جوزف و یک آرزوی محال
1 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه قبل از اینکه جنگ شروع شود، جوزف روزانه سه ساعت را به دویدن، پیاده روی، طناب زدن، دراز و نشست و از اینجور کارها اختصاص میداد. بقیه روز هم سرش توی کتاب و مقاله و فیلم و کار و بارش بود. اما بعد از جنگ، انگار یک چیزی به جوزف مجوز داده بود تا از انجام تمام این کارها طفره برود و به قول نیچه، ک.و.نگشادی پیشه کند. درواقع نیچه تنها صدای آگاه از وضعیت موجود جوزف بود و همواره او را به خاطر چیزی که داشت به آن تبدیل میشد، سرزنش میکرد، یک لته گوشت بیمصرف و در حال فاسد شدن.
بگذارید به پیش از جنگ برگردیم.
همه چیز در ذهن جوزف به خوبی داشت پیش میرفت. اخبار و اتفاقات سیاسی و اجتماعی را ریز به ریز میخواند و بررسی میکرد و بر اساس بینش خاصی که در طی سالیان دراز، به عنوان یک مشاهدهگر دقیق به دست آورده بود، تحلیل میکرد و آشکارا میدید که اوضاع داشت به سمت و سوی خوب و مبارکی پیش میرفت. همه چیز مهیای یک اتفاق بزرگ و تاریخی بود تا عاقبت جوزف و پیروانش نیز چند صباحی، رنگ خوبی و خوشی در زندگی ببینند و یک نفس راحت بکشند. (در همین هنگام بوی بدی سراسر خانه را پر کرد، طوری که اشک چشم همه را درآورد)
نیچه داد زد:
"مرتیکه باز باد معده بو گندویش را ول داد"
صدای معبد دلفی گفت:
"خدا رو شکر که من فقط صدام و بینی ندارم"
جوزف سری تکان داد و با حالت سرزنشآمیزی گفت:
"حاجی هزار بار نگفتم وسط حرفای من نگ.وز!"
حاجی:
"چرا گفتی فرزندم، ولی قسم موکده و شدیده میخورم که این یکی گوز نبود."
نیچه گفت:
"بله ما هم چیزی نشنیدیم"
جوزف گفت:
"گوز بیصدا هم نداریم"
نیچه گفت:
"گوز بیصدا چیست؟"
صدای معبد دلفی با تعجب پرسید:
"استاد شما واقعا نمیدونی گوز بیصدا چیه؟"
نیچه با صدایی محکم جواب داد:
"خیر، ما همیشه حرفهایمان را بلند و رسا و محکم میزنیم، ما چیزی برای پنهان کردن نداریم"
حاجی لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
"قربان آن حجب و حیایتان بشوم که حتی از بردن نامش هم برحذرید"
نیچه:
"شما که استاد نجواهای آهسته و اسرارآمیزید بفرمایید که نامش چیست؟"
حاجی با لحنی مشدد در گوشه نیچه گفت:
"چُ.سسس"
نیچه گفت:
"و چگونه است که آمیخته با چنین عطر ناخوشایندش میکنید؟"
حاجی گفت:
"این دیگر از اسرار است..."
و خواست ادامه دهد که جوزف میانه حرفشان دوید و گفت:
"بسه دیگه حالمونو به هم زدید، داشتیم چیز مینوشتیماا"
خلاصه آنکه تمام نقشهها، تحلیلها، آرزوها و نسخههای پیچیده جوزف و پیروانش، مثل چ.سِ حاجی، باد هوا شد و رفت. البته هنوز کورسوی امیدی از آن دوردستها پیدا بود و داشت برق میزد، که دقیقا مشخص نبود آیا برق همان "کورسویِامیدِ" معروف است و یا برق چشمان گرگی گرسنه و در کمین نشسته!
جوزف و حتما خیلی از پیروانش مثل او، خسته و بیجان، هر کدام گوشهای افتاده بودند و آه و ناله سر میدادند.
بیخبری امانشان را بریده بود و بلاتکلیفی داشت جرواجرشان میکرد و مدام در دل از خود میپرسیدند:
"یعنی چی میشه؟!"
اما همین حالت انتظار عذابآور حداقل یک پیامد مثبت داشت و آن اینکه فرصت مناسبی بود برای فکر کردن؛ فکر کردن به چیزهایی که تابه حال فرصت و یا شرایط فکر کردن به آنها پیش نیامده بود.
اما بدیش این بود که هم جوزف و هم خیلیهای دیگر از فکر کردن خسته شده بودند.
نیچه گفت:
"ما از فکر کردن خسته نیستیم"
بله، خلاصه همه به جز استاد نیچه از فکر کردن خسته بودند و دوست داشتن هر چه زودتر این قصه که حالا مثل چ.سهای حاجی بیسروصدا و بد بو و اذیت کننده شده بود، به پایان برسد و تمام شود.
غول چراغ جادو گفت:
"اگر ارباب اجازه دهد، تنها با یک آرزوی کوچیک میشود همه این مصائب را به پایان رساند، حتی میشود کاری کرد که اصلا انگار همچین اتفاقی نیفتاده است، فقط کافیست ارباب لب تر کند."
جوزف با زبان لبهایش را تر کرد. غول چراغ گفت:
"الان این یعنی اجازه صاد شد؟"
صدای معبد دلفی گفت:
"نه داداش داره اُسکلت میکنه"
غول ناراحت شد، لب و لوچهاش را کج کرد و دود شد و رفت توی سوراخ چراغش. صدای معبد دلفی گفت:
"جدیدا خیلی حساس شده، تا بهش میگی بالا چشمت ابروِ، قهر میکنه میره!"
نیچه گفت:
"غول دل نازکیست"
حاجی گفت:
"جوزف قدر این نَعمَت اَلهی را خوب نَمیداند، اگر برای ما بود چه کارها که نَمیکردم، لکن مال جوزف است"
سرانجام جوزف گفت:
"غول چراغ هم نمیتونه این گندکاری رو راست و ریست کنه"
صدای معبد دلفی گفت:
"از کجا میدونی قربونت بشم، یه فرصت بهش بده، شاید شد"
جوزف گفت:
"چون یه بار امتحان کردم"
حاجی گفت:
"ای کلک باز، توم که از خودَمانی! کی؟کجا؟ چطور؟"
جوزف ادامه داد:
"اون شب رو یادتونه که با صدای انفجار هر موشک داشتیم به خودمون میریدیم؟
همه گفتن:
"خب"
جوزف ادامه داد:
"همون شب که یه پامون تو پارکینگ زیر زمین بود و یه پامون خونه!"
همه گفتند:
"خب"
جوزف ادامه داد:
"همون شب آرزو کردم، منتهی غول چراغ گیج خواب بود و یادش نیست، فکر کنم یه چیزی هم زده بود، شایدم هممون زده بودیم"
همه گفتند:
"خب"
جوزف ادامه داد:
"خلاصه همه چیز برگشت به قبل همه این اتفاقا، پنجاه سال قبل"
همه گفتند:
"خب"
جوزف گفت:
"خب دیگه، دوباره همه این اتفاقا عینا تکرار شد، یکی پشت یکی، انگار داشتم یه فیلم تکراری رو میدیدم."
همه گفتند:
"خب"
جوزف با عصبانیت گفت:
"خبو زهرمار، همین دیگه، این گندکاریا با آرزو کردن حل نمیشه!"
حاجی گفت:
"پس با چی حل میشه؟"
صدای معبد دلفی گفت:
"تو دیگه خفه شو باوا، هر چی میکشیم از دست تو!"