جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

پریود صغری

Jozef Jozef 30 تیر · Jozef ·

دوستان، آشنایان، پیروان و مومنین عزیز

متاسفانه جوزف بزرگ، در سحرگاه دیشب، پس از اقامه عبادت جوزفیشان، به صورت ناگهانی، وارد مرحله پریود صغری شده‌اند و تا اطلاع ثانوی در غیبت به سر خواهند برد. 🖤🖤🖤

صفحه بلاگیکس جوزفیسم، در غیبت ایشان، طی یک نقشه مزورانه و یک کودتای ناجوانمردانه به دست حاجی افتاده است. لذا حرف و نظر ایشان مختص به خود ایشان بوده و ارتباطی با شخص جوزف بزرگ ندارد. در ضمن اطلاعیه‌ها و بیانات جوزف بزرگ از طریق همین کانال و توسط حاجی منتشر خواهد شد. 

  •  نکته: [وظیفه تشخیص سخنان حاجی از جوزف بزرگ بر عهده خود مخاطب است.]

در این ایام غم‌آلود پریودی حضرت والامقام جوزف کبیر، به پست‌های شما وقعی گذاشته نخواهد شد و لذا از برکات ثبت کامنت و منشن‌های ایشان محروم خواهید ماند(حتی شما دوست عزیز) و نیز به هیچ کامنتی در پست‌های خودشان نیز پاسخ نخواهد داد باشد که درد فراق و بی‌محلی کردن‌ها شما جماعت از راه‌رفته را به راه راست(جوزف) بازگرداند.🤲

جوزف بزرگ تا آخرین لحظات حضور به یاد همه دوستان نازنین و حتی دشمنان بیشعور و دیوث بلاگیکسی و غیر بلاگیکسیش بود و از شما خواست برای ظهور مجددش به درگاه خودش دعا کنید، باشد که پریود صغری هرچه زودتر برطرف شود، ابر غم را به کناری زند و جمال خورشید عالمتاب ایشان منور گردد. 💘🙏

سلام باد بر جوزف بزرگ و خاندان جوزف بزرگ🌱

بدرود

🫡

 

مسی فن‌های نازنین، امشب قراره اسپانیا پاااااااره بشه

عیسی و موسی و ابی و اسی
همه دعوتیم خونه مسی

تخمه و فوتبال و بین دو نیمه‌ش
شوخی تخمی و جسمی و ج.سی

😂😂😂

 

اوه اوه فکر کنم امشب اوضاع خوب پیش نره🤐

 

آقا ظاهراً آرژانتین ریده😂

 

بله، آرژانتین کاملا ریده🫣🤪
 

...آقا رک و راست، بنده هم ریاکار  هستم، بنده هم دروغگو هستم، بنده هم بیشعور و نفهمم هستم، ولی نه دیگر در این حد. ولی نه دیگر به این شکل.

اصلا ریاکاری برخی دوستان و آشنایان در حدی زمخت و تابلوست که آدم عوقش می گیرد. تمام تنش مورمور می شود.

آقایان نکنید، خانم ها نکنید. اگر توانایی ندارید نکنید. اگر در هنر ظریف و دقیق ریاکاری و مزور بودن تبحر و مهارت ندارید، وارد این حرفه نشوید.

به خداوندی خدا که این ورود نسنجیده و فکر ناشدۀ شما دوست عزیز، نان کسانی را که برای پیشرفت در این حرفه متعالیه، زحمت کشیده اند را نیز آجر می کند.

بنده به عنوان یکی از کسانی که سال های سال، پای درس و منبر اساتید بزرگ و صاحب سبک هنر ظریف ریاکاری، تلمذ و تحصیل کرده ام، عاجزانه از شما خواهش می کنم که بازار این رشته کهن و باستانی و چندین هزارساله را اشباع نکنید و آبرویش را نریزید. البته که در دیگر رشته ها نیز اوضاع بهتر از این نیست. 

چند وقت پیش قسمت شد، یکی از اساتید به نام و معروفِ رشتۀ خایه مالی در خانۀ ما مهمان بودند که فوق دکترای این رشته را قبل از انقلاب گرفته اند. اگر نامش را بگویم حتماً می شناسید، ولی چون قبلاً اجازۀ این کار را از ایشان نگرفته ام اسمشان را نمی آورم. اتفاقاً همان شب یک چشمه از هنر و استعدادی که داشتند را بر من آشکار کردند، باور بفرمایید که بدون کوچکترین احساس اصطکاکی، شاید صد و بیست بُعد دیگر از اَبعاد زمانی، بر بنده مکشوف و آشکار شد.  واقعاً هم نتیجه تلاش و ممارست در کنار این استعداد خدادادی باید هم چنین ثمرها و بهره ها در پی داشته باشد.  

بگذریم ایشان می گفتند:

«حاجی جان از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که دیگر قدرت ادرار کردن خود را هم ازدست داده ام.»

پرسیدم چرا؟

آهی کشید و گفت: «بخاطر امتحانات نهایی»

گفتم چطور؟

سری تکان داد و گفت: «برگزاری امتحانات نهایی را به دلیل اواضاع جنگی، به ما سپرده اند، کلاس های واحد خایه مالی را هم بیشتر به بنده داده اند و گفته اند که لاجرم باید به صورت عملی برگزار شود.»

سپس برخاستند، عبا و قبا به کنار زدند و گفتند: ببین.

و واقعاً خدا کند که چشمتان روز بد نبیند و این بلا بر سر کافر هم نیاید. مثل لبو قرمزِقرمز شده بود، پوستش قلفتی و درسته کنده شده بود، جای گازگرفتگی را می شد همه جایش دید. حتی مو برایش باقی نگذاشته بودند، انگار صد و بیست جلسه رفته باشد لیزر مو، صافِ صاف، از کف دست صاف تر.  از همه بدتر، یکی از کیسه های چرمی سیاه و پلاسیده اش هم پاره شده بود و محتویات داخلش کاملا تخلیه شده بود. 

حالا این کار چه کسی باشد خوب است؟ بله؟ کار دانشجویان دکترای تخصصی رشته خایه مالی، که قرار است سال بعد، همین درس را برای دانشجویانی دیگر تدریس کنند.  

 به شخصه، چه مرارت ها که برای کسب هنر ظریف و دقیق ریاکاری نکشیدم. برای گرفتن مدرک کارشناسی ارشدم، به مدت دو سال تمام، در دفتر رییس دانشگاه، بدون کوچکترین صدا یا حرکتی باقی ماندم و نقش چوب لباسی را بازی کردم و هرگز هیچ کس واقعاً پی نبرد که بنده چوب لباسی نیستم. 

چه ها که در مدت آن دو سال در اتاق رییس دانشگاه ندیدم و نشنیدم که واقعا زبان از گفتن و چشم از دیدنش سر باز می زند. چه شرت ها و سوتین ها و کرسدها، در رنگ و سایز های مختلف، که بر سر و روی(با اشاره به خود) این مثلاً، چوب لباسی آویزان نشد. وای و وای از آن همه آه و آه، آخ و آخ از آن همه آخ و اوخ.

برای گرفتن مدرک دکترای خود، با نود و پنچ گونۀ متفاوت آفتاب پرست، رقابت کردم و هر نود و پنج گونۀ آن ها را در شرایطی کاملاً برابر و عادلانه شکست دادم بی آنکه کسی متوجه بشود من در و دیوار و درخت و اِل و بِل و یا حداقل مارمولک نیستم. البته این را هم اضافه کنم که پس ازپایان رقابت، رابطه مان با هر نود و پنج گونه اشان به رفاقت و حتی فامیلیت کشید که جای گفتنش اینجا نیست.

 آخخخ که کجاست آن حمیت ها و اراده های پولادین. آخ که...

بریده ای از کتاب مجموعه خطابه های حاجی در کلاس درس ریاکاری

تارتاروس (بخش3)

Jozef Jozef 26 تیر · Jozef ·

یک اتاق کاهگلیِ سه در چهار، که در تاریکی شب، از دریچه کوچکِ سقف آن آتش و دود بیرون می‌زد؛ آتشی که بویِ گوشتِ ترد و تازۀ برۀ کباب شده می‌داد. بره‌ای که برای فرو نشاندن خشم خدایان غضب‌آلود از گناه آدمیان، به دهانۀ سرخ، مذاب و برافروختۀ یک آتش‌فشان انداخته شده باشد. صدایِ غم‌آلودِ آخرین التماس‌های بره، برای زنده ماندن، موج درهم‌تنیده سلول‌های پریودِ سکوت را فرو می‌ریخت و پردۀ گوش‌هایِ شنوا – اگر باقی بود – را به آوازی خونین و حزین می‌نواخت.

کاترین و دیانا، تمام آن روز را مثل تمام روزهای دیگری که از عمر کوتاهشان گذشته بود، مشغول بازی و شیطنت بودند. طوری که شب، از نوک تار به تار موهایشان تا ریشۀ یک‌به‌یک استخوان‌هایشان خسته و کوفته بود؛ آن‌طور که اگر گرگی آن‌ها را روی شانه می‌انداخت و تا کیلومترها می‌دوید، از خواب ناز و عمیق کودکانه‌شان بیدار نمی‌شدند.

بازی مورد علاقه‌شان قایم‌باشک بود، بازی که از خواهر بزرگترشان آلتا آموخته بودند، با وجود اینکه دو سالی می‌شد آلتا دیگر هم‌بازی آن‌ها نبود، اما آن‌ها حتی دو نفره نیز به انجام بازی مورد علاقه‌شان ادامه دادند تا آنجا که گاهی یک نصف روز کامل را، کاترین به دنبال دیانا و آن نصف دیگر روز را، دیانا به دنبال پیدا کردن کاترین می‌گشت و برای این کار، سوراخ‌سنبه‌ای در محله و حتی در تمام شهر کوچکشان باقی نمی‌ماند که آن دو، برای پیدا کردن هم، سرک نکشیده و زیر و رو نکرده باشند.

چند سالی می‌شد که آلتا نیز دوران عجیب و غریب نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و حالا به قول خیلی‌ها، برای خودش یک پا خانمی شده بود که بیا و ببین. اندامی کشیده و قدی بلند داشت که قوس ملایم باسن، باریکی کمر و برجستگی سینه‌های سفت و برآمده‌اش چشم را به یاد مجسمه‌هایِ صیقل‌خورده‌ی مرمرینِ میکل‌آنژ می‌انداخت. چشمانی به رنگ قهوه‌ای روشن داشت که در هماهنگی با موهای صاف و بلندش، زیر نور تند و تیز نیمروز، چون رودی مذاب، روان و شعله‌ور می‌نمود.

دهنۀ کانال چشمۀ شهر، با انبوه درختان سپیدار، بید مجنون، چنار و صنوبر و همچنین انواع گل‌های زیبا و خوشبو و در نهایت منظره‌ای باز و وسیع از چمنزاری سرسبز با کش و قوس‌ها و ناهمواری‌هایی ملایم و نرم، به سکوی نمایشی شگفت‌انگیز و طبیعی تبدیل شده بود که پاتوق پسرکان دم‌بختی بود که بسیار مستعد ازدواج بودند، در نتیجه، وقتی که دختران برای آوردن آب یا شست‌وشوی چیزی به آنجا می‌رفتند، عملاً در کانون توجه همزمان ده‌ها پسرک پرشر و شور قرار می‌گرفتند. پسرانی که پس از پایان روز و رفتن به بستر خواب، شبی سخت و طاقت‌فرسا در انتظارشان بود، شبی که قرار بود بیشترشان با دل‌درد شدید، طغیان بزاق دهان و چشمانی کاملاً باز بخوابند.

آلتا نیز مطمئناً می‌دانست دل خیلی‌ها را برده و بعضی‌ها را نیز واقعاً شیفته خود کرده است و از این موضوع در دلش احساس خوب و خوشی داشت.

با وجود این، وضعیت مالی پدر و جایگاه اجتماعی خانواده در شهر، به نحوی نبود که آلتا قطعاً بتواند از وجود چنین امتیازی به نفع خود استفاده کند و حتی گاهی از اینکه او را اسباب و بازیچه‌ی دست جوانان و مردان هرزه و چشم‌دریدۀ شهر کند، می‌ترساند، مگر آنکه در نهایت، لجاجتِ جوانی خام، عاشق و فقیر و یا غرور و بی‌نیازیِ آقازاده‌ای رمانتیک، به دادش می‌رسید و او را از این وضعیت فلاکت‌بار می‌رهانید. نشانه‌هایی که تمامشان و حتی خیلی بیشتر از این‌ها را می‌توانست به روشنی و وضوح، از چشمان درشت و آبی‌رنگ بِلاد، پسر بزرگ و تحصیل‌کرده‌ی شهر، در شهر ببیند. اما عقل و منطق همیشگی‌اش، همواره او را از پرداختن به این فکر و خیال بیهوده باز می‌داشت. زیرا به هر حال او پسر شهردار شهر بود و سطح مالی، اجتماعی و تحصیلی‌اش بسیار بالاتر از آلتا بود. او حتی از نظر زیبایی نیز چیزی از آلتا کم نداشت و حتی بیشتر:
«با اون چشم‌های آبی و نگاه‌های قشنگش می‌شه دل سنگ رو آب کرد، چه برسه به دل آدمیزاد!»

اما خب، او به درستی متوجه تمایل و کشش آقای بِلاد به خودش شده بود و حتی گاهی در تبادل میان نگاه‌های دیوانه‌شده‌شان، عشوه‌های ریز و خانمان‌براندازانه‌ای را چاشنی لبخندهای جادوگرانه‌اش می‌کرد که نشان می‌داد او واقعاً آن‌قدرها هم از شکار این صید لذیذ و ارزشمند ناامید نیست.

یوسف از هر سه نفر آن‌ها بزرگتر بود، اما بر خلاف خواهرانش، از زیبایی و ظرافت بهره‌ی چندانی نداشت. به همین خاطر دوستانش او را سموئل جونیور صدا می‌زدند. یوسف با وجود اینکه واقعاً چنین به نظر نمی‌رسید، خود را از نظر هوش و فراست نیز آش دهن‌سوزی به حساب نمی‌آورد و با اغماض بسیار خود را نصف یک قدم کودکانه، جلوتر از پدرش، آقای وایلی، می‌دید که در حال روضه خواندن است، در حالی که به عنوان صدقه، خری را نیز برای حمل خورجینِ آب و نانش و گاهی سواری به او داده باشند. با وجود این، در چشمانش شور و شوق زندگی چنان می‌درخشید که ستارگان در آسمان کویر می‌درخشند. او با بیشتر پسران هم‌سن و سالش در شهر رابطه‌ی دوستانه‌ای نداشت، زیرا جدای از مسخرگی‌ها و شوخی‌های زننده‌شان، نگاه‌های بی‌ادبانه و هوس‌آلود آن‌ها به خواهرش، آلتا را نمی‌توانست تحمل کند و این دلیلی بود که همیشه برای تنهایی خودش بر زبان می‌آورد:

• «مرد باس تنها باشه. تنهایی مثِ یه پُ پُتک آهنگریه که از یه تیکه آهن به دردنخور، یه داس خوشکل و خوشدست می‌سازه.»

و گاهی نیز با احتیاط و بسیار آهسته می‌گفت:

• «دلشون تاریک و ناپاکه، اصلاً می‌دونی من از آدمای هیز خوشم نمیاد.»

اما خب، آنچه در نهایت بیشتر آزارش می‌داد توجهی بود که دیگران به آلتا داشتند، توجهی که هرگز قرار نبود شامل حال او شود. و این سوالی بود که پس از مدتی گرم گرفتن با دوستی از خود می‌پرسید:

• «اون واقعاً می‌خوادِش دوستِ من باشه یا چشمش دنبال یه چیزِ دیگه‌س که با من می‌گرده؟»

هر چند معمولاً جواب این سوال در نهایت به صورت عملی برای او معلوم می‌شد، اما از همان آغاز نیز روشن و مشخص بود:

• «آخه کی دوست داره با پسرک زشت و خنگی مثِ من بگرده؟! معلومه هیچ‌کی، من حتی خودمم خوشم نمیاد با خودم بگردم، فقط مجبورم.»

بعد در حالی که اشک در چشمانش و بغض توی گلوش جمع می‌شد، به سگش نگاهی غم‌آلود می‌انداخت و با صدایی بلندتر رو به سگش می‌گفت:

• «می‌دونی زومبا جون؟ مجبورم، مجبور.»

بعد آهی بلند می‌کشید و لگدی به کلوخ و سنگ‌های جلوی پایش می‌زد و با صدایِ بلندِ هی‌هی، خودش را مشغول گرد هم آوردن گله می‌کرد و گاهی نیز که از نبود کسی در اطرافش مطمئن می‌شد، با فحش و داد و بیداد، حرص و خشم و عصبانیتش را بر سر بزها و گوسفندهای زبان‌بسته خالی می‌کرد:

• «آهاااااای کله سیاهِ تخم‌حروم، آهااااااای صاب‌مرده نرو تو گندمِ مردم ااااا!»

بعد با نفس‌های بریده‌بریده با خودش می‌گفت:

• «دُرُس مثِ صاحابِ دیوثشه، خودشو به کوری و کری می‌زنه و می‌ندازه تو مال و منال مردم.»

و وقتی که به حیوان خطاکار می‌رسید، تا آنجا که توان داشت، چوب‌دستی محکم و سنگینش را به هوا می‌برد و با قدرت بر سر و کول حیوان زبان‌بسته فرود می‌آورد:

• «بگیر که اومد... ای بر پدرِ تخم‌حرومِ صاحابت لعنت، بگیر، بگیر، بگیر، بگیر...»

صاحب گوسفند کله‌سیاه، آقای سموئل، همسایه‌ی دیواربه‌دیوارشان بود. مردی با قد و هیکلی متوسط، اما سنگین و محکم. چشم و ابرویی همیشه درهم و رویی ترش داشت که در کنار سر طاس و شیارشیارش، او را مقداری خطرناک و رعب‌آور جلوه می‌داد. هرگز هیچ دوست صمیمی نداشت، حتی کسی که بشود نام او را به اغماض دوست گذاشت. بسیار سخت و کم پیش می‌آمد که بخواهد کسی را به خانه خود دعوت کند؛ و اگر هم ناخواسته چنین چیزی پیش می‌آمد، آن‌قدر بی‌محلی، بداخلاقی و این‌پا و آن‌پا کردن از خودش نشان می‌داد که مهمان بیچاره با شرمندگی و خجالت‌زدگی تمام خانه‌اش را ترک می‌کرد. همه‌ی شهر و حتی شهرهای اطراف می‌دانستند که او تا چه اندازه به زنش سخت می‌گیرد و البته به این سخت‌گیری نیز افتخار می‌کند، زیرا در نظرش زن، موجودی بود شیطانی که باید همواره تحت کنترل و فرمان باشد تا مبادا یک وقت، یک جا و به هر شکلی، پایش بلغزد و آبروی هزارساله‌ی طایفه‌ای را بر باد بدهد.

سیلا، همسر آقای سموئل، زنی بود با قامتی بلند و چهره و پیکری تراش‌خورده، متوازن و زیبا که کسی مانندش را ندیده بود. از دوازده سالگی همسر آقای سموئل بود. در واقع او دختر یتیم عموی آقای سموئل بود که پس از مرگ پدر و مادر پیرش، ناچار برای گذران زندگی به خانه‌ی عمویش، یعنی پدر آقای سموئل آمده بود.

با وجود اینکه سیلا حدوداً بیست سال از آقای سموئل کوچکتر بود و دلیل ازدواجش با او نه از سر دوست داشتن و عشق و علاقه، بلکه از سر ناچاری و سرنوشت شومش بود، اما در آغاز تمام تلاشش را کرد تا همسرش را دوست بدارد، تلاشی که هر روز با رفتارهای عجیب آقای سموئل بیشتر به در بسته می‌خورد و به سمت ناامیدی پیش می‌رفت تا آنکه یک روز دیگر تاب و تحمل سیلا تمام شد. با او حرف زد و درد دلش را با او در میان گذاشت، اما تنها چیزی که تغییر کرد، افزایش وعده‌های کتک روزانه و فشاری بود که عملاً خانه‌ی آقای سموئل را برای سیلا تبدیل به یک زندان و تارتاروسِ وحشتناک کرده بود.

 

روح خانم فارمر به عنوان تنها شاهد، درباره‌ی علت شروع آتش‌سوزی به مأمور تفتیش گفت:
«مثلِ هَمیشِه، سَرِ ساعَتِ دو بَعدِ ظُهر، خودمو اَز بالِکون کِشیدُم تو خُونِه‌ی آقای تِریفالِس. می‌دی نِه؟ هَمیشِه، بَعدِ نَماز و ناهار، سَرِ این ساعَت می‌نِشِسْت پای بَساط، مَنَم رِفتم تا یِه دودی اَز پَهلوش بِگیرُم. خودت می‌دی نِه نَنِه جون. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض. خُلاصِه یِک بَست کِرد و تَموم کِرد و بِخِلافِ قِبلِه، یِک بَست دیگِه هَم وا کِرد و چِسپوند. مَنَم اَز خُدا خواسِتِه مانِع نَشدم. آخِه می‌دی جَنابِ سَروان، لامَذَهَب، جِنسَش اَصِلِ اَصِل بود. نِمی‌دونُم اَز کُجا می‌گِرِفت این دِیوث. یعنی یِه جوری رُوحتُو جِلا می‌دِه کِه... اِیْ!»

• جناب سروان: خانم محترم، لطفاً برگردید سر موضوع آتش‌سوزی.
• روح خانم فارمر: «بله ببخشید، پسرم خودت می‌دی نِه نَنِه. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض.» (سرفه. سرفه)
• جناب سروان: بله بفرمایید.
• روح خانم فارمر:
«خُلاصِه یِدفِه دیـدم، دَستَشو گِرِفت رو قَلبَش و دو تا سِه تا آخ‏آخ گُفت و اُفتاد. سیخ و سِنجاق و پیکنیک و فُلاکس و چای نَبات و هَمِش چیزو وَلو کِرد رو فِرش و پِتو و مُتکا. خواسـتُم داد بزَنُم کِه دیـدم یواش یواش روحَش داره اَز تَنَش بیرون میا. مَنَم تَرسیدُم، فِرار کُردُم.»

• سروان: از چی ترسیدی خانم؟ شما مگه خودتون روح نیستید؟
• روح خانم فارمر:
«چِرا هَسّم؟ قِبلَش کِه رُوح نَدیده بودُم، بَعدَش هَم دُوس داشتُم یِبار رُوح بِبینُم، بِتَرسُم، جیغ بِکَشُم و فِرار کُنُم، آره دیگِه!»

• جناب سروان: خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«توی فِرار، ای بابو یادُم اُفتاد کِه مَن خودِم رُوحَم، رُوح اَز رُوح که فِرار نمی‌کُنِه!»

• جناب سروان: خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«خَب بَقیِّش دیگِه سانسور و بَدآموزی دارِه و نِمیشه گُفت. آخِه می‌دی؟ مَن اَز اون مَوقع کِه توی قِیدِ حَیات بودُم، یِه گوشِه چِشم و نَمِه دِلی به این آقای تِریفالِس داشتُم. بِگُ بِگُ بچِّه‌ها، یِکی اَز کِراش‌های...»

• سروان: بله، بله خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«هِیچی دیگِه، تا کارُمون تِموم شُد، جِسَدَش جُزقالِه شُده بود و دیگِه قابلیتِ اِحیا نَداشت، مُتاسِفانِه.»

برای بعد از ظهر سر و صداها خوابید و یک‌جورهایی تمام محل توی شک و بهت و یک غم عجیب و عمیق فرو رفتند. اوضاع تقریباً حالش رو به بهبود رفت و کاملاً آرام شده بود. اوضاع حیوان زبان‌بسته را با خود به داخل خانه برد، یک گوشه‌ای خواباند و ملحفه‌ای هم رویش کشید.

انگار نه تنها اعضای خانه بلکه تمام محل به خاطر اتفاقی که برای آقای تریفالس و خانواده‌ی او و دیگر سوختگان و کشتگان حادثه پیش آمده، احساس عذاب وجدان داشتند و از اینکه برای کمک به آن‌ها دست به اقدامی نزده بودند خود را سرزنش می‌کردند و از آن هم سهل‌انگاری در تعجب بودند و یک‌جور احساس گنگ و عجیب درباره‌اش، داشتند که دقیقاً نمی‌دانستند چیست و چطور باید درکش کنند و درباره‌اش حرف بزنند. انگار از جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور صدای انفجار و بوی دود و رنگ غبار و خاکستر به هوا برخاسته باشد و تا شمالی‌ترین و دورترین نقطه‌ی کشور راه طی کرده باشد و در آنجا نیز عیناً حس شود.

با وجود این، چند روز بعد، پس از فروکش کردن احساسات و خوابیدن قلیانِ هیجانات، به محض اینکه دهانشان را باز کردند شروع کردن به انداختن تقصیر گردن هر کسی به جز شخص خودشان و دقیقاً آن اشخاصی که در این اتفاق ناگوار مقصر بودند...

نیچه با اخم و تخم به خانم فارمر گفت:
• نیچه: شما که آنجا بودید، باید آتش را خاموش می‌کردید.
• روح خانم فارمر: «با چی خاموش‌ش می کُردُم؟ می‌شاشیدُم رو‌ش؟!»
• نیچه: اگر مجبور بودید و کمکی می‌کرد بله!
• روح خانم فارمر: «خَب نِیمچِه‌جون؟ مَن رُوحَم و قُدرَتِ شاشیدَنَم اَز دَست دادَم!»
• نیچه: ولی ظاهراً بعضی قدرت‌های دیگرتان را همچنان حفظ کرده‌اید.
• روح خانم فارمر: «خَب، چَشمِ دیـدِنِ اینُم نَداری مرد؟ واسِه تو کِه بَد نَبُوده تا حالا! بُوده؟!»

نیچه ساکت شد و با چهره‌ای سرخ‌شده سرش را پایین انداخت. باروخ با متانت، همگی را به آرامش دعوت کرد.

• صدای معبد گفت: من تنها کاری که از دستم بر اومد فوت کردن بود، ولی هر چی فوت می‌کردم آتیشش بیشتر می‌شد.
• باروخ: شما برای خاموش کردن آتش آن را فوت می‌کردید؟
• صدای معبد: آره خب. مثل باد دیگه! نباید فوت می‌کردم؟

همگی با تعجب صدای معبد را نگاه می‌کردند که عصبانی شد و گفت:
• خب که چی؟! من اومدم بهتون گفتم، شما اصلاً براتون مهم نبود. یبارم که روح خانم فارمر گفت بازم به حرف اون حاجی کس‌کَلَک باز گوش دادید و به حرف ما نه.

نیچه و باروخ با شرمساری سر به زیر انداختند و دیگر راهی برای دفاع از خود ندیدند و به من و من و تته‌پته افتاده بودند که حاجی با سر و ریش آنکارد شده از دستشویی بیرون آمد و گفت:
• حاجی: خب یک متن عرض تسلیت و سوگ‌نامه برای حادثه‌ی تلخ پیش آماده حاضر کرده‌ام که احتمالاً در تی‌وی هم همین را بخوانم. پس با افتخار برایتان قرائت می‌کنم و پذیرای انتقادات خوب شما عزیزان خواهم بود.

و سپس شروع به خواندن روضه و نوحه کرد.

بعد از ظهر کسالت‌بار و در عین حال غیرقابل‌تحملی بود. بوی دود و خاکستر و پلاستیک و پارچه‌ی سوخته و از همه بدتر بوی گوشت کباب‌شده‌ی آقای تریفالس، سر آدم را درد می‌آورد و حالش را به هم می‌زد و در عین حال کاری هم از هواکش و کولر بر نمی‌آمد. این وضعیت در کنار گرمای هوا، بسیار طاقت‌فرسا شده بود. با وجود این جوزف در حالی که خود را با هزار زور و زحمت از اتاق به روی مبل کشانده بود، به خوابی عمیق فرورفته بود در حالی که پسرک نیز در کنارش، پای مبل داشت همراه با دوستان خیالیش، به وسیله‌ی یک قوطی کبریت، بازی «دزد و حاکم» انجام می‌داد. پس با دستان کوچکش و با دست خطی کودکانه و خرچنگ‌قورباغه، روی هر چهار طرف قوطی کبریت، یکی از نقش‌های بازی را نوشت: حاکم، وزیر، جلاد و دزد. سپس چندبار قوطی را بالا انداخت و در هوا چرخاند و در نهایت، نقش هر کس مشخص شد.

• حاکم: آهای وزیر کجایی؟
• آلتا، کاترین و دیانا که هر سه با هم وزیر شده بودند، همزمان گفتند:
• بله قبله‌ی عالم؟
• حاکم با اخم و تخم رو به آن‌ها گفت: دزد را پیدا کنید و برای ما بیاورید تا مجازاتش کنیم.

آلتا، دیانا و کاترین مانده بودند که از میان این همه، چه کسی می‌تواند دزد باشد؟! گیج شده بودند و نمی‌توانستند به درستی انتخاب کنند. آیا پدرشان دزد است؟ آیا مادرشان؟ یا یوسف برادر بزرگشان؟ و یا شاید آقای سموئل، همسایه‌ی بداخلاق‌شان؟ و یا همسر و بچه‌های او؟ پس از یک مشورت طولانی، آلتا به نمایندگی از دو خواهر کوچکترش به عنوان وزیر پاسخ داد:
• آلتا: سرورم، ما مطمئنیم که دزد یا آقای سموئل است و یا ...؟
• حاکم: و یا چه وزیر؟
• آلتا با ترس و لرز و من و من گفت: و یا خود شما.
• حاکم با تعجب و حیرت بسیار گفت: ولی من که حاکم هستم؟!
• آلتا: مگر حاکمان نمی‌توانند دزد باشند؟
• حاکم: چرا می‌توانند. از همه بیشتر هم می‌توانند. ولی در این بازی حاکم نمی‌تواند دزد باشد!
• آلتا با جدیت پاسخ داد: در هر بازی، هر حاکمی می‌تواند دزد هم باشد. به هر حال ما تصمیم خود را بر این گرفته‌ایم.
• حاکم با تعجب پرسید: بسیار خب ای وزیر، اما حتماً دلیل محکمی دارید؟ می‌خواهم آن را بشنوم.
• آلتا با لحنی سراسر از عشق و احساس پاسخ داد: بله عالیجناب. زیرا این سه نفر خانواده‌ی ما هستند و خانواده هرگز نمی‌تواند به اعضای خود خیانت کند!
• حاکم: پس حاکم چگونه می‌تواند با دزدی کردن به مردم خود خیانت کند؟ ما مردم را خانواده‌ی خود می‌دانیم!
• آلتا: پاسخی ندارم زیرا این تنها می‌تواند یک ادعا باشد.
• حاکم برافروخته و خشمگین و با صدایی بلند: جلاااااااد!
• جلاد با جدیت تمام و خشم بسیار پاسخ داد: بله قربان.
• حاکم: این وزیران خائن را بگیر و به وحشتناک‌ترین شکل ممکن مجازاتشان کن. چنانکه تا ابد نامشان مایه‌ی عبرت وزیران عالم شود.

سپس پسرک یک چوب کبریت از قوطی بیرون کشید، روشن کرد و تا پیش روی جوزف نزدیک برد. جوزف نیز که با صدای آرام و مهربان صدای معبد دلفی که با احتیاط بسیار سعی داشت او را از خواب بیدار کند، چشمانش را آرام باز کرد و در میان شعله‌های زیبای سرخ و زرد آتش چوب کبریت دست پسرک محو و غرق شد در حالی که، رویایی را که دیده بود به خاطر آورد:

«مادر: جوزف، جوزف عزیزم، پاشو قربونت بشم، پاشو.
جوزف: مامان تو رو خدا بذار بخوابم.
مادر: خیلی خوابیدی پسرکم. بسته دیگه، مثل دفعه قبل بد خواب می‌شی ها؟!
جوزف: می‌خوام ببینم آخرش چی می‌شه.
مادر: آخر چی؟
جوزف: آخر خوابی که داشتم می‌دیدم.
مادر: چه خوابی می‌دیدی قربونت بشم؟
جوزف: خواب می‌دیدم، من و یوسف، دوتا بال گنده داشتیم، خیلی گنده، خیلی خیلی‌ها. بال من سفید بود، بال یوسف سیاه. بعد دوتایی داشتیم تو آسمون پرواز می‌کردیم. من خیلی بهتر از یوسف پرواز می‌کردم. چون یوسف می‌ترسید. منم خیلی کمکش کردم اما...
مادر: اما چی پسرم؟
جوزف: اما..، اَه اما فایده نداشت. ولی بد نبود، تو بعضی چیزا بهتر از من بود خب.
مادر: خب دیگه چکار می‌کردید؟
جوزف: هیچی دیگه، فقط پرواز می‌کردیم. (با شوق و ذوق بسیار) شما هم بودید.
مادر: راستی؟
جوزف: آره به خدا.
مادر: منم پرواز می‌کردم؟
جوزف: نه. شما اون پایین مواظب ما بودید. همش می‌گفتید زیاد نزدیک خورشید نشید، بال و پرتون بسوزه!
مادر: بعد شما حرفمو گوش می‌دادید؟
جوزف: بیشتر یوسف گوش می‌داد، ولی من نه، فکر کنم اونم چون می‌ترسید زیاد نزدیک نمی‌شد.
مادر: ای شیطون. تو خوابم که حرفامو گوش نمی‌دی!
صدای خنده‌ی کودک و مادر بلند شد و سپس صدایی که جوزف را به خود می‌خواند:
جوزف؟
بله.
جوزف؟
بله مامان.
جوزف؟
عه مامان داری می‌ترسونیم، چرا هی صدا می‌زنی؟ من که پیشتم!
من صدات نمی‌زنم پسرم.
پس این صدای کیه؟
جوزف؟ پاشو دیگه، پاشو.»

جوزف با ترس از خواب پرید.
• چیه؟ چیشده؟
• صدای معبد: فکر کنم آتیش به چنتا خونه اونطرف‌تر هم رسیده بوده.
• جوزف: خاموش شده بود که!
• صدای معبد: ظاهراً وزش باد تغییر جهت داده بود و شعله‌ها رو به سمت مخالف خونه‌ی ما یعنی اون طرف کشونده. آتش‌نشان‌ها می‌گن اصلاً به خاطر تغییر جهت باد بود که تونستن آتیش اینجا رو خاموش کنند.

 

جوزف صبح روز گذشته را نیز طبق روال معمول به خوبی آغاز نکرد، اما خب، شاید با تخفیف و اغماض بسیار زیاد، بتوان گفت که تا حدودی به خوبی به پایان رساند. البته این پایان خوب نیز بیشتر شبیه به تسکین دادن درد وحشتناک سرطان استخوان، به کمک آسپیرین یا نهایتاً ژلوفن بود که خودش برای تسکین دردهای خودش در این مملکت باید مرفین بزنند.

طبق معمول روح خانم فارمر، اولین کسی بود که از حادثه‌ی پیش‌آمده مطلع شده بود و خیلی سریع خودش را برای به جا آوردن اولین کلاغ از رسم زیبا و حسنه‌ی «یک کلاغ، چهل کلاغ کردن» به خانه رسانده بود. اما وقتی رسید متوجه شد که پیش از او صدای معبد دلفی، اخبار ماجرا را تمام و کمال، به سمع و نظر اهالی منزل رسانده بود و متأسفانه حالا او مجری به جا آوردن کلاغ دوم از چهل کلاغ شده بود. پس برای اولین بار، صدای معبد در ذهن و اندیشه‌ی روح خانم فارمر، به عنوان خطری بالقوه و رقیبی مستعد نشانه‌گذاری شد. اما خب این رقیب تازه‌کار و خام و ناپخته هنوز راه بسیار داشت که بخواهد به گرد پای روح خانم فارمرِ زَبَل که در به جا آوردن این مراسمات حسنه، به معنای واقعی استخوان خرد کرده بود برسد. زیرا با وجود اعلام خبر توسط صدای معبد، کسی برای خبر اهمیتی قائل نشده بود و به قول معروف همگی به یک ورشان گرفته بودند و حتی حاضر نشده بودند سر بالا کنند و با گفتن یک «باشه بابا فهمیدم» صدای معبد بیچاره را رانده بودند.

• چیشد دختر؟ گفتی بهشون؟
• آره، ولی اصلاً به تخمشون هم نیست.

پس قلب رقیق و رئوف روح خانم فارمر جنبید و بر بیچارگی و استیصال حال جوان خام و ناپخته سوخت و از نیت پیشین خود عدول کرد و برگشت؛ نامش را از لیست خطرات بالقوه و رقیبان مستعد خط زد و در لیست شاگردان نااهل و غیرمستعد خود ثبت کرد. از این گذشته، صدای معبد تنها دوست دختری بود که او در این دنیای روحی خراب‌شده داشت و به هر حال هر چقدر هم که اختلاف در سلیقه و کلاس و پُز و قِر و فِر داشتند، اما از هر کسی در این حوالی به او شبیه‌تر بود و اگرچه روح وزین و متین و بااصل و نسبی نداشت، اما خب حداقل مثل خود خانم فارمر جسمی هم برای تیتان فیتان نداشت.

• روح خانم فارمر: خب کنار واستا، تا یاد بگیری بچه جون.
• صدای معبد دلفی: چشم استاد.

پس روح خانم فارمر با کمک انواع و اقسام روش‌ها و مهارت‌ها شروع کرد به نقل خبر و روایت ماجرا. باروخ اولین کسی بود که به ماجرا واکنش نشان داد و خیلی سریع برای کمک‌رسانی اعلام آمادگی کرد. نیچه هم پس از تفت دادن مقداری مباحث فلسفی درباره‌ی اراده‌ی معطوف به قدرت، راضی به کمک شد. غول چراغ نیز که طبق معمول، در حمام بود، قول داد به محض تمام شدن تمرینات خودارزیابی‌های روحانیش، برای کمک بشتابد.

غول چراغ می‌گفت که این تمرینات را از یک سایت بسیار معتبر، علمی و جهانی به اسم سایت (Born Hop) به معنی (با امید به دنیا آمدن) خریداری کرده و در حال تلاش برای کسب درجات بسیار بالایی از مقامات عرفانی و روحانی است. او همچنین با تأکید بسیار، به لوله‌ی چراغ جادوی جدش قسم یاد کرده بود که هرگز و به هیچ قیمتی حاضر نیست تمریناتش را در میانه‌ی کار رها کند و نیمه‌کاره بگذارد، زیرا به خاطر ارتکاب چنین خطایی در زمان شروع دوره، چندین مرتبه، درد شدیدی در ناحیه‌ی مجاری ادراری، گریبانگیرش شده بود که سخت قدرت نشستن، برخاستن و حرکت کردن را از او گرفته بود. غول چراغ از این اتفاق به عنوان یکی از بدترین تجربیات زندگیش یاد می‌کرد.

حاجی در حالی که جلوی آینه‌ی دستشویی در حال مرتب کردن ریش و پشم صورتش و سوراخ‌های بینی‌اش بود، گفت:
• حاجی: ولش کنید بابا. حالا کو تا به ما بَرسد. فعلاً چهار طَبَقه ماندَه.
• باروخ با تعجب پرسید: یعنی لازم نیست که ما کاری کنیم؟
• حاجی: نه اسکل تخم‌یهودی. خدا بزرگ است خودش کمک می‌کند.
• نیچه: چطور؟
• حاجی: پس نمی‌دانی باد و باران را برای چه خلقت کرده است؟

دو فیلسوف بزرگ نیز در نهایت تعجب، در مقابل استدلالات منطقی حاجی، سپر انداخته و هر کدام بر سر کار و بار خود برگشتند. پس باز هم روح خانم فارمر ماند و صدای معبد که زیرزیرکی داشت به ضایع شدن روح خانم فارمر نیشخندهای پنهانی می‌زد.

• چیه گیس‌بریده؟ می‌خوای اسمتو بزارم تو لیست اول؟
• نه ببخشید غلط کردم استاد.
• بیا بریم سراغ جوزف، شاید اون بیدار شد.
• فکر نمی‌کنم. اون دفعه که موشک زدن این پایگاه پشت خونه رو یادته؟
• خب؟
• همه‌ی شیشه‌ها ریخت، حتی پا نشد خرده‌شیشه‌ها رو از رو پتوش بریزه اونور.
• حالا بیا بریم ببینیم چی می‌شه.
• بریم.

پس هر دو بالای سر جوزف رسیدند.

• روح خانم فارمر: جوزف جان.
• جوزف: ها.
• روح خانم فارمر: پاشو پسرم، بوی دود رو نمی‌شنوی؟ خونه‌ی آقای تریفالس آتیش گرفته.
• جوزف: عه جدی؟
• صدای معبد: آره، آتیش هی داره زیاد می‌شه، ممکنه خونه‌های دیگه رو هم بگیره.
• جوزف: ای بابا، عجب اوضاع تخمی شده.

پس در حالی که زیر لب با خود زمزمه می‌کرد: «بذار برسه، ما که دیگه چیزی واسه سوختن نداریم. بذار برسه.»، یک غلتی زد، آنوری شد، توی سگ‌پزان آن گرمای جهنمی، پتو را محکم‌تر دور خودش پیچید و دوباره خوابید. اما در واقع جوزف از همه بیدارتر بود و از همان شروع ماجرا بو را حس کرده و مضطرب شده بود، شرشر عرق می‌ریخت، نفس نفس می‌زد و ضربان قلبش داشت به حد انفجار می‌رسید.

جوزف صدا و بوی آتش را خوب می‌شناخت، صدا و بوی دود را و سوختن را. و حتی آن‌قدر به آن وسواس پیدا کرده بود که مثلاً تفاوت سوختن چوب بلوط را از کاج، تنها با شنیدن صدا و بو کشیدن، تشخیص می‌داد. قطره‌ی اشکی بزرگ، سد محکم پلک و مژه‌هایش را شکست و بیرون غلطید و از گوشه‌ی چشمش به روی بالش سرازیر شد و سپس قطره‌ای دیگر و سپس قطره‌ای دیگر...

روح خانم فارمر و صدای معبد نیز ناامیدانه و غمگین به هم خیره شدند. پس در حالی که برای بررسی آخرین وضعیت آتش‌سوزی به سمت بالکن می‌رفتند، روح خانم فارمر از صدای معبد پرسید:
• روح خانم فارمر: این چش شده بود؟
• صدای معبد دلفی: نمی‌دونم! هر موقع آتیش و دود و این چیزا می‌بینه این‌جور می‌شه. می‌گه یاد یوسف می‌افته.
• روح خانم فارمر: یوسف کیه؟
• صدای معبد دلفی: نمی‌دونم. فکر کنم دوستش بوده یا ...

به بالکن رسیدند و دیدند اوضاع، با وقار و شکوه همیشگی‌اش، سوار بر حیوان عجیب و غریبش، اوضاع، از ته کوچه پیدایش شد و به سمت خانه‌ی آن‌ها آمد. افسار اوضاع را به تیر برق سر کوچه بست و دهنه‌اش را مقداری شل کرد و از توی خورجینش یک سُس بیرون آورد، داخل ظرفی ریخت و جلویش گذاشت و اوضاع نیز با اشتهای تمام شروع به خوردن کرد. اوضاع نیز خودش بالا آمد. با همگی به گرمی و محبت سلام و احوال‌پرسی کرد و به تعارف روح خانم فارمر برای نوشیدن چای در وسط گرمای جهنمی تابستان، با چهل درجه سانتی‌گراد، جواب مثبت داد و با متانت و کلاس بالایی، بر صندلی راحتی کنار پنجره نشست تا همزمان با نوشیدن چای، مواظب اوضاع نیز باشد.

• صدای معبد: آقای اوضاع، این چی بود که دادید اوضاع خورد؟
• اوضاع: سُس بود دخترم.
همگی با تعجب تکرار کردند: سُس؟
• اوضاع: بله سُس. تنها غذایی که ذائقه‌ی سخت‌گیر اوضاع می‌پسندد.
• صدای معبد: چه سُسی؟
• اوضاع: هر سُسی، فرقی نمی‌کند.
• نیچه: خب اگر یک وقتی سُس گیرتان نیامد چه؟
• اوضاع: خون.
همگی با تعجب: خون؟
• اوضاع: بله، خون. خون هم که الا ماشالله توی این مملکت ارزان است و مفت.
• باروخ: خب اگر نه سس باشد و نه خون چه؟
• اوضاع: لالایی و خواب مصنوعی.
• باروخ: خواب مصنوعی چجور غذاییه؟
• اوضاع: یعنی آن‌قدر او را ناز و نوازش می‌کنی تا بالاخره سیر و خسته شود و خوابش ببرد. این کار را می‌توان بسیار هم تکرار کرد، ولی خب از قدرت بدنی‌اش، مخصوصاً قوه‌ی بینایی، و شنوایی و چشایی‌اش کاسته می‌شود.
• صدای معبد: ولی وقتی که زیپشو شل کردید، اون فقط یه دهن داشت که باهاش سُس می‌خورد. پس چشماش کجان؟
• اوضاع: چشمش همان دهانش است و همینطور گوش و بینی‌اش.
• روح خانم فارمر: روم به دیوار روم به دیوار، پس از کجا می‌رینه؟
• اوضاع: از همان دهانش.

پس همگی با ترس و تعجب گفتند: از دهانش؟ و پس از تأیید سوالشان توسط اوضاع، نگاهی متحیر به هم انداختند و ساکت ماندند و فقط چای خوردن اوضاع را که بسیار ظریف، با نزاکت و دارای آداب خاصی بود، نگاه کردند.

اوضاع جرعه‌ی آخر چای را سر کشید و گفت:
• ظاهراً کسی از شما اوضاع را صدا زده‌اید؟

همگی با تکان دادن سر، به پرسش اوضاع جواب منفی دادند و سپس نیچه گفت:
• ظاهراً که همگی به جز بنده کاملاً از اوضاع راضی هستند. به هر حال از تشریف‌فرمایی شما به این کلبه‌ی درویشی خوشحال و خرسندیم بزرگ‌زاده.
• اوضاع: همچنین جناب نیچه، اما ظاهراً کسی گفته: «اوضاع بسیار تخمی است؟»
• صدای معبد: آآآها اونو که جوزف گفت.

پس اوضاع در حالی که از پنجره اوضاع را می‌پایید گفت: «بله خواستم بگویم که اوضاع تخمی نیست و فعلاً آرام است» و سپس یکدفعه با شتاب تمام از روی صندلی برخاست و به سمت بیرون دوید در حالی که داد می‌زد، «اوضاع تخمی شد، اوضاع تخمی شد».

پس همگی جلو پنجره رفتند؛ اوضاع را دیدند که به سمت اوضاع می‌دوید، در حالی که، اوضاع به پهلو افتاده بود، نفس نفس می‌زد و از دهانش چیزی مثل کف و زردابی به شکل و شمایل تخم خاویار بالا می‌آمد. در همین لحظه صدای ویق‌ویق آژیر آتش‌نشانی و آمبولانس در تمام محله پیچید. خوشبختانه آتش تنها خانه‌ی آقای تریفالس و سه طبقه پایین‌اش را خاکستر کرد و نرسیده به خانه‌ی جوزف خاموش و مهار شد.

 

بعد از گذشت چند ماه سخت و طاقت فرسا و بعد از آنکه از ماندگار شدنم در آن جهنم درۀ خراب شده، مطمئن شدم، بالاخره، یک روز بعد از تمام شدن وقت اداری، وارد کتابخانه عمومی شهر شدم، که درست سر راه رفت و برگشتمان بود. شهر کوچکی بود و اصلا نمی خورد که چنین کتابخانۀ هر چند کوچک اما تر و تمیز و تقریباً قابل قبولی داشته باشد. خلاصه از آن به بعد تنها و تنها سرگرمی من شد، کتاب و کتاب خواندن و آن لا لوها، با هزار ترس و دلهره، نخ نخ سیگار کشیدن. حالا که به آن موقع فکر می کنم، واقعا متعجب می شوم که چگونه همراه با پُست هایِ نگهبانیِ دو به چهار و هفت ساعت کار اداری، حال و احوالی برای کتاب خواندن برایم می ماند!

همان روزها با استاد بالزاک بزرگ، چارلز دیکنز نازنین، آندره ژید مهربان و.... آشنا شدم و چه لذت ها و سودها که از مصاحبت و گفتگو با آنان نبردم و این خود حکایتیست دیگر...

خلاصه کنم. یک روز در نماز خانه پادگان که پاتوق کتابخانی من شده بود، مشغول مطالعه کتابی بودم از هانا آرنت به اسم توتالیتاریسم که یکی از فرماندهان که اتفاقاً به تازگی درجه سرهنگیش رسیده بود، وارد نماز خانه شد،نمازش را خواند و بعد از روی کنجکاوی برای دانستن نام کتاب، پیش من آمد و نشست. گفتم شاید می خواهد تجسس کند که من چه می خوانم و از این کارهای اطلاعاتی، اما خب از آنجا که کمترین فرصتی برای حرف زدن به من نمی داد و بیشتر به لاف زنی از معلومات و کمالات خود پرداخت، مطمئن شدم،-البته باز هم شاید- که قصدش این نیست.
سرهنگ بود و همزمان در یکی از دانشگاه های کشور نیز تحصیل می کرد. از یکی از استادهایش خیلی تعریف می کرد که با سواد است و ال است و بل است که بر حسب حکایتِ سربالا رفتنِ آب و ابوعطا خواندنِ قورباغه، درست هم می گفت.
در نهایت از او یک سوال پرسیدم:
اگر یک روز مجبور باشید بین ایران و اسلام یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می کنید؟


جواب داد که: 

این دو با هم منافاتی ندارند.
 

گفتم: 

بر فرض مثال که دارند و شما باید فقط یکی را انتخاب کنید.

 

حسابی به فکر فرو رفت و در نهایت...

پاسخی که آن روز، آن سرهنگ به من داد، -اگر که از سر ترس و ریا نبوده باشد-، همین نتیجه ای است که در این چند روز و کلاً در این چند ماه و چند سال و کلی تر در این نیم قرن و خیلی کلی تر در این هزار و چهارصد سال که بر ما و کشورمان گذشته است، می بینیم.
آیا نتیجه خوبیست؟
من خود پاسخی به این سوال نخواهم داد.

 

 

 اگر روزی، این روزگار غدار، به من این فرصت را،-هرچند خیلی کوتاه- می داد تا با هم وطنانم بسیار دوستانه سخن بگویم، به آن ها می گفتم:
دست از دزدی کردن بردارید.

به قول بابای امیر، توی کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی نازنین:

«بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است.می فهمی چه می گویم؟

مأیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم: نه، باباجون!

بابا گفت: اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.می فهمی؟ »

و این همان مردمانند، وقتیکه داریوش بزرگ روی تخته سنگ ها ثبتشان می کرد که:

«خدا این کشور را، از دشمن، از خشک سالی، از دروغ حفظ کند.»


 

 


 

صدای راوی بر روی صحنه‌های از نمایش یک دنیای آخرالزمانی:
از خورشید چیزی جز توده‌ای خاکستر سوخته، سرد و تیره باقی نمانده بود.
توده‌ای که هر روز برای اطمینان از روشن نشدن دوباره‌اش، شیاطین در صفی طولانی بر سر و رویش می‌شاشیدند.
سیاهی و پلیدی، چون فاضلابی رها شده در دریا، بر تمام جهان سایه افکنده بود.
رودها خشکیدند، جنگل‌ها بیابان شدند و آسمان‌ها تاریک گشتند.
پنجه‌ای گشوده نمی‌شد مگر برای خایه‌مالی،
کار خیری انجام نمی‌شد مگر برای ریاکاری
و دهانی باز نمی‌شد مگر برای دروغگویی.
در این وانفسا بود که جوزف بزرگ ظهور کرد.

(صدای موزیک آرام و حماسی در پس‌زمینه)

• علیخانی: با وجود داشتن تحصیلات عالیه و سلامت جسم و روان، تا آخرین روز زندگیش، سبک زندگی تخمی و انگل‌واری را در پیش گرفت که هیچ تأثیری بر جهان و محیط پیرامونش نداشت تا اینکه در آخرین سال، آخرین ماه و آخرین هفته، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه زندگیش، تصمیمی گرفت که به عنوان بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین اتفاق و تصمیم در تمام طول تاریخ بشر و حتی کل حیات شناخته شد. دکمه‌ای رو فشرد که هیچ‌کس جرأت فشار دادنش رو نداشت، دکمه‌ای پایان‌دهنده و در عین حال شروع‌کننده. خب بیایید بریم از خودش بپرسیم ببینیم انگیزه‌اش از اون کار چی بود؟
سلام جوزف جان.

• جوزف: سلام.

• علیخانی: امروز حالت چطوره؟ خوبی؟

• جوزف: شکر خدا، راضیم، یه نفسی میاد و می‌ره!

• علیخانی: می‌بینید بینندگان عزیز، که چه روحیه شاد و شوخ و سرحالی داره؟! می‌گه شکر خدا؟! هاهاهاها. خب جوزف جان درباره اون اتفاق برامون بگو!

• جوزف: کدوم اتفاق؟ (متعجب) هههه شما من رو از کجا می‌شناسید؟!

• علیخانی: شوخی می‌کنی؟! کیه که تو رو نشناسه پسر؟!

• جوزف: چرا؟ چیشده مگه؟! (ترسیده)

• علیخانی: اوه پسر تو چقدر گوگولی و متواضع هستی! یعنی تو اون چهارصد کیلو بمب اتمی که ترکوندی رو یادت نمیاد؟

• جوزف: (با تعجب بسیار می‌زند زیر خنده) چی؟ من؟ چهارصد کیلو اتم؟ دوربین مخفیه؟! آره؟ هههه

• مدیری با حرکت ضربدری دست‌هایش رو به علیخانی: میانبرنامه، میانبرنامه.

• علیخانی: خب بینندگان عزیز شما برید یه آگهی حوری رباتیک همه‌کاره ببینید تا ما با انرژی بیشتری برگردیم پیش‌توووون!

• مدیری (با حالتی افسرده و ناراحت و با شانه‌هایی افتاده و صورتی آویزان رو به جوزف): تو چته پسر؟!

• جوزف: من چمه؟ خودتون چتونه مرد حسابی؟! دوربین مخفی دیگه؟ (می‌خندد) آره؟!

• مدیری (با عصبانیت و مسخرگی و در گوش علیخانی): یارو پاک تعطیله، با این همه دوربین و دم و دستگاه جلو چشماش، می‌گه دوربین مخفیه؟! (هر دو می‌زنند زیر خنده)

• جوزف (در حالی که متوجه حرف مدیری شده، با ناراحتی): حتماً نباید که دوربیناتون قایم باشه، سوالاتون شکل سوالای دوربین مخفی است!

• علیخانی (رو به جوزف): نه عزیزم دوربین مخفی نیست. برنامه زنده‌ست. بزرگوار، شما رسماً کل کهکشان راه شیری رو کُنفیکون کردی و کل عالم بشریت رو فرستادی دیار عدم، بعد ما شوخیمون گرفته؟!

• جوزف (با تعجب و ترس): خب اگه اینجوره که من الان بایستی طبقه هشتم جهنم باشم، چرا اینجام؟

• مدیری: چون خدا باهات حال می‌کنه!

• جوزف: چطور؟ مگه نمی‌گی من کل آفریده‌هاشو به گای سگ دادم؟

• مدیری (با شور و شوق و زیاد): بله بله دادی، ولی آمریکا و اسرائیل هم بینشون بودن دیگه!

• جوزف: یعنی خدا تا این حد ضدامپریالیزمه؟

• علیخانی (همراه با مدیری می‌زنند زیر خنده): حالا من نمی‌دونم امپریالیسم چی هست ولی اوووووه کجاشو دیدی؟!

• مدیری (با قهقه): کسخل به آمریکا می‌گفتن امپریالیسم دیگه!

• علیخانی: جدی.

• مدیری: آره، کلاً همه زورکُنای عالم رو می‌گفتن ایمپریالیسم. (هر دو می‌زنند زیر خنده)

• علیخانی (دستش را می‌گذارد روی شانه جوزف و رو به مدیری می‌گوید): حاجی مثل اینکه جدی جدی، این کسخل فراموشی گرفته. حالا چکار کنیم؟!

• مدیری: هیچی، خودت یه داستان سر هم کن و بهش بگو حفظ کنه و بعد جلو دوربین بگه!

• علیخانی: عجب دیوثی هستیا. (هر دو می‌خندند) باشه. (رو به جوزف) ببین جوزف جان، وقتی ازت درباره اون اتفاق و اون دکمه می‌پرسم این جواب رو بده. باشه؟

• جوزف: باشه. چی بگم؟

• علیخانی: بگو: «من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، گی‌ها عزیز، لزهای نازنین و بقیه دگرجنس‌گراها و جامعه محترم ال‌جی‌بی‌تی و رنگین‌کمونی و کلاً هم‌نوع‌هام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم.» بعد به آسمون نگاه کن و یکم بغضی شو و اگه تونستی گریه کنی که خیلی بهتره و بعد دستت رو بالا بیار و بگو: «و مهم‌تر از همه برای رضایت خداوند و نابودی استکبار جهانی.» بعد بغض کن و سرتو بنداز پایین و بگو دیگه نمی‌تونم حرف بزنم. فهمیدی؟

• جوزف: آره بابا. این که کاری نداره. همشو حفظم. من کلی حرکتای خفن‌تر زدم. این که چیزی نیست.

• مدیری: خیلی خب. بچه‌ها بریم؟

• علیخانی: بریم.

• مدیری: یک دو سه حرکت.

• علیخانی: خب ما برگشتیم و اینجا جوزف کلی حرف برای گفتن داره. جوزف ما سراپا گوشیم تا حرفای تو رو بشنویم.

• جوزف: من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، لزهای دوست‌داشتنی و نازنین و کلاً هم‌نوع‌هام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم. من اون دکمه رو، اون دکمه رو، راستش اون دکمه...

• علیخانی: اوه، چقدر کیوت بینندگان عزیز، اون بغض کرده. اون دکمه رو چی جوزف؟ جمله‌ات رو تموم کن عزیزم.

• جوزف: برای رضایت خداوند و استکبار جهانی.

• علیخانی: اوه واقعاً تو یه آدم مؤمن و درستکاری. البته منظور جورف نابودی استکبار جهانی بود. (رو به جوزف) حتماً حتماً خدا هم ازت راضی خواهد بود.

• جوزف: (در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته) خب می‌دونی، یه چیزایی داره یادم میاد.

• علیخانی: واقعاً؟

• جوزف: آره، فکر کنم، البته مطمئن نیستم.

• مدیری (با دهانی تا بناگوش باز و راضی، نشان دادن حالت ضربدری با دو دستش): میانبرنامه، میانبرنامه.

• علیخانی: وای این یک معجزه‌ست، معجزه‌ای که درست جلو چشمای من داره اتفاق می‌فته! واقعاً نمی‌تونم بیشتر از این صبر کنم. بینندگان عزیز می‌دونم شما هم هیجان و استرس من رو دارید و دوست دارید هر چه زودتر بدونید که جوزف از اون خاطره چی یادش اومده. پس با هم بریم یه میانبرنامه درباره حوری‌های ماساژدهنده بهشتی و پاک‌دامن ببینیم و برگردیم... در ضمن، مهمان دوم برنامه هم پیشوای عالم، هیتلر کبیر و برادر بزرگ، استالین عظیم هستند که اصلاً به افتخار ملاقات با جوزف به اینجا اومدن. بریم بیایم.

• مدیری: (با حرص و ولع بسیار) خب چی یادت اومده جوزف؟

• جوزف: نمی‌دونم، یه چیزای مبهم، بیابون بود، یادمه دنبال چیزی می‌گشتم. سرگردون بودم...

• مدیری: خب خب، ببین همین حال و هوای سرگردانی رو که گفتی دوست دارم. می‌خوام بیننده‌ها هم این رو ببینند و باهات همدل بشن. ولی مواظب باش که حرف نامربوطی نزنی.

• جوزف: نه مواظبم.

• مدیری: صدا، دوربین، ححححرکت.

فالوبَک

Jozef Jozef 19 تیر · Jozef ·

یه ساعته و یه بار مصرف

شبیه شیشه بود اما، مزّه کِرَک می‌داد

آیه‌‌های ایمانش، حسِ لحن شک می‌داد

🦀🦀🦀

شَق به روی قمر انداخت، قِری که تو کمر انداخت

شیشه‌های ایمان را شَق به شَق ترک می‌داد

🦀🦀🦀

توی تُنبانم افتاد و تا سحر خون دل می‌خورد

مثل شِپِش بود اما خوارشش حس کَک می‌داد

🦀🦀🦀

تَق به تَق پشت هم می‌زد، روی دیوار تنهایی

آخ و آخ از نوازش که، طعمِ تندِ چَک می‌داد

🦀🦀🦀

مثل برگ گل با او، هی نوازش هی بوسه

"ماز" بود و امیالش، شهوتِ کُتک می‌داد

🦀🦀🦀

مثل چشمه‌ها از عشق، مثل فواره‌ها از اشک

آب می‌پاشیدم اما او، آب آن اَلَک می‌داد

🦀🦀🦀

گوشی و خط و شارژش را، من خودم خریدم اما باز

مثل گداها هر بار، تک به تک پشت تک می‌داد

🦀🦀🦀

مثل پیغمبرش بود و جزو پیروان او این دل

فالو می‌کردش اما او، غیرممکن که بَک می‌داد

🦀🦀🦀

توی روز روشن من، لحظه لحظه می‌کردم

دل نثارش اما او، توی شب کَلَک می‌داد

🦀🦀🦀

تویِ طیفِ پایانِ رنگِ خاکسترم چونکه 

وایتِ روزگارم، شب، پاسخِ بِلَک می‌داد

🦀🦀🦀

رفته از یاد دل اما، مانده یادش به سر زیرا

با زبان شیرینش، همتم قلقلک می‌داد

🦀🦀🦀

و....

 

#یبارمصرف

بابت اشتباهات وزنی و محتوایی ... عذرخواهم.🙏


شیشه و کِرَک: مواد مخدر صنعتی خطرناک و گوزاننده، نکشیدا☠️💀

شق به روی قمر انداخت: اشاره به معجزه شق‌القمر🌗

تنبان: نوعی شلوار که گشاد باشد
شپش و کَک: از حشرات موزی، مضر، خونخوار و خاراننده 

تَق به تَق: صدای زدن ضربه


ماز: اصطلاح روانشناسی مازوخیسم، میل به خودآزاری جنسی🤫


 اَلَک: وسیله‌ای دارای سوراخ‌های ریز، برای غربال کردن آرد و انواع آب و...


تک: تک زنگ زدن🖕


فالو: دنبال کردن کسی در فضای مجازی🫂

بَک: فالو بک، دنبال کردن متقابل کسی در فضای مجازی🫂🫂
 

تویِ طیفِ پایانِ رنگِ خاکسترم چونکه: اشاره به فیلم اروتیک و شیطانی Fifty Shades of Grey، اثر سم تیلور جانسون ملعون😈


وایت: سفیدی😋

بِلَک: سیاهی😛

هِمَّت: اراده و میل، شاید نام یکی از اعضای بدن
 

ته‌دیگ بادمجونم سوخت🥲

قرمه ساختم

خیلی خیلی خیلی خیلی گوجه داشت

در زودپز رو باز کردم، لپه‌هاش عدس بود، عدس. باورتون می‌شه؟

البته فکر کنم چون سماق زیاد زیاد زده بودم این شکلی شد. پس سماق خاصیت تغییردهندگی ماهیت‌ها رو داره.

بزنیم به بعضیا شاید آدم شدن.

(نکته: بادمجونه سوخته + هندوانه: آروغاش بوی کلم می‌ده.)

عرضم به حضورتون که امروز بعد از دو روز خماری و نسخی چای، چای چکش سبز هم خریدم و لپه. گفتم حتما لپه‌اش عدس نباشه. یارو نفهمید چ می‌گم!

و با هزار دودلی و بدبختی و سرسختی عطر خریدم. خیلی پول شد. آخه چرا. اصلا مرد باس بوی سگ مرده بده، بوی عرق، بوی گوه. عطر چیه آخه.

برم یه چای دم کنم.

امیدوارم مراکش ببره و فغانسه بی‌ناموس ببازه🤲

(نکته: اسم دوتا از بازیکنای فقانسه، کونه و کونده هست. اسم یکی دیگشون ژول‌کونده‌ست و اسم یکی هم دمبله. واقعا این چه اسمایی هست؟! برید ثبت احوال عوض کنید آقا)😑

ای تف تو ذاتت روزگار.

🥲🥹🥺

 

پی‌نوشت:

قیمه بود نه قرمه

 


 

روزِ کسالت‌بار و ملالت‌آوری بود. گرمای هوا مانند روحی شریر، از هر سوراخ و منفذی که می‌توانست، برای نفوذ به داخل خانه استفاده می‌کرد. خورشید آن بیرون حسابی مشغول سوختن و سوزاندن بود؛ صدای هِس‌هِسِ آرام و گاهی تَرَق‏تُرَقِ ترکیدن شعله‌های خشک و تُرد، همراه با جِزجِزِ شکستن بخارِ شعله‌های خیس را به وضوح می‌شد از پشت پنجره دید و شنید؛ صدا و تصویری مثل جهنم، گرم، سوزان و خفه‌کننده. جهنمی که جوزف را به یاد حرف‌های ملالت‌آور و خسته‌کننده‌ی پدرش، مادرش، معلمانش و هر کسی که می‌شناخت و نمی‌شناخت می‌انداخت. حرف‌ها، باورها و رفتارهایی یکنواخت و تکراری. آن‌قدر یکنواخت و تکراری که کوچک‌ترین تفاوتی را یا پس می‌زد، یا بالا می‌آورد و یا در نهایت دفع می‌کرد.

با وجود این در میانۀ شعله‌های داغ و سوزان این جهنم، همهمه، سر و صدا، شور و شوق و بیا و بروییِ هدفمند و یک‌شکل در جریان بود. صدای استارت زدن، گاز دادن، روشن و خاموش کردن و حرکتِ خودروهای سواری و اتوبوس و مینی‌بوس‌ها فضا را پر کرده بود. و جماعتی کاملاً سیاه‌پوش از زن و مرد، که با شتاب و هیجانی وصف‌ناپذیر در حال مهیا شدن برای حرکت به سوی مقصدی بودند که ظاهراً بسیار مقدس نموده می‌شد.

جوزف در دلش لولیدن کرم‌های حسادت در هم را احساس می‌کرد. حاضر بود، خیلی چیزها را بدهد تا یک بار دیگر بتواند درست به همان اندازه، ساده، خالص، امیدوار و شاید کمی هم احمق باشد، بی‌آنکه ذهن وامانده‌اش او را به خاطر آن، مورد بازخواست قرار دهد و به زیر ذره‌بین تحلیل، انتقاد و قضاوت بکشد. اما خودش بهتر از هر کس دیگر می‌دانست این اتفاق، امری محال و ناشدنی است؛ زیرا در این صورت او باید دچار یک فراموشیِ کنترل‌شده همراه با یک فلجِ مغزیِ شدید می‌شد تا نتواند، فجایع برآمده از این سبک زندگی یکنواخت، گله‌ای و دیوانه‌وار را به خاطر بیاورد.

با وجود این تصمیم گرفت برای لحظاتی هرچند کوتاه عقل و منطقش را نادیده بگیرد و به دنیایی که با او غریب، بیگانه و حتی دشمن بود پا بگذارد. دنیایی که سال‌های پیش، به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، او را مثل یک بیمارِ جذامیِ خطرناک از خود رانده و طرد کرده بود؛ یا چون طعامی مسموم و مضر برای بدن، قی و یا به شکل ناخوشایند و بدبوی یک کُپه گُه، دفع کرده بود.

جوزف با اضطراب و ترسی نهانی پا به کوچه گذاشت و با احتیاطی بسیار چون گربه‌ای مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید بترسد، شروع به قدم زدن در کوچه کرد، در حالی که پسرک نیز چون بچه‌گربه‌ای یتیم و بی‌کس و کار، به دنبالش روان بود. مسیر چندصد متری کوچه طی شد، بی‌آنکه جوزف بتواند یک باب کوچک آشنایی و گفت‌وگو با آن مردمان سیاه‌پوش پیدا کند. آن‌ها توی آسمان‌ها زندگی می‌کردند و جوزف روی قالیِ دست‌بافتِ کهنه‌ی مادرش بر روی زمین؛ آن‌ها با فرشتگان طعام می‌خوردند و جوزف با تنهایی خودش، سیب‌زمینی و تخم‌مرغِ آب‌پز می‌خورد و نهایتاً می‌توانست یک بندری یا فلافل سفارش بدهد؛ آن‌ها خود را برگزیده‌ترین و بهترین آفریدگان خدا تصور می‌کردند و جوزف خود را نتیجه‌ی یک اشتباهِ هوس‌آلود و یا شاید کمبود امکانات بهداشتی می‌دید؛ آن‌ها هر روز به یک پیروزی بزرگ و جهانی دست پیدا می‌کردند و جوزف آمار شکست‌های وحشتناک و مفتضحانه‌اش دیگر از دستش در رفته بود؛ آن‌ها در حال صعود به قله‌ پشت قله بودند و جوزف هنوز در دامنه‌ی تپه‌ی کوتاهِ عُن و گُهِ زندگیِ تخمی‌اش داشت دست و پا می‌زد. تنها کسی که آنجا جوزف را می‌شناخت، حاجی بود که آن‌قدر سرگرم سازماندهیِ نیروها، ماشین‌ها، مردم و بسته‌های تغذیه‌ای بود که اصلاً جوزف به چشمش نمی‌آمد؛ در ثانی اصلاً به نفع حاجی نبود که همفکران و همسنگرانش متوجه رابطه‌ی او با این گاوِ پیشانی‌سفید می‌شدند و این بود که حسابی جوزف را سگ محل کرد.

خلاصه آنکه جوزف دست از پا درازتر به خانه برگشت و خودش را روی مبل پهن کرد. نیچه در حالی که لبخندی موزیانه بر لب داشت پرسید:
• «چه زود برگشتید جناب جوزف؟»
جوزف پاسخی نداد. در ادامه باروخ سر از روی میز کارش بلند کرد و پرسید:
• «اون بیرون چخبره جناب جوزف؟ اونا دارند کجا می‌رن؟»
جوزف باز هم جواب نداد. خانم فارمر با ابرویی بالا انداخته و چشم‌غره‌ای تأسف‌برانگیز به جوزف پاسخ باروخ را داد:
• «می‌رن سر ...آقا.»

رفته رفته سر و صدای داخل کوچه فرو خوابید و سکوتی عظیم تمام محله و خانه را فرا گرفت.

صدای دورِ موتور کولر، هواکشِ دستشویی و حمام، یخچال و روشن شدن گاه‌به‌گاهِ پکیج، تنها صداهایی بود که گوش جوزف می‌توانست بشنود و البته صدای وزوز مگسی بسیار مردم‌آزار. مگسی که انگار می‌خواست انتقام تمام ظلم‌های تاریخ، در حقِ گونه‌اش را از درون رگ‌های جوزف بیرون بکشد و یا شاید فرشته‌ای نگهبان که باید با فدا کردن جان خود، جوزف را از افکاری چنین تاریک و ناخوشایند دور می‌کرد و در امان نگاه می‌داشت.

جوزف با صدا و دردِ برخوردِ ضربه‌ی مگس‌کش با شانه‌اش به خود آمد، در حالی که روحِ خانمِ فارمر، مسلح به مگس‌کش، معلق در هوا و بر بالای سرش ایستاده بود.
• «آخ.»
• «ببخشید جوزف جانم، درد داشت؟ لعنتی باز از دستم فرار کرد.»
و سپس با دقت و آهستگی تمام، دوباره به تعقیب و گریز با مگس مشغول شد.

در همین لحظه عبدالباسط به صدا در آمد. این صوتِ تلاوت را غول چراغ به خواست حاجی بر روی زنگِ در تنظیم کرده بود. «بِیسْمی الله هیو الرَّحْماااانِیو الرَّحِیم...»

نیچه پس از آن‌همه تلاش و تقلا برای خوابیدن، با چشمانی سرخ‌شده و کله‌ای خراب و کیری از خواب پرید. مگسی که خانم فارمر پس از ساعت‌ها تعقیبِ نامحسوس، بر روی گوشیِ آیفون، شناسایی و در تیررس قرار گرفته بود – در حالی که با خیال راحت با دو دستِ نیقلیانِ سیاه‌سوخته‌اش کونش را می‌خاراند – با صدای زنگ در، وز وزی کرد و به هوا پرید که خشم خانم فارمر را برانگیخت و به‌صدا‌درآورنده‌ی زنگِ در را، آماج فحش‌هایی رکیک قرار داد.

دمای هوا بالاتر رفت، تا جایی که هوا دیگر گرم نبود، بلکه داغ شده بود، با وجود این، عرقی سرد و یخ‌زده، از بناگوش تا شکافِ کونِ حاضران جریان پیدا کرد، چنانکه به رودی منتهی به باتلاقی سیاه می‌مانست. روشنایی هوا فروکاسته شده بود، هاله‌ای از ترس، وحشت و ناامیدیِ عمیق فضا را انباشته بود. کسی جرات پاسخ دادن نداشت و جهان در سکوتی زنگ‌دار و ممتد فرو رفته بود که باروخ به سخن گفتن درآمد:
• «به خاطر من اومدن، با شما کاری ندارن.»
• نیچه: « چکارت دارند؟»
• باروخ: «شاید می‌خوان کونمو پاره کنن.»

سپس نگاهی به غول چراغ کرد و او نیز در چشم‌به‌هم‌زدنی، باروخ را به گربه‌ای لاغرِ مردنی، ریقو و مو مشکی تبدیل کرد که دل آدم برای فلاکت و بدبختی که در تمام زندگی کشیده بود، خون می‌کرد. سواران سیاه‌پوش داخل شدند و بی‌مقدمه به جستجوی باروخ مشغول شدند، اما چیزی نیافتند. نیچه که متوجه نگاه مشکوک یکی از آن‌ها به بند و بساطِ ذره‌بین‌سازیِ باروخ شد، سریع پرید و پشت میز نشست و مشغول صیقل دادن یکی از آن شیشه‌ها شد که گربه با صدایی بلند چنان جیغی زد که نزدیک بود سواران سیاه‌پوش به خودشان برینند. اما خب نیچه به روی خودش نیاورد و با عوض کردن آن شیشه با شیشه‌ای دیگر به صیقل دادن ادامه داد که این بار با یک میوِ ملایم از طرفِ گربه‌ی مشکیِ ریقو تایید شد.

 

ساعت نزدیک به دو ظهر بود. خورشید تقریباً از وسط آسمان گذشته بود و روی یک سرازیری با شیبی ملایم، در حالی که سر و سینه خود را عقب داده بود تا سرعتش از کنترل خارج نشود، با دقت، احتیاط و قدم‌هایی شمرده‌شمرده، به سمت غروب حرکت می‌کرد. نور گرم و شدیدش با شیبی ملایم، آرام آرام از پنجره غربی خانه که در اتاق جوزف قرار داشت، بی‌سر و صدا و آهسته به داخل اتاق وارد شد و با یک خیز محتاطانه خود را از تخت بالا کشید و کم‌کم صورت جوزف را پوشاند. جوزف با همان چشمان بسته چند پلک زد و سپس به سختی زیاد چندبار سریع چشمانش را باز و بسته کرد تا سرانجام چشمش به نور عادت کرد و کامل باز شد.

سرش را برگرداند، پسرکی را دید که آن سمت تخت، در حالتی غمگین و معصومانه خوابیده بود. برای چند لحظه او را نشناخت و از دیدنش شوکه شد و سپس آنچه که اتفاق افتاده بود را شکسته‌بسته و ناقص به خاطر آورد. با این وجود نمی‌توانست جزییات و ترتیب و سیر طبیعی فاجعه را به خاطر بیاورد، و حتی نمی‌دانست او چگونه و چرا در خانه او و در کنار او خوابیده است. با این وجود هیچ شکایت و نارضایتی در دلش وجود نداشت و حتی از اینکه حالا او را در کنار خود و در امنیت می‌دید، آسوده خاطر بود.

چشمانش، روی صورت معصوم و رنج‌دیده‌اش دور می‌زد و در دل از خود پرسید: آیا این پسربچه دیگر هرگز خواهد توانست یک زندگی معمولی داشته باشد؟!

پاسخ سوال را از پیش می‌دانست، پس خشمگین شد، بغض گلویش را گرفت، اشک در چشمانش حلقه بست و ناخودآگاه دستش را مشت کرد و در هم فشرد. چندین‌بار سراپای قامتش را که بی‌جان و بی‌رمق روی تخت وا رفته بود برانداز کرد و هربار تحمل یک چنین مصیبتی را برای یک چنین موجود کوچکی طاقت‌فرسا و غیرقابل تحمل دید. نگاهش متوجه مچ پای او شد، انگار جای سوختگی و یا رد طنابی باشد که او را بدان بسته باشند. نزدیک‌تر شد و نگاهی دقیق‌تر به مچ پای پسرک انداخت. بوی سوختگی می‌داد، بوی دود، بوی آتش. و پیش خود می‌گفت: آیا ممکن است او گندولف باشد؟! و در همین حال چیزی شبیه به یک رویا، کابوس و یا خاطره‌ای دور و محو به ذهنش هجوم آورد و او را شکه کرد. پس چشمانش را بست و سپس در عالم رویا گشود.

بوی نان تازه، مانند عطری بهشتی تمام فضا را پر کرده بود. حتی می‌شد از کیلومترها دورتر از روستا این بو را حس کرد. در دلش شوق شدیدی به جریان افتاد. پتو را به کناری انداخت و بدون آنکه اصلاً جمع کردن رختخواب برایش اهمیت داشته باشد، مثل خرگوشی کوچک، جستی زد و از اتاق بیرون پرید.

آسمان یک دست صاف و آبی‌رنگ بود. هوا همراه با وزیدن یک نسیم ملایم و آرام پوست تن را قلقلکی ریز می‌داد و رد می‌شد. صدای واق‌واق چند سگ از دور دست به گوش می‌رسید. خروس زیبا و باشکوه جوزف با پرهایی آمیخته از رنگ‌های مختلف و چشم‌نواز، سینه‌اش را جلو داده بود و یکی از بال‌هایش را مانند یک جنتلمن کامل، باز کرد، کش آورد و به گرد یکی از مرغ‌هایش خط دایره‌مانندی کشید و همزمان توی چشمان درشت و زیبایش، زل زد و صدایی آمیخته از قدقد و بغبغو از خود درآورد.

چند گربه در اطراف سکوی تنور، در حالی که دمشان را توی هوا می‌چرخاندند رو به سوی مادر جوزف با صدا و لحنی مظلومانه، که دل آدمی را به رحم می‌آورد، میومیوکنان درخواست تکه‌ای نان تازه که با کره چرب شده باشد را داشتند. با وجود اکراه و بی‌میلی زیاد، به نوبت یکدیگر احترام می‌گذاشتند و در حالی که زیرچشمی همدیگر را می‌پایدند و مراقب بودند دیگری سهمشان را نزند، به سمت تکه نانی که برایشان انداخته شده بود می‌رفتند و با احتیاط کامل شروع به خوردن می‌کردند.

جوزف قلاده و طناب سگ کوچکش را باز کرد و همراه با او، خودش را به سکوی تنور رساند. سگ کوچک بلافاصله با دیدن گربه‌ها، شروع به واق‌واق کرد، جمع ساکت و آهستهٔ گربه‌ها از هم پاشیده و متواری شد. و سگ کوچک با نشان کردن ضعیف‌ترینشان، خیز برداشت، و به دنبالش شروع کرد به دویدن و با صدایی نازک و ضعیف، واق‌واق کردن. جوزف نیز در حالی که با سوت زدن، سگ کوچکش را از تعقیب گربه نهی می‌کرد، طنابش را بین پاهای خودش و تیرک سیمانی تنور انداخت و غرق در احساس شادی شد که در اطراف سکوی تنور جریان داشت.

همه دور تنور جمع بودند، پدر جوزف روی یک فرش قرمز‌رنگ کوچکِ دست‌بافت، با طرحی که مادر جوزف، هر بار، با تأکید بر اینکه با دست‌های خودش بافته «ماهی درهم» می‌گفت، چهارزانو نشسته بود، در حالی که دو خواهر کوچکتر جوزف، سمت راست و چپ پدر نشسته بودند و هر سه در حال خوردن نان تازه و کره و ماست محلی بودند؛ دو خواهرش هر کدام به نوبت، برای پدر جک می‌گفتند و او نیز هر بار مثلاً از بامزه بودن و خنده‌دار بودن آن جک‌های بی‌مزه، ریسه می‌رفت و به پشت خم می‌شد و می‌خندید.

بقیه نیز هر کدام در اطراف تنور، همراه با خنده و گفتگو، مشغول به انجام کار و وظیفه‌ای بودند.

در این لحظه چشم جوزف توی چشمان سبز‌رنگ پدرش افتاد که ظاهراً شاد بود اما غمی عمیق، مانند دریایی طوفانی در آن موج می‌زد، پس او نیز به ظاهر، همراه با پدر که با چشمش از جوزف می‌خواست آسمان را ببیند، خندید و سرش را بالا گرفت، نگاهش به آسمان افتاد. رنگ آبی آسمان رو به سمت سیاهی و تیرگی می‌رفت و هر گوشه‌اش را ابرهای چرک‌آلود و دوداندود پوشانده بود که در دستان بادی شدید، به این سو و آن سو کشیده می‌شدند.

گربه‌ها در یک چشم به هم زدن غیبشان زده بود و دیگر خبری از خروس و مرغ‌های داخل حیاط و سگ کوچک جوزف نبود. همه جا در سکوتی سنگین و مطلق فرو رفت که ناگهان جوزف متوجه حرکت چیزی درون تنور شد، انگار یک نفر در حال غرق شدن در آتش بود. دست و پا می‌زد. آنچه که از سطح آتش برای جوزف مشخص بود، تنها تقلای یک جفت دست پیر و مادرانه بود که رفته رفته رو به بی‌رمقی و خستگی می‌رفت. جوزف ترسیده بود. رنگ به صورتش نماند و توان حرف زدنش را از دست داد. دستش را به سختی بالا گرفت. به سمت تنور اشاره کرد. خواهر بزرگش، اولین کسی بود که متوجه حالت ترسیده و اشارهٔ دست جوزف شد. سریع به تنور نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. چشمانش از ترس گشوده شد و همین که خواست همراه با جیغ کشیدن قدمی به عقب بردارد، دستی از درون تنور بیرون آمد و او را به داخل کشید. آن قدر سریع که هیچ‌کس متوجه غیبت او نشد. جوزف سریع به سمتش دوید. و در حالی که دستش را برای گرفتن دستان او دراز کرده بود و اشک می‌ریخت و داد می‌زد، داخل تنور را دید که چون چاهی عمیق و بی‌انتها می‌نمود. چاهی غرق در سیاهی و پلیدی و مملو از آه و ناله‌های بسیار، در حالی که از اعماق آن آتش، مانند شلاق، به سمت بالا زبانه می‌کشید و خواهرش همچنان در حال فرو افتادن بود.

هر لحظه تنور شعله‌ورتر می‌شد، آتش به آسمان زبانه می‌کشید و به اطراف چنگ می‌انداخت. صدای سوختن و جیغ کشیدن‌های خواهر بزرگ، رفته رفته انگار از جایی بسیار دور به گوشِ جوزف می‌رسید تا اینکه قطع شد. جوزف همچنان مات و متحیر، سر جایش خشکیده بود و قدرت هیچ کاری را نداشت که آن دست آتشین، یکی دیگر را به داخل تنور کشید و بلافاصله یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر...

شاید آخرین حرفی که جوزف توانست از چشمان یشمی‌رنگ پدرش، قبل از اینکه به درون تنور کشیده شود بشنود این بود که فرار کند. پس بی‌اختیار و ناخودآگاه پا به فرار گذاشت و دوید و دوید، در حالی که با هر قدم تنوری آتشین در زیر پاهایش نمایان و شلاقی آتشین برای گرفتنش، به سمتش پرتاب می‌شد.

سرانجام خودش را به پشت بام رساند و بر روی سکوی پروازش دوید و دوید. بال‌های کوچکش را گشود و با قدرت شروع به بال زدن کرد. از زمین برخاست و در آسمان به پرواز درآمد. باورش نمی‌شد، هیجان‌زده بود و احساس عجیبی را تجربه می‌کرد که هرگز پیش از این تجربه نکرده بود. او بالاخره توانسته بود موفق شود.

غرق در شور و شوق موفقیتش بود که آنچه اتفاق افتاده بود را به یاد آورد، پس سریع و سراسیمه نگاهش را از آسمان به سمت زمین برگرداند. بسیار دور شده بود و خانه از آن ارتفاع به اندازه یک کف دست به نظر می‌رسید و طنابی که چون شلاق آتشین بالروگ از ستون سیمانی تنور خانه به سمت او کشیده شده بود.

پایش را نگاه کرد. انتهای شلاق آتشین را بسته به پای خود دید. پس رنگ از صورتش پرید و ترس و وحشت سراپای وجودش را گرفت و او را چون تکه‌ای یخ، منجمد و خشک کرد. طناب رو به سفتی و محکمی رفت و یکباره به وسیلهٔ نیرویی باورنکردنی با قدرت تمام، جوزف را به سمت زمین بازپس کشید. پس جوزف در حالی که با سرعت بسیار به سمت زمین و درون چاه آتشین کشیده می‌شد، شروع به تقلا و دست و پا زدن کرد، تقلا و دست و پا زدنی بیهوده که سرانجام به تسلیم، سکون و انفعال منتهی شد. پس به قدرت و سرعت تمام به درون دهان آتشین بالروگ کشیده شد و آخرین چیزی که توانست ببیند، تنها فرش قرمز‌رنگ طرح ماهی‌درهمی بود که مادرش با دست خودش بافته بود.

جوزف احساس کرد که هاله‌ای نرم، لطیف و شفابخش، دستان لرزانش را در مشت گرفته است، پس چشمانش را در حالی که سرشار از غم شکستی تلخ و بی‌پایان بود، باز کرد، پسرک را دید که بالای سر او ایستاده است، در حالی که یک دستش را درون دستان کوچکش گرفته بود و به گرمی و محبت می‌فشارد. پس با عجله، پیش از آنکه، ناخواسته، پسرک اشک چشمانش را ببیند، بلند شد و خود را به دستشویی انداخت.

در همین حال روح خانم فارمر روی صندلی بزرگِ تلوتلوخورِ خواب‌بینی و نقالی‌اش نشسته بود و بقیه نیز چون شاگردان مکتبیِ مودب و حرف‌گوش، ساکت پای صندلی نشسته بودند و خوابی که جوزف داشت می‌دید را از زبان خانم فارمر گوش می‌دادند.

نیچه بغضش گرفته بود. باروخ سریع دستمالی از جیبش درآورد و به او داد:
• «بیا داداش.»
• «سپاسگزارم دوست خوبم.»

و سپس هر دو همدیگر را بغل کردند و های‌های زدند زیر گریه. که در همین لحظه جوزف از خواب پرید و در حالی که اشک چشمش را با کف دست پاک می‌کرد با شتاب به سمت دستشویی رفت. زندگی وقتی حال بد جوزف را دید، دلش سوخت. از پای صندلی نقالی روح خانم فارمر برخاست و پشت در دستشویی رفت و با صدایی بسیار ملایم و آرام گفت:
• «جوزف عزیز، تازه دستشویی رو شستم، تمیزه تمیزه. هیچ اشکال نداره، هر چقدر و هر جور که می‌خوای بری توش. دوباره می‌شورمش.»

صدای معبد از این حرکت زندگی، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و گفت:
«زندگی جون، اصلاً به قیافه زشت و سیاه و آفتاب‌سوخته‌ات نمی‌خوره انقدر مهربون باشی!»

سپس همزمان با شروع به گریه کردنش با صدایی نامفهوم چیزی شبیه به این جمله را ادا کرد:
• «من هر روز می‌گفتم ای ریدم تو این زندگی کیری! ولی تو اصلاً کیری نیستی. تو مثل ما بیشتر کونی هستی!»

غول چراغ نیز سریع یک بشکن زد و یک بسته دستمال کاغذی گران‌قیمت بدون پرز، در دستانش ظاهر شد. پس در میان جمعیت چرخاند و هر کس یک دانه برداشت و آب دماغ و اشکشان را پاک کردند.

 

پس از آن نبرد خونین و آن ملاقات عجیب و غریب، جوزف شب بسیار سختی را پشت سر گذاشت؛ خیلی دیر، کم و کوتاه خوابش برد. در همان مدت کوتاه نیز به اندازه تمام عمرش کابوس دید و هذیان گفت، در حالی که در رختخواب پیچ و تاب می‌خورد و عرق تمام سر و تنش را خیس کرده بود.

بقیه نیز بالای سرش ایستاده بودند و با ترس و کنجکاوی کابوس دیدن و هذیان گفتن و لرزیدن و عرق کردنش را نظاره می‌کردند.

آسمان آبی آبی بود. چند تکه ابر، شاید سه و شاید چهارتا، مانند کوچ و مسافرتِ خانوادگی چند نهنگ در میان اقیانوسی آبی‌رنگ و عظیم، با فاصله‌ای اندک از یکدیگر، با شکوه و جلال بسیار در حال حرکت به سمت شرق بودند.

جوزف روی پشت‌بام کاهگلی‌شان، سرخوشانه می‌دوید، در حالی که در عالم خیال، خود را مانند یک عقاب بزرگ با پرهایی نقره‌ای، طلایی و سیاه‌رنگ، تصور می‌کرد، که دو بال باشکوه اما سبک خود را در دل ابرها به هم می‌کوبید و اوج می‌گرفت.

فاصله ابتدایی و انتهایی پشت‌بام کاهگلی انبار، گاراژ و طویله که در طول هم ساخته شده بودند، آنقدر طولانی بود که بتواند سکوی تیک‌آف خوبی را برای یک عقاب کوچک فراهم کند. پس با دقت تمام بر لبه‌ی یک طرف پشت‌بام می‌ایستاد، چند نفس آرام و شمرده می‌کشید و بیرون می‌داد؛ سپس مانند دونده‌ای که تمام قدرت خود را در لحظه استارت، روی مچ پا و ران‌هایش متمرکز کرده باشد مثل گلوله، یکباره از جا کنده می‌شد، می‌پرید و با همه توان، تا آنجا که می‌شد و می‌توانست به پیش می‌رفت و حتی به شکل عجیبی به اندازه تقریباً دو متر از پشت‌بام نیز جلوتر می‌رفت. به این صورت که تیرک حَمال پشت‌بام(شاه تیر)، از آن طرف پایانی سازه، به طول دو متر از دل دیوار بیرون زده بود و در هوا مانند نیزه‌ای قطور، راست و محکم، رو به جلو پیش رفته بود. پس از مدت‌ها تلاش و تمرین، جوزف آن قدر مهارت پیدا کرده بود که بتواند حتی با چشم بسته، از ابتدای سکوی پرواز، تیک‌آف کند، مانور نمایشی و جذابش را برای تماشاگران اجرا کند و سپس در یک فرود موفق و تماشایی، بر رویِ نوکِ انتهاییِ تیرِ حَمالِ پشت‌بام، درجا متوقف شود، در حالی که همچنان بال‌هایش گشوده بود و باد با وزیدن در میان موهایِ بورِ سر و پرهای رنگین بالش، او را باشکوه‌تر از هر چیز، بر فراز بلندترین جای ممکن روی زمین، به جهانیان نشان می‌داد. بلندایی که تنها جوزف بود و صدای خنده‌های شاد مادرش. مادری که با افتخار و سرخوشی تمام، بلندپروازی‌های تنها پسرش را نگاه می‌کرد و گاهی بدون آنکه توی دل بچه را خالی کند او را از رفتن روی تیر حَمال برحذر می‌داشت و گاهی نیز می‌گفت:

  • «جوزفکم! زیاد نزدیک خورشید پرواز نکنی پرات بسوزه!»

سپس در حالی که، زیر سایه دیوار خانه کوچکشان، نشسته بود و مثلاً، آسمان را به دنبال پیدا کردن جوزف، عقاب طلایی کوچکش، جستجو می‌کرد، با حوصله و صبر بسیار نخ ریسیده شده را تاب بلندی می‌داد و در حرکتی سریع آن را دور میله دوک نخ‌ریسی جمع می‌کرد و دوباره از نو شروع به ریسیدن یک تکه پشم سفید پنبه‌ای، درست مثل ابرهای آسمان می‌کرد.

جوزف در حالی که چشمانش همچنان بسته بود، در خیال خود همچنان اوج می گرفت و بالاتر می رفت، از آسمان سکوی پرواز و تمام خانه و پشت بامشان را دید و مادرش را که در حال ریسیدن دوک بود. از آن بالا همه چیز بسیار کوچک و ریز دیده می شد، پس با تعجب از خود پرسید: آیا واقعاً دنیا همینقدر کوچک است؟!و بعد پرسید: آیا می تواند از این هم کوچکتر شود؟ پس از زمین روبرگرداند و مستقیم به چشمان آتش بار خورشید نگاه کرد، آنگونه که گلادیاتورها، در میدان نبرد به چشمان خشمگین هماورد خود می نگرند. پس با عزمی جزم و اراده ای قاطع، به سمتش یورش برد.

در همین حال، صدای خنده‌های مادرش را نیز می‌شنید که به یکباره به صدایی همهمه‌مانند و دعواگونه‌ شبیه می‌شد که در حال جر و بحث و دعوا با کسی است. چشمانش را باز کرد، رنگ آسمان خاکستری‌رنگ و آمیخته به رنگ قرمز، خونی می‌نمود و تکه‌های بزرگ ابر، از هم پاره پاره، جدا و متواری شده بودند. تیرک حَمال زیر پاهای جوزف شروع به لرزیدن کرد. جوزف خود را سریع به عقب کشید و روی پشت‌بام پرید. به اطرافش نگاهی سریع و کلی انداخت، همه چیز در حال لرزیدن و ریختن بود، پدرش را دید که در آن طرف ساختمان، خیره‌خیره او را نگاه می‌کند، جوزف برایش دست تکان داد، اما او هیچ واکنشی از خود نشان نداد، وقتی جوزف بیشتر در صورت پدرش دقت کرد، متوجه شد، که او در واقع مردی است شبیه به پدرش با چشمانی از خشم و عصبانیت سرخ‌سرخ که سینه‌اش از تندی و حجم نفس‌هایی که می‌کشید بالا و پایین می‌شد در حالی که چیزی شبیه به عصا یا چوب‌دستی و یا شاید چاقو در دستش بود. مادرش را می‌دید که خود را پیش پای پدر افکنده و بسیار عاجزانه و نالان او را التماس می‌کند و با قدرت تمام با هر دو دست، سعی در بیرون‌آوردن آن وسیله از دستان پدرش را دارد که از محکمی و سختی چون تکه آهنی جوش‌زده به تکه‌ای دیگر، غیرقابل کنده شدن به نظر می‌رسید. یکباره به سمت جوزف رو برگرداند و به سویش حرکت کرد. مادرش چون پر کاهی در برابر طوفانی سهمناک به گوشه‌ای پرتاب شد و سپس بلند شد و با تمام توان فریاد کشید و از جوزف خواست که فرار کند.

جهان در سیاهی عمیقی فرو رفته بود و تنها پشت‌بام، مانند صحنه‌ی نمایش طویلی که بر آن نور افکنده باشند، روشن و واضح می‌نمود. پدر با همان ریش و سبیل طلایی‌رنگش که به سمت سفیدی می‌رفت، چشمانی سرخ، ابروهایی پرپشت و درهم‌کشیده و آن حرکات تند و سریع، بسیار دهشتناک به نظر می‌رسید؛ طوری که در نظر جوزف چون دشمنی که به قصد خون کسی در تکاپو باشد مجسم شد. پس با تمام توان دوید و دوید. اما گام‌های کوچک و نفس‌های بریده بریده جوزف کوچک کجا و قدم‌های فراخ و بزرگ آن دیو از بند رها شده کجا؟ جوزف، عقاب طلایی کوچک، در میانه تعقیب و گریز با آن پتروسور غول پیکر، ناگهان در بال های خود احساس سوزش و درد شدیدی کرد و پس از آن تعادلی که در حال بهم خوردن و کنترلی که در حال از دست رفتن بود را و سپس احساس وحشت آلود و ترسناک رها شدن و سقوطی بی پایان از اوجی ناکام.

در یک چشم به هم زدن، او را چون شکاری کوچک و خُرد به چنگ گرفت و در آغوش کشید.پس او را که قلبش در سینه چون گنجشکی کوچک می‌تپید، با قدرت و سرعت تمام، بر روی شکم و بر لبه پشت‌بام خواباند، طوری که سرش از لبه پشت‌بام بیرون زده بود. کارد بزرگی را که اکنون از نزدیک بسیار سیاه‌تر، بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر به نظر می‌رسید، بر گلوی جوزف گذاشت، طوری که سردی و تیزی‌اش، تمام بدن جوزف را در هم فشرد و منقبض کرد و سپس او را چون لته‌ای قیر داغ، منبسط، رها و شل و ول کرد. با این وجود همچنان در ته دل، به پدرش اعتماد داشت و پیش خودش تمام این اتفاقات را چون، یکی از بازی‌های هیجان‌انگیز و ترسناکی تصور می‌کرد که آدم‌بزرگ‌ها انجام می‌دهند.

در همین لحظه، مادر که توانسته بود خود را سرپا کند، لنگان لنگان خود را با آن دو رساند و سریع، کارد را از دستان مرد، بیرون کشید، طوری که کف دست خودش شکافی عمیق برداشت و خون چون چشمه‌ای سرخ‌رنگ، بیرون پاشید و جریان گرفت.

پس از آن فریادهای مرد، گریه‌های زن و خنده‌های عجیب و بی‌دلیل خودش را می‌شنید که رو به محو شدن می‌رفت و در یک لحظه سردی و تیزی چاقو را که به سوزشی بسیار دردناک ختم شد، بر گلویش حس کرد. سپس خرخر آخرین نفس‌هایی که به سختی می‌شد از گلویی پاره شده تو داد و دست و پا زدن‌هایی که سقف کاهگلی پشت‌بام را سوراخ می‌کرد. درست مانند گوسفندهای قربانی‌ای که هر ساله به دست پدرش برای عید قربان سر بریده می‌شدند.

 

مینوتور

Jozef Jozef 6 تیر · Jozef ·


جوزف امروز صبح را با اعصاب‌خوردی و سردردی بسیار شدید بیدار شد. بلندگوی حسینه و مسجد از خروس‌خوان صبح تا بوق سگ، همزمان با هم، در حال خواندن نوحه و روضه بودند و هرکدام نیز سازی جدا می‌زدند و آوازی دیگر می‌خواندند. در خانه اما اوضاع کمی متفاوت‌تر بود؛ چند روز پس از تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی پیاده‌روی که باعث شده بود جوزف ناخواسته سر از تئاتر شهر دربیاورد، فضای خانه داشت در تعاملی میان سکوت، تحمل و همدلی سپری می‌شد.

صدای معبد دلفی پس از آن غیبت طولانی – که بعداً مشخص شد اصلاً جای دوری نرفته بوده و تنها با اختیار سکوتی عمیق و فلسفی، به قول خودش در حال اندیشیدن و مرور چیزهای مهمی بوده است – حالا به زندگی قبلی خود برگشته بود و دوباره در میان انجام کارهای روزمره‌اش می‌شد صدای نرم و نازک زمزمه‌ی آواز خواندنش را، این بار با یک لهجه‌ی غلیظ دری شنید:

• «نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا
به دنبال چه می‌گردم شب و روز
چه می‌جوید نگاه خسته‌ام
چرا افسرده است این قلب پر سوز»

نیچه در اتاق تاریک و ساکت انتهایی خانه، مشغول مطالعه و نوشتن کتاب جدیدش بود که به قول خودش قرار است دنیا را بترکاند و کون هر چه ریاکار و ریاکاری را پاره کند. هر چند ساعت یک بار همراه با تذکر رعایت سکوت، به صدای معبد دلفی، یک مسکن ژلوفن بالا می‌انداخت تا کمی از درد میگرنش را تسکین دهد.

صدای معبد دلفی نیز هر بار به او می‌گفت:
• «اگه میگرن تو رو نکشه، این قرصا که مثل نقل و نبات می‌ندازی بالا، حتماً به گای سگت می‌ده.»

و نیچه بی‌تفاوت به این هشدار درست، بی‌آنکه سر از روی کتابش بردارد، آرام ولی محکم می‌گفت:
• «یک صدای خشک و خالی از درد میگرن چه می‌فهمد؟! اصلاً مگر شما سری برای درد کردن دارید؟!»

و صدای معبد هر بار با عصبانیت جواب می‌داد:
• «حداقل سری برای فکر کردن دارم؛ عقب‌مانده‌ی سبیلوی خودگوزپندار.»

باروخ نیز که به تازگی برای خود یک میز و صندلی کوچک و مقداری وسایل عینک‌سازی فراهم کرده بود، در گوشه‌ای از خانه عدسی عینک صیقل می‌داد و هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا می‌آورد و از پشت عدسی در حال صیقل خوردن، انتهای خانه را نگاه می‌کرد. اولین مشتری او جوزف بود که عینکش را موقع فرار از مرگ‌خوار گم کرد و به این ترتیب، دومین مشتری او باز هم جوزف بود. سومین مشتری او نیز صدای معبد بود که باعث شده بود باروخ با مشکل‌ترین پروژه‌ی کاری‌اش در حرفه‌ی عینک‌سازی روبه‌رو شود.

غول چراغ نیز در این مدت مشغول تمرین و اجرای وِردهای کتاب جادوگری‌اش بر روی مانکن‌های حاجی بود. حاجی این مانکن‌ها را به این شرط برای تمرین به غول چراغ داده بود که هر وقت او خواست، با خواندن وردی، آن را به یک زن واقعی و گاهی هم به یک پسرک واقعی و البته جذاب، تبدیل کند.

طبیعتاً در روزهای نخست اشکالاتی در زبان، خواندن، تلفظ، لحن، لهجه، نوع، گونه و... پیش می‌آمد که باعث می‌شد از مانکن حاجی چیزهای ترسناکی شبیه به گورگون یا مینوتور در افسانه‌های باستان به وجود بیاید. در واقع اولین مانکنی که حاجی برای غول چراغ آورده بود به یک مینوتور بزرگ تبدیل شد و غول چراغ نیز دیگر نتوانست آن را به چیزی کم‌خطرتر تبدیل کند. پس او را غل و زنجیر و در یک قفس کوچک زندانی کردند تا بعداً یک بلایی سرش بیاورند.

از آن طرف حاجی با وجود غرغرهای زیاد و عیب‌وایرادهای فراوانی که برای نتایج کار غول چراغ برمی‌شمرد، در نهایت، خیلی ریز و نامحسوس، دست همان موجودات عجیب و غریب را می‌گرفت و با شتاب تمام با خود به اتاقش می‌برد تا آنجا که پس از چندین روز تمرین و تلاش غول چراغ در حفظ کردن و خواندن صحیح وِردها و کسب موفقیت در تبدیل مانکن به اشخاص واقعی و تماماً انسانی و زیبا از کشورها و نژادهای مختلف، حاجی غالباً به ایما و اشاره به او می‌فهماند که مثلاً امشب یکی از گورگون‌ها را می‌خواهد.

الحق که غول چراغ نیز در این مدت موفق به اجرای وردهایی شده بود که هری پاتر در هاگوارتز و موسی در مصر نتوانستند انجام دهند.

حاجی نیز در این مدت مثل همیشه سرش را به هزار درد گرم و گرفتار کرده بود. از طرفی داشت توی گوش آقای فارمر می‌دمید تا به وسوسه و حیله و فریب، از راه عقل و منطق به درش بیاورد و سرانجام کله‌پایش کند تا خود مدیریت ساختمان را برعهده بگیرد و از طرف دیگر یک پایش توی منبر و محراب مسجد بود و یک پایش پشت میکروفن روضه و نوحه حسینه و یک پایش توی افتتاح مدرسه و بیمارستان و کارخانه و پل در مناطق محروم و یک پایش توی غیره و غیره بود. هر جا هم می‌رفت بدون استثنا متن مقدمه و اختتامیه‌ی سخنرانی‌هایش به لعن و نفرین آقای فارمر و چند شخص دیگر مزین و اختصاص یافته بود و این یکی از سیاست‌های کاربردی و همیشگی حاجی بود:
«یک دروغ را آنقدر باید گفت و گفت و گفت، تا سرانجام به عنوان واقعیت پذیرفته شود.»

خلاصه اگر بگوییم حاجی از افراط در خدمت به مردم برای خودش هزارپایی بود، پر بیراه نگفته‌ایم.

به هر حال، پس از چندین روز خانه‌نشینی و انزوا، روح نازنین خانم فارمر موفق شده بود یک بار دیگر جوزف را برای گشت‌وگذاری کوتاه در جایی نزدیک اما سرسبز و باصفا راضی کند. به عبارتی می‌شد گفت که روح خانم فارمر در این مدت تنها کسی بود که می‌توانست با جوزف بهتر ارتباط برقرار کند. خود او دلیل این موفقیت را این‌گونه بیان می‌کرد:
• «مَن دَه تا بَچِّه مِث جوزفا بُزُرگ کُردوم و سَر و سامونِشون دادوم، هَمِشون هَم اَز جوزف شِیطون‌تَر، عوضی‌تَر و اَحمَق‌تَر بودَن.»

و بعد چادر گل‌صورتیش را مقداری روی دهان و بینیش بالا آورد و با خجالت و شرم و حیاِ زیادی گفت:
• «اَلبَتِه خَب، آقای فارمِر هَم خُودِش دَست کِمی اَز بَچِّه‌ها نَداشتَن، وَ چه بِسا بَدتَر و نَفَهَم‌تَر.»

خلاصه بار و بندیل گشت‌وگذارشان را بستند و راه افتادند. هیئت آقای فارمر و حاجی نیز این سر و آن سر کوچه را مثل دهان پُر و کون یُبس مسدود و غُرُق کرده بودند و در نتیجه طی کردن همان مسیر چندصد متری کوچه، خودش یک ساعت تمام طول می‌کشید.

سر و صدای بلندگوها و باندهای قوی، نعره‌های بلند و جانسوز مداح و ناله و گریه‌ی عزاداران، گروم‌گروم طبل، شترق‌شترق دست و سینه و تالاپ‌تالاپ سر و قمه، زمین و آسمان را در محله به لرزه درآورده بود و خلاصه قیامتی بود که بیا و ببین. گاهی نیز در میانه‌ی شعرهای نوحه و روضه، متلک و تیکه و کنایه‌هایی از دو سوی ابتدایی و انتهایی کوچه، مخلوط با سنگ و آجر و دمپایی پرتاپ می‌شد که غالب اوقات در نهایت به زد و خوردهای واقعی می‌انجامید.

روح خانم فارمر به محض دیدن آقای فارمر، که روی سقف پراید آقای وایت بیچاره در حال نوحه‌خوانی و بالا و پایین پریدن بود، چادرش را محکم توی بغلش جمع کرد، پنجه‌های دست‌هایش را نزدیک چانه‌اش به هم حلقه کرد و با تمام وجودش گفت:
• «آخ آخ قُربون اون قَد و بالای بُلَند و کَج و کُله‌ش بِم، آخ فِدای اون چِشای هیز و ریاکارِ قَزَمزَش بِم. حَتماً خِیلی بِخودِش فِشار می‌آرَه، آره دیگه!»

بعد رو کرد به صدای معبد دلفی و گفت:
«می‌بینی معبد جون، مشکی چقدر بهش میاد، نه؟ پوستش سفیده.»

سپس در حالی که از خود بیخود شده بود گفت:
• «کاش می‌شد برم و بغلش کنم.»

صدای معبد گفت:
• «چرا نمی‌شه؟!»
• «نه نمی‌شه، جلو مردم زشته!»
• «زشت چیه، کسی که تو رو نمی‌بینه!»
• «راست می‌گی؟»
• «آره بابا، مثلاً شوهرته ها.»

پس آرام آرام نزدیک شد، آغوشش را باز کرد و چشمانش را بست. چشمش را که باز کرد، خودش را آن طرف آقای فارمر دید؛ از داخل بدنش رد شده بود. پس در حالی که آقای فارمر به سرفه و عطسه افتاده بود، اشک توی چشمان خسته و غمگین روح خانم فارمر حلقه بست و سرش را پایین انداخت و برگشت و از کنار صدای معبد رد شد و با صدای محزون گفت:
• «اون دیگه مال من نیست.»
• «چرا چی شد؟»
• «بوی نعنا و ریحون می‌داد.»
• «خب؟»
• «خب کی تو محل بوی نعنا و ریحون می‌ده؟»
• «نه؟»
• «آره.»

بعد با عصبانیت پیش خودش گفت:
• «پِدَر سُخته جِلب، حالا حساسیت کردی به مَن؟! اِوَجون، یِه روحی اَزت بِگام که تو کانجیورینگ هَف فیلمتُو بِسازَن، اِیْ!»

همه از غم روح خانم فارمر توی خودشان رفته بودند که یکباره از توی هیئت حاجی، چند نفری پشت سر هم شعار دادند:
• «مرگ بر آمریکا»

که حاجی سریع پشت میکروفن پرید و با اخم و تخم گفت:
• «مگَه نگفتم شعار ندید کسکشا، آقا ممنوعه ممنوع.»
• «چرا ممنوعه حاجی؟»
• «گفتن ندید، خب ندید.»

یک جوانک هم که کلاً با جماعت حاضر یک حل‌نشوندگی آب و روغنی داشت گفت:
• «حاجی ما تازه اولین بارمونه اومدیم این شعارو بدیم، یعنی چی ندید؟!»
• «دیر اومدی بَدی بچه.»
• «پس چی بدیم؟»
• «به یه کشور کوچَک به درد نخور بدید فعلاً تا ببینیم چَه می‌شه!»

در همین حین از هیئت آقای فارمر صدای بلند شعار «مرگ بر آمریکا» چنان بلند شد که محله به خودش لرزید. حاجی، پس از آنکه به خود آمد، سریع به سمت هیئت آقای فارمر دوید و گفت:
• «بی‌شخصیت گاو، مگه بهت نگفتن این شعارو ندی؟»
• «چرا گفتن یابو.»
• «پس چرا می‌دی؟»
• «چون دوست دارم، تا آخرشم می‌دم.»
• «عه این‌جوریه؟»
• «آره این‌جوریه.»

و بعد دوباره همگی شعار را بلندتر تکرار کردند. حاجی نیز عصبانی و برافروخته به سمت آقای فارمر هجوم برد و او را از روی پراید آقای وایت نقش بر زمین کرد. بنابراین هر دو هیئت از هر دو سوی کوچه چون سپاهیان یونان و تروا، به سمت هم هجوم بردند و به این ترتیب صحرای کربلا و صحنه‌ی قیامتی شکل گرفت که بیا و ببین. در میانه‌ی این درگیری‌ها، مینوتور حاجی و غول چراغ، که ظاهراً زنجیر پاره کرده بود – و البته بعداً مشخص شد که از نقشه‌های از پیش طراحی‌شده‌ی حاجی بوده – از روی دیوار حیاط خانه پرید بیرون و زد به دل جمعیت هیئت آقای فارمر و آدم بود که به چپ و راست و بالا و پایین پرتاب می‌شد.

روح خانم فارمر نیز فرصت را غنیمت شمرده بود و ابتدا مستقیم رفت سراغ خانم سبزی‌خوردکن محل و تا مرز جنون او را ترساند و سپس در حالی که حاجی روی سینه‌ی آقای فارمر نشسته بود، از توی سوراخ بینی‌اش رفت داخل مغزش. البته که رقت قلبش مانع از آن شد که تسخیر شدید و طولانی انجام دهد و به یکی دو دقیقه اکتفا کرد و از سوراخی دیگر از بدنش بیرون پرید و حاجی را نیز از روی آقای فارمر به کناری کشید و از خداوند به خاطر این تسخیر که البته زیر دندانش مزه کرده بود پوزش طلبید و عذرها خواست.

 

 

پنه‌لوپه

Jozef Jozef 1 تیر · Jozef ·


جوزف تمام شب گذشته را بیدار ماند و کون به کون هم سیگار روشن و خاموش کرد، تا جایی که می‌توانست به وضوح صدای روح همسر مرحوم آقای فارمر را بشنود که معترضانه و البته محزون، از بالکن طبقه پایین می‌گفت:
«آقای جوزف، ناسلامتی من سرطان دارم، اگر به حال من رحم نمی‌کنی لااقل دلت برای خودت بسوزه! پیرمان درآوردی دیه!»
البته که صدای ضعیف و بی‌نوای این مرحوم در میان انبوهی از صداهای دیگر که بسیار مردانه‌تر، بلندتر و دهشتناک‌تر بودند، چندان توجه جوزف را بر نمی‌انگیخت، اما خب ظاهراً روح همسر مرحوم آقای فارمر نیز، جسورتر از آن بود که بخواهد به این راحتی‌ها دست از سر جوزف بردارد. پس سرانجام، چادر نماز گل‌صورتیش را سر کرد، مقداری عطر مشهدی به سر و گردنش مالید و همان نصف شب، وارد بالکن طبقه بالا شد و تا صبح پای درد دل جوزف نشست و با همان لهجه شیرین یزدیش او را دلداری داد:

  • جوزف جان، پسرکم ای که زندگی نمشه. همش غر غر غر، همش آه آه آه. من که همسایه طبقه پاینتونمآ، مُنده شدم تو چتو نمشی؟
  • خب چه کار دیگه‌ای از دستم بر میاد خانم فارمر عزیز؟!

سپس آهی عمیق کشید و با صدایی محزون‌تر اعتراف کرد:

  • «می‌دونی، من خیلی بدبختم.»

خانم فارمر دستی روی سر و صورت غم‌آلود جوزف کشید و با صدایی نرم و ملایم گفت:

  • اِیَچّون نگو پسرم، بدبخت کدومه؟! یه کمی خو به خودت برس.

جوزف با همان لحن غمگین پرسید:

  • «چطور؟»

روح خانم فارمر نیز آنطور که انگار خیلی وقت است منتظر چنین فرصتی است، بلافاصله، لبخند شیطنت‌آمیزی زد و چادر گل‌صورتیش را یواش از روی سر و تنش ول داد و پایین انداخت و با دندان‌های بالاییش، لب پایین‌اش را گاز کوچکی زد.
جوزف که تازه دوزاریش افتاده بود، با چشمانی از ترس و تعجب چهارتا شده، مات و مبهوت اندام روحی خانم فارمر را نگاه می‌کرد که زیر نور ماه کامل، براق‌تر و روحانی‌تر به نظر می‌رسید. سینه‌هایش شل و آویزان روی بدنش افتاده بود و پوست شکم و گردنش از شیارهای پوستی راه راه موج می‌زد. مفاصل آرنج و زانو و مهره کمرش با وجود تمام تلاش خانم فارمر برای راست نگاه داشتنشان خمیده و منحنی به نظر می‌رسید.
شاید خانم فارمر منتظر نگاه و واکنشی شیطنت‌آمیزتر و هوس‌ناک‌تر از طرف جوزف بود، اما چیزی که بیشتر گیرش آمد، نگاهی کنجکاو و متعجب بود. البته می‌توانست به جوزف هم این حق را بدهد، چون بالاخره شاید این اولین بار است که روح لخت یک خانم با کمالات و جمالات مثل او را می‌بیند. پس در کمال آرامش چادر گل‌صورتیش را باز هم پوشید و لپ جوزف را ماچی کرد و خیلی ملایم و هوس‌ناک درگوشش گفت:

  • «اشکال نداره جوزف جان، ایشالله دفعه بعد.»

بعد چشمکی زد و پرید توی بالکن طبقه پایین. البته که جوزف بدش نمی‌آمد که حتی از روی کنجکاوی هم که شده، برای نخستین بار و به عنوان نخستین انسان، روح کسی را مورد عنایت قرار دهد و حتی بر فرض وجود، عواقب و عوارض آن را نیز متحمل شود، چون به نظر او این اتفاق تا به اکنون جز در میان فحش‌هایی که ملت، در میانه دعوا و شوخی، نثار روح مردگان هم می‌کردند دیده و شنیده نشده بود، اما خب، جوزف هیچ حال و حوصله‌ای برای کنجکاوی جدید و دل و دماغی برای کشف سرزمین‌های نو نداشت و مثل دراکولایی غمگین در قلعه تنهاییش به دور از تمام دنیا و مردمانش داشت توی تابوت سیاه و کج و کوله‌اش روزگار می‌گذراند.
جوزف از اتفاقی که آن روز توی آینه افتاده بود هم متعجب و حیران و هم شرمنده و خجالت‌زده بود. فکر می‌کرد و البته که دوست هم داشت که واقعاً دیوانه شده باشد، اما از طرفی آنچه که دیده و شنیده و حس کرده بود آنچنان واقعی می‌نمود که این احتمال را بسیار کم‌رنگ می‌کرد.
پس سه روز تمام کارش به همین منوال گذشت، از لبه تخت تا بالکن و از بالکن تا راهرو و از راهرو تا لبه تخت. در بالکن به نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی زل می‌زد و طوری که از زنی حامله انتظار می‌رود، منتظر بود تا از دل آن تاریکی پاسخی روشن، هر چند به اندازه یک شمع کوچک نمایان و زاده شود. هر چند ساعت یکبار به راهرو می‌رفت و به انتهای آن و به جای خالی آینه – که دیگر به انبار منتقلش کرده بودند – خیره می‌ماند و برای بار هزارم آنچه که اتفاق افتاده بود را به یاد می‌آورد و مرور می‌کرد. سپس بر لبه تخت می‌نشست، دستانش را دور زانویش گره می‌زد و به کف زمین خیره می‌ماند.
با دیدن اوضاع جوزف، سرانجام همگی تصمیم گرفتند او را وادار به بیرون رفتن کنند. پس به زور او را به حمام بردند و لنگ و کیسه کشیدند و حتی غول چراغ پیشنهاد داد که او را برای چند ثانیه با صابون گلنارش تنها بگذارند که این نظر از طرف حاجی، به علت ترس از آتش جهنم، رد شد، هر چند در آن حالت که جوزف بود، حتی از دستان نرم و لطیف حوریان بهشتی و حتی از روح نازنین خانم فارمر نیز، کاری بر نمی‌آمد و تمام جهان از بلند کردن قامت خمیده و خسته و ملول میل و هوس در وجود او ناتوان و عاجز بودند چه رسد به شکل زشت و سبز لجنی صابون گلنار.
تابستان، گرما، عرق، خفگی، تنگی نفس، بوی بد زیر بغل و شرشر عرق سر و صورت تنها استقبال‌کنندگانی بودند که بیرون از خانه انتظار جوزف و دوستانش را می‌کشیدند. برای جوزف همه چیز در تیرگی خاکستری‌رنگ سوخته‌ای در حال محو شدن بود، شکل هندسی همه چیز جلوی چشمانش به هم می‌خورد، ذوب می‌شد و روی هم کش می‌آمد. صداها، پس از یک شرشر و وزوز طولانی به گروم‌گرومی ممتد تبدیل می‌شدند. بوی شرجی هوا و داغی نور آفتاب نفس‌کشیدن را تلخ و سخت می‌کرد، طوری که سرانجام همه کلافه و مستاصل به برگشت رضایت دادند. اما احساس منزجرکننده ناامیدی و شکست و کلافگی مسیر برگشت را چنان طولانی می‌کرد که نیچه را به یاد دوست حیله‌گر اما بداقبالش «اولیس» انداخت. پس شروع به تعریف سرگذشت او کرد. زیبایی و جذابیت سرگذشت اولیس به همراه قدرت و سحر کلام و بیان نیچه، کم‌کم داشت جوزف را به زبان می‌آورد و آرام آرام یخش را باز می‌کرد که یکباره موجی از سرمای سوزان او را بیشتر از پیش بر سر جایش خشکاند. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف بیچاره ماند و نگاه سرد و منجمدکننده مرگ‌خوار.
یک لحظه احساس و فکر پوچی و مرگ آنچنان عمیق و محکم به ذهن جوزف رسوخ و نفوذ کرد که پیش خود گفت:

  • «آیا واقعاً زندگی همین مضغرفات کوتاه بود؟!»

پس ناامیدانه و مستاصل عینکش را برداشت و دستی به پیشانی و صورت عرق‌کرده‌اش کشید و محکم شروع کرد به مالیدن چشمانش که داشت به خاطر نفوذ عرق در آن می‌سوخت. سپس چشمانش را بست و منتظر شد تا مرگ یکبار برای همیشه کار را تمام کند و به زندگی نکبت‌بارش خاتمه دهد که یکباره صدایی او را به خود آورد و همچون نوری در دل تاریکی، راهی برای فرار پیش چشمانش مجسم کرد. پس جوزف بی‌اختیار در پیش نگاه متعجب عابران، پا به فرار گذاشت و بی‌آنکه خود بداند به کجا و چرا، به دنبال صدایی که به احتمال زیاد ناجی و راهنمای او بود دوید و دوید و حتی برای برداشتن عینکی که از دستش افتاده بود نایستاد.
پس از چند دقیقه نفس‌نفس‌زنان و عرق‌ریزان خود را در یک سالن بزرگ تئاتر پیدا کرد. سطح محل قرارگیری صندلی تماشاگران از جلوی صحنه نمایش شروع می‌شد و با شیبی بسیار ملایم در انتهای فوقانی و تاریک آن تمام می‌شد. جوزف خود را به یک صندلی مانده به آخرین صندلی در گوشه سمت راست انتهای تاریک سالن رسانده  و خود را با ترس و لرز در آن چپانیده بود.
سالن مملو از جمعیتی بود که پچ‌پچ‌کنان، منتظر کنار رفتن پرده آبی‌رنگ کهنه و پوسیده صحنه‌ای بودند که زیر باد کولر مثل امواج دریا موج می‌زد. کولر بزرگ پر سر و صدایی، که تقریباً چند متر بالای سر جوزف نصب شده بود و قطره‌هایی از آب خنک چند سانتی‌متر پشت سر صندلی جوزف می‌چکاند، طوری که صدای چکیدن و نم پاشیده شدن قطره‌های بسیار سرد و یخ‌زده‌اش را می‌شنید و حس می‌کرد و واضح‌تر از همه بوی نم و رطوبتی بود که انگار تمام سالن را پر کرده بود، بویی که انگار برای همه به جز جوزف طبیعی و معمولی بود. شبیه مسافری که عادی بودن شکل و رنگ و بوی دریا و ساحل را برای ساکنانش عجیب و احمقانه می‌دانست و با تعجب از خود می‌پرسد:

  • «آخر چه کسی می‌تواند یک روز از دیدن این شگفتی و زیبایی و عظمت سیر و خسته و ملول شود؟!»

باری جوزف خودش بهتر از هرکسی می‌دانست که هر کسی سرانجام از دیدن و شنیدن و حس کردن زیبایی و عظمت و شگفتی ملول و خسته خواهد شد، آنگونه که خود او از زندگی شده بود، اما این خاطرات مربوط به این زیبایی و عظمت و شگفتی آنقدر دور، دیر، کوتاه و اندک نصیب جوزف شده بود که او اصلاً نمی‌توانست به خاطرش بیاورد.
به هر حال ظاهراً به دلیل وجود همین کولر پر سر و صدا بود که برخی‌ها حاضر شده بودند در کف سالن بنشینند اما به این صندلی و نیز دو صندلی بغل دست آن نزدیک نشوند. اما باز هم خالی ماندن این دو صندلی آنچنان عجیب بود که انگار اصلاً خالی نیستند. جوزف پیش خودش فکر می‌کرد که شاید وضعیت او چنان در هم و نامناسب است که کسی تمایلی به نشستن در کنار او از خود نشان نمی‌دهد، پس از خود احساس شرمندگی کرد و بلند شد که آنجا را ترک کند که با کنار رفتن پرده و شنیدن اولین اسمی که از زبان یکی از بازیگران نمایش بیرون آمد متوقف شد و از رفتن بازماند و روی صندلی بازنشست. باری آنچه که بر روی صحنه نمایش در حال اجرا شدن بود اگرچه نه کاملاً اما مقداری متفاوت از آنچیزی بود که جوزف می‌دید و می‌شنید. زیرا او در میانه دویدن عینکش را از دست داده بود و نمی‌توانست صحنه را واضح ببیند و از طرفی صدای خرخر کولر نیز او را از شنیدن واضح دیالوگ‌ها محروم می‌کرد.