جوزف تصمیمش را گرفت:

"از اینجام میریم، اینجا هم برای شما"

می‌خواست برود صفحه بلاگیکس و یک کامنت بگذارد پر از آب چشم(بدوبیرا):

"بخدا که شرم‌آوره، آخه این چه کاریه که دارید می‌کنید؟! و بلابلابلا...."

خوشبختانه صدای معبد دلفی او را از اینکار بازداشت:

"میان سراغت کو‌.نتو پاره می‌کننا، اینا که این حرفا براشون ارزشی نداره، تو و حرفات و هزارتا مثل تو براشون قدِ یه گوز ارزش ندارید، مث آب خوردن..."

درست می‌گفت، اما

فقط کافی است بروید، کامنت‌هایِ پُست امروز صفحه بلاگیکس را درباره اجبار اضافه کردن شماره تلفن همراه به تنظیمات صفحه کاربری، بخوانید تا ببینید چه حجم بزرگ و عظیمی از ترس و وحشت، بخاطر افشای "خود واقعی" در وجود تک‌تک افراد این جامعه وجود دارد. وحشتی که سرانجام به خود سانسوری در مقیاسی بسیار بزرگ و ملی می‌انجامد. مردمانی که هیچکدامشان واقعا خودشان نیستند، ادا در می‌آورند، دروغ می‌گویند، ریا می‌کنند و یا هر اسم دیگری که بخواهید رویش بگذارید.

چه تلخ و ناراحت‌کننده و عذاب‌آور است دیدن این صحنه‌ها و شنیدن این ترس‌ها:

"من اشتباه کردم شمارمو گذاشتم، حالا چجوری پاکش کنم؟! اگه اکانتمو حذف کنم، شمارم هم پاک می‌شه؟"

اما خب این را هم بدانید، "سانسور" هم مثل "سد" است، هر چقدر سد بزرگتر باشد، آب پشت سد هم بیشتر است، پس وقتی که سد بشکند، سیل بزرگتری راه خواهد افتاد و این سیل خیلی چیزها را با خود خواهد برد، حتی اگر خوب و درست بی‌گناه باشد...