه؟ چرا این شکلی؟ و..."

جوزف روی پیشانیش می‌کوبد، آهی می‌کشد و می‌گوید:

"یعنی پس همه ما ول معطلیم؟! مسخره شماییم؟!"

نیچه:

"نه فرزندم، شما مسخره خودتانید."

جوزف:

"خب چرا باید این کار مسخره رو انجام بدیم؟"

نیچه:

"برای اینکه پیشرفت کنید، درواقع این یک نوع آزمون و خطاست، با تجربه‌ای که از هر خطا کسب می‌کنید، یک چسه هم پیشرفت می‌کنید"

جوزف:

"تو که می‌گی دوباره تکرارش می‌کنیم!"

نیچه:

"بله، اما نه دقیقا به همان شکل قبل، مثلا یکبار بت می‌پرستید بعد می‌روید سراغ خورشید و دریا و..، بعد حیوانات و بعد آسمان و بعد چیزی که در آسمان‌هاست و بعد بعد چیزی که نه دیده می‌شود و نه شنیده می‌شود و... و الان هم که دارید پرستیدن خودتان را امتحان می‌کنید."

جوزف:

"یعنی ما باید حتما یک چیزی رو بپرستیم؟"

نیچه:

"نه با این لحن، بیشتر می‌شود گفت، روالِ کار دارد به آن سمت می‌رود. که انسان به این نتیجه برسد که باید دوست داشته باشد"

جوزف:

"چه چیزی رو؟"

نیچه:

"نمی‌دانم جوزف، شاید خودش را، دیگران را، زندگی را... هنوز کسی نمی‌داند."

جوزف در حالی که سنگینی غمی بزرگ را بر دلش احساس می‌کرد، به اندازه یک سر سوزن هم امیدوار شد، امیدوار به اینکه شاید یک روز...

و بعد دوباره با مرور خاطرات ایام جنگ آن را خیلی دور تصور کرد و دوباره احساس تنفر در وجودش جریان گرفت:

و اگه مردم بدی رو بپسندند چی؟ بدی به خوبی تبدیل می‌شه؟

نیچه:

"مگر قبلا همین‌کار را نکردند؟"

 

 

جوزف و یک آرزوی محال

Jozef Jozef 1 اردیبهشت · Jozef ·

قبل از اینکه جنگ شروع شود، جوزف روزانه سه ساعت را به دویدن، پیاده روی، طناب زدن، دراز و نشست و از اینجور کارها اختصاص می‌داد. بقیه روز هم سرش توی کتاب و مقاله و فیلم و کار و بارش بود. اما بعد از جنگ، انگار یک چیزی به جوزف مجوز داده بود تا از انجام تمام این کارها طفره برود و به قول نیچه، ک.و.ن‌گشادی پیشه کند. درواقع نیچه تنها صدای آگاه از وضعیت موجود جوزف بود و همواره او را به خاطر چیزی که داشت به آن تبدیل می‌شد، سرزنش می‌کرد، یک لته گوشت بی‌مصرف و در حال فاسد شدن.

بگذارید به پیش از جنگ برگردیم.

همه چیز در ذهن جوزف به خوبی داشت پیش می‌رفت. اخبار و اتفاقات سیاسی و اجتماعی را ریز به ریز می‌خواند و بررسی می‌کرد و بر اساس بینش خاصی که در طی سالیان دراز، به عنوان یک مشاهده‌گر دقیق به دست آورده بود، تحلیل می‌کرد و آشکارا می‌دید که اوضاع داشت به سمت و سوی خوب و مبارکی پیش می‌رفت. همه چیز مهیای یک اتفاق بزرگ و تاریخی بود تا عاقبت جوزف و پیروانش نیز چند صباحی، رنگ خوبی و خوشی در زندگی ببینند و یک نفس راحت بکشند. (در همین هنگام بوی بدی سراسر خانه را پر کرد، طوری که اشک چشم همه را درآورد)

نیچه داد زد:

"مرتیکه باز باد معده بو گندویش را ول داد"

صدای معبد دلفی گفت:

"خدا رو شکر که من فقط صدام و بینی ندارم"

جوزف سری تکان داد و با حالت سرزنش‌آمیزی گفت:

"حاجی هزار بار نگفتم وسط حرفای من نگ.وز!"

حاجی:

"چرا گفتی فرزندم، ولی قسم موکده و شدیده می‌خورم که این یکی گوز نبود."

نیچه گفت:

"بله ما هم چیزی نشنیدیم"

جوزف گفت:

"گوز بی‌صدا هم نداریم"

نیچه گفت:

"گوز بی‌صدا چیست؟"

صدای معبد دلفی با تعجب پرسید:

"استاد شما واقعا نمیدونی گوز بی‌صدا چیه؟"

نیچه با صدایی محکم جواب داد:

"خیر، ما همیشه حرف‌هایمان را بلند و رسا و محکم می‌زنیم، ما چیزی برای پنهان کردن نداریم"

حاجی لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

"قربان آن حجب و حیایتان بشوم که حتی از بردن نامش هم برحذرید"

نیچه:

"شما که استاد نجواهای آهسته و اسرارآمیزید بفرمایید که نامش چیست؟"

حاجی با لحنی مشدد در گوشه نیچه گفت:

"چُ.سسس"

نیچه گفت:

"و چگونه است که آمیخته با چنین عطر ناخوشایندش می‌کنید؟"

حاجی گفت:

"این دیگر از اسرار است..."

و خواست ادامه دهد که جوزف میانه حرفشان دوید و گفت:

"بسه دیگه حالمونو به هم زدید، داشتیم چیز می‌نوشتیماا"

خلاصه آنکه تمام نقشه‌ها، تحلیل‌ها، آرزوها و نسخه‌های پیچیده جوزف و پیروانش، مثل چ.سِ حاجی، باد هوا شد و رفت. البته هنوز کورسوی امیدی از آن دوردست‌ها پیدا بود و داشت برق می‌زد، که دقیقا مشخص نبود آیا برق همان "کورسویِ‌امیدِ" معروف است و یا برق چشمان گرگی گرسنه و در کمین نشسته!

جوزف و حتما خیلی از پیروانش مثل او، خسته و بی‌جان، هر کدام گوشه‌ای افتاده بودند و آه و ناله سر می‌دادند. 

بی‌خبری امانشان را بریده بود و بلاتکلیفی داشت جرواجرشان می‌کرد و مدام در دل از خود می‌پرسیدند:

"یعنی چی می‌شه؟!"

اما همین حالت انتظار عذاب‌آور حداقل یک پیامد مثبت داشت و آن اینکه فرصت مناسبی بود برای فکر کردن؛ فکر کردن به چیزهایی که تابه حال فرصت و یا شرایط فکر کردن به آن‌ها پیش نیامده بود.

اما بدیش این بود که هم جوزف و هم خیلی‌های دیگر از فکر کردن خسته شده بودند.

نیچه گفت:

"ما از فکر کردن خسته نیستیم"

بله، خلاصه همه به جز استاد نیچه از فکر کردن خسته بودند و دوست داشتن هر چه زودتر این قصه که حالا مثل چ.س‌های حاجی بی‌سروصدا و بد بو و اذیت کننده شده بود، به پایان برسد و تمام شود.

غول چراغ جادو گفت:

"اگر ارباب اجازه دهد، تنها با یک آرزوی کوچیک می‌شود همه این مصائب را به پایان رساند، حتی می‌شود کاری کرد که اصلا انگار همچین اتفاقی نیفتاده است، فقط کافیست ارباب لب تر کند."

جوزف با زبان لب‌هایش را تر کرد. غول چراغ گفت:

"الان این یعنی اجازه صاد شد؟"

صدای معبد دلفی گفت:

"نه داداش داره اُسکلت می‌کنه"

غول ناراحت شد، لب و لوچه‌اش را کج کرد و دود شد و رفت توی سوراخ چراغش. صدای معبد دلفی گفت:

"جدیدا خیلی حساس شده، تا بهش می‌گی بالا چشمت ابروِ، قهر می‌کنه می‌ره!"

نیچه گفت:

"غول دل نازکیست"

حاجی گفت:

"جوزف قدر این نَعمَت اَلهی را خوب نَمی‌داند، اگر برای ما بود چه کارها که نَمی‌کردم، لکن مال جوزف است"

سرانجام جوزف گفت:

"غول چراغ هم نمی‌تونه این گندکاری رو راست و ریست کنه"

صدای معبد دلفی گفت:

"از کجا می‌دونی قربونت بشم، یه فرصت بهش بده، شاید شد"

جوزف گفت:

"چون یه بار امتحان کردم"

حاجی گفت:

"ای کلک باز، توم که از خودَمانی! کی؟کجا؟ چطور؟"

جوزف ادامه داد:

"اون شب رو یادتونه که با صدای انفجار هر موشک داشتیم به خودمون می‌ریدیم؟ 

همه گفتن:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"همون شب که یه پامون تو پارکینگ زیر زمین بود و یه پامون خونه!"

همه گفتند:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"همون شب آرزو کردم، منتهی غول چراغ گیج خواب بود و یادش نیست، فکر کنم یه چیزی هم زده بود، شایدم هممون زده بودیم"

همه گفتند:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"خلاصه همه چیز برگشت به قبل همه این اتفاقا، پنجاه سال قبل"

همه گفتند:

"خب"

جوزف گفت:

"خب دیگه، دوباره همه این اتفاقا عینا تکرار شد، یکی پشت یکی، انگار داشتم یه فیلم تکراری رو می‌دیدم."

همه گفتند:

"خب"

جوزف با عصبانیت گفت:

"خبو زهرمار، همین دیگه، این گندکاریا با آرزو کردن حل نمی‌شه!"

حاجی گفت:

"پس با چی حل می‌شه؟"

صدای معبد دلفی گفت:

"تو دیگه خفه شو باوا، هر چی می‌کشیم از دست تو!"

 

جوزف و غولِ چراغ

Jozef Jozef 26 فروردین · Jozef ·

جوزف امروز بارو بندیلش را بست و به دل طبیعت زد، درست مثل یک طبیعت گرد واقعی. لباس‌های دودیش را تن کرد، چنتا سیخ برداشت و از هایپر سر خیابان هم مقداری جوجه طعم‌دار شده خرید. 

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شد،  نیچه گفت:

"خاک عالم بر سرت، لنگ ظهر شد، این چه به دل طبیعت زدنیست؟"

همگی سگ محلش کردند و خودش ساکت شد.

به درخواستِ صدای معبد دلفی بنزین نزدند، تا با "فوبیای باکِ خالی" جوزف مبارزه کنند اما نیچه تا آخرین لحظه سفر سرزنششان کرد و صدای معبد دلفی را یک "صدایِ اهریمنیِ فریبنده" خطاب کرد که رفته رفته عقل جوزف را به گایِ سگ می‌دهد.

حدودا چهل دقیقه بعد به مقصد رسیدند اما دو ساعت طول کشید تا یک جای پارک مناسب پیدا کنند.

"سربالایی" واژه‌ای است که هنگام رانندگی برای جوزف، به شکل دیوی وحشتناک ظاهر می‌شود، و حالا اگر با واژه "ترافیک" نیز همراه شود که واویلا! تنگی نفس، تپش قلب، لرزش دست و پا و تعرق شدید(آنچنان که کسی زیر باران خیس شود).

"ترمز بِبُرم چی؟ بخورم به ماشین عقبی چی؟ بزنم به ماشین جلویی چی؟ زور نیم کلاج نرسه چی؟ خاموش شد چی؟  و..."

البته که جوزف از ترس ساکت بود و از شرم چیزی بُروز نمی‌داد و فقط می‌گفت:

"وای هوا چه گرم شد یدفه"

نیچه هم کجکی نگاهی می‌انداخت و زیر لب می‌گفت: "فکر می‌کند ما خریم، هوا که بسیار هم خنک است"

جوزف برای امروز "چراغ جادو" را نیز همراه آورده بود تا غول داخلش یک هوایی بخورد بیچاره. این چراغ را پدرِ پدرِ(تا ده‌تا پدرِ)پدربزرگ جوزف سر زمین‌هایش، موقع خیش زدن پیدا کرده بود و مادر بزرگش هنگام شستوشو، رمز باز کردنش را اتفاقی پیدا کرده بود:

"چارتا یکی در میون بالا پایین، یکم مکث، سه تا راست، یکی چپ و..."

خلاصه رمزش خیلی زیاد است، به اندازه هک کردن وال‌استریت، توضیحش وقت می‌برد، به خاطر همین جوزف همیشه باور داشت که:

"حتما اگه تقدیر مساعدت می‌کرد، مادربزرگم، مریم میرزاخانی زمانه خودش می‌شد"

البته خود غول چراغ جادو این را باور ندارد و شکسته شدن رمز را ناشی از یک اتفاق یا شانس قلمداد می‌کند که برآمده از وسواس تمیزی مادربزرگ جوزف بود و در اینباره می‌گوید:

"بی‌ادبی نباشه، این چراغِ سگ‌مذهبه بی‌صاحابِ منو انقد با سیم و سنگ و سوهان سابیده بود که داخلش، مغز واسه من نمونده بود، روانی شده بودم، روااانی، قسم خورده بودم اگه زنده برم بیرون، هر کی باشه رو از وسط جر بدم..."

بعد با غمی سنگین‌تر از عصبانیت پیشین می‌گفت:

"البته ای کاش تا ابد مغزم به دست مادربزگش سابیده می‌شد تا اینکه بعد از آزادی ک.و.نم به دست پدر بزرگش پاره می‌شد..."

ظاهرا پدربزرگ یک وکالتِ تمام از مادربزرگ می‌گیرد و اختیار کامل چراغ و محتوایش را به دست می‌گیرد و اولین آرزویش هم این بود که:

"آرزو می‌کنم، تا آخر عمر این غول هر آرزویی رو که دارم برآورده کنه"

غول چراع جادو بعد از کون پارکی‌های برآورده کردن آرزوهای طول و دراز پدربزرگ جوزف، این خَلاء قانونی را با تصویب قانون زیر برطرف کرد:

"آرزو می‌کنم که بتونم بی‌نهایت آرزو کنم نداریم"

این قانون  از آن زمان پدرِ پدرِ(تا ده‌تا پدرِ)پدربزرگ جوزف تا زمان خود جوزف، که چراغ بین اجداد او دست به دست شده بود، رفته رفته محکم‌تر و منسجم‌تر می‌شد تا رسیده بود به این قانون قطعی و لایتغیر:

"فقط سه تا"

غول بیچاره، در این خانواده بی‌جنبه، حسابی پیر و ضعیف و پاره شده بود تا اینکه نوبت به جوزف رسید، غول چراغ، از آنجا که جوزف، علاقه‌ای به آرزو کردن نداشت، به خاطر استراحت طولانی، یک تجدید قوای حسابی به عمل آورد و حتی وزن اضافه کرد(خودش می‌گفت ۵ کیلو اضافه کردم).

اما یک بدبختی جدید برای او تازه شروع شده بود و آن اینکه:

جوزف اصلا اهل آرزو کردن نبود

و این موضوع برای یک غول چراغ بسییییار حیثیتی و ناموسی است که صاحبش از او چیزی نخواهد.

غول بیچاره با خودش می‌گفت:

"نکند ارباب جوزف، یک غول دیگر دارد و دلش با او خوش‌تر است؟!"

"نکند سرویس‌دهی من باب میل ارباب جوزف نیست؟!"

خلاصه این غم داشت غول بیچاره را از درون می‌خورد و می‌گوزاند. او برای ترغیب و تحریک جوزف به آرزو کردن، از هیچ مکر و فریب و پاچه‌خواری و خ.ایه‌مالی و... فروگذار نمی‌کرد.

امروز هم خیلی به پای جوزف افتاد تا بگذارد او وسایل را حمل کند، رانندگی کند، ماشین را پارک کند، از سربالایی بالا برود، ترافیک را رد کند، آتش روشن کند، جوجه‌ها را سیخ بکشد و... اما انگار نه انگار

غول بیچاره حتی حاضر شده بود تعداد آرزوها را اضافه کند و از خیلی از محدودیت‌های قانونیِ چراغ چشم بپوشد، اما متاسفانه جوزف اصلا به ت.خمش هم نبود.

به نظرِ صدایِ معبد دلفی غول باید خواسته‌اش را رک و راست و حسینی به جوزف می‌گفت اما به نظر غول:

"اینطور این می‌شه آرزوی من، نه آرزوی جوزف، اون اربابه نه من"

صدای معبد دلفی:

"خب شاید جوزف نمی‌خواد ارباب باشه، شاید می‌خواد دوستت باشه"

به نظر نیچه، غول چراغ، آبروی هرچه غول چراغ که در دنیاست را برده:

"ای غول، تو مثلا غولی؟! تو دول هم نیستی"

از طعم جوجه‌ها نگویم که چقدر زهرمار بود. جوزف پیشنهاد غول چراغ را، برای آرزوی خوشمزه کردن طعم جوجه‌ها رد کرد و همراه با پنج، شش گربه‌ای که دور و برش جمع شده بودند مشغول شدند.

همه این‌ها را، جوزف بعد از برگشت به خانه و یک حمام خیلی طولانی، وقتی که با صدای یک آهنگ بندری. داشت رقص کاملا لختی می‌رفت به خاطر آورد و با خودش گفت:

"مگه یه سربالایی چی داره آخه؟"

سایلنت مود

Jozef Jozef 25 فروردین · Jozef ·

چند روز بود که جوزف ابدا دست به هیچ‌کاری نمی‌زد مگر آنکه مجبور بوده باشد، مثل غذا خوردن، آب نوشیدن، راه رفتن تا دستشویی و برگشتن از آنجا، قضاء حاجت، باز و بسته کردن بیخود در یخچال و فریزر، گوش کردن به غرغر‌های صدای معبد دلفی و...
او حتی به سختی و به زور می‌توانست حرف بزند، تمام سعیش را می‌کرد که پیام خود را در کوتاه‌‌ترین جملات منتقل کند، حتی گاهی با اشاره سر و دست و پا. 
نیچه از آن دور داد زد:
"هر چه می‌گویم ک.و.ت گشاد است، می‌گویی نه!"
جوزف با کج کردن لب و لوچه و تکان دادن سرش، برای نیچه ابراز تاسف کرد و سپس یک آه بلند کشید و زیر لبی گفت:
"اگه می‌دیدی می‌فهمیدی که از باب‌المندب هم تنگ‌تره"
نیچه گفت: "چی؟"
جوزف گفت: "دلم داداش، دلم تنگه"

نیچه صدایش را نازک و لب و لوچه‌اش را غنچه کرد و حرف جوزف را با حالت زنانه مسخره‌ای تکرار کرد:

"دللم تننگه"

بعد صدایش را بم کرد و گفت:

"یک اَبَرمرد هیچ وقت دلش تنگ نمی‌شود."
 
جوزف علاوه بر حرف زدن، راه‌های ارتباطی دیگر را مانند تنگه هرمز، مسدود و یا بسیار محدود کرده بود. مثلا درباره نوشتن همین چهار خط خزعبلاتی که الان شما در حال مطالعه آن هستید، با خودش می‌گفت:
"چرا باید بنویسم، مگه مجبورم؟!  اصلا واسه کی بنویسم؟! کی گفته بنویسم؟!بنویسم که چی بشه؟! و..."
(صدای معبد دلفی در پس زمینه ذهن جوزف، در حال پاسخ گفتن به این سوالات بود)
با وجود فلسفی و تکنیکال بودن این سوالات اما یک سوال هم در ذهن جوزف وجود داشت که بیشتر به خودش مربوط می‌شد:
"اصلا چی بنویسم؟!"
جوزف واقعا حرفی برای گفتن نداشت. درست مثل پرزیدنت بایدن که تنها گاهی می.گو.زید و خیلی کم حرف می‌زد. حتی صدای معبد دلفی هم پاسخی برای این سوال نداشت.
هرازچندگاهی، این حالت بر جوزف چیره می‌شود، درواقع یکی از قطب‌های مهم و روی مخ جوزف است، ساکت می‌شود و فقط زل می‌زند، طوری که انگار با چشمش دارد به چیزی میخ می‌کوبد. یک زل زدن بدون فکر و اندیشه و البته طولانی، طوری که مرده‌ها به جایی زل می‌زنند.

اما جوزف اینبار یک حس خوشایند در این حالت پیدا کرده بود و کم‌کم داشت طعم لذت‌بخشی از اینگونه بودن مزه‌مزه می‌کرد و به خودش یواش یواش می‌قبولاند که:

"آره، اصلا کی گفته باید اینجور نباشم؟! عشقم می‌کشه فقط نگاه کنم و هیچی نگم..."

ناگهان معبد دلفی گفت:

"جوزف؟ جوزف؟..."

و آنقدر تکرار کرد که جوزف با بی‌میلی و عصبانیت گفت:

"هممم"

صدای معبد دلفی(با ترس و عشوه): جوزف باد صدا می‌ده!

جوزف: خب باد باید صدا بده دیگه، باد بی‌صدا چجوری می‌شه اصلا!

صدای معبد دلفی: "ننی‌خوای کالی بُتُنی؟"

جوزف: چکار کنم؟ بعدم خجالت بکش با این طرز صحبت کردنت! مثلا تو صدای معبد دلفی هستی، یکم شان خودتو حفظ کن!"

صدای معبد دلفی: چیه تحریک شدی؟

جوزف در حالی که عصبانی شده بود، دیگر جواب صدای معبد دلفی را نداد.

برگردیم سراغ آن حس خوب؛ حس خوبی که در سکوت وجود دارد،(البته الان جوزف از آن حالت خارج شده است و دیگر به درستی یادش نمی‌آید که چگونه حسی بود فقط یادش هست که در جواب حکیم فروید که پرسید: "چه مرگت شده؟" جواب داد: "روی سایلنت‌مودم"

البته همانگونه که خود جوزف در جریان است این حالت که بر جوزف می‌رود خیلی فراتر از یک "مود" معمولی است چون هم خیلی عمیق و هم طولانی است، اما چون با این ترکیب خارجکی "سایلنت‌مود" حال می‌کند، اسمش را همین گذاشته. 

در واقع جوزف یک آدم چند قطبی است که تا به حال چند قطبش را کشف کرده، قطب فیلوسوفیا که در آن فاز فیلوسوفیاهای یونانی به خود می‌گیرد و شر و ورهای بی‌معنی تفت می‌دهد؛ قطب منگولیسم که در آن یک منگل به تمام معنا جلوه می‌کند؛ قطب سایلنت‌مود که توضیحش را دادیم و...

(این نوشته یک "سایلنت‌مود تکست" است، از سر اجبار برای شکنجه دادن روانی که می‌خواهد ساکت باشد و اجازه ندارد_ تک تک این کلمات فحش‌هایست که جرات به زبان آمدنشان نبود)

پستِ (شاید)موقت


 
 

مرگ‌خوار

Jozef Jozef 22 فروردین · Jozef ·

یک حس عجیب دلتنگی تمام وجود جوزف را پر کرده بود، دلتنگی که بسیار متفاوت بود با تجربه‌های قبلیش، جوزف به مدت خیلی کوتاهی، به اندازه چند ثانیه، به خاطرات بسیار دور کودکیش برگشت، در همان چند ثانیه اشکال، صداها، بوها، طعم‌ها و لمس‌های بسیاری را به خاطر آورد، طوری که مثل همیشه ترسید و فورا پا پس کشید و به واقعیت حال برگشت.

خاطرات قشنگی در آن پستو‌ها پنهان نشده بود، نه آنقدر که جوزف به اختیار خودش بخواهد برود سراغشان و به قول معروف، خاطره بازی کند.

جوزف هر بار که از گذشته بر می‌گشت، لت و پار و آش و لاش برمی‌گشت. به خاطر همین هرگز تلاش نمی‌کرد چیزی را به خاطر بسپارد و یا برعکس، تلاش می‌کرد چیزی را به خاطر نسپارد. هر چیز غیر مهمی را سریع و در لحظه، به فراموشی می‌سپرد. در واقع جوزف یاد گرفته بود با اتفاقات تلخ زندگیش چگونه برخورد کند، خیلی راحت نادیده‌شان بگیرد. همین روال برای جوزف عادت شد و کم‌کم خیلی چیزهای مختلف دیگر را هم از یاد برد و از یاد می‌برد. تا آنجا که هر صبح شبیه به یک لوح سفید از خواب بیدار می‌شد.

اما خب، از آن طرف شیاطین هم موزی تر از این حرف‌ها بودند، وقت و بی‌وقت، یک چیزی را می‌انداختد وسط که تا ساعت‌ها اعصاب جوزف را به هم می‌ریخت. 

جوزف آخر تمام این برخوردها از ته دل آرزو می‌کرد:

"کاش همین لحظه دنیا به پایانش می‌رسید، یک بمب اتم، یک شهاب‌سنگ، یک ویروس..." 

بعد زمین و زمان را به فحش می‌گرفت و بیشتر از همه خودش را...

جوزف بیچاره

او واقعا برای این دنیا ساخته نشده بود یا حداقل برای زندگی کردن آموزش ندیده بود.

حتی مرور نگاه و صدا و رفتارش، ذهن جوزف را فلج می‌کرد، چه برسد به آنکه سال‌ها در بندش بود. او می‌خواست و حتی بزرگترین آرزوی زندگیش بود که جوزف هم تبدیل به یکی مثل خودش شود، اما جوزف برنامه‌های دیگری داشت و یا...

هر چه که بود، جوزف طاقت نیاورد، یک روز صبح خود را بی‌جان و بی‌رمق در جزیره‌ای دور از هر چیز پیدا کرد، او به دریا زده بود. با وجود این فکر و خیال او همواره با جوزف بود. با هر نفسش، نفس می‌کشید و با هر نگاهش او را می‌دید و می‌شنید.

_جوزف 

+ چیه؟

_ از خودت که نمی‌تونی فرار کنی، می‌تونی؟

+ من مثل تو نیستم

_ معلومه که مثل من نیستی، تو خود منی

جوزف می‌ترسید که واقعا چنین باشد، یعنی او هم...؟ حتی تلاش برای امتحان کردنش یک راه بی‌بازگشت بود. همینکه مسلم می‌شد که او...

تنها راهش این بود که جوزف یا باید به زندگیش کاملا خاتمه می‌داد و یا اینکه ادای زندگی کردن را در می‌آورد، طوری که به چشم دیگران زنده باشد اما هرگز تبدیل به آن خود واقعی نشود.

 

نصیجت پدرانه

Jozef Jozef 21 فروردین · Jozef ·

جوزف امشب بی‌خوابی به سرش زده بود، دوره افتاده بود توی بلاگیکس و به دیگران توصیه و پندهای خردمندانه می‌داد.

در این میان چنتا حرف خیلی قابل توجه و البته زیبا و فلسفی هم گفت که خودش از شنیدن آن لذت برد و به فهم و درایت و قدرت بیان خودش غره شد.

مثلا:

_ "هیچ‌چیزی کافی و ناکافی نیست. هر چیزی همان اندازه است که باید باشد، منتها چون با خواست و میل ما هماهنگ نیست به آن برچسپِ ناکافی می‌زنیم. همینکار را با خودمان هم می‌کنیم."

البته مخاطب مورد نظر، مخالفت کرد و به بهانه اینکه در ایران زندگی می‌کند، نظر جوزف را رد کرد. 

جوزف هم پیش خودش گفت:

آخر همه این حرف‌ها می‌رسد به اینکه ما کجا زندگی می‌کنیم که البته تا حدی درست است، اما اگر از همان "جا" مثلا "خاورمیانه" بپرسی چرا چنین بی‌دروپیکر و خرتوخری؟! 

خواهد گفت: "چون این‌ها توی من زندگی می‌کنند"

خلاصه اینکه ما در و تخته خوب با هم جوریم. 

جوزف تصمیمش را گرفت:

"از اینجام میریم، اینجا هم برای شما"

می‌خواست برود صفحه بلاگیکس و یک کامنت بگذارد پر از آب چشم(بدوبیرا):

"بخدا که شرم‌آوره، آخه این چه کاریه که دارید می‌کنید؟! و بلابلابلا...."

خوشبختانه صدای معبد دلفی او را از اینکار بازداشت:

"میان سراغت کو‌.نتو پاره می‌کننا، اینا که این حرفا براشون ارزشی نداره، تو و حرفات و هزارتا مثل تو براشون قدِ یه گوز ارزش ندارید، مث آب خوردن..."

درست می‌گفت، اما

فقط کافی است بروید، کامنت‌هایِ پُست امروز صفحه بلاگیکس را درباره اجبار اضافه کردن شماره تلفن همراه به تنظیمات صفحه کاربری، بخوانید تا ببینید چه حجم بزرگ و عظیمی از ترس و وحشت، بخاطر افشای "خود واقعی" در وجود تک‌تک افراد این جامعه وجود دارد. وحشتی که سرانجام به خود سانسوری در مقیاسی بسیار بزرگ و ملی می‌انجامد. مردمانی که هیچکدامشان واقعا خودشان نیستند، ادا در می‌آورند، دروغ می‌گویند، ریا می‌کنند و یا هر اسم دیگری که بخواهید رویش بگذارید.

چه تلخ و ناراحت‌کننده و عذاب‌آور است دیدن این صحنه‌ها و شنیدن این ترس‌ها:

"من اشتباه کردم شمارمو گذاشتم، حالا چجوری پاکش کنم؟! اگه اکانتمو حذف کنم، شمارم هم پاک می‌شه؟"

اما خب این را هم بدانید، "سانسور" هم مثل "سد" است، هر چقدر سد بزرگتر باشد، آب پشت سد هم بیشتر است، پس وقتی که سد بشکند، سیل بزرگتری راه خواهد افتاد و این سیل خیلی چیزها را با خود خواهد برد، حتی اگر خوب و درست بی‌گناه باشد...

 

 

سردرگمی(موقت)

Jozef Jozef 20 فروردین · Jozef ·

واقعا اصلا اوضاع و شرایط جنگی و سیاسی قابل درک نیست. خیلی عجیبه، رفتار و تصمیمات آمریکا و چیزی که از خودش نشون داد، خیلی تعجب‌آوره. این یا یک شکست محض و یا یک استراتژی خیلی پیچیده.

اصلا قابل باور نیست.

خنده‌داره.

    انگار فقط اومده بودن مشکل جانشینی رهبری رو بدون دردسر و مخالفت حل کنند 

و تنگه رو تا اطلاع ثانوی به دست س.پاه بسپارند. همینطور کشورهای عربی رو تحریک کنند به جنگ و بعد همینجور وسط جنگ ولشون کنند تا تحقیر بشن 

و یه نیشگون از اروپایی‌ها_یِ به نظرشون بی‌چشم و رو و نمک‌نشناس_ بگیرند. 

از اونطرف روسیه چه عشششقی داره می‌کنه! چه نفتی فروخت!

اروپایی‌ها چقدر عجیب رفتار می‌کنند!!!

مگه الان با روسیه درگیر نیستن؟ مگه ج.ا تو جنگ اوکراین کمک روسیه نیست؟ پس چطور تو جنگ اسرائیل و آمریکا از ج.ا حمایت می‌کنه؟ 

پاکستان خودش با عربستان پیمان دفاعی بسته بعد افتاده با جاکشی! 

به غیر از این واقعا دموکرات‌های آمریکا خیلی عجیب‌ترن، خیلی غیرقابل درکند! 

کسی سر در میاره؟

 

 

کوچه پشتی

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

"آتش بس نیست، لبنان رو جدا کردن بردن کوچه پشتی.

شلوار قیمت نفت رو هم کشیدن پایین.

یه تلنگر به خرای داخلیشون زدن 

و موشای خارجی رو هم از سوراخ کشیدن بیرون."

 

صداهای ترق توروق عجیبی داره میاد

فکنم نقض شد