...آقا رک و راست، بنده هم ریاکار  هستم، بنده هم دروغگو هستم، بنده هم بیشعور و نفهمم هستم، ولی نه دیگر در این حد. ولی نه دیگر به این شکل.

اصلا ریاکاری برخی دوستان و آشنایان در حدی زمخت و تابلوست که آدم عوقش می گیرد. تمام تنش مورمور می شود.

آقایان نکنید، خانم ها نکنید. اگر توانایی ندارید نکنید. اگر در هنر ظریف و دقیق ریاکاری و مزور بودن تبحر و مهارت ندارید، وارد این حرفه نشوید.

به خداوندی خدا که این ورود نسنجیده و فکر ناشدۀ شما دوست عزیز، نان کسانی را که برای پیشرفت در این حرفه متعالیه، زحمت کشیده اند را نیز آجر می کند.

بنده به عنوان یکی از کسانی که سال های سال، پای درس و منبر اساتید بزرگ و صاحب سبک هنر ظریف ریاکاری، تلمذ و تحصیل کرده ام، عاجزانه از شما خواهش می کنم که بازار این رشته کهن و باستانی و چندین هزارساله را اشباع نکنید و آبرویش را نریزید. البته که در دیگر رشته ها نیز اوضاع بهتر از این نیست. 

چند وقت پیش قسمت شد، یکی از اساتید به نام و معروفِ رشتۀ خایه مالی در خانۀ ما مهمان بودند که فوق دکترای این رشته را قبل از انقلاب گرفته اند. اگر نامش را بگویم حتماً می شناسید، ولی چون قبلاً اجازۀ این کار را از ایشان نگرفته ام اسمشان را نمی آورم. اتفاقاً همان شب یک چشمه از هنر و استعدادی که داشتند را بر من آشکار کردند، باور بفرمایید که بدون کوچکترین احساس اصطکاکی، شاید صد و بیست بُعد دیگر از اَبعاد زمانی، بر بنده مکشوف و آشکار شد.  واقعاً هم نتیجه تلاش و ممارست در کنار این استعداد خدادادی باید هم چنین ثمرها و بهره ها در پی داشته باشد.  

بگذریم ایشان می گفتند:

«حاجی جان از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که دیگر قدرت ادرار کردن خود را هم ازدست داده ام.»

پرسیدم چرا؟

آهی کشید و گفت: «بخاطر امتحانات نهایی»

گفتم چطور؟

سری تکان داد و گفت: «برگزاری امتحانات نهایی را به دلیل اواضاع جنگی، به ما سپرده اند، کلاس های واحد خایه مالی را هم بیشتر به بنده داده اند و گفته اند که لاجرم باید به صورت عملی برگزار شود.»

سپس برخاستند، عبا و قبا به کنار زدند و گفتند: ببین.

و واقعاً خدا کند که چشمتان روز بد نبیند و این بلا بر سر کافر هم نیاید. مثل لبو قرمزِقرمز شده بود، پوستش قلفتی و درسته کنده شده بود، جای گازگرفتگی را می شد همه جایش دید. حتی مو برایش باقی نگذاشته بودند، انگار صد و بیست جلسه رفته باشد لیزر مو، صافِ صاف، از کف دست صاف تر.  از همه بدتر، یکی از کیسه های چرمی سیاه و پلاسیده اش هم پاره شده بود و محتویات داخلش کاملا تخلیه شده بود. 

حالا این کار چه کسی باشد خوب است؟ بله؟ کار دانشجویان دکترای تخصصی رشته خایه مالی، که قرار است سال بعد، همین درس را برای دانشجویانی دیگر تدریس کنند.  

 به شخصه، چه مرارت ها که برای کسب هنر ظریف و دقیق ریاکاری نکشیدم. برای گرفتن مدرک کارشناسی ارشدم، به مدت دو سال تمام، در دفتر رییس دانشگاه، بدون کوچکترین صدا یا حرکتی باقی ماندم و نقش چوب لباسی را بازی کردم و هرگز هیچ کس واقعاً پی نبرد که بنده چوب لباسی نیستم. 

چه ها که در مدت آن دو سال در اتاق رییس دانشگاه ندیدم و نشنیدم که واقعا زبان از گفتن و چشم از دیدنش سر باز می زند. چه شرت ها و سوتین ها و کرسدها، در رنگ و سایز های مختلف، که بر سر و روی(با اشاره به خود) این مثلاً، چوب لباسی آویزان نشد. وای و وای از آن همه آه و آه، آخ و آخ از آن همه آخ و اوخ.

برای گرفتن مدرک دکترای خود، با نود و پنچ گونۀ متفاوت آفتاب پرست، رقابت کردم و هر نود و پنج گونۀ آن ها را در شرایطی کاملاً برابر و عادلانه شکست دادم بی آنکه کسی متوجه بشود من در و دیوار و درخت و اِل و بِل و یا حداقل مارمولک نیستم. البته این را هم اضافه کنم که پس ازپایان رقابت، رابطه مان با هر نود و پنج گونه اشان به رفاقت و حتی فامیلیت کشید که جای گفتنش اینجا نیست.

 آخخخ که کجاست آن حمیت ها و اراده های پولادین. آخ که...

بریده ای از کتاب مجموعه خطابه های حاجی در کلاس درس ریاکاری