جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

ساعت نزدیک به دو ظهر بود. خورشید تقریباً از وسط آسمان گذشته بود و روی یک سرازیری با شیبی ملایم، در حالی که سر و سینه خود را عقب داده بود تا سرعتش از کنترل خارج نشود، با دقت، احتیاط و قدم‌هایی شمرده‌شمرده، به سمت غروب حرکت می‌کرد. نور گرم و شدیدش با شیبی ملایم، آرام آرام از پنجره غربی خانه که در اتاق جوزف قرار داشت، بی‌سر و صدا و آهسته به داخل اتاق وارد شد و با یک خیز محتاطانه خود را از تخت بالا کشید و کم‌کم صورت جوزف را پوشاند. جوزف با همان چشمان بسته چند پلک زد و سپس به سختی زیاد چندبار سریع چشمانش را باز و بسته کرد تا سرانجام چشمش به نور عادت کرد و کامل باز شد.

سرش را برگرداند، پسرکی را دید که آن سمت تخت، در حالتی غمگین و معصومانه خوابیده بود. برای چند لحظه او را نشناخت و از دیدنش شوکه شد و سپس آنچه که اتفاق افتاده بود را شکسته‌بسته و ناقص به خاطر آورد. با این وجود نمی‌توانست جزییات و ترتیب و سیر طبیعی فاجعه را به خاطر بیاورد، و حتی نمی‌دانست او چگونه و چرا در خانه او و در کنار او خوابیده است. با این وجود هیچ شکایت و نارضایتی در دلش وجود نداشت و حتی از اینکه حالا او را در کنار خود و در امنیت می‌دید، آسوده خاطر بود.

چشمانش، روی صورت معصوم و رنج‌دیده‌اش دور می‌زد و در دل از خود پرسید: آیا این پسربچه دیگر هرگز خواهد توانست یک زندگی معمولی داشته باشد؟!

پاسخ سوال را از پیش می‌دانست، پس خشمگین شد، بغض گلویش را گرفت، اشک در چشمانش حلقه بست و ناخودآگاه دستش را مشت کرد و در هم فشرد. چندین‌بار سراپای قامتش را که بی‌جان و بی‌رمق روی تخت وا رفته بود برانداز کرد و هربار تحمل یک چنین مصیبتی را برای یک چنین موجود کوچکی طاقت‌فرسا و غیرقابل تحمل دید. نگاهش متوجه مچ پای او شد، انگار جای سوختگی و یا رد طنابی باشد که او را بدان بسته باشند. نزدیک‌تر شد و نگاهی دقیق‌تر به مچ پای پسرک انداخت. بوی سوختگی می‌داد، بوی دود، بوی آتش. و پیش خود می‌گفت: آیا ممکن است او گندولف باشد؟! و در همین حال چیزی شبیه به یک رویا، کابوس و یا خاطره‌ای دور و محو به ذهنش هجوم آورد و او را شکه کرد. پس چشمانش را بست و سپس در عالم رویا گشود.

بوی نان تازه، مانند عطری بهشتی تمام فضا را پر کرده بود. حتی می‌شد از کیلومترها دورتر از روستا این بو را حس کرد. در دلش شوق شدیدی به جریان افتاد. پتو را به کناری انداخت و بدون آنکه اصلاً جمع کردن رختخواب برایش اهمیت داشته باشد، مثل خرگوشی کوچک، جستی زد و از اتاق بیرون پرید.

آسمان یک دست صاف و آبی‌رنگ بود. هوا همراه با وزیدن یک نسیم ملایم و آرام پوست تن را قلقلکی ریز می‌داد و رد می‌شد. صدای واق‌واق چند سگ از دور دست به گوش می‌رسید. خروس زیبا و باشکوه جوزف با پرهایی آمیخته از رنگ‌های مختلف و چشم‌نواز، سینه‌اش را جلو داده بود و یکی از بال‌هایش را مانند یک جنتلمن کامل، باز کرد، کش آورد و به گرد یکی از مرغ‌هایش خط دایره‌مانندی کشید و همزمان توی چشمان درشت و زیبایش، زل زد و صدایی آمیخته از قدقد و بغبغو از خود درآورد.

چند گربه در اطراف سکوی تنور، در حالی که دمشان را توی هوا می‌چرخاندند رو به سوی مادر جوزف با صدا و لحنی مظلومانه، که دل آدمی را به رحم می‌آورد، میومیوکنان درخواست تکه‌ای نان تازه که با کره چرب شده باشد را داشتند. با وجود اکراه و بی‌میلی زیاد، به نوبت یکدیگر احترام می‌گذاشتند و در حالی که زیرچشمی همدیگر را می‌پایدند و مراقب بودند دیگری سهمشان را نزند، به سمت تکه نانی که برایشان انداخته شده بود می‌رفتند و با احتیاط کامل شروع به خوردن می‌کردند.

جوزف قلاده و طناب سگ کوچکش را باز کرد و همراه با او، خودش را به سکوی تنور رساند. سگ کوچک بلافاصله با دیدن گربه‌ها، شروع به واق‌واق کرد، جمع ساکت و آهستهٔ گربه‌ها از هم پاشیده و متواری شد. و سگ کوچک با نشان کردن ضعیف‌ترینشان، خیز برداشت، و به دنبالش شروع کرد به دویدن و با صدایی نازک و ضعیف، واق‌واق کردن. جوزف نیز در حالی که با سوت زدن، سگ کوچکش را از تعقیب گربه نهی می‌کرد، طنابش را بین پاهای خودش و تیرک سیمانی تنور انداخت و غرق در احساس شادی شد که در اطراف سکوی تنور جریان داشت.

همه دور تنور جمع بودند، پدر جوزف روی یک فرش قرمز‌رنگ کوچکِ دست‌بافت، با طرحی که مادر جوزف، هر بار، با تأکید بر اینکه با دست‌های خودش بافته «ماهی درهم» می‌گفت، چهارزانو نشسته بود، در حالی که دو خواهر کوچکتر جوزف، سمت راست و چپ پدر نشسته بودند و هر سه در حال خوردن نان تازه و کره و ماست محلی بودند؛ دو خواهرش هر کدام به نوبت، برای پدر جک می‌گفتند و او نیز هر بار مثلاً از بامزه بودن و خنده‌دار بودن آن جک‌های بی‌مزه، ریسه می‌رفت و به پشت خم می‌شد و می‌خندید.

بقیه نیز هر کدام در اطراف تنور، همراه با خنده و گفتگو، مشغول به انجام کار و وظیفه‌ای بودند.

در این لحظه چشم جوزف توی چشمان سبز‌رنگ پدرش افتاد که ظاهراً شاد بود اما غمی عمیق، مانند دریایی طوفانی در آن موج می‌زد، پس او نیز به ظاهر، همراه با پدر که با چشمش از جوزف می‌خواست آسمان را ببیند، خندید و سرش را بالا گرفت، نگاهش به آسمان افتاد. رنگ آبی آسمان رو به سمت سیاهی و تیرگی می‌رفت و هر گوشه‌اش را ابرهای چرک‌آلود و دوداندود پوشانده بود که در دستان بادی شدید، به این سو و آن سو کشیده می‌شدند.

گربه‌ها در یک چشم به هم زدن غیبشان زده بود و دیگر خبری از خروس و مرغ‌های داخل حیاط و سگ کوچک جوزف نبود. همه جا در سکوتی سنگین و مطلق فرو رفت که ناگهان جوزف متوجه حرکت چیزی درون تنور شد، انگار یک نفر در حال غرق شدن در آتش بود. دست و پا می‌زد. آنچه که از سطح آتش برای جوزف مشخص بود، تنها تقلای یک جفت دست پیر و مادرانه بود که رفته رفته رو به بی‌رمقی و خستگی می‌رفت. جوزف ترسیده بود. رنگ به صورتش نماند و توان حرف زدنش را از دست داد. دستش را به سختی بالا گرفت. به سمت تنور اشاره کرد. خواهر بزرگش، اولین کسی بود که متوجه حالت ترسیده و اشارهٔ دست جوزف شد. سریع به تنور نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. چشمانش از ترس گشوده شد و همین که خواست همراه با جیغ کشیدن قدمی به عقب بردارد، دستی از درون تنور بیرون آمد و او را به داخل کشید. آن قدر سریع که هیچ‌کس متوجه غیبت او نشد. جوزف سریع به سمتش دوید. و در حالی که دستش را برای گرفتن دستان او دراز کرده بود و اشک می‌ریخت و داد می‌زد، داخل تنور را دید که چون چاهی عمیق و بی‌انتها می‌نمود. چاهی غرق در سیاهی و پلیدی و مملو از آه و ناله‌های بسیار، در حالی که از اعماق آن آتش، مانند شلاق، به سمت بالا زبانه می‌کشید و خواهرش همچنان در حال فرو افتادن بود.

هر لحظه تنور شعله‌ورتر می‌شد، آتش به آسمان زبانه می‌کشید و به اطراف چنگ می‌انداخت. صدای سوختن و جیغ کشیدن‌های خواهر بزرگ، رفته رفته انگار از جایی بسیار دور به گوشِ جوزف می‌رسید تا اینکه قطع شد. جوزف همچنان مات و متحیر، سر جایش خشکیده بود و قدرت هیچ کاری را نداشت که آن دست آتشین، یکی دیگر را به داخل تنور کشید و بلافاصله یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر...

شاید آخرین حرفی که جوزف توانست از چشمان یشمی‌رنگ پدرش، قبل از اینکه به درون تنور کشیده شود بشنود این بود که فرار کند. پس بی‌اختیار و ناخودآگاه پا به فرار گذاشت و دوید و دوید، در حالی که با هر قدم تنوری آتشین در زیر پاهایش نمایان و شلاقی آتشین برای گرفتنش، به سمتش پرتاب می‌شد.

سرانجام خودش را به پشت بام رساند و بر روی سکوی پروازش دوید و دوید. بال‌های کوچکش را گشود و با قدرت شروع به بال زدن کرد. از زمین برخاست و در آسمان به پرواز درآمد. باورش نمی‌شد، هیجان‌زده بود و احساس عجیبی را تجربه می‌کرد که هرگز پیش از این تجربه نکرده بود. او بالاخره توانسته بود موفق شود.

غرق در شور و شوق موفقیتش بود که آنچه اتفاق افتاده بود را به یاد آورد، پس سریع و سراسیمه نگاهش را از آسمان به سمت زمین برگرداند. بسیار دور شده بود و خانه از آن ارتفاع به اندازه یک کف دست به نظر می‌رسید و طنابی که چون شلاق آتشین بالروگ از ستون سیمانی تنور خانه به سمت او کشیده شده بود.

پایش را نگاه کرد. انتهای شلاق آتشین را بسته به پای خود دید. پس رنگ از صورتش پرید و ترس و وحشت سراپای وجودش را گرفت و او را چون تکه‌ای یخ، منجمد و خشک کرد. طناب رو به سفتی و محکمی رفت و یکباره به وسیلهٔ نیرویی باورنکردنی با قدرت تمام، جوزف را به سمت زمین بازپس کشید. پس جوزف در حالی که با سرعت بسیار به سمت زمین و درون چاه آتشین کشیده می‌شد، شروع به تقلا و دست و پا زدن کرد، تقلا و دست و پا زدنی بیهوده که سرانجام به تسلیم، سکون و انفعال منتهی شد. پس به قدرت و سرعت تمام به درون دهان آتشین بالروگ کشیده شد و آخرین چیزی که توانست ببیند، تنها فرش قرمز‌رنگ طرح ماهی‌درهمی بود که مادرش با دست خودش بافته بود.

جوزف احساس کرد که هاله‌ای نرم، لطیف و شفابخش، دستان لرزانش را در مشت گرفته است، پس چشمانش را در حالی که سرشار از غم شکستی تلخ و بی‌پایان بود، باز کرد، پسرک را دید که بالای سر او ایستاده است، در حالی که یک دستش را درون دستان کوچکش گرفته بود و به گرمی و محبت می‌فشارد. پس با عجله، پیش از آنکه، ناخواسته، پسرک اشک چشمانش را ببیند، بلند شد و خود را به دستشویی انداخت.

در همین حال روح خانم فارمر روی صندلی بزرگِ تلوتلوخورِ خواب‌بینی و نقالی‌اش نشسته بود و بقیه نیز چون شاگردان مکتبیِ مودب و حرف‌گوش، ساکت پای صندلی نشسته بودند و خوابی که جوزف داشت می‌دید را از زبان خانم فارمر گوش می‌دادند.

نیچه بغضش گرفته بود. باروخ سریع دستمالی از جیبش درآورد و به او داد:
• «بیا داداش.»
• «سپاسگزارم دوست خوبم.»

و سپس هر دو همدیگر را بغل کردند و های‌های زدند زیر گریه. که در همین لحظه جوزف از خواب پرید و در حالی که اشک چشمش را با کف دست پاک می‌کرد با شتاب به سمت دستشویی رفت. زندگی وقتی حال بد جوزف را دید، دلش سوخت. از پای صندلی نقالی روح خانم فارمر برخاست و پشت در دستشویی رفت و با صدایی بسیار ملایم و آرام گفت:
• «جوزف عزیز، تازه دستشویی رو شستم، تمیزه تمیزه. هیچ اشکال نداره، هر چقدر و هر جور که می‌خوای بری توش. دوباره می‌شورمش.»

صدای معبد از این حرکت زندگی، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و گفت:
«زندگی جون، اصلاً به قیافه زشت و سیاه و آفتاب‌سوخته‌ات نمی‌خوره انقدر مهربون باشی!»

سپس همزمان با شروع به گریه کردنش با صدایی نامفهوم چیزی شبیه به این جمله را ادا کرد:
• «من هر روز می‌گفتم ای ریدم تو این زندگی کیری! ولی تو اصلاً کیری نیستی. تو مثل ما بیشتر کونی هستی!»

غول چراغ نیز سریع یک بشکن زد و یک بسته دستمال کاغذی گران‌قیمت بدون پرز، در دستانش ظاهر شد. پس در میان جمعیت چرخاند و هر کس یک دانه برداشت و آب دماغ و اشکشان را پاک کردند.

 

پس از آن نبرد خونین و آن ملاقات عجیب و غریب، جوزف شب بسیار سختی را پشت سر گذاشت؛ خیلی دیر، کم و کوتاه خوابش برد. در همان مدت کوتاه نیز به اندازه تمام عمرش کابوس دید و هذیان گفت، در حالی که در رختخواب پیچ و تاب می‌خورد و عرق تمام سر و تنش را خیس کرده بود.

بقیه نیز بالای سرش ایستاده بودند و با ترس و کنجکاوی کابوس دیدن و هذیان گفتن و لرزیدن و عرق کردنش را نظاره می‌کردند.

آسمان آبی آبی بود. چند تکه ابر، شاید سه و شاید چهارتا، مانند کوچ و مسافرتِ خانوادگی چند نهنگ در میان اقیانوسی آبی‌رنگ و عظیم، با فاصله‌ای اندک از یکدیگر، با شکوه و جلال بسیار در حال حرکت به سمت شرق بودند.

جوزف روی پشت‌بام کاهگلی‌شان، سرخوشانه می‌دوید، در حالی که در عالم خیال، خود را مانند یک عقاب بزرگ با پرهایی نقره‌ای، طلایی و سیاه‌رنگ، تصور می‌کرد، که دو بال باشکوه اما سبک خود را در دل ابرها به هم می‌کوبید و اوج می‌گرفت.

فاصله ابتدایی و انتهایی پشت‌بام کاهگلی انبار، گاراژ و طویله که در طول هم ساخته شده بودند، آنقدر طولانی بود که بتواند سکوی تیک‌آف خوبی را برای یک عقاب کوچک فراهم کند. پس با دقت تمام بر لبه‌ی یک طرف پشت‌بام می‌ایستاد، چند نفس آرام و شمرده می‌کشید و بیرون می‌داد؛ سپس مانند دونده‌ای که تمام قدرت خود را در لحظه استارت، روی مچ پا و ران‌هایش متمرکز کرده باشد مثل گلوله، یکباره از جا کنده می‌شد، می‌پرید و با همه توان، تا آنجا که می‌شد و می‌توانست به پیش می‌رفت و حتی به شکل عجیبی به اندازه تقریباً دو متر از پشت‌بام نیز جلوتر می‌رفت. به این صورت که تیرک حَمال پشت‌بام(شاه تیر)، از آن طرف پایانی سازه، به طول دو متر از دل دیوار بیرون زده بود و در هوا مانند نیزه‌ای قطور، راست و محکم، رو به جلو پیش رفته بود. پس از مدت‌ها تلاش و تمرین، جوزف آن قدر مهارت پیدا کرده بود که بتواند حتی با چشم بسته، از ابتدای سکوی پرواز، تیک‌آف کند، مانور نمایشی و جذابش را برای تماشاگران اجرا کند و سپس در یک فرود موفق و تماشایی، بر رویِ نوکِ انتهاییِ تیرِ حَمالِ پشت‌بام، درجا متوقف شود، در حالی که همچنان بال‌هایش گشوده بود و باد با وزیدن در میان موهایِ بورِ سر و پرهای رنگین بالش، او را باشکوه‌تر از هر چیز، بر فراز بلندترین جای ممکن روی زمین، به جهانیان نشان می‌داد. بلندایی که تنها جوزف بود و صدای خنده‌های شاد مادرش. مادری که با افتخار و سرخوشی تمام، بلندپروازی‌های تنها پسرش را نگاه می‌کرد و گاهی بدون آنکه توی دل بچه را خالی کند او را از رفتن روی تیر حَمال برحذر می‌داشت و گاهی نیز می‌گفت:

  • «جوزفکم! زیاد نزدیک خورشید پرواز نکنی پرات بسوزه!»

سپس در حالی که، زیر سایه دیوار خانه کوچکشان، نشسته بود و مثلاً، آسمان را به دنبال پیدا کردن جوزف، عقاب طلایی کوچکش، جستجو می‌کرد، با حوصله و صبر بسیار نخ ریسیده شده را تاب بلندی می‌داد و در حرکتی سریع آن را دور میله دوک نخ‌ریسی جمع می‌کرد و دوباره از نو شروع به ریسیدن یک تکه پشم سفید پنبه‌ای، درست مثل ابرهای آسمان می‌کرد.

جوزف در حالی که چشمانش همچنان بسته بود، در خیال خود همچنان اوج می گرفت و بالاتر می رفت، از آسمان سکوی پرواز و تمام خانه و پشت بامشان را دید و مادرش را که در حال ریسیدن دوک بود. از آن بالا همه چیز بسیار کوچک و ریز دیده می شد، پس با تعجب از خود پرسید: آیا واقعاً دنیا همینقدر کوچک است؟!و بعد پرسید: آیا می تواند از این هم کوچکتر شود؟ پس از زمین روبرگرداند و مستقیم به چشمان آتش بار خورشید نگاه کرد، آنگونه که گلادیاتورها، در میدان نبرد به چشمان خشمگین هماورد خود می نگرند. پس با عزمی جزم و اراده ای قاطع، به سمتش یورش برد.

در همین حال، صدای خنده‌های مادرش را نیز می‌شنید که به یکباره به صدایی همهمه‌مانند و دعواگونه‌ شبیه می‌شد که در حال جر و بحث و دعوا با کسی است. چشمانش را باز کرد، رنگ آسمان خاکستری‌رنگ و آمیخته به رنگ قرمز، خونی می‌نمود و تکه‌های بزرگ ابر، از هم پاره پاره، جدا و متواری شده بودند. تیرک حَمال زیر پاهای جوزف شروع به لرزیدن کرد. جوزف خود را سریع به عقب کشید و روی پشت‌بام پرید. به اطرافش نگاهی سریع و کلی انداخت، همه چیز در حال لرزیدن و ریختن بود، پدرش را دید که در آن طرف ساختمان، خیره‌خیره او را نگاه می‌کند، جوزف برایش دست تکان داد، اما او هیچ واکنشی از خود نشان نداد، وقتی جوزف بیشتر در صورت پدرش دقت کرد، متوجه شد، که او در واقع مردی است شبیه به پدرش با چشمانی از خشم و عصبانیت سرخ‌سرخ که سینه‌اش از تندی و حجم نفس‌هایی که می‌کشید بالا و پایین می‌شد در حالی که چیزی شبیه به عصا یا چوب‌دستی و یا شاید چاقو در دستش بود. مادرش را می‌دید که خود را پیش پای پدر افکنده و بسیار عاجزانه و نالان او را التماس می‌کند و با قدرت تمام با هر دو دست، سعی در بیرون‌آوردن آن وسیله از دستان پدرش را دارد که از محکمی و سختی چون تکه آهنی جوش‌زده به تکه‌ای دیگر، غیرقابل کنده شدن به نظر می‌رسید. یکباره به سمت جوزف رو برگرداند و به سویش حرکت کرد. مادرش چون پر کاهی در برابر طوفانی سهمناک به گوشه‌ای پرتاب شد و سپس بلند شد و با تمام توان فریاد کشید و از جوزف خواست که فرار کند.

جهان در سیاهی عمیقی فرو رفته بود و تنها پشت‌بام، مانند صحنه‌ی نمایش طویلی که بر آن نور افکنده باشند، روشن و واضح می‌نمود. پدر با همان ریش و سبیل طلایی‌رنگش که به سمت سفیدی می‌رفت، چشمانی سرخ، ابروهایی پرپشت و درهم‌کشیده و آن حرکات تند و سریع، بسیار دهشتناک به نظر می‌رسید؛ طوری که در نظر جوزف چون دشمنی که به قصد خون کسی در تکاپو باشد مجسم شد. پس با تمام توان دوید و دوید. اما گام‌های کوچک و نفس‌های بریده بریده جوزف کوچک کجا و قدم‌های فراخ و بزرگ آن دیو از بند رها شده کجا؟ جوزف، عقاب طلایی کوچک، در میانه تعقیب و گریز با آن پتروسور غول پیکر، ناگهان در بال های خود احساس سوزش و درد شدیدی کرد و پس از آن تعادلی که در حال بهم خوردن و کنترلی که در حال از دست رفتن بود را و سپس احساس وحشت آلود و ترسناک رها شدن و سقوطی بی پایان از اوجی ناکام.

در یک چشم به هم زدن، او را چون شکاری کوچک و خُرد به چنگ گرفت و در آغوش کشید.پس او را که قلبش در سینه چون گنجشکی کوچک می‌تپید، با قدرت و سرعت تمام، بر روی شکم و بر لبه پشت‌بام خواباند، طوری که سرش از لبه پشت‌بام بیرون زده بود. کارد بزرگی را که اکنون از نزدیک بسیار سیاه‌تر، بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر به نظر می‌رسید، بر گلوی جوزف گذاشت، طوری که سردی و تیزی‌اش، تمام بدن جوزف را در هم فشرد و منقبض کرد و سپس او را چون لته‌ای قیر داغ، منبسط، رها و شل و ول کرد. با این وجود همچنان در ته دل، به پدرش اعتماد داشت و پیش خودش تمام این اتفاقات را چون، یکی از بازی‌های هیجان‌انگیز و ترسناکی تصور می‌کرد که آدم‌بزرگ‌ها انجام می‌دهند.

در همین لحظه، مادر که توانسته بود خود را سرپا کند، لنگان لنگان خود را با آن دو رساند و سریع، کارد را از دستان مرد، بیرون کشید، طوری که کف دست خودش شکافی عمیق برداشت و خون چون چشمه‌ای سرخ‌رنگ، بیرون پاشید و جریان گرفت.

پس از آن فریادهای مرد، گریه‌های زن و خنده‌های عجیب و بی‌دلیل خودش را می‌شنید که رو به محو شدن می‌رفت و در یک لحظه سردی و تیزی چاقو را که به سوزشی بسیار دردناک ختم شد، بر گلویش حس کرد. سپس خرخر آخرین نفس‌هایی که به سختی می‌شد از گلویی پاره شده تو داد و دست و پا زدن‌هایی که سقف کاهگلی پشت‌بام را سوراخ می‌کرد. درست مانند گوسفندهای قربانی‌ای که هر ساله به دست پدرش برای عید قربان سر بریده می‌شدند.

 

مینوتور

Jozef Jozef 6 تیر · Jozef ·


جوزف امروز صبح را با اعصاب‌خوردی و سردردی بسیار شدید بیدار شد. بلندگوی حسینه و مسجد از خروس‌خوان صبح تا بوق سگ، همزمان با هم، در حال خواندن نوحه و روضه بودند و هرکدام نیز سازی جدا می‌زدند و آوازی دیگر می‌خواندند. در خانه اما اوضاع کمی متفاوت‌تر بود؛ چند روز پس از تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی پیاده‌روی که باعث شده بود جوزف ناخواسته سر از تئاتر شهر دربیاورد، فضای خانه داشت در تعاملی میان سکوت، تحمل و همدلی سپری می‌شد.

صدای معبد دلفی پس از آن غیبت طولانی – که بعداً مشخص شد اصلاً جای دوری نرفته بوده و تنها با اختیار سکوتی عمیق و فلسفی، به قول خودش در حال اندیشیدن و مرور چیزهای مهمی بوده است – حالا به زندگی قبلی خود برگشته بود و دوباره در میان انجام کارهای روزمره‌اش می‌شد صدای نرم و نازک زمزمه‌ی آواز خواندنش را، این بار با یک لهجه‌ی غلیظ دری شنید:

• «نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا
به دنبال چه می‌گردم شب و روز
چه می‌جوید نگاه خسته‌ام
چرا افسرده است این قلب پر سوز»

نیچه در اتاق تاریک و ساکت انتهایی خانه، مشغول مطالعه و نوشتن کتاب جدیدش بود که به قول خودش قرار است دنیا را بترکاند و کون هر چه ریاکار و ریاکاری را پاره کند. هر چند ساعت یک بار همراه با تذکر رعایت سکوت، به صدای معبد دلفی، یک مسکن ژلوفن بالا می‌انداخت تا کمی از درد میگرنش را تسکین دهد.

صدای معبد دلفی نیز هر بار به او می‌گفت:
• «اگه میگرن تو رو نکشه، این قرصا که مثل نقل و نبات می‌ندازی بالا، حتماً به گای سگت می‌ده.»

و نیچه بی‌تفاوت به این هشدار درست، بی‌آنکه سر از روی کتابش بردارد، آرام ولی محکم می‌گفت:
• «یک صدای خشک و خالی از درد میگرن چه می‌فهمد؟! اصلاً مگر شما سری برای درد کردن دارید؟!»

و صدای معبد هر بار با عصبانیت جواب می‌داد:
• «حداقل سری برای فکر کردن دارم؛ عقب‌مانده‌ی سبیلوی خودگوزپندار.»

باروخ نیز که به تازگی برای خود یک میز و صندلی کوچک و مقداری وسایل عینک‌سازی فراهم کرده بود، در گوشه‌ای از خانه عدسی عینک صیقل می‌داد و هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا می‌آورد و از پشت عدسی در حال صیقل خوردن، انتهای خانه را نگاه می‌کرد. اولین مشتری او جوزف بود که عینکش را موقع فرار از مرگ‌خوار گم کرد و به این ترتیب، دومین مشتری او باز هم جوزف بود. سومین مشتری او نیز صدای معبد بود که باعث شده بود باروخ با مشکل‌ترین پروژه‌ی کاری‌اش در حرفه‌ی عینک‌سازی روبه‌رو شود.

غول چراغ نیز در این مدت مشغول تمرین و اجرای وِردهای کتاب جادوگری‌اش بر روی مانکن‌های حاجی بود. حاجی این مانکن‌ها را به این شرط برای تمرین به غول چراغ داده بود که هر وقت او خواست، با خواندن وردی، آن را به یک زن واقعی و گاهی هم به یک پسرک واقعی و البته جذاب، تبدیل کند.

طبیعتاً در روزهای نخست اشکالاتی در زبان، خواندن، تلفظ، لحن، لهجه، نوع، گونه و... پیش می‌آمد که باعث می‌شد از مانکن حاجی چیزهای ترسناکی شبیه به گورگون یا مینوتور در افسانه‌های باستان به وجود بیاید. در واقع اولین مانکنی که حاجی برای غول چراغ آورده بود به یک مینوتور بزرگ تبدیل شد و غول چراغ نیز دیگر نتوانست آن را به چیزی کم‌خطرتر تبدیل کند. پس او را غل و زنجیر و در یک قفس کوچک زندانی کردند تا بعداً یک بلایی سرش بیاورند.

از آن طرف حاجی با وجود غرغرهای زیاد و عیب‌وایرادهای فراوانی که برای نتایج کار غول چراغ برمی‌شمرد، در نهایت، خیلی ریز و نامحسوس، دست همان موجودات عجیب و غریب را می‌گرفت و با شتاب تمام با خود به اتاقش می‌برد تا آنجا که پس از چندین روز تمرین و تلاش غول چراغ در حفظ کردن و خواندن صحیح وِردها و کسب موفقیت در تبدیل مانکن به اشخاص واقعی و تماماً انسانی و زیبا از کشورها و نژادهای مختلف، حاجی غالباً به ایما و اشاره به او می‌فهماند که مثلاً امشب یکی از گورگون‌ها را می‌خواهد.

الحق که غول چراغ نیز در این مدت موفق به اجرای وردهایی شده بود که هری پاتر در هاگوارتز و موسی در مصر نتوانستند انجام دهند.

حاجی نیز در این مدت مثل همیشه سرش را به هزار درد گرم و گرفتار کرده بود. از طرفی داشت توی گوش آقای فارمر می‌دمید تا به وسوسه و حیله و فریب، از راه عقل و منطق به درش بیاورد و سرانجام کله‌پایش کند تا خود مدیریت ساختمان را برعهده بگیرد و از طرف دیگر یک پایش توی منبر و محراب مسجد بود و یک پایش پشت میکروفن روضه و نوحه حسینه و یک پایش توی افتتاح مدرسه و بیمارستان و کارخانه و پل در مناطق محروم و یک پایش توی غیره و غیره بود. هر جا هم می‌رفت بدون استثنا متن مقدمه و اختتامیه‌ی سخنرانی‌هایش به لعن و نفرین آقای فارمر و چند شخص دیگر مزین و اختصاص یافته بود و این یکی از سیاست‌های کاربردی و همیشگی حاجی بود:
«یک دروغ را آنقدر باید گفت و گفت و گفت، تا سرانجام به عنوان واقعیت پذیرفته شود.»

خلاصه اگر بگوییم حاجی از افراط در خدمت به مردم برای خودش هزارپایی بود، پر بیراه نگفته‌ایم.

به هر حال، پس از چندین روز خانه‌نشینی و انزوا، روح نازنین خانم فارمر موفق شده بود یک بار دیگر جوزف را برای گشت‌وگذاری کوتاه در جایی نزدیک اما سرسبز و باصفا راضی کند. به عبارتی می‌شد گفت که روح خانم فارمر در این مدت تنها کسی بود که می‌توانست با جوزف بهتر ارتباط برقرار کند. خود او دلیل این موفقیت را این‌گونه بیان می‌کرد:
• «مَن دَه تا بَچِّه مِث جوزفا بُزُرگ کُردوم و سَر و سامونِشون دادوم، هَمِشون هَم اَز جوزف شِیطون‌تَر، عوضی‌تَر و اَحمَق‌تَر بودَن.»

و بعد چادر گل‌صورتیش را مقداری روی دهان و بینیش بالا آورد و با خجالت و شرم و حیاِ زیادی گفت:
• «اَلبَتِه خَب، آقای فارمِر هَم خُودِش دَست کِمی اَز بَچِّه‌ها نَداشتَن، وَ چه بِسا بَدتَر و نَفَهَم‌تَر.»

خلاصه بار و بندیل گشت‌وگذارشان را بستند و راه افتادند. هیئت آقای فارمر و حاجی نیز این سر و آن سر کوچه را مثل دهان پُر و کون یُبس مسدود و غُرُق کرده بودند و در نتیجه طی کردن همان مسیر چندصد متری کوچه، خودش یک ساعت تمام طول می‌کشید.

سر و صدای بلندگوها و باندهای قوی، نعره‌های بلند و جانسوز مداح و ناله و گریه‌ی عزاداران، گروم‌گروم طبل، شترق‌شترق دست و سینه و تالاپ‌تالاپ سر و قمه، زمین و آسمان را در محله به لرزه درآورده بود و خلاصه قیامتی بود که بیا و ببین. گاهی نیز در میانه‌ی شعرهای نوحه و روضه، متلک و تیکه و کنایه‌هایی از دو سوی ابتدایی و انتهایی کوچه، مخلوط با سنگ و آجر و دمپایی پرتاپ می‌شد که غالب اوقات در نهایت به زد و خوردهای واقعی می‌انجامید.

روح خانم فارمر به محض دیدن آقای فارمر، که روی سقف پراید آقای وایت بیچاره در حال نوحه‌خوانی و بالا و پایین پریدن بود، چادرش را محکم توی بغلش جمع کرد، پنجه‌های دست‌هایش را نزدیک چانه‌اش به هم حلقه کرد و با تمام وجودش گفت:
• «آخ آخ قُربون اون قَد و بالای بُلَند و کَج و کُله‌ش بِم، آخ فِدای اون چِشای هیز و ریاکارِ قَزَمزَش بِم. حَتماً خِیلی بِخودِش فِشار می‌آرَه، آره دیگه!»

بعد رو کرد به صدای معبد دلفی و گفت:
«می‌بینی معبد جون، مشکی چقدر بهش میاد، نه؟ پوستش سفیده.»

سپس در حالی که از خود بیخود شده بود گفت:
• «کاش می‌شد برم و بغلش کنم.»

صدای معبد گفت:
• «چرا نمی‌شه؟!»
• «نه نمی‌شه، جلو مردم زشته!»
• «زشت چیه، کسی که تو رو نمی‌بینه!»
• «راست می‌گی؟»
• «آره بابا، مثلاً شوهرته ها.»

پس آرام آرام نزدیک شد، آغوشش را باز کرد و چشمانش را بست. چشمش را که باز کرد، خودش را آن طرف آقای فارمر دید؛ از داخل بدنش رد شده بود. پس در حالی که آقای فارمر به سرفه و عطسه افتاده بود، اشک توی چشمان خسته و غمگین روح خانم فارمر حلقه بست و سرش را پایین انداخت و برگشت و از کنار صدای معبد رد شد و با صدای محزون گفت:
• «اون دیگه مال من نیست.»
• «چرا چی شد؟»
• «بوی نعنا و ریحون می‌داد.»
• «خب؟»
• «خب کی تو محل بوی نعنا و ریحون می‌ده؟»
• «نه؟»
• «آره.»

بعد با عصبانیت پیش خودش گفت:
• «پِدَر سُخته جِلب، حالا حساسیت کردی به مَن؟! اِوَجون، یِه روحی اَزت بِگام که تو کانجیورینگ هَف فیلمتُو بِسازَن، اِیْ!»

همه از غم روح خانم فارمر توی خودشان رفته بودند که یکباره از توی هیئت حاجی، چند نفری پشت سر هم شعار دادند:
• «مرگ بر آمریکا»

که حاجی سریع پشت میکروفن پرید و با اخم و تخم گفت:
• «مگَه نگفتم شعار ندید کسکشا، آقا ممنوعه ممنوع.»
• «چرا ممنوعه حاجی؟»
• «گفتن ندید، خب ندید.»

یک جوانک هم که کلاً با جماعت حاضر یک حل‌نشوندگی آب و روغنی داشت گفت:
• «حاجی ما تازه اولین بارمونه اومدیم این شعارو بدیم، یعنی چی ندید؟!»
• «دیر اومدی بَدی بچه.»
• «پس چی بدیم؟»
• «به یه کشور کوچَک به درد نخور بدید فعلاً تا ببینیم چَه می‌شه!»

در همین حین از هیئت آقای فارمر صدای بلند شعار «مرگ بر آمریکا» چنان بلند شد که محله به خودش لرزید. حاجی، پس از آنکه به خود آمد، سریع به سمت هیئت آقای فارمر دوید و گفت:
• «بی‌شخصیت گاو، مگه بهت نگفتن این شعارو ندی؟»
• «چرا گفتن یابو.»
• «پس چرا می‌دی؟»
• «چون دوست دارم، تا آخرشم می‌دم.»
• «عه این‌جوریه؟»
• «آره این‌جوریه.»

و بعد دوباره همگی شعار را بلندتر تکرار کردند. حاجی نیز عصبانی و برافروخته به سمت آقای فارمر هجوم برد و او را از روی پراید آقای وایت نقش بر زمین کرد. بنابراین هر دو هیئت از هر دو سوی کوچه چون سپاهیان یونان و تروا، به سمت هم هجوم بردند و به این ترتیب صحرای کربلا و صحنه‌ی قیامتی شکل گرفت که بیا و ببین. در میانه‌ی این درگیری‌ها، مینوتور حاجی و غول چراغ، که ظاهراً زنجیر پاره کرده بود – و البته بعداً مشخص شد که از نقشه‌های از پیش طراحی‌شده‌ی حاجی بوده – از روی دیوار حیاط خانه پرید بیرون و زد به دل جمعیت هیئت آقای فارمر و آدم بود که به چپ و راست و بالا و پایین پرتاب می‌شد.

روح خانم فارمر نیز فرصت را غنیمت شمرده بود و ابتدا مستقیم رفت سراغ خانم سبزی‌خوردکن محل و تا مرز جنون او را ترساند و سپس در حالی که حاجی روی سینه‌ی آقای فارمر نشسته بود، از توی سوراخ بینی‌اش رفت داخل مغزش. البته که رقت قلبش مانع از آن شد که تسخیر شدید و طولانی انجام دهد و به یکی دو دقیقه اکتفا کرد و از سوراخی دیگر از بدنش بیرون پرید و حاجی را نیز از روی آقای فارمر به کناری کشید و از خداوند به خاطر این تسخیر که البته زیر دندانش مزه کرده بود پوزش طلبید و عذرها خواست.

 

 

پنه‌لوپه

Jozef Jozef 1 تیر · Jozef ·


جوزف تمام شب گذشته را بیدار ماند و کون به کون هم سیگار روشن و خاموش کرد، تا جایی که می‌توانست به وضوح صدای روح همسر مرحوم آقای فارمر را بشنود که معترضانه و البته محزون، از بالکن طبقه پایین می‌گفت:
«آقای جوزف، ناسلامتی من سرطان دارم، اگر به حال من رحم نمی‌کنی لااقل دلت برای خودت بسوزه! پیرمان درآوردی دیه!»
البته که صدای ضعیف و بی‌نوای این مرحوم در میان انبوهی از صداهای دیگر که بسیار مردانه‌تر، بلندتر و دهشتناک‌تر بودند، چندان توجه جوزف را بر نمی‌انگیخت، اما خب ظاهراً روح همسر مرحوم آقای فارمر نیز، جسورتر از آن بود که بخواهد به این راحتی‌ها دست از سر جوزف بردارد. پس سرانجام، چادر نماز گل‌صورتیش را سر کرد، مقداری عطر مشهدی به سر و گردنش مالید و همان نصف شب، وارد بالکن طبقه بالا شد و تا صبح پای درد دل جوزف نشست و با همان لهجه شیرین یزدیش او را دلداری داد:

  • جوزف جان، پسرکم ای که زندگی نمشه. همش غر غر غر، همش آه آه آه. من که همسایه طبقه پاینتونمآ، مُنده شدم تو چتو نمشی؟
  • خب چه کار دیگه‌ای از دستم بر میاد خانم فارمر عزیز؟!

سپس آهی عمیق کشید و با صدایی محزون‌تر اعتراف کرد:

  • «می‌دونی، من خیلی بدبختم.»

خانم فارمر دستی روی سر و صورت غم‌آلود جوزف کشید و با صدایی نرم و ملایم گفت:

  • اِیَچّون نگو پسرم، بدبخت کدومه؟! یه کمی خو به خودت برس.

جوزف با همان لحن غمگین پرسید:

  • «چطور؟»

روح خانم فارمر نیز آنطور که انگار خیلی وقت است منتظر چنین فرصتی است، بلافاصله، لبخند شیطنت‌آمیزی زد و چادر گل‌صورتیش را یواش از روی سر و تنش ول داد و پایین انداخت و با دندان‌های بالاییش، لب پایین‌اش را گاز کوچکی زد.
جوزف که تازه دوزاریش افتاده بود، با چشمانی از ترس و تعجب چهارتا شده، مات و مبهوت اندام روحی خانم فارمر را نگاه می‌کرد که زیر نور ماه کامل، براق‌تر و روحانی‌تر به نظر می‌رسید. سینه‌هایش شل و آویزان روی بدنش افتاده بود و پوست شکم و گردنش از شیارهای پوستی راه راه موج می‌زد. مفاصل آرنج و زانو و مهره کمرش با وجود تمام تلاش خانم فارمر برای راست نگاه داشتنشان خمیده و منحنی به نظر می‌رسید.
شاید خانم فارمر منتظر نگاه و واکنشی شیطنت‌آمیزتر و هوس‌ناک‌تر از طرف جوزف بود، اما چیزی که بیشتر گیرش آمد، نگاهی کنجکاو و متعجب بود. البته می‌توانست به جوزف هم این حق را بدهد، چون بالاخره شاید این اولین بار است که روح لخت یک خانم با کمالات و جمالات مثل او را می‌بیند. پس در کمال آرامش چادر گل‌صورتیش را باز هم پوشید و لپ جوزف را ماچی کرد و خیلی ملایم و هوس‌ناک درگوشش گفت:

  • «اشکال نداره جوزف جان، ایشالله دفعه بعد.»

بعد چشمکی زد و پرید توی بالکن طبقه پایین. البته که جوزف بدش نمی‌آمد که حتی از روی کنجکاوی هم که شده، برای نخستین بار و به عنوان نخستین انسان، روح کسی را مورد عنایت قرار دهد و حتی بر فرض وجود، عواقب و عوارض آن را نیز متحمل شود، چون به نظر او این اتفاق تا به اکنون جز در میان فحش‌هایی که ملت، در میانه دعوا و شوخی، نثار روح مردگان هم می‌کردند دیده و شنیده نشده بود، اما خب، جوزف هیچ حال و حوصله‌ای برای کنجکاوی جدید و دل و دماغی برای کشف سرزمین‌های نو نداشت و مثل دراکولایی غمگین در قلعه تنهاییش به دور از تمام دنیا و مردمانش داشت توی تابوت سیاه و کج و کوله‌اش روزگار می‌گذراند.
جوزف از اتفاقی که آن روز توی آینه افتاده بود هم متعجب و حیران و هم شرمنده و خجالت‌زده بود. فکر می‌کرد و البته که دوست هم داشت که واقعاً دیوانه شده باشد، اما از طرفی آنچه که دیده و شنیده و حس کرده بود آنچنان واقعی می‌نمود که این احتمال را بسیار کم‌رنگ می‌کرد.
پس سه روز تمام کارش به همین منوال گذشت، از لبه تخت تا بالکن و از بالکن تا راهرو و از راهرو تا لبه تخت. در بالکن به نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی زل می‌زد و طوری که از زنی حامله انتظار می‌رود، منتظر بود تا از دل آن تاریکی پاسخی روشن، هر چند به اندازه یک شمع کوچک نمایان و زاده شود. هر چند ساعت یکبار به راهرو می‌رفت و به انتهای آن و به جای خالی آینه – که دیگر به انبار منتقلش کرده بودند – خیره می‌ماند و برای بار هزارم آنچه که اتفاق افتاده بود را به یاد می‌آورد و مرور می‌کرد. سپس بر لبه تخت می‌نشست، دستانش را دور زانویش گره می‌زد و به کف زمین خیره می‌ماند.
با دیدن اوضاع جوزف، سرانجام همگی تصمیم گرفتند او را وادار به بیرون رفتن کنند. پس به زور او را به حمام بردند و لنگ و کیسه کشیدند و حتی غول چراغ پیشنهاد داد که او را برای چند ثانیه با صابون گلنارش تنها بگذارند که این نظر از طرف حاجی، به علت ترس از آتش جهنم، رد شد، هر چند در آن حالت که جوزف بود، حتی از دستان نرم و لطیف حوریان بهشتی و حتی از روح نازنین خانم فارمر نیز، کاری بر نمی‌آمد و تمام جهان از بلند کردن قامت خمیده و خسته و ملول میل و هوس در وجود او ناتوان و عاجز بودند چه رسد به شکل زشت و سبز لجنی صابون گلنار.
تابستان، گرما، عرق، خفگی، تنگی نفس، بوی بد زیر بغل و شرشر عرق سر و صورت تنها استقبال‌کنندگانی بودند که بیرون از خانه انتظار جوزف و دوستانش را می‌کشیدند. برای جوزف همه چیز در تیرگی خاکستری‌رنگ سوخته‌ای در حال محو شدن بود، شکل هندسی همه چیز جلوی چشمانش به هم می‌خورد، ذوب می‌شد و روی هم کش می‌آمد. صداها، پس از یک شرشر و وزوز طولانی به گروم‌گرومی ممتد تبدیل می‌شدند. بوی شرجی هوا و داغی نور آفتاب نفس‌کشیدن را تلخ و سخت می‌کرد، طوری که سرانجام همه کلافه و مستاصل به برگشت رضایت دادند. اما احساس منزجرکننده ناامیدی و شکست و کلافگی مسیر برگشت را چنان طولانی می‌کرد که نیچه را به یاد دوست حیله‌گر اما بداقبالش «اولیس» انداخت. پس شروع به تعریف سرگذشت او کرد. زیبایی و جذابیت سرگذشت اولیس به همراه قدرت و سحر کلام و بیان نیچه، کم‌کم داشت جوزف را به زبان می‌آورد و آرام آرام یخش را باز می‌کرد که یکباره موجی از سرمای سوزان او را بیشتر از پیش بر سر جایش خشکاند. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف بیچاره ماند و نگاه سرد و منجمدکننده مرگ‌خوار.
یک لحظه احساس و فکر پوچی و مرگ آنچنان عمیق و محکم به ذهن جوزف رسوخ و نفوذ کرد که پیش خود گفت:

  • «آیا واقعاً زندگی همین مضغرفات کوتاه بود؟!»

پس ناامیدانه و مستاصل عینکش را برداشت و دستی به پیشانی و صورت عرق‌کرده‌اش کشید و محکم شروع کرد به مالیدن چشمانش که داشت به خاطر نفوذ عرق در آن می‌سوخت. سپس چشمانش را بست و منتظر شد تا مرگ یکبار برای همیشه کار را تمام کند و به زندگی نکبت‌بارش خاتمه دهد که یکباره صدایی او را به خود آورد و همچون نوری در دل تاریکی، راهی برای فرار پیش چشمانش مجسم کرد. پس جوزف بی‌اختیار در پیش نگاه متعجب عابران، پا به فرار گذاشت و بی‌آنکه خود بداند به کجا و چرا، به دنبال صدایی که به احتمال زیاد ناجی و راهنمای او بود دوید و دوید و حتی برای برداشتن عینکی که از دستش افتاده بود نایستاد.
پس از چند دقیقه نفس‌نفس‌زنان و عرق‌ریزان خود را در یک سالن بزرگ تئاتر پیدا کرد. سطح محل قرارگیری صندلی تماشاگران از جلوی صحنه نمایش شروع می‌شد و با شیبی بسیار ملایم در انتهای فوقانی و تاریک آن تمام می‌شد. جوزف خود را به یک صندلی مانده به آخرین صندلی در گوشه سمت راست انتهای تاریک سالن رسانده  و خود را با ترس و لرز در آن چپانیده بود.
سالن مملو از جمعیتی بود که پچ‌پچ‌کنان، منتظر کنار رفتن پرده آبی‌رنگ کهنه و پوسیده صحنه‌ای بودند که زیر باد کولر مثل امواج دریا موج می‌زد. کولر بزرگ پر سر و صدایی، که تقریباً چند متر بالای سر جوزف نصب شده بود و قطره‌هایی از آب خنک چند سانتی‌متر پشت سر صندلی جوزف می‌چکاند، طوری که صدای چکیدن و نم پاشیده شدن قطره‌های بسیار سرد و یخ‌زده‌اش را می‌شنید و حس می‌کرد و واضح‌تر از همه بوی نم و رطوبتی بود که انگار تمام سالن را پر کرده بود، بویی که انگار برای همه به جز جوزف طبیعی و معمولی بود. شبیه مسافری که عادی بودن شکل و رنگ و بوی دریا و ساحل را برای ساکنانش عجیب و احمقانه می‌دانست و با تعجب از خود می‌پرسد:

  • «آخر چه کسی می‌تواند یک روز از دیدن این شگفتی و زیبایی و عظمت سیر و خسته و ملول شود؟!»

باری جوزف خودش بهتر از هرکسی می‌دانست که هر کسی سرانجام از دیدن و شنیدن و حس کردن زیبایی و عظمت و شگفتی ملول و خسته خواهد شد، آنگونه که خود او از زندگی شده بود، اما این خاطرات مربوط به این زیبایی و عظمت و شگفتی آنقدر دور، دیر، کوتاه و اندک نصیب جوزف شده بود که او اصلاً نمی‌توانست به خاطرش بیاورد.
به هر حال ظاهراً به دلیل وجود همین کولر پر سر و صدا بود که برخی‌ها حاضر شده بودند در کف سالن بنشینند اما به این صندلی و نیز دو صندلی بغل دست آن نزدیک نشوند. اما باز هم خالی ماندن این دو صندلی آنچنان عجیب بود که انگار اصلاً خالی نیستند. جوزف پیش خودش فکر می‌کرد که شاید وضعیت او چنان در هم و نامناسب است که کسی تمایلی به نشستن در کنار او از خود نشان نمی‌دهد، پس از خود احساس شرمندگی کرد و بلند شد که آنجا را ترک کند که با کنار رفتن پرده و شنیدن اولین اسمی که از زبان یکی از بازیگران نمایش بیرون آمد متوقف شد و از رفتن بازماند و روی صندلی بازنشست. باری آنچه که بر روی صحنه نمایش در حال اجرا شدن بود اگرچه نه کاملاً اما مقداری متفاوت از آنچیزی بود که جوزف می‌دید و می‌شنید. زیرا او در میانه دویدن عینکش را از دست داده بود و نمی‌توانست صحنه را واضح ببیند و از طرفی صدای خرخر کولر نیز او را از شنیدن واضح دیالوگ‌ها محروم می‌کرد.
 

ساکن میان آینه ها

Jozef Jozef 23 خرداد · Jozef ·

از آن روز که جوزف متوجه شد، آینه قدی و البته قدیمی خانه‌شان خراب است و تصمیم گرفت آن را عوض کند، زمان بسیاری گذشت اما هرگز این تصمیم عملی نشد، زیرا هر بار به عمد و بدون آنکه کسی بداند چرا، این تصمیم به فراموشی سپرده می‌شد و با وجود اینکه خاطره آن روز و تصمیمی که گرفته شده بود در ذهن همگی به خوبی باقی مانده بود اما هرگز کوچکترین اشاره‌ای به آن نمی‌کردند. از آن روز رفتار همه تغییر کرد و این تغییر بیشتر از همه در صدای معبد تاثیر گذاشت، تاثیری که او را حتی بیشتر از قبل ناپیدا، کمرنگ و حتی کم صدا کرده بود.

آن روز صدای معبد از طرز متعجب و حیران نگاه‌های جوزف در آینه نگران شد، به سمت آینه رفت و در آن زل زد و پس از سکوتی طولانی به یکباره غیبش زد. پس از او بقیه نیز از سر کنجکاوی و تعجب همین کار را انجام دادند و هر کدام با حالتی عجیب و اما متفاوت از آن رو برمی‌گرداندند، گویی که در آن زمان چند دقیقه‌ای به سفری بسیار طولانی رفته باشند.

آینه با آن قاب چوبی تیره رنگ بی‌شکل و فرمی که داشت، مانند مهمانی ناخوانده که هنوز اجازه ورود پیدا نکرده است در انتهای راهرو با سری افکنده، شانه‌هایی فرو افتاده و هیکلی درشت اما خسته و بی‌رمق در هاله‌ای از سایه روشن نوری کم‌سو، منتظر ایستاده بود. سطح شیشه‌اش مثل چهره جادوگران کهن سال پر از لک و چین و چروک شده بود، طوری که اگر با کف دست روی آن می‌کشیدی می‌توانستی بالا و پایین رفتن انگشتان دستت را ببینی که بر روی ناهمواری‌هایش موج می‌زند. خستگی و کم‌رمقی را می‌شد در آهستگی و کندی بسیار زیاد باز و بسته شدن پلک‌هایش دید؛ اما فقط کافی بود آن پلک‌های خسته و کم‌رمق از هم باز شوند، در حالی که نگاه کسی به نگاه خشک و منجمدش خیره شده باشد؛ پس مانند آرواره‌های سفت و سخت شکارچی که در گوشت تن شکار فرو رفته باشد برای ابد آن نگاه را رها نمی‌کرد.

به طور مشخصی از آن روز به بعد، همه سعی می‌کردند سرِ خر را به سمت دیگری کج کنند و تا آنجا که ممکن است گذرشان به راهرو نیفتد، پس آسه می‌آمدند، آسه می‌رفتند و نگاهشان را از نگاه آینه می‌دزدیدند و به در و دیوار می‌دوختند، طوری که کسی متوجه نشود و این حرکات برایشان طبیعی جلوه کند، اما این اجتناب و پرهیز به عمد، آنقدر آشکار بود که از فاصله دور نیز می‌شد صدای به شماره افتادن نفس، تپش شدید قلب و تراوش عرق از منافذ پوستشان را شنید و حس کرد. در نگاه یکدیگر ترس و وحشت را می‌دیدند، اما نم پس نمی‌دادند و جیکشان در نمی‌آمد.

ابتدا حاجی در اقدامی موزیانه، بی‌آنکه کسی پی ببرد، سیم روشنایی که بر فراز آینه بود را برید و برقش را قطع کرد تا شاید اندکی از انعکاس وحشتناک آنچه در آن موج می‌زد را بکاهد. هر روز نیز به بهانه خاک تبرک و آب مقدس، مشتی گرد و غبار و گِل روی آن می‌پاشید و می‌مالید.

چند روز بعد بر اساس طرحی از نیچه، با همفکری باروخ، با نام «قابل تحمل‌ترکن­سازی خراب شده جوزف» عمل کردند و موفق شدند یک ملحفه سفید رنگ، روی آینه بیندازند و اندکی از ترس و وحشت ایجاد شده را فروبنشانند، اما پس از آن نیچه یک تابلو بزرگ، نه چندان زیبا و به صورت خیلی تابلوتری، تقلبی را که از یک دوست کلاهبردار و شیاد به هدیه گرفته بود نیز به بهانه «معنا‌سازی خانه بی‌معنای جوزف» جلوی آینه پوشیده شده با ملحفه، قرار داد و به طور کلی، آن به قول خودش «دخمه تاریک و پوچ کاسه چشم مردگان» را از نظرها پنهان کرد.

این تابلو که نیچه بسیار آن را دوست داشت و قسمتی از ساعات فراغت خود را به غرق شدن در معنا و مفهوم آن می‌گذراند، تابلو «تبدیل» اثر رافائل بود. و آخ... که فقط کافی بود شخصی نادانسته و یا از روی قصد و غرض اندکی، حتی به اندازه نیم نگاهی به آن توجه نشان می‌داد و پس از آن نیچه ساعت‌ها و ساعت‌ها درباره دو قطب «آپولونی (نظم و شکوه الهی)» و «دیونیزوسی (آشوب و رنج زمینی)» موجود در تابلو، داد سخن می‌داد تا آنکه یا جان شیرین از کون طرف بیرون بکشد یا خود به حالت صرع و غش بی‌هوش بیفتد. و حاجی همیشه برای انتقام از نیچه همین بلا را بر سرش می‌آورد.

به هر حال آن روزهای نخستین گذشت و کم کم همه چیز داشت به حالت عادی برمی‌گشت و وجود وهم‌آلود آینه نیز به دست فراموشی سپرده می‌شد که یک روز صبح، تابلوی عزیز نیچه را سرنگون شده و ملحفه روی آینه را نیز در پای آن افتاده دیدند.

البته پیش از این جوزف نیز بارها گفته بود که از آن آینه چیزهایی عجیب دیده است و اصلاً همین مشاهدات جوزف اسباب تمام این ترس و هیجانات شده بود. مثلاً:

  • نقطه‌هایی سیاه و شناور بر سطح مواج آینه، مثل چرخش دایره‌وار گروهی از کوسه‌ها در عمق اقیانوس، که ماهی کوچکی را به حلقه محاصره خود درآورده اند.

  • دستی سیاه و کبود که از پشت ، آینه را محکم در آغوش گرفته است.

  • نگاهی سنگین که در آن سوی آینه به چشمانت زل زده است.

  • صدایی پر از شیون، ناله، تمنا و التماس

  • نوشته شدن متن‌هایی روی سطح آینه. مثلاً:

«و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد»

و یکبار هم نوشته شده بود:

«من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است»

 

پس از سرنگون شدن تابلو و فرو افتادن ملحفه، اولین کسی که چشمش به چشمان مدوسایی آینه خورد، حاجی نگون‌بخت بود. با این تفاوت که اگر چشمان مدوسا آدمی را به سنگ تبدیل می‌کرد، این چشم‌ها، -گلاب به رویتان- آدمی را بدجور اسهال می‌کرد. رویم به دیوار، حاجی چنان به خودش ریده بود که اگر رافائل زنده می‌شد و از او صورتی برمی‌داشت، اکنون به جای شاهکار «تبدیل مسیح» شاهد شاهکار بزرگ‌تری به نام «ریدمان حاجی» بودیم.

حاجی در حالی که دستش را محکم در کونش گرفته بود و محکم فشار می داد، عصبانی به نیچه و باروخ و غول چراخ که از خنده داشتند ریسه می رفتند نگاهی انداخت و بلند گفت:

"خفه شید پدرسگ های ملعون"

 

 

عروسی فیگارو

Jozef Jozef 18 خرداد · Jozef ·

جوزف دیشب را با دلتنگی، غم، دلنگرانی و سردرد گذراند. دلتنگی، غم و دلنگرانی که یک پای ثابت مهمانی‌های روزگار جوزف است، اما سردرد گاهی هست و گاهی نه.

سردرد دیشب جوزف به خاطر بویی به غایت بد و ناخوش بود. ابتدا فکر می کرد سرمنشاء بو از سینک و چاه فاضلاب باشد، پس با لیوان چای به اتاقی که حمام در آن قرار داشت پناه برد، اما الهی "بینیتان بوی بد نبوید و چشمتان روز بد نبیند" که بوی گوه از در و دیوار اتاق چکه می‌کرد. در حمام باز بود و هواکش(فن) خاموش. همینطور بوی "واجبی" بود که از در حمام قیژ و ویژکنان و داد و بیداد زنان داخل اتاق می‌سرید.

طبق معمول همسایه‌ای گرامی برای ریزاندن برگ و بار هرز علف‌های تنش از واجبی استفاده کرده بود. 

باروخ می‌گوید: 

"کاش حداقل مثل مادربزرگ یهودی من، از آن مدلش که بوی کمتری دارد استفاده می‌کرد."

حالا بماند که یکبار صدای معبد به خاطر حالت تهوع جوزف از رخدادی مشابه، کاغذی پر از عتاب و خطاب، به تنها مصرف کننده واجبی در ساختمان نوشت و در آسانسور نصب کرد که عمری بیشتر از یک نصفه‌روز نداشت و توسط اهالی کنده شد.

راه حل حاجی برای سردرد جوزف این بود که:

"تصور کن یکی از خانم‌های زیبای ساختمان در حال استفاده از این ماده بد بو باشند."

صدای معبد با شنیدن این حرف، چشم‌هاش گرد شد و پس از گفتن جمله:

"خاک توسرت کنند." 

غیبش زد.

سپس حاجی در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد وچشمانش برق می‌زد ادامه داد:

"می‌بینی که واقعیت‌ همان چیزی است که توی ذهن ما می‌گذرد نه آن چیزی که می‌بینی و می‌شنوی و..."

نیچه پوزخندی زد و گفت:

"بله با همین قبیل توهمات بهشت و جهنم را بنا کرده‌اید دیگر."

حاجی آنقدر غرق در تصور قبلی واجبی و حمام و زن‌های همسایه بود که متوجه کفرگویی نیچه نشد و یواش یواش خودش را انداخت توی حمام و...  بسم الله را تمام نکرده، کار را با صدق الله علی العظیم به پایان رساند و استغفرالله گویان بیرون آمد.

پیش از این، شک جوزف به همسر مرحوم آقای فارمر می‌رفت که پس از فوت او همچنان این جنایت سریالی ادامه پیدا کرد. پس جوزف هر چند زباناً، از خداوند و روح همسر مرحوم آقای فارمر، بسیار طلب مغفرت و بخشش کرد. 

پس از آن شک او به سمت خود آقای فارمر(همسایه طبقه پایین) و آقای آورفیلد(همسایه طبقه بالا) معطوف شد؛ دیروز مستر آورفیلد مشغول سرویس کولرشان بود. 

به نظر باروخ به احتمال زیاد پس از آن حجم از تمیز کاری نیاز به حمام پیدا کرده است.

اما به نظر نیچه، فاصله تمام شدن سرویس کولر(حدودا ساعت دو ظهر) با حمام واجبی(ساعت دوازده شب) بسیار زیاد است. مگر آنکه ایشان صاحب کونی فوق‌العاده گشاد باشند که چندین ساعت آن حجم از کثافت فضله و شپش کفترچاهی و گرد و غبار را تحمل کنند.

 از این گذشته به نظر صدای معبد، آقای میچل آورفیلد با آن صدا و لحن ظریف زنانه و حرکات دست و تن لطیف و شاعرانه محال ممکن است که اصلا موی هرزی برای زدودن روی تن داشته باشند که بخواهد از چنین ماده بدبویی استفاده کند؛ بنابراین بیشترین سوءظن به سمت آقای فارمر، مدیریت نالایق و بی‌مسئولیت حال حاضر ساختمان نشانه می‌رفت که اتفاقا بر اساس کهولت سن و سالش، دوران جوانی او مطابقت می‌کرد با اوج کلاس و مُد استفاده از واجبی.

جوزف پس از این فکرها، نشانه صلیبی روی شکمش کشید و از خداوند طلب مغفرت کرد و گفت:

 "و إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيما."

به غیر از این صبح زود، جوزف چندین بار با صدای زنگ تلفن از خواب پرید، هر بار یک عزیزی تماس گرفته بود تا سلامتی و تندرستی خود را به جوزف اعلام کند و اینکه گویا دوباره جنگ شروع شده است و... در کمال تعجب، جنگ اصلا به هیچ کدام از تخم‌های نازنین جوزف نبود.

او حالا تبدیل به یک مرد جنگ دیده و جنگ زده تمام عیار شده بود. 

"فکر می‌کنم کشورهای استعمارگر، همین شکلی مردم جهان سوم رو به جنگ و بدبختی و کون‌پارگی عادت می‌دن."

جوزف مشغول فکر کردن به این مسائل، در حال قضاء حاجت روی توالت فرنگی مروارید نشانش بود که آرام آرام داشت خوابش می‌گرفت، اما یکباره با صدای زیق صدای معبد دلفی از جا پرید:

"لبات چرا اینطور شده؟"

لبش آنقدر ورم کرده بود که گویی ده‌ آمپول چربی بوتاکس(اگر اشتباه نکنم) تزریق کرده باشند به لب و لوچه‌ جوزف.

حاجی با خنده گفت:

"شبیه ک.س گاو شده!"

غول چراغ گفت:

"صاحب جان شما شکل آلت تناسلی گاو ماده را از کجا خبر داشت؟"

صدای معبد با خنده گفت:

"تصور کرده!"

همه خندیدند و سپس باروخ گفت:

"البته گمانم این تصورات در حد تصور باقی نمانده باشد."

نیچه با صدای بم پرسید:

"یعنی استاد باروخ فکر می‌کنند که این تصورات توانایی تبدیل به واقعیت را دارند؟!"

باروخ جواب داد:

"بندیکت هستم. نه کاملاً به همان شکل که تصور می‌شود اما در کل انجام عمل بله."

غول چراغ گفت:

"یعنی استاد باروخ گفت که حاجی با گاوها هم...؟"

باروخ جواب داد:

"در دنیای واقع بله، اما در دنیا تصوراتشان آن گاو می‌تواند به شکل خانم صدف طاهریان دربیاید."

همه از استدلال باروخ شگفت زده شدند و برایش دست زدند. 

 

جوزف صبح روز بعد را با شرایطی بهتر از صبح روز پیش آغاز نکرد. صدای معبد دلفی به تحریک و ترغیب اغراق آمیز حاجی که:

"شما عجب صدایی دارید و چه تحریرهای قشنگی و عجب زیر و بم‌هایی و وای از این مخمل صدا و حریر تحریر و نوا...!"

 از خروس‌خوان صبح تا بوق سگ، شروع کرده بود و یک ریز آواز اپرای "عروسی فیگارو" اثر آمادئوس موتسارت را می‌خواند؛ هرچند در ابتدا بسیار ناپختگی‌ها داشت اما به تدریج رو به بهبود گذاشت و در پایان روز به بهترین شکل خود درآمد. 

همین روند رو به پیشرفت دیگران را نیز بر سر ذوق آورد و به صحنه اپرا کشاند و دیگ و کفگیر و طبل و سنج و دمامه حسینه محل، که حاجی برای اعیاد چند روز پیش به خانه آورده بود هم ابزارآلات موسیقی اپرا را تشکیل دادند. 

الحق که توانستند انتقام بوی واجبی را از اهالی ساختمان بگیرند اما در همین حال اتفاق عجیبی افتاد. 

در اتاق جوزف باز شد، خانمی چون پنجه آفتاب، آغشته با هزار رنگ و لعاب، خوش اندام، چون سرو چمان و گلی خندان، از اتاق بیرون آمد، در حالی که از بیرنگی نهان به مرده می مانست و به هزار زور و زحمت می‌خندید.

همه چهار چشمی و با تعجب جوزف را نگاه کردند که:

"این تو اتاق تو چیکار می کنه؟"

 پس از چند ثانیه حاجی نیز در حالی که  کش تنبانش را سفت می‌کرد، به دنبال آن خانم با کمالات و جمالات بیرون آمد و در خانه را برایش باز کرد و با روی گشاده خوش و بشی کرد و پنهانی یک ضربه درکونی به باسن بانوی زیبا رو زد، طوری که لرزشی در باسن و سینه و صورتش موج زنان پیدا و سپس محو شد. بعد حاجی  نگاهی به او انداخت، ابرویی بالا انداخت، چشمکی زد، خداحافظی کرد و در را بست. 

سپس در حالی که دستش را توی جیب تنبان گشادش کرده بود و فشار می‌داد و لبخندی کت و کلفت روی لبش انداخته بود، رو به روی گروه اپرا ایستاد و گفت:

"خب سر و صدا دیگر کافیست، کار بنده تمام شد."

نیچه پرسید:

"کی بود؟"

حاجی با حالتی فروتنانه جواب داد:

"بنده‌ای از بندگان خدا."

باروخ گفت:

"آنوقت بنده‌ای از بندگان خدا با شما چکار داشت؟!"

حاجی طوری که رازنگهداری می‌کند و در پی حفظ آبروی مومنی است، زیر لبی گفت:

"مشکلی داشت."

صدای معبد موزیانه پرسید:

"دعای گشایش یا بچه‌دار شدن می‌خواست؟"

حاجی با حالتی مغموم و لب و لوچه‌ای آویزان، آهی کشید و جواب داد:

"برای خرید جهیزیه پول کافی نداشت، از ترس اینکه مبادا از طرف خانواده خواستگار، پس زده شود، پدر بی‌نوایش به ما رو انداخت و ما هم گفتیم شخصا به دفتر بنده مراجعه کنند."

صدای معبد متعجب پرسید:

"دفتر شما توی اتاق جوزف است؟"

حاجی سریع جواب داد:

"خیر، تصور ما این است که آنجا دفتر ماست نه اتاق جوزف"

سپس پوزخند عمیقی زد و ادامه داد:

"آن خانم هم همان ک.س گاوی بود که دیروز مسخره‌اش می‌کردید."

سپس وسایل موسیقی حسینیه محل را یکی یکی از دستشان بیرون کشید و جمع کرد و راهش را گرفت و رفت.

غول چراغ از جوزف پرسید:

ارباب، آن خانم را شناختن کرد؟"

جوزف بی‌حوصله، با لب و لوچه‌ای تب‌خال زده و ورم کرده جواب داد:

"عروس فیگارو بود."

سپس در حالی که به ورودی راهرو خانه زل زده بود، بی‌‌هیچ صدا و حرکتی خشکش زده بود. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف ماند و نگاه‌های سرد و خشک مرگ‌خوار.

 

 

 

 

 

بلاتکلیفی

Jozef Jozef 10 خرداد · Jozef ·

در مدت این چند ساله اخیر، زندگی جوزف و خیلی های دیگر مثل او، در نوسان سرسام آور یک فراز و فرود وحشتناک در رفت و آمد بود.
از حال و هوای کرخت و کسالت بار امضای توافقهای کیری تا فریادهای خشم آلود و مویه های عزای آمیخته با هلهله های شادی در همین چند وقت پیش را کدام عقل سالمی می تواند بدون هنگی مغز و کون پارگی اعصاب و روان، به درستی درک کند و بپذیرد.

و حالا این یک موج گرم مهوع تب آلود و خارش زا، مثل باد سموم که نفس را می برد و پوست را می ترکاند، دارد هوای خنک و خرم پیشین شهر را بیرون می راند.

جوزف تمام شب گذشته را مثل تمام شب های گذشته ی زندگیش، در حالتی از اضطراب و استرس گذراند و روزش را مثل تمام روزهای دیگر زندگیش، با احساس فشاری وحشتناک از دلنگرانی و دلشوره شروع کرد.

او حتی یادش نمی آمد که آیا دیشب پس از آن همه کلنجار ذهنی و خودخوری بالاخره خوابیده بود یا نه. از خود می پرسید:

«اگر خوابیده ام پس چرا این همه احساس خستگی و رخوت دارم و اگر نخوابیده ام پس چرا این همه تصویر وحشتناک از کابوس های تازه توی ذهنم تداعی و سپس محو می شود.»

پس با هزار دودلی به سمت دستشویی می رود و با هزار بی میلی، گلاب به رویتان قضای حاجت می کند و باز هم با هزار بی میلی مسواک می زند و صورتش را می شوید و چای و صبحانه را آماده می کند.

صدای معبد دلفی که حال و روز جوزف بیچاره را می بیند، برای ریختن چای داوطلب می شود که یکباره در میانۀ کار به این فکر فرو می رود که:

«آیا من فقط یک صدا نبودم و یا جسم و بدنی هم داشتم اگر فقط یک صدایم، پس چگونه اکنون در حال ریختن چای هستم.»

دستپاچه و نگران به قوری و فنجان چای خیره می شود و می بیند قوری، با وجود پر بودن، در کمال شگفتی از فرو دادن چای به داخل فنجان خودداری می کند. پس صدای معبد یکباره غیب می شود و قوری و فنجان چای توی هوا ول می شوند، اما زمین نمی خورند.»

نیچه با خنده می گوید:

«ظاهراً این قوری و فنجان قصد افتادن ندارند.»

باروخ هم با خنده سخن نیچه را ادامه می دهد که:

«اینجاست که نیوتن باید به خاطر کلاهبرداری علمی محاکمه و مجازات شود.»

حاجی با چشمانی گرد کرده و صدایی کیپ شده از ترس و تعجب می گوید:

«استغفرالله، استغفرالله، اگر این یک معجزه نیست پس چیست.»

غول چراغ سریع می گوید:

«جادو صاحب جان، جااادو.»

صدای معبد با عصبانیت می گوید:

«پس کار تو بود؟»

و غول چراغ ترسیده و من و من کنان، قسم مؤکده و جلاله یاد می کند که:

«به والله العظیم کار من نیست.»

حاجی با طعنه می گوید:

«چقدر هم که شما اَعتقاد داری.»

جوزف مدتی روبه روی فنجان و قوری معلق در هوا می ایستد و با خود کلنجار می رود که:

«الان باید این دو تا رو بگیرم و بزارم تو سینی یا همین جور بزارم بمونه.»

سپس تصمیم می گیرد آن ها را در همین حالت بگذارد، اما باز هم پشیمان می شود و مردد باقی می ماند که در همین لحظه، قوری و فنجان به زمین می افتند و می شکنند و دست و پای حاجی که بسیار به معجزه ی الهی نزدیک شده بود، هم می سوزد و هم زخمی می شود.

همه به او می خندند و نیچه می گوید:

«ظاهراً رابطه ات با خداوند چندان دوستانه نیست حاجی!»

حاجی پاسخ می دهد:

«این یک طلسم شیطانی است که قصد ترور مرا داشت. از شر قوم بنی اسراییل پناه بر خدا.»

جوزف بی توجه و بی اعتنا به شکستن قوری و فنجان، جلوی آینه می رود تا برای رفتن، سر و وضعش را مرتب کند. اما هر چه با تعجب و با دقت بیشتر به آینه زل می زند، متأسفانه تصویر خود را در آینه نمی بیند. نه سر و صورتی، نه دست و پایی. فقط سطح صاف و روشن آینه. تا همین دیروز، هر چند خیلی تار و محو و رنگ و رفته، اما می شد یک چیزهایی از خودت را توی آینه ببینی. ولی امروز مطلقاً هیچ انعکاسی در آن وجود نداشت.

جوزف می خندد و با خود می گوید:

«حتماً آینه خراب شده، باید یکی دیگه بگیرم. دیروز باز یه جاهاییم معلوم بود.»
سپس به آنجاهایش نگاه می کند. اما کم کم ترسیده، ولی آرام با خود زمزمه می کند:

«مگه آینه هم خراب می شه. جداً پس من کجام.»

سپس احساس می کند روی آینه یک نوشته ظاهر می شود:

«کدام من؟»

جوزف آرام توی ذهنش پاسخ می دهد:

«جوزف.جوزف»

پس نوشته ای دیگر ظاهر می شود:

«همانی که دیروز بود یا آنی که فردا قرار است باشد؟»

جوزف پاسخ می دهد:

«الان.»

و نوشته ای دیگر:

«تو که هنوز تعریف نشده ای.»

صدای معبد از حالت هاج و واج و نگاه های متعجب جوزف به آینه، نگرانش می شود. نزدیک می رود و پس از رفتن جوزف از خانه، داخل آینه را نگاه می کند و پس از یک مکث و سکوت طولانی غیبش می زند.

حاجی می خندد و می گوید:

«حتماً بالاخره ذات پلید این صدای معبد دلفی براش قابل دیدن شد.»

و پس از مدتی تردید و ترس، به سمت آینه می رود و در آن نگاهی کوتاه می اندازد و سپس با عجله و سریع از خانه خارج می شود.

جوزف درون آسانسور پس از مدتی متوجه می شود که نسبت به قبل، زمان زیادی طی شده و هنوز آسانسور به طبقه همکف نرسیده است. هر روز این زمان نسبت به روز قبل طولانی تر می شد و اکنون دیگر برای جوزف غیرقابل تحمل شده بود. پس با ادای چند فحش آبدار که نثار روح همسر تازه فوت شده ی آقای فارمر، مدیریت نامحترم ساختمان کرد، از آسانسور خارج و وارد راه پله شد. خسته و بی حوصله بود. پس از مدتی متوجه شد که ساعت هاست در حال پایین رفتن از پله هاست، در حالی که به طبقه همکف نرسیده بود. آقای میچل آورفیلد نیز در حال رفتن به جایی بود، اما وقتی جوزف پرسید:
«کجا؟»

پس از تأملی عمیق و طولانی گفت:

«نمی دانم»

مستر آورفیلد نیز مانند جوزف متوجه احساس عجیب کش آمدن زمان شده بود و خیلی زودتر از جوزف، از ادامه دادن، خسته شده و به خانه برگشته بود. این در حالی بود که حاجی بسیار طبیعی و راحت از کنار جوزف و آقای آورفیلد رد شد و طبق روال عادی به پارکینگ رسید و ماشینش را روشن کرد و به محل کارش رفت. آقای آورفیلد با همان لحن نازک و زنانه اش، با عصبانیت گفت:

«آقای جوزف می بینید؟ این پدر سگای رانتی حقه باز، حتی با راه پله و آسانسور هم پارتی دارند.»

و جوزف که مقداری با آقای آورفیلد مخالف بود گفت:

«نمی دونم. شاید حق با شما باشه.»

ولی پیش خودش می گفت:

«درسته، ولی دیگه اینا ربطی به پله و آسانسور نداره خدایی. اگه در این مورد تقصیری هم باشه، تقصیر اون آقای فارمر کسکشه.»

باری، جوزف اگرچه مانند اقای آورفیلد پس از آنکه موفق شده بود از ساختمان خارج شود، یادش رفته بود که دقیقا برای چه چیزی بیرون آمده و چکار دارد، تا غروب که به خانه برگشت، هزار گونه از این اتفاقات عجیب و غریب اما بی اهمیت و غیرقابل توجه و توجیه را دید و تجربه کرد. صف هایی که هرگز تمام نمی شدند، راه هایی که مقصدشان نامشخص بود، رهگذران و عابرانی که نمی دانستند به کجا می روند، آدم ها و ماشین های روی هم تل انبار شده در پشت چراغ های قرمز و سبز راهنمایی، میدان هایی بدون هیچ راه خروج و پر از ماشین هایی در حال چرخیدن به دور آن، قطارهایی که با ده دقیقه تأخیر قرار بود برسند، ده دقیقه ای که اصلاً قرار نبود فرا برسد، تابلوهایی رانندگی که رویش نوشته شده بود خودت حدس بزن، پل عابرهای نیمه کاره که عابران از این ور وارد می شدند و از آن طرف پایین می افتادند، دکه های روزنامه با روزنامه های ۴۷ سال پیش، ساعت های بدون عقربه یا با آونگ هایی بسیار بیرون زده از فضای ساعت، آدم هایی که به خاطر مردد بودن برای نفس کشیدن و نکشیدن خفه شده بودند و...

غروب جوزف، بی جان و بی رمق، به خانه رسید. کلید داخل قفل را یک ساعت چرخاند و چرخاند و چرخاند، و بازهم چرخاند و عجیب آنکه کلید هم همچنان در قفل می چرخید اما در باز نشد. تا اینکه حاجی از راه رسید و گفت:

«حتما غُلفش خراب شده»

سپس با کلید خودش امتحان کرد و در باز شد. هر دو پس از چند تعارف خشک و خالی آمیخته با نفرت وارد شدند. جوزف در دل گفت:

»ای خدااا کی می شه من کون این دیوث بزارم.«

خدا هم موهای کم پشت رنگ و رو رفته اش  را کناری زد و با لب های غنچه مانند جواب داد: 

«خواهیم دید چه خواهد شد.»

سپس جوزف غمگین و ملول به دنبال حاجی وارد خانه شد.

شب تا دیر وقت، جوزف سرش را روی پای صدای معبد دلفی گذاشته بود و در حالی که چند قطره اشک توی چشمانش زق زق می کرد، گفت:

«نمی دونم چه اتفاقی می افته، نمی دونم چه کار کنم و کسی هم نیست به من بگه چکار کنم.»

صدای معبد سرش را نوازش می کرد و می گفت:

«نگران نباش، همه چیز درست می شه.»

در این حال نیچه شروع کرد به خواندن شعری بدون وزن و قافیه و بی سروته و مسخره که تازه سروده بود:

«آه ای خرده امنیت پیش بینی پذیر

در این چرخه ی مزمن فشار

در این تنگنای حالت تعلیق

دست من بگیر

این روح بدوی پر عصبیت را

برای خاطر این من ببخش

این من بی اعتماد دلتنگ دستورپذیر

ای بوق بوق ممتد هشدار

ای زندگانی با دست دیگران، مالیده و اسیر

آیا دوباره نزدیک است

برخورد سخت و نامریی بگایی تقدیر»

باروخ ذوق زده و ایستاده شروع کرد برای نیچه دست زدن. نیچه هم خر ذوق شد و نیشش برای چند روز، تا بناگوش باز ماند. سپس چنتا از شعرهای مهدی احمدی را با هم خواندند و خندیدند. اما حاجی که کارد می زدی خونش در نمی آمد، تمام شعر نیچه را به مشتی خزعبلات و اراجیف و کفر و هذیان تعبیر و تفسیر کرد و گفت:
«اگر یَک فرصتی فراهم شود، کون همَه شاعر و نویسنده و فیلوسوفیا را چنان پاره کنیم که دیگر کسی خَیال شعر گفتن و داستان نوشتن به سرش نزند.»

ترامپ جاکش_ موقت

Jozef Jozef 3 خرداد · Jozef ·

ببخشید باید چنتا فحش بدم. نمی‌شه تحمل کرد.😡😬

بر پدر و مادر نداشتت لعنت ترامپ کره‌خر حرومزاده جاکش ک‌یری فیس زردک دیوث پدرسگ تخم سگ، 

به قول قره مییییییییییییییییمون عنتر برقی...

قرمساق دیووووووث

 

دیگه همین فحشا رو بلدم متاسفانه😐

شما هم بلد بودی چیزی اضافه کنید بگید.....

 

ویرایش ۲:

آخه گاو مثلا خواستی چه گوووووهی بخوری الان چند ماهه مارو مسخره خودت کردی جلب😡😡

خیلی قیافت کیری مییییییمون 🤢🤮😬😬😬😬

یکی از علاقمندی‌های جوزف در دوران کودکی، جمع کردن کارت‌ عکس‌هایی بود از فوتبالیست‌ها، بدنساز‌ها و بازیگران فیلم‌های اکشن. 

از میان این‌ها، بیشتر از همه به عکس‌ بازیگران فیلم‌های رزمی و سپس بدنسازها علاقمند بود. محال ممکن بود در هر شرایطی یکی از آن‌ها را از دست بدهد. هرگاه سرِ کارت، با دوستانش بازی می‌کرد، کارت فوتبالیست‌های زپرتی و دیگر بازیگران دوزاری سینمای ایران را وسط می‌گذاشت و به این ترتیب کلکسیونی از کارت عکس مفاخری چون بروسلی، فرانکی، آرنولد، جکی‌چان، رونی و... جمع‌آوری کرده بود که درون یک کیفِ چرمیِ کوچکِ قفل دار نگهداری می‌کرد. 

او حتی چند کتاب آموزش تمرین فنون رزمی، حاوی عکس‌هایی از بروسلی و چندین و چند ویدیو فیلم در ژانر رزمی، خریداری کرده بود و به چنتا از بچه‌های گیج و ویج محلشان که معمولا از خودش ضعیف‌تر بودند آموزش می‌داد، چون قوی‌ترها ممکن بود خود استاد را جلوی چشم بقیه شاگردان بزنند و  آبرویش را ببرند. 

با وجود تمام این علاقمندی‌ها و تمرین‌های طاقت‌فرسا، جوزف در شرایط واقعی و عملی مبارزه با حریف در دعوا با دیگران تنها سه فن را به خوبی و به صورت حرفه‌ای به کار می‌برد، یکی اجتناب از دعوا به هر قیمتی، دوم فرار و سوم گریه و آه و واویلا و ننه من غریبم بازی که الحق فنون کار راه بندازی بودند.

بعد‌ها که جوزف، دیگر حال و حوصله بالا و پایین پریدن‌ ورزش‌های رزمی را نداشت، به فوتبال علاقمند شد و الحق در آن رشته از بازیکنان سرشنان محل هم به حساب می‌آمد، بازیکنی پا به توپ، خوش تکنیک و بازی‌ساز، طوری که همه کار تیم حول محور او می‌گشت.

 از شانس بد، جوزف دست و پایی مقاوم و قوی نداشت و به همین خاطر هر چند وقت یکبار، یکجاییش در می‌رفت یا می‌شکست. 

از آن پس، ورزش بدنسازی توجه جوزف را به خود جلب کرد. زیرا اینطور هم بدنش قوی‌تر می‌شد و هم زیبا‌تر. این مورد آخر(یعنی زیبایی)، کم‌کم برای جوزف، اهمیت بسیار پیدا کرد، زیرا وارد دورانی می‌شد که داشتن بدنی خوش استایل و زیبا، می‌توانست او را به هر آنچه که در دنیا مهم و ارزشمند بود برساند. 

باری رفته رفته متوجه شد، بلند کردن چند تیکه  آهن که از ضایعاتی خریده بود، اسمش بدنسازی نیست و به نتیجه نخواهد رسید. زیرا این ورزش به غایت پرهزینه بود و آدم مفلوکی مثل او که هر چند سال یکبار شاید بوی چند گرم گوشت به مشامش می‌خورد، نمی‌توانست فشار چنین ورزشی را تحمل کند.

از طرف دیگر این دوران در واقع آغاز روند پیشرفت دنیای دیجیتال، تکنولوژیا و اینترنت بود، دوران هجرت از عکس‌های ثابت و کثیف و لکه‌دار به ویدیوهای متحرک و با کیفیت که خیلی سریع و آسان‌تر در گوشی‌ها جابجا می‌شد. پس علاقمندی جوزف به اکشن برگشت اما از نوعی دیگر. اکشنی که در آن بازیگرانی پرتکاپو، با بدن‌هایی زیبا و خوش‌تراش در حال انجام فعالیت‌هایی عجیب و پیاده کردن فنونی غریب بر روی حریف بودند، حریفی زیبا و بسیار دلربا. 

با پیشرف تکنولوژیا، کیفیت و کمیت ویدیو‌های آموزشی نیز بهتر و بیشتر می‌شد، باری جوزف هرگز نتوانست این آموخته‌ها را به صورت عملی بر روی حریفی واقعی پیاده کند؛ او همچون یک مرتاض بلندمرتبه یا یک استاد مبارز شائولینی در غار تنهایی خود، به حالتی از خلسه فرو می‌رفت و در دنیای تخیل، حریفی می‌ساخت و ساعت‌ها و ساعت‌ها با او به مبارزه می‌پرداخت. هرچند گاهی آدم‌های فضولی پیدا می‌شدند که به غار تنهایی جوزف سرک می‌کشیدند و آرامشش را بر هم می‌زدند.

ماجرای این مبارزه‌های هیجان‌انگیز جوزف خود نیاز به نوشتن کتابی بلند بالا و حجیم دارد. اما این دوران، طولانی‌ترین دوران ورزشکاری جوزف بود زیرا پس از مدتی، اگر چه علاقمندی او به این رشته نیز کاسته شد اما از طرف دیگر  به تنها سرگرمی موجود ارزان و در دسترس برای جوزف، تبدیل شد. فعالیتی که همزمان هم تخیل و هم قسمتی از عضلات بدن را به کار می‌گرفت و قوی می‌کرد. روشی که بعدها جوزف به عنوان یک مِتُد قویِ ریلَکسَیشِن به دنیا عرضه کرد و آتشش هم در دل مردم عالم، خوب در گرفت؛ پس کتابی با نام "گرم کردن مغز" نوشت که به چاپ دهم نیز رسید که شاید به زندگی پوچ و بی‌حاصل و حال به هم زن خیلی‌های دیگری مثل جوزف، رنگ و بو و معنای تازه بخشیده باشد. اما خب بر اساس ضرب‌المثل معروفِ "هر خوشگلی یه عیبی هم دارد" ، این متد عوارض و ضررهایی هم داشت، مثل تاری دید چشم، سیاهی زیر چشم، شل شدگی عضلات و درد مفاصل مچ دست و وهم و خیال انگاری، که این مورد آخر بسیار مهم بود، به صورتی که فرد ورزشکار پس از مدتی، قدرت تشخیص واقعیت از تخیل را از دست می‌داد و گاهی حتی تصمیم می‌گرفت در دنیای تخیلی بماند و خیلی دیر به دیر به عالم واقع باز می‌گشت. 

اما خود جوزف این ویژگی را یکی از مهم‌ترین فواید و مزایای متدش عنوان می‌کرد و طی یک مصاحبه‌ با خبرگزاری تایمز، گفت:

"واقعاً شما به این دنیای آشوب زده و غیرقابل اعتماد امروز نگاه کنید، گرانی‌ها را ببینید، فسادها و اختلاس‌ها و دزدی‌ها را ببینید، ریاکاری‌ها، دروغگویی‌ها، خایه‌مالی‌ها و چاپلوسی‌ها را ببینید، ظلم و ستم عیان را ببینید، قتل و کشتار و غارت قانونی را ببینید، سپس جواب بدهید آخر کدام آدم عاقلی دوست دارد در این دنیای ک.ی.ری زندگی کند؟! اما قبل از پاسخ دادن این نکته را هم اضافه کنم که اگر پاسخ شما یا هر کسی به این سوال، آری باشد یعنی دستتان با آن‌ها در یک کاسه است، با آن دروغگوهای ریاکار دزد و جلاد و آدمکش."

طبیعتاً خبرنگار گفت: "نه"

از آنجا که خبرنگار، خانم محترم بسیار زیبایی بود، جوزف در ادامه تعدادی از روش‌های متد خود را به او یاد داد و سال‌ها با او تمرین کرد. البته که در عالم تخیل.

بگذارید به زمان حال برگردیم.

بر اساس آنچه که گذشت، جوزف به دلیل آسیبی که خود به زانوی خود زده بود، دیگر نتوانست، ورزش کم هزینه دویدن‌های خرکی خود را ادامه دهد. از این اتفاق ناراحت بود، زیرا فقط اندکی به امحای شکم درقابلمه‌ایش زمان باقی مانده بود. از طرفی دیگر نمی‌توانست آن‌ همه دوست و رفیق ورزشکار، که در جریان دویدن و طناب زدن با آن‌ها آشنا شده بود را دوباره ببیند. پس او پس از مدت‌ها، یکبار دیگر به دنیای تخیلی خود برگشت و از خود درباره دوستان ورزشکار سوال می‌پرسید:

"آیا آن‌ها نیز مرا به خاطر دارند؟"

آن دوست کلاه به سر که موهای دم اسبیش را از پشت کلاهش درآورده بود و هنگام دویدن موهایش در هوا اینور و آنور می‌شد اما اصلا توجه جوزف را به خود جلب نمی‌کرد!

 آن یکی دوست، که بدون استثنا همیشه بر عکس می‌دوید(جوزف دلیلش را سرچ کرده بود و گویا برای فرم دهی به عضلات باسن بر عکس می‌دوند و الحق نتایج آن از وجنات و حرکاتش پیدا بود.) و جوزف چند متر نرسیده به او، شروع می‌کرد مثل او به بر عکس دویدن تا خدایی ناکرده با نگاهی سوء موجبات آزار باسنش را فراهم نکند. در واقع وقتی از هم دور می‌شدند چشمشان به هم می‌خورد(اگر جوزف نگاهش را نمی‌دزدید). تو گویی که از یک فیلم عاشقانه، یک سکانس را، که در آن دو دلداده به سمت هم می‌دوند، به عقب برگردانی.

آن دو تا دوستی که با مربیشان مشغول تمرین حرکات رزمی با یک درخت بودند، در آن هنگام که لگدها و مشت‌هایی استوار و محکم به سمت حریف فرضیشان به آسمان پرتاب می‌کردند و جوزف از هیجان بر سرعت دویدن خود می‌افزود و در دل آرزو می‌کرد که کاش یک درخت یا یک حریف فرضی می‌بود.

آن دوستی که با هر طنابی که می‌زد، زمین زیر اندام مرتعشش، مرتعش می‌شد و چون جوزف از کنارش می‌گذشت، طناب سبزلجنی رنگ خود را از توی کیسه جورابیش بیرون می‌کشید تا نقطه اشتراک خود با او را یادآور شود.

آن دوستی که لباس ورزش سفید رنگش را با پاپی کوچولو و پشمالویش ست کرده بود و جوزف با دیدنش به غبطه می‌افتاد.

و دیگر بماند آن همه پیرپاتال‌هایِ زهواردررفته‌ای که (در عالم واقع، تنها هم‌صحبت‌ها و دوست‌های ورزشی جوزف بودند و) همیشه به او لبخند می‌زدند و برایش ماشالله می‌فرستادند. 

صدای معبد گفت:

"معلومه که اونا هم الان پیش خودشون می‌گن پس این ورزشکار قد بلند و خوش بر و رویی که خیلی باشخصیت و جنتلمن به نظر می‌رسید کجاست که چندین روزه خبری ازش نیست! حتی ممکنه نگرانت هم شده باشند!"

جوزف لبخندی به لب انداخت و گفت:

"واقعاً؟"

حاجی هم پرید وسط حرفش و گفت:

"آره، شاید حتی رفتن کلانتری و خبر مفقودیش رو هم ثبت کردن"

نیچه هم به حالتی بین جدی و مسخره پرسید:

"عکسش را از کجا گیر آورده‌اند؟!"

غول چراغ جواب داد:

"حتما در هنگام دویدن ارباب، کسانی قایمکی از او عکس گرفت!"

باروخ هم به مسخرگی گفت:

"ولی اربابت خیلی تند می‌دود، دوربین توانایی ثبت او، در لحظات دویدن را ندارد."

غول چراغ گفت:

"آری، پس عکس حتما چون تار افتاد، تا به حال ارباب پیدا نکرد."

 جز صدای معبد، همه زدند زیر خنده و در میان هایوهوی خندیدن کم کم متوجه شدند، جوزف به گوشه‌ای از خانه زل زده و در همان حالت، خشک باقی مانده، می‌لرزد، شرشر عرق می‌ریزد و ضربان قلبش بالا رفته است. پس همگی همان گوشه را نگاه کردند و سپس وحشت زده و ترسیده غیبشان زد و باز جوزف تنها ماند و...

هایکو

Jozef Jozef 1 خرداد · Jozef ·

چند شعر هایکو از استاد اُ سون جوزفا تاکاشی

 

و این شروع کسکلک بازیست

شروعی بی‌پایان

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۰۱/۰۱/۰۱

###

دیگر چیزی برای تجربه کردن نیست

بیا خودمان را به گا بدهیم

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

###

تا قبل از این نمی‌دانستم

ریدن چه لذتی دارد

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

 

یاد استاد اُ سون جوزفا تاکاشی، از مفاخر علم و ادب و هنر معاصر گرامی باد🙏

 

بیضه

Jozef Jozef 30 اردیبهشت · Jozef ·

گرگ و میش صبح بود که صدای ویق ویق دزدگیر یک ماشین توی کوچه، جوزف را از خواب بیدار کرد. به خیال اینکه حتما الان صدا قطع خواهد شد، از جا بلند نشد اما انگار صدا سر بازایستادن نداشت و کم کم روی اعصاب جوزف رفت. پس با عصبانیت پتو را به گوشه ­ای پرت کرد، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

یک پراید قراضۀ رنگ و رو رفته، در حالی که هر چهار درش باز بود با ویق ویقش کوچه را گذاشته بود روی سرش. خوب­تر که دقت کرد، حاجی را دید که خود را به انجام کاری مشغول نشان می ­دهد. پس همینکه پرده خانه جوزف را دید که تکان می­ خورد، سریع یک قبضه اسلحه کلاش از زیر صندلی بیرون کشید و پس از آنکه با از این دست به آن دست دادنش به نمایشش گذاشت، داخل یک پتوی پلنگی پیچید و توی صندوق عقب چپاند و درش را گرومپی، محکم بست. سپس یک قبضه کلت کمری را از توی داشبورد درآورد و پس از باز و بسته کردن ضامنش آن را پَرِ کمرش گذاشت. خودش را پشت فرمان انداخت و تِرتِرکنان، گاز پراید قراضه ­اش را تخته کرد و از نظر دور شد. سر کوچه که داشت می ­پیچید، لبخندی موزیانه گوشۀ لبش انداخت و پیش خودش آرام زمزمه کرد: «مسیج ارسال شد.»

جوزف هم غرغرکنان زیر لب گفت: «بیشعور، شب­ ها با عرعر و روزها با ویق­ویق نمی­ ذارن آرامش داشته باشیم.»

چند وقت پیش در ایام جنگ، که ساختمان خالی و خلوت شده بود و هر کسی از ترس جانش به گوشه­ ای از کشور پناه برده بود، جوزف، آقای لایت را توی آسانسور ساختمان ملاقات کرد که جارو برقی به دست، برای تمیز کردن و شستن ماشینش به سمت پارکینگ می­ رفت. البته که جوزف اهل مچ­گیری نیست اما به دلیل حساسیت آقای لایت نسبت به امور ساختمان از کاری که می خواست انجام دهد و حتی جوزف را نیز به انجام آن دعوت می­ کرد تعجب کرده بود. به هر حال، آن شب در میان هیاهوی صدای بمباران، صحبت جوزف و آقای لایت گل انداخت و از هر دری سخنی گفتند تا رسیدند به اینکه:

آقای لایت: «چند وقت پیش، بعد از اون ماجرای کشتار و قتل­عام وحشتناک، اهالی محل، اینو (منظورش حاجی بود) به خاطر اینکه سمت مردم تیر در کرده بود تهدید کرده بودند که ال و بلت می کنیم...»

اینگونه مشخص می­شد که قصد حاجی از آن نمایش ­های سیکیم ­خیاری چه بود. می خواست بفهماند که: «آهااااا ببینید من اسلحه دارم... پس بترسید.»

حق داشت که بترسد اما جوزف احساس می­ کرد منظورش شامل حال او نیز می ­شده و پیش خودش می­ گفت: «چرا من؟» که خود این، ماجرای دیگری دارد.

شبش وقتی حاجی برگشت، سریع شروع به پخش ویدیویی کرد از یک مجری تلویزیون که در یک برنامه زنده، اسلحه برده بود به سمت پرچم یک کشور همسایه گوله در کرده بود. که البته بعدا همین کار در چند برنامه تلویزیونی دیگر نیز تکرار شد.

حاجی بادی به غبغب انداخت و گفت:

«می ­بینید؟! این بیضه داره، منم دارم.»

باروخ خواست بگوید:

«خب این چه هنریست؟! ما هم که همه بیضه داریم!»

اما به یاد بدبختی­ ها و فلاکت ­هایی که از دست آخوندهای یهودی کشیده بود افتاد و در دم ساکت شد و خفه خوان بر گفتن حقیقت ترجیح داد و فقط به ادای یک "آهِ" حسرت­بار بلند بسنده کرد.

اما نیچه با صدای محکم گفت: 

«بله، ما با مقوله بیضه آشنایی کافی داریم.»

حاجی با هیجان و شتاب گفت:

«پس تایید می کنید که ما بیضه داریم؟»

صدای معبد دلفی با خنده گفت: 

«چند کیلو می­ خوای حاجی؟»

حاجی دندان قروچه ­ای کرد و گفت: 

«برو بابا، تو گورت کجا بود که کفنت کجا باشه؟!»

بیچاره صدای معبد دلفی رنجیده و ناراحت و البته عصبانی جواب داد:

«منم که نداشته باشم، جوزف که داره.»

حاجی پوزخندی زد و با بی اعتنایی گفت:

«باشه»

جوزف نیز که نصفه نیمه حواسش به موضوع بحث و گفتگو بود گفت:

«دیگه چی برامون گذاشتن که بخواد بیضه ­ای بمونه؟!»

ماجرای بیضه از آنجا می­ آید که یک آقای وِل­بورن نامی، در مقام تعریض و کنایه به یک عدۀ بی­ شماری گفته بود:

«ما بیضه ­اش را داشتیم...»

که به صورت غیر مستقیم یعنی: «شما بیضه ندارید و فقط ما بیضه داریم.»

به جهت روشن ­تر شدن موضوع برای آن دسته از افراد بالغ و سالم و تیتش ­مامانی و پاستوریزه­ عرض کنم که در زمان­های دور(و البته برای عده­ ای هنوز هم) واژه بیضه که به قسمتی از آلت تناسلی مردانه (شامل، یک جفت توپ بیضی مانند درون کیسۀ چروکیده چرمی رنگی می­شد)  اشاره دارد، نماد و نشانه قدرت، دلاوری، شجاعت و به طور کلی مردانگی بود و به قول معروف هرکه بامش بیش، برفش نیز بیشتر، پس بیضه بزرگ تر یعنی شجاعت و مردانگی بیشتر. حال در نظر بگیرید که آن عزیزانی که از وجود این یک جفت گوهر گرانبها محروم بوده ­اند تا چه اندازه از منافع مردانگی به دور و محروم بوده ­اند.

آقای وِل­بورن، پیرمردیست، با قامتی کوتاه، هیکلی خپل، کله ­ای درشت و موهایی کم پشت، اما سفید و بلند و مجعد به دور سرش، که وظیفه کاستن از جلب توجه  به فرق طاسش را برعهده دارند. چشمانی پف کرده، و دماغ و لبی گوشتی دارد که از زیر سیبیل ­های تا بنا گوش دررفته ­اش، صدایی بم و محکم و زنگدارساطع می­ کند.

با وجود این توصیفات، بهتر می ­توان آقای وِل­بورن را تصور کرد که در حال حمل و جابجایی بیضه ­های بزرگ خود است تا همراه با دوستانش که در جمال و کمال دست کمی از خود او نداشته­اند، پایه­ های یک انقلاب شکوهمند را بنیان نهند که حال ما در دل شکوهش زندگی می­ کنم. به واقع آقای وِل­بورن درست می­ گوید و در دارا بودن بیضه ­هایی عظیم نه اغراق می­ کند و نه دروغ می­ گوید و نه ما شکی بدان می ­توانیم داشته باشیم. باری مشکل در بودن و نبودن این بیضه­ ها نیست، مشکل در نبودن مغزصاحب بیضه­ ها بود؛ تصور کنید که بیضه ­ای با چنین قدرت و عظمتی در نبود مغزِ بازدارنده، چه ویرانی­ ها، لرزه ­ها و شکاف­ هایی که در کون هر ملتی هرچند مقاوم، پدید نمی ­آورد.

 

 

امشب

Jozef Jozef 30 اردیبهشت · Jozef ·

امشب دیگه می زنن. آآآآآآآآ  آ ببین کی گفتم.

امشب یا فوقش فردا شب، اونم به خاطر اینکه امشب باد خیلی شدیده

 

پرستار

Jozef Jozef 29 اردیبهشت · Jozef ·

جوزف شب پیش، برنامه‌هایش را با صدای معبد دلفی هماهنگ کرده بود،اداره پست، پزشک گوش، پزشک زانو، پزشک اعصاب و... جوزف از صدای معبد خواسته بود که اگر به هر دلیلی از رفتن خودداری کرد، او را مجبور به رفتن کند. به همین‌خاطر، جیغ‌جیغِ صدای معبد دلفی همزمان با اذان صبح بلند شد و تا لحظه خروج جوزف از خانه ادامه داشت.

موهایش را با آب خیساند و با دست مرتب کرد. شلوار جین سرمه‌ای رنگ ۳ میلیونیش را که کمرش سه چهار سانتی تنگ بود، با فشار زیاد پوشید، کمربند طلایی  یک میلیونی کوتاهش را که به تازگی به او انداخته بودند و به شدت مورد تنفر صدای معبد دلفی قرار گرفته بود به زور دور کمرش انداخت و تیشرت سفید و نازک و نرمی که خیلی دوستش داشت را تن کرد و بعد همه را از نو درآورد، چون یادش رفته بود که سه روز به حمام نرفته و بوی سگ مرده می‌داد. 

حاجی به عقل و درایت جوزف احسنتی بلند فرستاد و گفت : "خوبیت ندارد که اگر دکتر آمپولی چیزی بنویسد، آدم با پیکری ناتمیز  و ناشسته به استقبال تزریق آمپول برود، مخصوصا که اگر تزریقاتچی یک خانم با کمالات و جمالات باشد."

پس حاجی از همان لحظه دل توی دلش نبود که هم دکتر و هم تزریقاتچی خانم باشند، زیرا معتقد بود:

"برای روحیه جوزف بسیار بهتر خواهد بود."

این حرف‌های حاجی اصلا برای باروخ قابل درک نبود، چون توی وادی‌های دیگر سیر می‌کرد، نیچه هم دل خوشی از زن‌ها، مخصوصا تحصیل‌کرده‌هاشان نداشت.

پس جوزف به راه افتاد. چند طبقه را اشتباهی با آسانسور بالاتر رفت و مجبور شد، لنگان لنگان پایین برگردد. 

پزشک مردی میانسال، تقریبا پنجاه و پنج ساله‌ به نظر می‌رسید، اما شیک و پیک و با اعتماد بنفسِ بالا، نگاه می‌کرد، حرف می‌زد و راه می‌رفت. موهایی جو گندمی، صدایی زیر و کمی خش‌دار و پوستی سبزه داشت.

حاجی: "ای بلا، پس میلف دوس داشتی؟!"

راوی: "مرد بود."

حاجی: "چه فرقی داره خب؟!"

راوی: "واسه تو هیچی."

خلاصه کار شستشوی گوش جوزف پنج دقیقه بیشتر طول نکشید و در همین حین چشم حاجی مدام به پر و پاچه خانم پرستاری بود که یک ظرف مسی را زیر گوش جوزف گرفته بود تا اجرام و محتویات گوشش را داخل آن بریزد. خانم خوش‌رویی بود، چند دفعه محتویات تخلیه شده در ظرف را با تعجب به جوزف نشان داد و گفت:

"ببین، ببین چی توش بود!"

جوزف هم ادای متعجب‌ها را در می‌آورد و می‌گفت: "وااای، چه زیاد!"

در صورتی که توی همین چند روز قبل چند برابر بیشتر از این‌ها را با سیخ و سنجاق از توی گوشش بیرون کشیده بود. 

پرستار: "اصلا چجور می‌شنیدی؟!"

جوزف: "نمی‌شنیدم دیگه!"

پرستار: "خب بریم آمپولاتون رو بزنیم."

حاجی: "آخ‌خ‌خ"

پرستار: "آماده بشید، روی اون تخت دراز بکشید، بعد از این آقا نوبت شماست."

پس جوزف شلوارش را با هزار شرم و حیا و خجالت، به اندازه یک سوم باسنش، یواش یواش پایین کشید.

حاجی یواش ولی سفت و محکم گفت: " چکار میکنی الاغ؟! بکش پایین دیگه." 

و بعد گرفت از شلوار جوزف و تا آنجا که شد پایین کشید که جوزف، قبل از آنکه کسی ببیند، سریع آن را سر جایش برگرداند. باروخ و نیچه هم یک گوشه‌ای ایستاده بودند و از حرکات حاجی به خنده افتاده بودند.

خانم پرستار، قدی بلَند و موهایی بلُند داشت، لنز رنگی مردمک چشم‌هاش، توی یک دسته مژه‌ مصنوعی دراز، با عشوه اینور و آنور می‌شد. حجم پر و پیمانِ برجستگی‌های اندامش، در محدودیت و تنگنای یونیفرم سفید‌رنگش آرام و قرار نداشت و برای آزادی و رهایی، به دکمه‌ها و درزهای لباس، فشار می‌آورد.

حاجی که با نگاهی خیره، مدام آب دهانش را قورت می‌داد، آخر سر طاقت از کف داد و به میان گفتگوی پرستار با جوزف پرید و گفت: "خانم پرستار، بنده هم سنگینی مفرطی توی گوشم احساس می‌کنم، می‌شه یک نگاهی بندازید؟!"

پرستار طوری که متوجه شده باشد نیت حاجی چیست، در حالی که داشت آماده تزریق آمپول به جوزف می‌شد، با ترش‌رویی گفت: "اول باید ویزیت بگیرید، بععد پزشک ببینه، بعععد اگر نیاز به شستشو داشت، یه قطره می‌ده، باید چهار روز بریزید تو گوشتون، بععععد تازه برای شستشو بیاید."

حاجی در حالی که چشم‌هایش گرد شده بود و داشت از حدقه بیرون می‌زد، چند باری روی کون لخت جوزف زد و گفت: "بزنم به تخته، ماشالله عجب معلومات زیادی دارید، شما که همه مراحل را ازبرید چرا یک مطب برای خودتان نمی‌زنید پس؟!"

پرستار با ناز بیشتری گفت: "ای بابا، دیگه کی حوصله درس خوندن داره؟!"

حاجی با عجله گفت: "کی گفته برای دکتر شدن باید درس خواند، اصلا حیف آن چشم‌ها نیست که با درس خواندن ضعیف بشه؟!"

پرستار لبخندی به گوشه لبش انداخت و گفت: "وا، مگه می‌شه بدون درس خوندن هم دکتر شد؟!"

حاجی گفت: "معلومه که می‌شه، اصلا اگر شما دکتر نشی کی بشه! فقط کافیه یه چنتا تماس اینور اونور بگیرم تا فردا مدرکش تو دستته."

بعد برای جلب اطمینان بیشتر گفت: "بنده خودم دکترای طب اسلامی، رژیم غذایی اسلامی، شکسته بندی اسلامی و حتی طب سوزنی اسلامی دارم."

بعد یکهو آمپول را از پرستار گرفت و گفت: "ببینید"

و بعد آمپول را با سرعت و قدرت بالا به کون جوزف تزریق کرد، طوری که آه از نهاد جد و آباء جوزف برآمد و فریادش به آسمان بلند شد. 

پرستار، ترسیده و عصبانی داد زد: "چکار می‌کنی آقا، اون آمپول برای شما نبود که!"

پس چشمان جوزف سیاهی رفت و  بقیه در یک چشم به هم زدن غیبشان زد، به جز صدای معبد دلفی که روی بدن از حال رفته جوزف، بساط شیون و مویه راه انداخته بود:

"وای جوزفکم، وای جوزف علیل و ذلیلم واااای جوزف بدبخت و بداقبالم...."

و به این ترتیب جوزف به خاطر هول‌بازی حاجی، به معنای واقعی کلمه، ک.سپر شد. 

 

 

 

شبح

Jozef Jozef 25 اردیبهشت · Jozef ·

همچو شب خالی ز میل خودنمایی‌ها

می‌گریزم چون شبح از روشنایی‌ها

 

کاشکی ماوای دنجی بود چون مردن

تا  بیاسایم دمی  از بی‌وفایی‌ها

 

خسته از خویشم که باور می‌کنم هر بار

ادعای پوچ این آدم فضایی‌ها

 

کشوری کوچک ولی بس دور می‌خواهم

از هیاهوی غم کشور گشایی‌ها...

جوزف

۱۵ مَی ۲۰۲۶

 

زیر سایه باد

Jozef Jozef 24 اردیبهشت · Jozef ·

چند وقت پیش که جوزف برای یک کسالت(ظاهرا ساده و باطنا سخت) به پزشک یکی از شهرهای کوچک دورافتاده مرزی مراجعه کرده بود، متوجه شد که گوشش تا خرتناق پر است از جرم و چرک و کثافت و آشغال. دکتر متعجب گفت:

"اقای جوزف می‌خواستم داخل گوشتان را ببینم اما متاسفانه دیده نمی‌شود."

پس دکتر علاوه بر آمپول و سرنگ و قرص و شربت، یک قطره گوش هم تجویز کردند که اگر جوزف احیاناً خواست دستی به سر و روی گوش وامانده‌اش بکشد و مدت چهار روز، هر شش ساعت، چهار قطره داخل گوش گِل گرفته‌اش بریزد و بعد از آن برای شستشو به پزشک مراجعه کند. 

اینگونه بود که دلیل استفاده مداوم جوزف از کلمه "چی؟" در میان مکالماتش مشخص شد و معلوم شد این کلمه پرسشی، صرفاً یک تکه کلام ساده نیست و یا از سر حواس‌پرتی و گوش دل نسپردن به گفته‌های طرف مقابل پدید نیامده است.

حاجی از شنیدن این خبر خوشحال شد و پیش خودش زمزمه کرد: "پس اینگونه نیست که جوزف بنده را به تخمش گرفته باشد، اگر شنوایش بهتر شود متوجه خواهد شد سینه من مدفن چه گهرها و دُررهایست که هر کدامش جهانی می‌ارزد."

نیچه پوزخندی زد و گفت:

"البته اگر شنیدن، عملی اختیاری بود، بنده ترجیح خواهم داد از گهرها و دررهای جنابعالی حتی به اندازه یک مویز را هم نشنوم."

باروخ نیز حرف نیچه را تایید کرد و اضافه کرد:

"حتما انتخاب جوزف هم چنین خواهد بود."

خلاصه آنکه بعد از گذشت مدتی که جوزف در کیسه دواها دنبال مسکن می‌گشت، چشمش به قطره گوش افتاد و میلش کشید که آن را امتحان کند. پس شروع کرد شکسته بسته و کم و زیاد، طبق فرموده دکتر، به قطره ریختن داخل گوش‌های مسدودش.

 بعد از گذشت دو روز، هر دو گوش جوزف کیپ و گرفته شد، طوری که انگار از قدرت صدا‌ها فرو کاسته شده باشد و به طور مثال، صدای معبد دلفی دیگر آن قدرت و ضرب جیغ‌جیغ قبلش را نداشت، صدای حاجی به حالتی مثل ور ور ور می‌مانست و صدای باروخ و نیچه‌ هم به چیزی شبیه به بِلا بِلا بِلا بِلا تبدیل شده بود. اما زندگی رفته رفته زیباتر و خوش‌آهنگ تر به نظر می‌رسید و از میان همه بیشتر توجه جوزف را به خود جلب می‌کرد. 

به این ترتیب جوزف با یک جفت گوش کیپ و یک جفت چشم تار به حالتی از خلسه عمیق فرو رفته بود، طوری که هر جایی برای خوابیدن و مطالعه و نوشیدن یک چای داغ مطلوبتر از گذشته به نظر می‌رسید. 

امروز جوزف با همین وضعیت ناقصش، برای انجام کاری، پشت ماشین نشست و بر حسب اتفاق گذرش به یک جای پر دار و درخت افتاد. هر چند بیشتر درخت‌هایش کاج و چنتا از این درخت‌های سبز کم‌رنگ بود که جوزف دوست نداشت اما یکباره هوس کرد کمی همانجا اطراق کند. پس رفت چند نخ سیگار و یک آدامس و چند شکلات خرید. حصیر را از پشت ماشین برداشت. شلوغ‌ترین مکان آنجا را شناسایی کرد و به سمت مخالف آن حرکت کرد تا به خلوت‌ترین و بی‌آدم‌ترین مکان آنجا رسید، زیر سایه یک درخت، زیرانداز انداخت، عینکش را به چشم زد، دراز کشید، کتاب مورد علاقه‌اش را که همراه داشت، برداشت و گذاشت زیر سرش، آن طرف حصیر را که خالی بود انداخت روی خودش و خوابید. 

باروخ با اشاره به جوزف که در حال خر و پف بود، گفت:

"مطمعناً اگر دیوید اینجا بود می‌گفت، این بدبخت فلک‌زده تجربیات بسیار بسیار تلخی را پشت‌سر گذاشته است، تجربیاتی که دهن زندگیش را سرویس و کون سرنوشتش را پاره کرده‌اند."

نیچه با تکان دادن سر، حرف باروخ را تایید کرد و گفت:

"البته نباید سهم خودش را از این ریدمان نادیده گرفت، در نهایت هر کسی مسئول اعمال و انتخابات خودش خواهد بود."

باروخ پوزخندی زد و گفت: 

"کدام انتخابات برادر من؟! او آدم بیچاره‌ای است، مثل تو، مثل من، مثل همه آدم‌ها، منتها یکی در خوشبختی بیچاره است و یکی در بدبختی."

نیچه با حالتی جدی گفت: 

"به هر حال باید وضعش سر و سامان بیابد یا نه، و هیچکس جز خودش نمی‌تواند."

باروخ با بی‌اعتنای جواب داد:

" برای سر و سامان گرفتن وضعیت او باید به عقب برگشت و جلوی اتفاق افتادن بیگ‌بنگ را گرفت."

حاجی با شنیدن واژه "بیگ‌بنگ" از کوره در رفت و با عصبانیت گفت:

"باز این ملاعین کافر و مشرک، دهن به شرک و کفر آلوده‌اند و عنقریب که جسم و جان ما را هم آلوده کنند و در آتش جهنم بسوزانند."

بعد رو کرد به ان دو و گفت:

"مگر شما توی مملکت امام زمان نفس نمی‌کشید، این خزعبلات چیست سر هم می‌کنید، بدهم توی گونیتان کنند و از سوراخ ک.ون دارتان بزنند تا مایه عبرت جماعت فیلاسوفیا شوید؟!"

غول چراغ هم بادی به غب‌غب انداخت و گفت:

"حالا این کسشرات حاجی به کنار، ولی خوبیت ندارد بالای سر ارباب که در حال استراحتند فلسفه و اخلاق و خارجِ فقه تدریس کنید."

صدای معبد دلفی خودش را روی جوزف چتر کرده بود تا باد و آفتاب به او نخورد اما هم باد و هم آفتاب از او رد می‌شد و کارش را اگرچه فداکارانه و دلسوزانه می‌نمود، بیهوده و احمقانه جلوه می‌داد. 

زندگی هم همان دور و برها در حال ک.سچرخ زدن بود و گویا تا حدی اوضاع بر وفق مرادش پیش می‌رفت و لبخندک محوی روی لبش نمایان بود، از این درخت به آن درخت و از این بوته به آن بوته سرک می‌کشید و با شنیدن نغمه هر پرنده‌ای سرش را کنجکاوانه به اطراف می‌چرخاند.

یکباره جوزف که سرتاپا عرق شده بود، نفس نفس‌زنان از خواب پرید و همزمان همه، همسو با نگاه‌های وحشت‌زده جوزف به سمتی خیره شدند و ساکت ماندند، طوری که انگار چیزی وحشتناک دیده باشند، گُرخیده و ساکت، سر جایشان بی‌هیچ حرکتی خشکشان زده بود.

این حالتی بود که هرازچندگاهی برای آن‌ها پیش می‌آمد، با این وجود هرگز درباره‌اش حرف نمی‌زدند. فقط غیبشان می‌زد و جوزف را با تپش بی‌وقفه قلب، شر‌شر عرق و نگاهی خیره به نقطه‌ای نامعلوم تنها می‌گذاشتند. و این‌ها همه نشانه حضور مرگ‌خوار بود. 

یکباره ظاهر می‌شد، مثل سوزن به چشمانش زل می‌زد و بعد راهش را می‌گرفت، می‌رفت، گم و گور می‌شد، البته بعد از اینکه انگار چیزی را از وجودش بیرون می‌کشید، چیزی مثل توان، نیرو، انرژی، شیره جان، روح و روان؛ طوری که بعدش جوزف مثل یک تکه گوشت بی‌جان ساعت‌ها می‌افتاد و بعدش که رفته‌رفته جان می‌گرفت احساس یک آدمِ تا سر حدِ مرگ کتک خورده را داشت. 

 

 

زانو درد

Jozef Jozef 22 اردیبهشت · Jozef ·

بالاخره بعد از چند ماه گندیدنِ ناشی از رخوت و رکود و کسالتِ ایستایی و انفعال، جوزف یک تکانی به کونِ مبارک داد و شروع کرد به دویدن، طناب زدن، دراز و نشست و شنا رفتن و الی‌آخر.

کم کم حال و احوالش رو به بهبودی گذاشت، بهتر و بلندتر نفس می‌کشید، منظم‌تر شد، خوشحال‌تر بود و...

اما بگذارید از نتایج مطلوب این تکانِ کون چیز بیشتری نگویم که طولی نکشید و ناکام ماند.

درد زانو.

صدای معبد دلفی می‌گوید: "امان از دست شما مردها، در هیچ چیز تعادل ندارید."

جوزف با لحنی حزن‌آلود می‌گوید: "ولی من که مثل بقیه می‌دوم و ورزش می‌کنم."

صدای معبد دلفی با حالتی شکوه مانند_ که انگار دو دستش را روی سینه جمع کرده و اخم‌هایش را توی هم گره زده باشد_ گفت: "آره، ولی مثل بقیه دیوونه‌ها، نه آدمای نرمال؛ مگه گرگ دنبالته مرد حسابی، خب آروم‌تر!"

جوزف ته دلش حرف صدای معبد دلفی را قبول داشت، اما باز هم فکر می‌کرد یکجای کارش می‌لنگد، حتما خبری از بدشناسی، تقدیر و سرنوشت و یا جادو جنبلی چیزی در میان بود، وگرنه او کاملا استاندارد و مثل بقیه می‌دود.

پس عصبانی شد و با صدای بلند گفت: "ای ک.یرم تو این زندگی تخ.می."

زندگی در حالی که پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود و یک جفت دستکش صورتی ساق بلند دستش بود و شُرشُر داشت عرق می‌ریخت از دستشویی بیرون آمد و با ناراحتی رو به جوزف گفت:

"داداش من که شب و روز دارم ریدمان و گندکاری‌های تو رو می‌شورم و می‌سابم، دیگه چه انتظاری از من داری؟! آخه آدم انقد قدرنشناس!"

بعد با حال قهر رفت سر کارش تو دسشوی.

غول چراغ دلسوازنه گفت: "زندگی راست گفت صاحب جان، چکار با این بدبختِ فلک زده دارید که دم به دقیقه یک چیزی تویش کرد."

بعد من و منی کرد و ادامه داد: "بهتر نیست یک آرزوی کوچک کرد تا هم درد زانو و هم زندگی بهتر شد؟"

جوزف با بی‌اعتنایی گفت: "نه، همون دفه که دماغ خواهر زادمو عمل زیبایی کردی بسته، شبیه خوک شد بیچاره."

غول چراغ: "آن را که مجانی به حالت اول برگرداند صاحاب جان!"

 

توی اتاق بغلی سر و صدای خیلی زیادی بلند شده بود، حاجی دوباره توی حالت خلسه یا تسخیر یا چیزی مثل این فرو رفته بود، با یک کارد میوه خوری، افتاده بود روی سینه نیچه بیچاره و با صدای بت‌من مانندی می‌گفت:

"تو بودی که می‌گفتی خدا مرده؟هااا؟"

نیچه هم دست و پا زنان و خِرخِرکنان می‌گفت:

"بله متاسفانه، من بودم؛ چطور مگر؟"

حاجی هم جواب داد: "خب من خدا هستم، می‌بینی که نمردم!"

نیچه هم یک نگاه پر از افسوس و آه و حسرت توی افق‌های دور انداخت و زیر لب گفت:

"باز هم انگلیسی‌ها این کوره خر و تحریک کردن"

بعد پرسید: "حاجی، برادر، مگر شما نماینده‌اش نبودید؟"

حاجی جواب داد: "آره ولی الان خود خودشیم دیگه، توی هم حلولیدیم، یعنی حل شدیم."

صدای معبد هم بلند زد زیر خنده و گفت:

"خدا بخیر کنه"

نیچه رو کرد به باروخ و گفت:

"باروخِ گرامی لطفی کن و این نره خر را از روی من بردار."

باروخ گفت: "بندیکت هستم، و در کار طبیعت دخالت نمی‌کنم داداش."

نیچه ناامیدانه گفت:

"طبیعت چیست، این احمق می‌گوید من خدا هستم."

باروخ گفت:

"اگر راست بگوید، پس او طبیعت هم هست، چون خدا و طبیعت یکی هستند!"

نیچه با نفس‌های آخر گفت:

"باروخ جون هر چی تو بگی، فقط یه دستی برسون، دیگه دارم می‌رینم به خودم، حتی دیگه به زبان کهن حرف نمی‌زنم، می‌بینی، قول می‌دم دیگه گنده نگو.زم."

باروخ حاجی را انداخت آن طرف و گفت:

"بندیکت هستم، این کسخل یبارم می‌خواست منو ترور کنه، کلا کارش همینه."

نیچه: "چرا؟ مگر تو چی گفته بودی بهش باروخ گرامی؟"

باروخ گفت: "بندیکت هستم. هیچی نگفتم، فقط یه اسمی که خودم دوست داشتم روش گذاشتم (طبیعت)، ظاهرا خوشش نمیومد. و به طبیعت قسم اگه یبار دیگه بهم بگی باروخخخ، از وسط جرررت می‌دم." 

در همین حین، زندگی از توی دسشویی درآمد و بلند تذکر داد:

"تازه شستمش، تا نیم ساعت دیگه کسی حق نداره بره تو، صبر کنید خشک بشه بعد." 

که یکباره حاجی با همان حالت تسخیر و چشمان سرخ و دندان‌هایِ نیشِ بلند شده‌اش، زندگی را پرت کرد آن‌طرف و چپید توی دستشویی. تا چند ساعت فقط صداهای ناخوشایند و بدبویِ عوق و گوز و... در داخل بلند بود. گویا داشت، دفع تسخیر می‌کرد. بعدش هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، بیرون آمد و رفت سراغ یخچال.

صدای معبد دلفی که داشت با قربان صدقه، زانوی جوزف را ماساژ می‌داد گفت:

"خدایی دیگه زندگی کردن با این نمی‌صرفه."

همه سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و ساکت شدند.