چند روز بود که جوزف ابدا دست به هیچ‌کاری نمی‌زد مگر آنکه مجبور بوده باشد، مثل غذا خوردن، آب نوشیدن، راه رفتن تا دستشویی و برگشتن از آنجا، قضاء حاجت، باز و بسته کردن بیخود در یخچال و فریزر، گوش کردن به غرغر‌های صدای معبد دلفی و...
او حتی به سختی و به زور می‌توانست حرف بزند، تمام سعیش را می‌کرد که پیام خود را در کوتاه‌‌ترین جملات منتقل کند، حتی گاهی با اشاره سر و دست و پا. 
نیچه از آن دور داد زد:
"هر چه می‌گویم ک.و.ت گشاد است، می‌گویی نه!"
جوزف با کج کردن لب و لوچه و تکان دادن سرش، برای نیچه ابراز تاسف کرد و سپس یک آه بلند کشید و زیر لبی گفت:
"اگه می‌دیدی می‌فهمیدی که از باب‌المندب هم تنگ‌تره"
نیچه گفت: "چی؟"
جوزف گفت: "دلم داداش، دلم تنگه"

نیچه صدایش را نازک و لب و لوچه‌اش را غنچه کرد و حرف جوزف را با حالت زنانه مسخره‌ای تکرار کرد:

"دللم تننگه"

بعد صدایش را بم کرد و گفت:

"یک اَبَرمرد هیچ وقت دلش تنگ نمی‌شود."
 
جوزف علاوه بر حرف زدن، راه‌های ارتباطی دیگر را مانند تنگه هرمز، مسدود و یا بسیار محدود کرده بود. مثلا درباره نوشتن همین چهار خط خزعبلاتی که الان شما در حال مطالعه آن هستید، با خودش می‌گفت:
"چرا باید بنویسم، مگه مجبورم؟!  اصلا واسه کی بنویسم؟! کی گفته بنویسم؟!بنویسم که چی بشه؟! و..."
(صدای معبد دلفی در پس زمینه ذهن جوزف، در حال پاسخ گفتن به این سوالات بود)
با وجود فلسفی و تکنیکال بودن این سوالات اما یک سوال هم در ذهن جوزف وجود داشت که بیشتر به خودش مربوط می‌شد:
"اصلا چی بنویسم؟!"
جوزف واقعا حرفی برای گفتن نداشت. درست مثل پرزیدنت بایدن که تنها گاهی می.گو.زید و خیلی کم حرف می‌زد. حتی صدای معبد دلفی هم پاسخی برای این سوال نداشت.
هرازچندگاهی، این حالت بر جوزف چیره می‌شود، درواقع یکی از قطب‌های مهم و روی مخ جوزف است، ساکت می‌شود و فقط زل می‌زند، طوری که انگار با چشمش دارد به چیزی میخ می‌کوبد. یک زل زدن بدون فکر و اندیشه و البته طولانی، طوری که مرده‌ها به جایی زل می‌زنند.

اما جوزف اینبار یک حس خوشایند در این حالت پیدا کرده بود و کم‌کم داشت طعم لذت‌بخشی از اینگونه بودن مزه‌مزه می‌کرد و به خودش یواش یواش می‌قبولاند که:

"آره، اصلا کی گفته باید اینجور نباشم؟! عشقم می‌کشه فقط نگاه کنم و هیچی نگم..."

ناگهان معبد دلفی گفت:

"جوزف؟ جوزف؟..."

و آنقدر تکرار کرد که جوزف با بی‌میلی و عصبانیت گفت:

"هممم"

صدای معبد دلفی(با ترس و عشوه): جوزف باد صدا می‌ده!

جوزف: خب باد باید صدا بده دیگه، باد بی‌صدا چجوری می‌شه اصلا!

صدای معبد دلفی: "ننی‌خوای کالی بُتُنی؟"

جوزف: چکار کنم؟ بعدم خجالت بکش با این طرز صحبت کردنت! مثلا تو صدای معبد دلفی هستی، یکم شان خودتو حفظ کن!"

صدای معبد دلفی: چیه تحریک شدی؟

جوزف در حالی که عصبانی شده بود، دیگر جواب صدای معبد دلفی را نداد.

برگردیم سراغ آن حس خوب؛ حس خوبی که در سکوت وجود دارد،(البته الان جوزف از آن حالت خارج شده است و دیگر به درستی یادش نمی‌آید که چگونه حسی بود فقط یادش هست که در جواب حکیم فروید که پرسید: "چه مرگت شده؟" جواب داد: "روی سایلنت‌مودم"

البته همانگونه که خود جوزف در جریان است این حالت که بر جوزف می‌رود خیلی فراتر از یک "مود" معمولی است چون هم خیلی عمیق و هم طولانی است، اما چون با این ترکیب خارجکی "سایلنت‌مود" حال می‌کند، اسمش را همین گذاشته. 

در واقع جوزف یک آدم چند قطبی است که تا به حال چند قطبش را کشف کرده، قطب فیلوسوفیا که در آن فاز فیلوسوفیاهای یونانی به خود می‌گیرد و شر و ورهای بی‌معنی تفت می‌دهد؛ قطب منگولیسم که در آن یک منگل به تمام معنا جلوه می‌کند؛ قطب سایلنت‌مود که توضیحش را دادیم و...

(این نوشته یک "سایلنت‌مود تکست" است، از سر اجبار برای شکنجه دادن روانی که می‌خواهد ساکت باشد و اجازه ندارد_ تک تک این کلمات فحش‌هایست که جرات به زبان آمدنشان نبود)

پستِ (شاید)موقت