جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

بیضه

Jozef Jozef 30 اردیبهشت · Jozef ·

گرگ و میش صبح بود که صدای ویق ویق دزدگیر یک ماشین توی کوچه، جوزف را از خواب بیدار کرد. به خیال اینکه حتما الان صدا قطع خواهد شد، از جا بلند نشد اما انگار صدا سر بازایستادن نداشت و کم کم روی اعصاب جوزف رفت. پس با عصبانیت پتو را به گوشه ­ای پرت کرد، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

یک پراید قراضۀ رنگ و رو رفته، در حالی که هر چهار درش باز بود با ویق ویقش کوچه را گذاشته بود روی سرش. خوب­تر که دقت کرد، حاجی را دید که خود را به انجام کاری مشغول نشان می ­دهد. پس همینکه پرده خانه جوزف را دید که تکان می­ خورد، سریع یک قبضه اسلحه کلاش از زیر صندلی بیرون کشید و پس از آنکه با از این دست به آن دست دادنش به نمایشش گذاشت، داخل یک پتوی پلنگی پیچید و توی صندوق عقب چپاند و درش را گرومپی، محکم بست. سپس یک قبضه کلت کمری را از توی داشبورد درآورد و پس از باز و بسته کردن ضامنش آن را پَرِ کمرش گذاشت. خودش را پشت فرمان انداخت و تِرتِرکنان، گاز پراید قراضه ­اش را تخته کرد و از نظر دور شد. سر کوچه که داشت می ­پیچید، لبخندی موزیانه گوشۀ لبش انداخت و پیش خودش آرام زمزمه کرد: «مسیج ارسال شد.»

جوزف هم غرغرکنان زیر لب گفت: «بیشعور، شب­ ها با عرعر و روزها با ویق­ویق نمی­ ذارن آرامش داشته باشیم.»

چند وقت پیش در ایام جنگ، که ساختمان خالی و خلوت شده بود و هر کسی از ترس جانش به گوشه­ ای از کشور پناه برده بود، جوزف، آقای لایت را توی آسانسور ساختمان ملاقات کرد که جارو برقی به دست، برای تمیز کردن و شستن ماشینش به سمت پارکینگ می­ رفت. البته که جوزف اهل مچ­گیری نیست اما به دلیل حساسیت آقای لایت نسبت به امور ساختمان از کاری که می خواست انجام دهد و حتی جوزف را نیز به انجام آن دعوت می­ کرد تعجب کرده بود. به هر حال، آن شب در میان هیاهوی صدای بمباران، صحبت جوزف و آقای لایت گل انداخت و از هر دری سخنی گفتند تا رسیدند به اینکه:

آقای لایت: «چند وقت پیش، بعد از اون ماجرای کشتار و قتل­عام وحشتناک، اهالی محل، اینو (منظورش حاجی بود) به خاطر اینکه سمت مردم تیر در کرده بود تهدید کرده بودند که ال و بلت می کنیم...»

اینگونه مشخص می­شد که قصد حاجی از آن نمایش ­های سیکیم ­خیاری چه بود. می خواست بفهماند که: «آهااااا ببینید من اسلحه دارم... پس بترسید.»

حق داشت که بترسد اما جوزف احساس می­ کرد منظورش شامل حال او نیز می ­شده و پیش خودش می­ گفت: «چرا من؟» که خود این، ماجرای دیگری دارد.

شبش وقتی حاجی برگشت، سریع شروع به پخش ویدیویی کرد از یک مجری تلویزیون که در یک برنامه زنده، اسلحه برده بود به سمت پرچم یک کشور همسایه گوله در کرده بود. که البته بعدا همین کار در چند برنامه تلویزیونی دیگر نیز تکرار شد.

حاجی بادی به غبغب انداخت و گفت:

«می ­بینید؟! این بیضه داره، منم دارم.»

باروخ خواست بگوید:

«خب این چه هنریست؟! ما هم که همه بیضه داریم!»

اما به یاد بدبختی­ ها و فلاکت ­هایی که از دست آخوندهای یهودی کشیده بود افتاد و در دم ساکت شد و خفه خوان بر گفتن حقیقت ترجیح داد و فقط به ادای یک "آهِ" حسرت­بار بلند بسنده کرد.

اما نیچه با صدای محکم گفت: 

«بله، ما با مقوله بیضه آشنایی کافی داریم.»

حاجی با هیجان و شتاب گفت:

«پس تایید می کنید که ما بیضه داریم؟»

صدای معبد دلفی با خنده گفت: 

«چند کیلو می­ خوای حاجی؟»

حاجی دندان قروچه ­ای کرد و گفت: 

«برو بابا، تو گورت کجا بود که کفنت کجا باشه؟!»

بیچاره صدای معبد دلفی رنجیده و ناراحت و البته عصبانی جواب داد:

«منم که نداشته باشم، جوزف که داره.»

حاجی پوزخندی زد و با بی اعتنایی گفت:

«باشه»

جوزف نیز که نصفه نیمه حواسش به موضوع بحث و گفتگو بود گفت:

«دیگه چی برامون گذاشتن که بخواد بیضه ­ای بمونه؟!»

ماجرای بیضه از آنجا می­ آید که یک آقای وِل­بورن نامی، در مقام تعریض و کنایه به یک عدۀ بی­ شماری گفته بود:

«ما بیضه ­اش را داشتیم...»

که به صورت غیر مستقیم یعنی: «شما بیضه ندارید و فقط ما بیضه داریم.»

به جهت روشن ­تر شدن موضوع برای آن دسته از افراد بالغ و سالم و تیتش ­مامانی و پاستوریزه­ عرض کنم که در زمان­های دور(و البته برای عده­ ای هنوز هم) واژه بیضه که به قسمتی از آلت تناسلی مردانه (شامل، یک جفت توپ بیضی مانند درون کیسۀ چروکیده چرمی رنگی می­شد)  اشاره دارد، نماد و نشانه قدرت، دلاوری، شجاعت و به طور کلی مردانگی بود و به قول معروف هرکه بامش بیش، برفش نیز بیشتر، پس بیضه بزرگ تر یعنی شجاعت و مردانگی بیشتر. حال در نظر بگیرید که آن عزیزانی که از وجود این یک جفت گوهر گرانبها محروم بوده ­اند تا چه اندازه از منافع مردانگی به دور و محروم بوده ­اند.

آقای وِل­بورن، پیرمردیست، با قامتی کوتاه، هیکلی خپل، کله ­ای درشت و موهایی کم پشت، اما سفید و بلند و مجعد به دور سرش، که وظیفه کاستن از جلب توجه  به فرق طاسش را برعهده دارند. چشمانی پف کرده، و دماغ و لبی گوشتی دارد که از زیر سیبیل ­های تا بنا گوش دررفته ­اش، صدایی بم و محکم و زنگدارساطع می­ کند.

با وجود این توصیفات، بهتر می ­توان آقای وِل­بورن را تصور کرد که در حال حمل و جابجایی بیضه ­های بزرگ خود است تا همراه با دوستانش که در جمال و کمال دست کمی از خود او نداشته­اند، پایه­ های یک انقلاب شکوهمند را بنیان نهند که حال ما در دل شکوهش زندگی می­ کنم. به واقع آقای وِل­بورن درست می­ گوید و در دارا بودن بیضه ­هایی عظیم نه اغراق می­ کند و نه دروغ می­ گوید و نه ما شکی بدان می ­توانیم داشته باشیم. باری مشکل در بودن و نبودن این بیضه­ ها نیست، مشکل در نبودن مغزصاحب بیضه­ ها بود؛ تصور کنید که بیضه ­ای با چنین قدرت و عظمتی در نبود مغزِ بازدارنده، چه ویرانی­ ها، لرزه ­ها و شکاف­ هایی که در کون هر ملتی هرچند مقاوم، پدید نمی ­آورد.

 

 

امشب

Jozef Jozef 30 اردیبهشت · Jozef ·

امشب دیگه می زنن. آآآآآآآآ  آ ببین کی گفتم.

امشب یا فوقش فردا شب، اونم به خاطر اینکه امشب باد خیلی شدیده

 

پرستار

Jozef Jozef 29 اردیبهشت · Jozef ·

جوزف شب پیش، برنامه‌هایش را با صدای معبد دلفی هماهنگ کرده بود،اداره پست، پزشک گوش، پزشک زانو، پزشک اعصاب و... جوزف از صدای معبد خواسته بود که اگر به هر دلیلی از رفتن خودداری کرد، او را مجبور به رفتن کند. به همین‌خاطر، جیغ‌جیغِ صدای معبد دلفی همزمان با اذان صبح بلند شد و تا لحظه خروج جوزف از خانه ادامه داشت.

موهایش را با آب خیساند و با دست مرتب کرد. شلوار جین سرمه‌ای رنگ ۳ میلیونیش را که کمرش سه چهار سانتی تنگ بود، با فشار زیاد پوشید، کمربند طلایی  یک میلیونی کوتاهش را که به تازگی به او انداخته بودند و به شدت مورد تنفر صدای معبد دلفی قرار گرفته بود به زور دور کمرش انداخت و تیشرت سفید و نازک و نرمی که خیلی دوستش داشت را تن کرد و بعد همه را از نو درآورد، چون یادش رفته بود که سه روز به حمام نرفته و بوی سگ مرده می‌داد. 

حاجی به عقل و درایت جوزف احسنتی بلند فرستاد و گفت : "خوبیت ندارد که اگر دکتر آمپولی چیزی بنویسد، آدم با پیکری ناتمیز  و ناشسته به استقبال تزریق آمپول برود، مخصوصا که اگر تزریقاتچی یک خانم با کمالات و جمالات باشد."

پس حاجی از همان لحظه دل توی دلش نبود که هم دکتر و هم تزریقاتچی خانم باشند، زیرا معتقد بود:

"برای روحیه جوزف بسیار بهتر خواهد بود."

این حرف‌های حاجی اصلا برای باروخ قابل درک نبود، چون توی وادی‌های دیگر سیر می‌کرد، نیچه هم دل خوشی از زن‌ها، مخصوصا تحصیل‌کرده‌هاشان نداشت.

پس جوزف به راه افتاد. چند طبقه را اشتباهی با آسانسور بالاتر رفت و مجبور شد، لنگان لنگان پایین برگردد. 

پزشک مردی میانسال، تقریبا پنجاه و پنج ساله‌ به نظر می‌رسید، اما شیک و پیک و با اعتماد بنفسِ بالا، نگاه می‌کرد، حرف می‌زد و راه می‌رفت. موهایی جو گندمی، صدایی زیر و کمی خش‌دار و پوستی سبزه داشت.

حاجی: "ای بلا، پس میلف دوس داشتی؟!"

راوی: "مرد بود."

حاجی: "چه فرقی داره خب؟!"

راوی: "واسه تو هیچی."

خلاصه کار شستشوی گوش جوزف پنج دقیقه بیشتر طول نکشید و در همین حین چشم حاجی مدام به پر و پاچه خانم پرستاری بود که یک ظرف مسی را زیر گوش جوزف گرفته بود تا اجرام و محتویات گوشش را داخل آن بریزد. خانم خوش‌رویی بود، چند دفعه محتویات تخلیه شده در ظرف را با تعجب به جوزف نشان داد و گفت:

"ببین، ببین چی توش بود!"

جوزف هم ادای متعجب‌ها را در می‌آورد و می‌گفت: "وااای، چه زیاد!"

در صورتی که توی همین چند روز قبل چند برابر بیشتر از این‌ها را با سیخ و سنجاق از توی گوشش بیرون کشیده بود. 

پرستار: "اصلا چجور می‌شنیدی؟!"

جوزف: "نمی‌شنیدم دیگه!"

پرستار: "خب بریم آمپولاتون رو بزنیم."

حاجی: "آخ‌خ‌خ"

پرستار: "آماده بشید، روی اون تخت دراز بکشید، بعد از این آقا نوبت شماست."

پس جوزف شلوارش را با هزار شرم و حیا و خجالت، به اندازه یک سوم باسنش، یواش یواش پایین کشید.

حاجی یواش ولی سفت و محکم گفت: " چکار میکنی الاغ؟! بکش پایین دیگه." 

و بعد گرفت از شلوار جوزف و تا آنجا که شد پایین کشید که جوزف، قبل از آنکه کسی ببیند، سریع آن را سر جایش برگرداند. باروخ و نیچه هم یک گوشه‌ای ایستاده بودند و از حرکات حاجی به خنده افتاده بودند.

خانم پرستار، قدی بلَند و موهایی بلُند داشت، لنز رنگی مردمک چشم‌هاش، توی یک دسته مژه‌ مصنوعی دراز، با عشوه اینور و آنور می‌شد. حجم پر و پیمانِ برجستگی‌های اندامش، در محدودیت و تنگنای یونیفرم سفید‌رنگش آرام و قرار نداشت و برای آزادی و رهایی، به دکمه‌ها و درزهای لباس، فشار می‌آورد.

حاجی که با نگاهی خیره، مدام آب دهانش را قورت می‌داد، آخر سر طاقت از کف داد و به میان گفتگوی پرستار با جوزف پرید و گفت: "خانم پرستار، بنده هم سنگینی مفرطی توی گوشم احساس می‌کنم، می‌شه یک نگاهی بندازید؟!"

پرستار طوری که متوجه شده باشد نیت حاجی چیست، در حالی که داشت آماده تزریق آمپول به جوزف می‌شد، با ترش‌رویی گفت: "اول باید ویزیت بگیرید، بععد پزشک ببینه، بعععد اگر نیاز به شستشو داشت، یه قطره می‌ده، باید چهار روز بریزید تو گوشتون، بععععد تازه برای شستشو بیاید."

حاجی در حالی که چشم‌هایش گرد شده بود و داشت از حدقه بیرون می‌زد، چند باری روی کون لخت جوزف زد و گفت: "بزنم به تخته، ماشالله عجب معلومات زیادی دارید، شما که همه مراحل را ازبرید چرا یک مطب برای خودتان نمی‌زنید پس؟!"

پرستار با ناز بیشتری گفت: "ای بابا، دیگه کی حوصله درس خوندن داره؟!"

حاجی با عجله گفت: "کی گفته برای دکتر شدن باید درس خواند، اصلا حیف آن چشم‌ها نیست که با درس خواندن ضعیف بشه؟!"

پرستار لبخندی به گوشه لبش انداخت و گفت: "وا، مگه می‌شه بدون درس خوندن هم دکتر شد؟!"

حاجی گفت: "معلومه که می‌شه، اصلا اگر شما دکتر نشی کی بشه! فقط کافیه یه چنتا تماس اینور اونور بگیرم تا فردا مدرکش تو دستته."

بعد برای جلب اطمینان بیشتر گفت: "بنده خودم دکترای طب اسلامی، رژیم غذایی اسلامی، شکسته بندی اسلامی و حتی طب سوزنی اسلامی دارم."

بعد یکهو آمپول را از پرستار گرفت و گفت: "ببینید"

و بعد آمپول را با سرعت و قدرت بالا به کون جوزف تزریق کرد، طوری که آه از نهاد جد و آباء جوزف برآمد و فریادش به آسمان بلند شد. 

پرستار، ترسیده و عصبانی داد زد: "چکار می‌کنی آقا، اون آمپول برای شما نبود که!"

پس چشمان جوزف سیاهی رفت و  بقیه در یک چشم به هم زدن غیبشان زد، به جز صدای معبد دلفی که روی بدن از حال رفته جوزف، بساط شیون و مویه راه انداخته بود:

"وای جوزفکم، وای جوزف علیل و ذلیلم واااای جوزف بدبخت و بداقبالم...."

و به این ترتیب جوزف به خاطر هول‌بازی حاجی، به معنای واقعی کلمه، ک.سپر شد. 

 

 

 

شبح

Jozef Jozef 25 اردیبهشت · Jozef ·

همچو شب خالی ز میل خودنمایی‌ها

می‌گریزم چون شبح از روشنایی‌ها

 

کاشکی ماوای دنجی بود چون مردن

تا  بیاسایم دمی  از بی‌وفایی‌ها

 

خسته از خویشم که باور می‌کنم هر بار

ادعای پوچ این آدم فضایی‌ها

 

کشوری کوچک ولی بس دور می‌خواهم

از هیاهوی غم کشور گشایی‌ها...

جوزف

۱۵ مَی ۲۰۲۶

 

زیر سایه باد

Jozef Jozef 24 اردیبهشت · Jozef ·

چند وقت پیش که جوزف برای یک کسالت(ظاهرا ساده و باطنا سخت) به پزشک یکی از شهرهای کوچک دورافتاده مرزی مراجعه کرده بود، متوجه شد که گوشش تا خرتناق پر است از جرم و چرک و کثافت و آشغال. دکتر متعجب گفت:

"اقای جوزف می‌خواستم داخل گوشتان را ببینم اما متاسفانه دیده نمی‌شود."

پس دکتر علاوه بر آمپول و سرنگ و قرص و شربت، یک قطره گوش هم تجویز کردند که اگر جوزف احیاناً خواست دستی به سر و روی گوش وامانده‌اش بکشد و مدت چهار روز، هر شش ساعت، چهار قطره داخل گوش گِل گرفته‌اش بریزد و بعد از آن برای شستشو به پزشک مراجعه کند. 

اینگونه بود که دلیل استفاده مداوم جوزف از کلمه "چی؟" در میان مکالماتش مشخص شد و معلوم شد این کلمه پرسشی، صرفاً یک تکه کلام ساده نیست و یا از سر حواس‌پرتی و گوش دل نسپردن به گفته‌های طرف مقابل پدید نیامده است.

حاجی از شنیدن این خبر خوشحال شد و پیش خودش زمزمه کرد: "پس اینگونه نیست که جوزف بنده را به تخمش گرفته باشد، اگر شنوایش بهتر شود متوجه خواهد شد سینه من مدفن چه گهرها و دُررهایست که هر کدامش جهانی می‌ارزد."

نیچه پوزخندی زد و گفت:

"البته اگر شنیدن، عملی اختیاری بود، بنده ترجیح خواهم داد از گهرها و دررهای جنابعالی حتی به اندازه یک مویز را هم نشنوم."

باروخ نیز حرف نیچه را تایید کرد و اضافه کرد:

"حتما انتخاب جوزف هم چنین خواهد بود."

خلاصه آنکه بعد از گذشت مدتی که جوزف در کیسه دواها دنبال مسکن می‌گشت، چشمش به قطره گوش افتاد و میلش کشید که آن را امتحان کند. پس شروع کرد شکسته بسته و کم و زیاد، طبق فرموده دکتر، به قطره ریختن داخل گوش‌های مسدودش.

 بعد از گذشت دو روز، هر دو گوش جوزف کیپ و گرفته شد، طوری که انگار از قدرت صدا‌ها فرو کاسته شده باشد و به طور مثال، صدای معبد دلفی دیگر آن قدرت و ضرب جیغ‌جیغ قبلش را نداشت، صدای حاجی به حالتی مثل ور ور ور می‌مانست و صدای باروخ و نیچه‌ هم به چیزی شبیه به بِلا بِلا بِلا بِلا تبدیل شده بود. اما زندگی رفته رفته زیباتر و خوش‌آهنگ تر به نظر می‌رسید و از میان همه بیشتر توجه جوزف را به خود جلب می‌کرد. 

به این ترتیب جوزف با یک جفت گوش کیپ و یک جفت چشم تار به حالتی از خلسه عمیق فرو رفته بود، طوری که هر جایی برای خوابیدن و مطالعه و نوشیدن یک چای داغ مطلوبتر از گذشته به نظر می‌رسید. 

امروز جوزف با همین وضعیت ناقصش، برای انجام کاری، پشت ماشین نشست و بر حسب اتفاق گذرش به یک جای پر دار و درخت افتاد. هر چند بیشتر درخت‌هایش کاج و چنتا از این درخت‌های سبز کم‌رنگ بود که جوزف دوست نداشت اما یکباره هوس کرد کمی همانجا اطراق کند. پس رفت چند نخ سیگار و یک آدامس و چند شکلات خرید. حصیر را از پشت ماشین برداشت. شلوغ‌ترین مکان آنجا را شناسایی کرد و به سمت مخالف آن حرکت کرد تا به خلوت‌ترین و بی‌آدم‌ترین مکان آنجا رسید، زیر سایه یک درخت، زیرانداز انداخت، عینکش را به چشم زد، دراز کشید، کتاب مورد علاقه‌اش را که همراه داشت، برداشت و گذاشت زیر سرش، آن طرف حصیر را که خالی بود انداخت روی خودش و خوابید. 

باروخ با اشاره به جوزف که در حال خر و پف بود، گفت:

"مطمعناً اگر دیوید اینجا بود می‌گفت، این بدبخت فلک‌زده تجربیات بسیار بسیار تلخی را پشت‌سر گذاشته است، تجربیاتی که دهن زندگیش را سرویس و کون سرنوشتش را پاره کرده‌اند."

نیچه با تکان دادن سر، حرف باروخ را تایید کرد و گفت:

"البته نباید سهم خودش را از این ریدمان نادیده گرفت، در نهایت هر کسی مسئول اعمال و انتخابات خودش خواهد بود."

باروخ پوزخندی زد و گفت: 

"کدام انتخابات برادر من؟! او آدم بیچاره‌ای است، مثل تو، مثل من، مثل همه آدم‌ها، منتها یکی در خوشبختی بیچاره است و یکی در بدبختی."

نیچه با حالتی جدی گفت: 

"به هر حال باید وضعش سر و سامان بیابد یا نه، و هیچکس جز خودش نمی‌تواند."

باروخ با بی‌اعتنای جواب داد:

" برای سر و سامان گرفتن وضعیت او باید به عقب برگشت و جلوی اتفاق افتادن بیگ‌بنگ را گرفت."

حاجی با شنیدن واژه "بیگ‌بنگ" از کوره در رفت و با عصبانیت گفت:

"باز این ملاعین کافر و مشرک، دهن به شرک و کفر آلوده‌اند و عنقریب که جسم و جان ما را هم آلوده کنند و در آتش جهنم بسوزانند."

بعد رو کرد به ان دو و گفت:

"مگر شما توی مملکت امام زمان نفس نمی‌کشید، این خزعبلات چیست سر هم می‌کنید، بدهم توی گونیتان کنند و از سوراخ ک.ون دارتان بزنند تا مایه عبرت جماعت فیلاسوفیا شوید؟!"

غول چراغ هم بادی به غب‌غب انداخت و گفت:

"حالا این کسشرات حاجی به کنار، ولی خوبیت ندارد بالای سر ارباب که در حال استراحتند فلسفه و اخلاق و خارجِ فقه تدریس کنید."

صدای معبد دلفی خودش را روی جوزف چتر کرده بود تا باد و آفتاب به او نخورد اما هم باد و هم آفتاب از او رد می‌شد و کارش را اگرچه فداکارانه و دلسوزانه می‌نمود، بیهوده و احمقانه جلوه می‌داد. 

زندگی هم همان دور و برها در حال ک.سچرخ زدن بود و گویا تا حدی اوضاع بر وفق مرادش پیش می‌رفت و لبخندک محوی روی لبش نمایان بود، از این درخت به آن درخت و از این بوته به آن بوته سرک می‌کشید و با شنیدن نغمه هر پرنده‌ای سرش را کنجکاوانه به اطراف می‌چرخاند.

یکباره جوزف که سرتاپا عرق شده بود، نفس نفس‌زنان از خواب پرید و همزمان همه، همسو با نگاه‌های وحشت‌زده جوزف به سمتی خیره شدند و ساکت ماندند، طوری که انگار چیزی وحشتناک دیده باشند، گُرخیده و ساکت، سر جایشان بی‌هیچ حرکتی خشکشان زده بود.

این حالتی بود که هرازچندگاهی برای آن‌ها پیش می‌آمد، با این وجود هرگز درباره‌اش حرف نمی‌زدند. فقط غیبشان می‌زد و جوزف را با تپش بی‌وقفه قلب، شر‌شر عرق و نگاهی خیره به نقطه‌ای نامعلوم تنها می‌گذاشتند. و این‌ها همه نشانه حضور مرگ‌خوار بود. 

یکباره ظاهر می‌شد، مثل سوزن به چشمانش زل می‌زد و بعد راهش را می‌گرفت، می‌رفت، گم و گور می‌شد، البته بعد از اینکه انگار چیزی را از وجودش بیرون می‌کشید، چیزی مثل توان، نیرو، انرژی، شیره جان، روح و روان؛ طوری که بعدش جوزف مثل یک تکه گوشت بی‌جان ساعت‌ها می‌افتاد و بعدش که رفته‌رفته جان می‌گرفت احساس یک آدمِ تا سر حدِ مرگ کتک خورده را داشت. 

 

 

زانو درد

Jozef Jozef 22 اردیبهشت · Jozef ·

بالاخره بعد از چند ماه گندیدنِ ناشی از رخوت و رکود و کسالتِ ایستایی و انفعال، جوزف یک تکانی به کونِ مبارک داد و شروع کرد به دویدن، طناب زدن، دراز و نشست و شنا رفتن و الی‌آخر.

کم کم حال و احوالش رو به بهبودی گذاشت، بهتر و بلندتر نفس می‌کشید، منظم‌تر شد، خوشحال‌تر بود و...

اما بگذارید از نتایج مطلوب این تکانِ کون چیز بیشتری نگویم که طولی نکشید و ناکام ماند.

درد زانو.

صدای معبد دلفی می‌گوید: "امان از دست شما مردها، در هیچ چیز تعادل ندارید."

جوزف با لحنی حزن‌آلود می‌گوید: "ولی من که مثل بقیه می‌دوم و ورزش می‌کنم."

صدای معبد دلفی با حالتی شکوه مانند_ که انگار دو دستش را روی سینه جمع کرده و اخم‌هایش را توی هم گره زده باشد_ گفت: "آره، ولی مثل بقیه دیوونه‌ها، نه آدمای نرمال؛ مگه گرگ دنبالته مرد حسابی، خب آروم‌تر!"

جوزف ته دلش حرف صدای معبد دلفی را قبول داشت، اما باز هم فکر می‌کرد یکجای کارش می‌لنگد، حتما خبری از بدشناسی، تقدیر و سرنوشت و یا جادو جنبلی چیزی در میان بود، وگرنه او کاملا استاندارد و مثل بقیه می‌دود.

پس عصبانی شد و با صدای بلند گفت: "ای ک.یرم تو این زندگی تخ.می."

زندگی در حالی که پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود و یک جفت دستکش صورتی ساق بلند دستش بود و شُرشُر داشت عرق می‌ریخت از دستشویی بیرون آمد و با ناراحتی رو به جوزف گفت:

"داداش من که شب و روز دارم ریدمان و گندکاری‌های تو رو می‌شورم و می‌سابم، دیگه چه انتظاری از من داری؟! آخه آدم انقد قدرنشناس!"

بعد با حال قهر رفت سر کارش تو دسشوی.

غول چراغ دلسوازنه گفت: "زندگی راست گفت صاحب جان، چکار با این بدبختِ فلک زده دارید که دم به دقیقه یک چیزی تویش کرد."

بعد من و منی کرد و ادامه داد: "بهتر نیست یک آرزوی کوچک کرد تا هم درد زانو و هم زندگی بهتر شد؟"

جوزف با بی‌اعتنایی گفت: "نه، همون دفه که دماغ خواهر زادمو عمل زیبایی کردی بسته، شبیه خوک شد بیچاره."

غول چراغ: "آن را که مجانی به حالت اول برگرداند صاحاب جان!"

 

توی اتاق بغلی سر و صدای خیلی زیادی بلند شده بود، حاجی دوباره توی حالت خلسه یا تسخیر یا چیزی مثل این فرو رفته بود، با یک کارد میوه خوری، افتاده بود روی سینه نیچه بیچاره و با صدای بت‌من مانندی می‌گفت:

"تو بودی که می‌گفتی خدا مرده؟هااا؟"

نیچه هم دست و پا زنان و خِرخِرکنان می‌گفت:

"بله متاسفانه، من بودم؛ چطور مگر؟"

حاجی هم جواب داد: "خب من خدا هستم، می‌بینی که نمردم!"

نیچه هم یک نگاه پر از افسوس و آه و حسرت توی افق‌های دور انداخت و زیر لب گفت:

"باز هم انگلیسی‌ها این کوره خر و تحریک کردن"

بعد پرسید: "حاجی، برادر، مگر شما نماینده‌اش نبودید؟"

حاجی جواب داد: "آره ولی الان خود خودشیم دیگه، توی هم حلولیدیم، یعنی حل شدیم."

صدای معبد هم بلند زد زیر خنده و گفت:

"خدا بخیر کنه"

نیچه رو کرد به باروخ و گفت:

"باروخِ گرامی لطفی کن و این نره خر را از روی من بردار."

باروخ گفت: "بندیکت هستم، و در کار طبیعت دخالت نمی‌کنم داداش."

نیچه ناامیدانه گفت:

"طبیعت چیست، این احمق می‌گوید من خدا هستم."

باروخ گفت:

"اگر راست بگوید، پس او طبیعت هم هست، چون خدا و طبیعت یکی هستند!"

نیچه با نفس‌های آخر گفت:

"باروخ جون هر چی تو بگی، فقط یه دستی برسون، دیگه دارم می‌رینم به خودم، حتی دیگه به زبان کهن حرف نمی‌زنم، می‌بینی، قول می‌دم دیگه گنده نگو.زم."

باروخ حاجی را انداخت آن طرف و گفت:

"بندیکت هستم، این کسخل یبارم می‌خواست منو ترور کنه، کلا کارش همینه."

نیچه: "چرا؟ مگر تو چی گفته بودی بهش باروخ گرامی؟"

باروخ گفت: "بندیکت هستم. هیچی نگفتم، فقط یه اسمی که خودم دوست داشتم روش گذاشتم (طبیعت)، ظاهرا خوشش نمیومد. و به طبیعت قسم اگه یبار دیگه بهم بگی باروخخخ، از وسط جرررت می‌دم." 

در همین حین، زندگی از توی دسشویی درآمد و بلند تذکر داد:

"تازه شستمش، تا نیم ساعت دیگه کسی حق نداره بره تو، صبر کنید خشک بشه بعد." 

که یکباره حاجی با همان حالت تسخیر و چشمان سرخ و دندان‌هایِ نیشِ بلند شده‌اش، زندگی را پرت کرد آن‌طرف و چپید توی دستشویی. تا چند ساعت فقط صداهای ناخوشایند و بدبویِ عوق و گوز و... در داخل بلند بود. گویا داشت، دفع تسخیر می‌کرد. بعدش هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، بیرون آمد و رفت سراغ یخچال.

صدای معبد دلفی که داشت با قربان صدقه، زانوی جوزف را ماساژ می‌داد گفت:

"خدایی دیگه زندگی کردن با این نمی‌صرفه."

همه سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و ساکت شدند. 

 

۱ بازدید

Jozef Jozef 14 اردیبهشت · Jozef ·

چند روزه، هر روز فقط یک بازدید دارم.

 نمی‌دونم کی هستی اما دوستت دارم.💘

تو تنها بازدید کننده زندگی من هستی⚘️🙏

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی‌دانم که هستی، نمی‌دانم چه هستی؟!

ولی می‌خواهمت، 

                 می‌خواهمت

                                    هر جا که هستی!

⚘️😎

صدای باد

Jozef Jozef 9 اردیبهشت · Jozef ·

 

صدای معبد دلفی، آهنگ فیلم میان ستاره‌ای را گوش می‌دهد، غول چراغ دارد تمرین غیب و ظاهر شدن می‌کند، نیچه دارد سیبیل و موی دماغش را با قیچی مرتب می‌کند. حاجی هم از صبح ادای آدم‌های روزه‌دار را درمی‌آورد، در حالیکه، یک ساندویچ بزرگ توی جانمازش قایم کرده و هر چند ساعتی می‌رود برای خواندن نماز و برمی‌گردد.

چند وقتی می‌شود که حاجی حساب و کتاب خرج و خوراکش را از بقیه جدا کرده، خودش می‌گوید:

"می‌خواهم قدری به نفس خود ریاضت بدهم که پا از گلیمش درازتر نکند تا مبادا به آتش جهنمم بکشاند."

البته که دلیل اصلیش، گرانی‌های سرسام‌آور هر روزه است که کمر برای هیچ جنبنده‌ای باقی نگذاشته. غیر از حاجی و حاج خانم و حاجی زاده‌هاشان، همه محل دارند رو به لاغری می‌روند و حتی گربه‌های محل یکی یکی دارند از گرسنگی تلف می‌شوند.

دیروز غول چراغ در حین تمرین غیب و ظاهر شدنش، مچ حاجی را گرفت که توی دسشویی داشت پسته می‌شکست و هم‌زمان می‌گوزید که متوجه صدای پسته نشویم.

علی‌ایها‌الحال، تمام روز، بیرون باد و باران بود؛ بر عکس صدای معبد دلفی که از صدای باد بدش می‌آید، جوزف قدم زدن توی باد را دوست دارد. احساس عجیبی به او می‌دهد، می‌گوید:

"فکر می‌کنم شبیه خودمه، سرگردون و غمگین"

البته شاید صدای معبد دلفی حق دارد که از صدای باد خوشش نیاید، چون باد هم مثل خودش بیشتر صداست، اما صدای معبد دلفی آرامش‌بخش و خوش‌طنین است، صدای باد بیشتر شبیه به این است که اگر جوزف تنها صدا بود، احتمالش زیاد بود که شبیه به صدای باد می‌شد.

غول چراغ با سر و صدا زیاد حال نمی‌کند، چون توی سوراخ لوله چراغش می‌پیچد و خیلی گوش‌خراش می‌شود. نیچه هم به صدای باد اهمیتی نمی‌دهد.

نیچه از جوزف می‌پرسد:

"چرا احساس سرگردانی می‌کنی؟"

جوزف می‌گوید:

"چون به هیچ‌کجا تعلق ندارم"

باد از بین پره‌های دریچه کولر خودش را به زور می‌کشد تو و دست خنکش را روی صورت جوزف می‌کشد و گم می‌شود...

 

پچ پچ:

Jozef Jozef 4 اردیبهشت · Jozef ·

+ صدای معبد دلفی جوزف را بسیار دوست دارد.

_خب همه، ارباب را دوست داشت.

+ بله ولی نه به آن صورت!

_کدام صورت؟

+ همان صورت دیگر الاغ!

_ آهااا.نه با با واقعاً؟ آن وقت تو از کجا دانست صاحب استاد؟

+ خیلی تابلو است، تو متوجه نمی‌شوی چون گیجی!

_ البته ارباب جوزف از من گیج‌تر است ها!

+ نه، او حالش خوب نیست.

_ بله صاحب، ارباب آدم افسرده‌ایست، از طرفی...ممم!

+از طرفی چه؟

_ از طرفی صدای معبد دلفی هم فقط یک صداست. مگر نه صاحب جان؟!

+ بله، ولی از کجا می‌دانی که این صدا جان نمی‌گیرد؟!

_ نمی‌شود چون. شما خودت استادی صاحب. حتی من هم این آرزو، برآورده کردن نتوانست.

_بله، اما عشق می‌تواند.

+ (صدای خنده) از کی تا به حال، شما معتقد به "عشق" شده‌اید صاحب؟ شما که هر روز دلتان یک‌جاست!

_ به خاطر همین می‌دانم. 

+ (با صدایی غمگین) آه صاحب جان نمی‌دانم چه بگویم.  من بروم.

_کجا؟

+ بچه‌ها از هندوستان مقداری جنس اعلا آورد، بروم یک دودی گرفت، شاید کمی بهتر کرد، اگر شما هم دوست داشت برویم استاد جان، تو را خدا تعارف نکرد.

_ برویم دوس من. برویم.

پس نیچه و غول چراغ رفتند داخل و تا صبح از سوراخ تنگ چراغ دود بیرون دادند و خانه در سکوتی عمیق و غم‌آلود فرو رفت.

_ (نفس حبس)عجب جنسیه داداژ.

+ گوارای وجودت صاحب جان.

_ کاژ ژوزف هم اینجا بود.

+ نه صاحب جان، او آدم افسرده‌ایست زود معتاد شد. گناه دارد بیچاره!

_ باید برایش برویم خواستگاری.

+ از کی صاحب، از یک صدا؟

_ چه اشکال دارد دوست من؟!

یه چای نبات بریز داداژ...(یک کام عمیق)

+ چشم صاحب.(تق تق استکان و نبات و قاشق)

شغل جوزف

Jozef Jozef 3 اردیبهشت · Jozef ·

خیلی‌ها پرسیده‌اند که جوزف عزیز چکاره است؟ 

در پاسخ به این سوال باید بگویم که جوزف، تا به حال چندید مرتبه شغلش را عوض کرده است. در مورد میزان موفقیت او هم باید از مشتریانش سوال بپرسید.

او ابتدا یک دکان سرتراشی داشت، خیلی کوچک بود، اندازه کون یک گرگ، طوری که تنها خودش، ماشین دستیش و شخص متقاضی خدمات سرتاشی جوزف، در آن جا می‌شدند. در سردر مغازه با خطی عجیب که به خط میخی می‌مانست، نوشته بود: "خدمات سرتراشی جوزف".

آن وقت‌ها بیشتر مردم سرشان را همیشه از ته تراشیده نگه می‌داشتند تا از شر شپش و کیک و کنه و هزار جور آفت سر در امان بمانند. پس سرتراشی، کاسبی بدی هم نبود، تازه مرد‌ها ریش هم داشتند، میشد پول آن را هم جدا حساب کرد ولی جوزف همه را جزو سر حساب می‌کرد و از اینکه بعضی از همکارانش آن را به دو قسمت سر و صورت(ریش) تقسیم می‌کردند تعجب می‌کرد.

یک روز یکی از مشتری‌های کهن‌سال جوزف از او خواست تا چند تیغ سطحی روی گوش و پشتش بزند، چون احساس می‌کرد خونش غلیظ شده و باید کمی از آن را تخلیه کند. جوزف با اصرار پیرمرد، با ترس و لرز چندتا خراش سطحی روی گوش و پشت پیرمرد انداخت(البته که خیلی سطحی هم نبود، چونکه بر اثر خونریزی زیاد، پیرمرد آنقدر احساس سبکی می‌کرد که نزدیک بود مرغ روحش از آشیانه تن به آسمان ابدی بپرد، جوزف هم جلدی بیرون پرید و از همساده موادفروششان یک نخود تریاک گرفت و فرو کرد تو حلق پیرمرد، خونریزی بند آمده بود اما حال خوش پیرمرد تازه شروع شره بود) به هر حال پیرمرد با احساس سبکی زیاد از دکان ک.ون گرگی جوزف بیرون زد و به هر کس که سر راهش دید از دست شفابخش جوزف گفت که یکباره تمام دردش را دود هوا کرده بود.

اگرچه پیرمرد دو سه روز بعدش به دیار باقی شتافت و مرد اما حاصل تبلیغ آن روزش، نام و آوازه جوزف شفا بخش را در شهر مثل بمب ترکاند. 

نخواهم روده درازی کنم، جوزف بعدها، به همین شکل، جراح مغز شد، کار حساس و پرریسکی بود و البته درآمد توپی هم داشت، اما رفته رفته بازارش کساد شد، چون فقر و فلاکت و گرانی و... مغز مردم را گا.ییده بود و دیگر مغزی برایشان نمانده بود، پس جوزف قسمت دیگری از بدن را برای جراحی انتخاب کرد. 

تاثیر عوامل یاد شده بر مغز موجب حل شدن تدریجی مغز در آب دماغ می‌شد که با فین کردن خود به خود تخلیه می‌شد، به همین خاطر وقتی به کله آدم‌ها پینک می‌زدی، صدای تو خالی تلپ تلپ را می‌شنیدی. همین عوامل اما، موجب پارگی کو.ن می‌شد. حالا دیگر خودتان تشخیص بدهید جوزف شغلش چیست.

آیا از پارگیِ... خود رنج می‌برید؟

جوابِ پیش‌فرض، (بله) است. پس به دکان داکتر جوزف بروید.

و خب چه کسی واقعا از پارگی این قسمت از بدنش رنج نمی‌برد؟! 

(البته بعد از مدتی، بر اثر سئایت بدخواهان و حسادت حاسدان، پروانه سرتراشی جوزف باطل شد.)

 

بارون

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

+ "می‌بینی حاجی، از وقتی که مردم ناشکر و قدرناشناس و بی‌حجاب و بی‌حیا و سین جیم کن و چش سفید و شکم‌پرست و غرب‌گرا شده‌اند، چه بارونی در حال باریدنه؟"

_ "این‌ها هَمَه توطَئه دوشمَنَ‌ست، بیدار شَوید، چَرا نَمی‌فهمید؟!" باران را زیاد می‌کند که شما را گمراه کنَد..."

+ "باشه تو راس می‌گی."

اینترنت پرومون مبارک

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

صدای معبد دلفی از توی دسشویی داد زد:

"یعنی از انقلاب شکوهمند، فقط (انِ)ش برای مستضعفین باقی مونده."

جوزف گفت:

"چرا چیشده؟

صدای معبد دلفی با آواز بلند اُپرا مانندی جواب داد:

"اینترنت پرو، اینترنت پرو، اینترنت پرووووووو، هم‌اومد"

نیچه با صدای محکمی گفت:

مبارک جلال و هوشنگ و غلامحسین و صمد و داکتر علی باشد

⚘️

و در ادامه گفت:

"بزنید آن کف قشنگه را"

صدای معبد دلفی:

"زشته"

نیچه:

"چرا زشت است، ما هر روز می‌زنیم ، خیلی هم حال می‌دهد."

غول چراغ:

بهتان نمی‌آید صاحب جان."

حاجی:

"کف معصیت داره، بیا برات یه زن بگیریم نیچه جون، خودم دو سه تا خوشکلشو تو دست و بال دارم، یعنی یه تییییککه مااااه"

نیچه دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید:

"منظورمان این کار بود نه آن یکی"

بعد من و منی کرد و با لبخندی شرمگنانه گفت:

"البته که بدمان نمی‌آید سروسامانی بگیریم

حاجی انگار توی دلش قند اب شود گفت:

"بیا دختر دسمال آقای بقال را برات بگیریم، 

نیچه:

"کدام دسمال"

حاجی:

" همین دسمال آقای سر کوچَه، دختر پاکدامنیست، از وقتی شوهرَ خدانیامرزش گور به گور شد خودم زیر پر و بالش را گَرفتم، از همَه نظر تاییدش می‌کنم."

نیچه:

" سپاسگزارم، اما ما به درد هم نمی‌خوریم"

حاجی:

"چرا؟"

نیچه:

"او خشن دوست دارد، همانگونه که می‌دانید بنده طبع لطیفی دارم، راست کار ما نیست"

حاجی:

"تو از کجا می‌دانی؟!

نیچه چشمکی زد و گفت:

"بماند"

حاجی رو به غول چراغ کرد و گفت:

"تو چی؟ می‌خوای بَبینیش؟ شاید خوشت امد!"

غول چراغ گفت:

نه صاحب‌حاجی جان، ممنان، من بروم یک بسته پرو بخرم برایم کفایت است."

حاجی با شیطنت گفت:

"سیم سَفید داره هااا!"

غول چراغ:

"بله، کادو شما بوده صاحب جان"

حاجی:

"تو از کجا می‌دانی؟"

غول چراغ:

"مدتی با همان سیم به ما پیغام می‌داد، از شما هم خیلی تعریف می‌کرد صاحب جان."

حاجی:

"چی می‌گفت؟"

غول چراغ:

"یادم نیست، فقط یک چیزهایی در مورد هسته خرما می‌گفت؛ من بروم، باید داخل چراغ را مقداری مرتب کنم، از دفعه قبل که مهمان داشتیم خیلی به هم ریخته است."

حاجی:

"مهمان؟ توی چراغ؟ کی بود؟"

غول چراغ:

"تعدادی از بانوان محل، مراسم دعا و نوحه و روضه بود، با اجازه من بروم، خدانگهدارتان صاحب"

حاجی:

چه دعایی؟"

غول چراع:

"دقیقا نمی‌دانم، چرا از همسر محترمه نمی‌پرسید، او خودش آنجا سخنران و مجریست صاحب حاجی جان."

 

جوزف، سیم سفید و حاجی

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

جوزف:

 " آرزو می‌کنم تمام خانواده و عزیزان هر کی سیم سفید و اینترنت رایگان و مفت و وصل داره هر چه زودتر به وحشتناک‌ترین شکل ممکن تیکه‌تیکه بشن."

صدای معبد دلفی:

"وااااا، اول صبی چت شده؟!"

غول چراغ:

 "امروز اعصاب ارباب خیلی ناراحت است! آیا ارباب نمی‌خواهد بیشتر در مورد آرزویش فکر کند؟ خیلی آرزوی بشردوستانه‌ای به نظر نمی‌آید!"

جوزف:

"تو کارتو بکن حمال."

نیچه:

"بله ظاهرا به ایشان جنون دست داده است!"

غول چراغ:

"ارباب می‌دانند که من جز برای خدمت صادقانه اینجا نیستم، و از وقتی که به دست ایشان افتاده‌ایم دربه در به دنبال یک آرزوی کوفتی برای براورده کردن هستیم، ولی اینجور هم نیست که دل نداشته باشیم، همه اعضای خانواده شامل کودکان نیز می‌شود، ما که مثل خود آن‌ها بچه‌کش نیستیم ارباب. هستیم؟!"

جوزف با ناراحتی و بغض:

"نه غولی جونم، نیستیم."

در این هنگام بغض صدای معبد دلفی ترکید و های های شروع کرد با صدایی بلند به گریه کردن.

نیچه:

"اییش، چقد موقع گریه صدیتان بد می‌شود، معبد جان، اصلا گریه به صدایتان نمی‌آید!"

حاجی با فاصله‌ای حساب شده داشت زیر لب دعایی، ذکری، فحشی چیزی می‌خواند و موزیانه لبخند می‌زد.

غول چراغ که حواسش به او بود گفت:

"اگر ارباب تمایل دارند، حاجی را تبدیل به خر کنیم تا مقداری اوقتشان از این تلخی خارج شود، بنده هم قول می‌دهم این یکی را از تعداد آرزوهای ارباب کم نکنم."

برق بدجنسانه‌ای در چشمان همه درخشید، به جز حاجی که وحشت در چشمانش موج می‌زد.

جوزف بلند خندید و گفت:

"آره بدم نمیا، بیا همین کارو کنیم."

خلاصه حاجی تبدیل به خر شد و چند نفری تا دیر هنگام از او سواری گرفتند و به گوش‌های دراز و صدای عرعرش می‌خندیدند و به کل قطعی اینترنت و سیم سفید و... از خاطرشان رفت.

 

جوزف و نظریه انتخاب

Jozef Jozef 2 اردیبهشت · Jozef ·

باران به شدت می‌بارید، باد قطره‌های باران را محکم به شیشه پنجره و دیوار پشتی خانه می‌کوبید؛ هراز چند گاهی روشنایی شدید و سریعی از پنجره خانه به داخل یورش می‌آورد و دل تاریکی را می‌شکافت و بعد از چند لحظه، صدای غرش رعد، سکوت سنگینش را هم می‌شکست. 

جوزف غرق در خیالاتی عمیق، به فکر فرو رفته بود، اگر چه ظاهرا حواسش مشغول اندیشیدن به چیزی جز صدای باد و باران و رعد و برق بود، اما مسلماً، ترکیب این مجموعه او را به اندیشه‌ای مشابه با خود واداشته بود، اندیشه‌ای سخت هراس‌آور و مملو از سرگردانی.

او شهرهایی را به خاطر آورد که تمام خانه‌هایش با خاک یکسان شده‌اند و نیز مردمانش را که هر کدامشان به نوعی یا تلف و یا آواره جای‌های دیگر شده بودند؛ ویرانی و آورگیی که تو گویی در آنجا هرگز کسی یا چیزی نبوده و نخواهد بود. مطمعناً این تصویر برای ساکنان خود آن سرزمین‌ها دلخراش‌تر خواهد بود.

جوزف شهر خود و مردمانش را چنین تصور کرد، به خود لرزید و با تکانی سریع خواست، آن فکر ناخوشایند را از سرش بیرون کند، سپس با صدایی ترسیده و غمناک گفت:

"اینا هیچ‌وقت درست نمی‌شن"

نیچه گفت:

"بله، اما به نظر تو چرا؟"

جوزف با لحنی تند و پر از عصبانیت گفت:

"چون بد ذات و پلیدند"

نیچه گفت:

"من موافق نتیجه سخن توام، اما با استدلالت نه"

جوزف با تعجب پرسید:

"آن وقت استدلال شما چیه؟"

نیچه گفت:

"استدلال من این است که آن‌ها درست می‌گویند، پس نیازی نیست که خود را درست کنند!"

جوزف حیرت زده و با لکنت گفت:

"یعنی چی؟ یعنی تو می‌گی اینا...؟ بیخیال!"

نیچه با آرامش جواب داد:

"بله جوزف عزیز، اینان به درستیِ کاری که می‌کنند ایمان دارند، درست مثل تو. آیا تو به انتخابت ایمان نداری؟ آیا تو انتخاب خود را درست‌ نمی‌دانی؟"

جوزف گفت:

"من متنفرم از این کار، همه متنفرند!"

نیچه گفت:

"چون تو متنفری، دلیل نمی‌شود دیگران هم متنفر باشند و یا حتی خوششان نیاید!"

جوزف:

"اما من انتخاب نکردم که از اونا متنفر باشم، اونا مجبورم کردن!"

نیچه:

"اینطور هم می‌شود گفت که تو انتخاب کردی از انتخاب آن‌ها متنفر باشی، نه؟"

جوزف:

"نه من راهی نداشتم"

نیچه:

"مهم نیست که آیا آن‌ها اول انتخاب کردند که تو از آن‌ها متنفر بشوی و یا نه، مهم این است که تو نیز انتخاب خودت را داشتی! می‌توانستی مثل همان‌ها موافق شرایط پیش‌آمده و یا حداقل مثل بعضی‌ها، بی‌تفاوت باشی، اما تصمیم گرفتی مخالف و متنفر باشی"

جوزف:

"یعنی انتظار داری منم یه ابله باشم؟!"

نیچه:

"آن‌ها خود را ابله نمی‌دانند،  تو را ابله می‌دانند و حتی بعضی‌هایشان هم تو را به شکل شیطان تصور می‌کنند‌"

جوزف:

"پس خوب و بد و درستی و نادرستی و فایده و ضرر هر انتخاب رو چطور بسنجیم؟"

نیچه:

"سنجیده نمی‌شود، پسندیده می‌شود، مردم یا بیشتر مردم، بعضی وقت‌ها، یک چیز را می‌پسندند و یک وقت دیگر، یک چیز دیگر را، گاهی چیزی را دوست می‌دارند و بعد از مدتی از آن متنفر می‌شوند و بعد از مدتی دوباره آن را دوست می‌دارند و بعد از مدتی...."

جوزف:

"این که خیلی مسخره و مضحکه!"

نیچه:

"بله متاسفانه"

جوزف با تمسخر و عصبانیت:

"پس شما فیلسوفا چی می‌گید که هی زر زر می‌کنید، این خوبه و اون بده و ..."

نیچه هم ضمام اختیار از کف می‌دهد و:

"هووووووشه کوره خر، چته حیون؟!"

بعد دوباره بر اعصاب خود مسلط می‌شود و ادامه می‌دهد:

"ببخشید، بله داشتم می گفتم، بله مسخره است، اما ما کاری با خود این مسخرگی نداریم، چون کاریش نمیشود کرد، کار ما بیشتر روی پرسش این سوالات است که چرا این مسخرگی؟ چرا آن یکی نه؟ چرا این شکلی؟ و..."

جوزف روی پیشانیش می‌کوبد، آهی می‌کشد و می‌گوید:

"یعنی پس همه ما ول معطلیم؟! مسخره شماییم؟!"

نیچه:

"نه فرزندم، شما مسخره خودتانید."

جوزف:

"خب چرا باید این کار مسخره رو انجام بدیم؟"

نیچه:

"برای اینکه پیشرفت کنید، درواقع این یک نوع آزمون و خطاست، با تجربه‌ای که از هر خطا کسب می‌کنید، یک چسه هم پیشرفت می‌کنید"

جوزف:

"تو که می‌گی دوباره تکرارش می‌کنیم!"

نیچه:

"بله، اما نه دقیقا به همان شکل قبل، مثلا یکبار بت می‌پرستید بعد می‌روید سراغ خورشید و دریا و..، بعد حیوانات و بعد آسمان و بعد چیزی که در آسمان‌هاست و بعد بعد چیزی که نه دیده می‌شود و نه شنیده می‌شود و... و الان هم که دارید پرستیدن خودتان را امتحان می‌کنید."

جوزف:

"یعنی ما باید حتما یک چیزی رو بپرستیم؟"

نیچه:

"نه با این لحن، بیشتر می‌شود گفت، روالِ کار دارد به آن سمت می‌رود. که انسان به این نتیجه برسد که باید دوست داشته باشد"

جوزف:

"چه چیزی رو؟"

نیچه:

"نمی‌دانم جوزف، شاید خودش را، دیگران را، زندگی را... هنوز کسی نمی‌داند."

جوزف در حالی که سنگینی غمی بزرگ را بر دلش احساس می‌کرد، به اندازه یک سر سوزن هم امیدوار شد، امیدوار به اینکه شاید یک روز...

و بعد دوباره با مرور خاطرات ایام جنگ آن را خیلی دور تصور کرد و دوباره احساس تنفر در وجودش جریان گرفت:

و اگه مردم بدی رو بپسندند چی؟ بدی به خوبی تبدیل می‌شه؟

نیچه:

"مگر قبلا همین‌کار را نکردند؟"

 

 

جوزف و یک آرزوی محال

Jozef Jozef 1 اردیبهشت · Jozef ·

قبل از اینکه جنگ شروع شود، جوزف روزانه سه ساعت را به دویدن، پیاده روی، طناب زدن، دراز و نشست و از اینجور کارها اختصاص می‌داد. بقیه روز هم سرش توی کتاب و مقاله و فیلم و کار و بارش بود. اما بعد از جنگ، انگار یک چیزی به جوزف مجوز داده بود تا از انجام تمام این کارها طفره برود و به قول نیچه، ک.و.ن‌گشادی پیشه کند. درواقع نیچه تنها صدای آگاه از وضعیت موجود جوزف بود و همواره او را به خاطر چیزی که داشت به آن تبدیل می‌شد، سرزنش می‌کرد، یک لته گوشت بی‌مصرف و در حال فاسد شدن.

بگذارید به پیش از جنگ برگردیم.

همه چیز در ذهن جوزف به خوبی داشت پیش می‌رفت. اخبار و اتفاقات سیاسی و اجتماعی را ریز به ریز می‌خواند و بررسی می‌کرد و بر اساس بینش خاصی که در طی سالیان دراز، به عنوان یک مشاهده‌گر دقیق به دست آورده بود، تحلیل می‌کرد و آشکارا می‌دید که اوضاع داشت به سمت و سوی خوب و مبارکی پیش می‌رفت. همه چیز مهیای یک اتفاق بزرگ و تاریخی بود تا عاقبت جوزف و پیروانش نیز چند صباحی، رنگ خوبی و خوشی در زندگی ببینند و یک نفس راحت بکشند. (در همین هنگام بوی بدی سراسر خانه را پر کرد، طوری که اشک چشم همه را درآورد)

نیچه داد زد:

"مرتیکه باز باد معده بو گندویش را ول داد"

صدای معبد دلفی گفت:

"خدا رو شکر که من فقط صدام و بینی ندارم"

جوزف سری تکان داد و با حالت سرزنش‌آمیزی گفت:

"حاجی هزار بار نگفتم وسط حرفای من نگ.وز!"

حاجی:

"چرا گفتی فرزندم، ولی قسم موکده و شدیده می‌خورم که این یکی گوز نبود."

نیچه گفت:

"بله ما هم چیزی نشنیدیم"

جوزف گفت:

"گوز بی‌صدا هم نداریم"

نیچه گفت:

"گوز بی‌صدا چیست؟"

صدای معبد دلفی با تعجب پرسید:

"استاد شما واقعا نمیدونی گوز بی‌صدا چیه؟"

نیچه با صدایی محکم جواب داد:

"خیر، ما همیشه حرف‌هایمان را بلند و رسا و محکم می‌زنیم، ما چیزی برای پنهان کردن نداریم"

حاجی لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

"قربان آن حجب و حیایتان بشوم که حتی از بردن نامش هم برحذرید"

نیچه:

"شما که استاد نجواهای آهسته و اسرارآمیزید بفرمایید که نامش چیست؟"

حاجی با لحنی مشدد در گوشه نیچه گفت:

"چُ.سسس"

نیچه گفت:

"و چگونه است که آمیخته با چنین عطر ناخوشایندش می‌کنید؟"

حاجی گفت:

"این دیگر از اسرار است..."

و خواست ادامه دهد که جوزف میانه حرفشان دوید و گفت:

"بسه دیگه حالمونو به هم زدید، داشتیم چیز می‌نوشتیماا"

خلاصه آنکه تمام نقشه‌ها، تحلیل‌ها، آرزوها و نسخه‌های پیچیده جوزف و پیروانش، مثل چ.سِ حاجی، باد هوا شد و رفت. البته هنوز کورسوی امیدی از آن دوردست‌ها پیدا بود و داشت برق می‌زد، که دقیقا مشخص نبود آیا برق همان "کورسویِ‌امیدِ" معروف است و یا برق چشمان گرگی گرسنه و در کمین نشسته!

جوزف و حتما خیلی از پیروانش مثل او، خسته و بی‌جان، هر کدام گوشه‌ای افتاده بودند و آه و ناله سر می‌دادند. 

بی‌خبری امانشان را بریده بود و بلاتکلیفی داشت جرواجرشان می‌کرد و مدام در دل از خود می‌پرسیدند:

"یعنی چی می‌شه؟!"

اما همین حالت انتظار عذاب‌آور حداقل یک پیامد مثبت داشت و آن اینکه فرصت مناسبی بود برای فکر کردن؛ فکر کردن به چیزهایی که تابه حال فرصت و یا شرایط فکر کردن به آن‌ها پیش نیامده بود.

اما بدیش این بود که هم جوزف و هم خیلی‌های دیگر از فکر کردن خسته شده بودند.

نیچه گفت:

"ما از فکر کردن خسته نیستیم"

بله، خلاصه همه به جز استاد نیچه از فکر کردن خسته بودند و دوست داشتن هر چه زودتر این قصه که حالا مثل چ.س‌های حاجی بی‌سروصدا و بد بو و اذیت کننده شده بود، به پایان برسد و تمام شود.

غول چراغ جادو گفت:

"اگر ارباب اجازه دهد، تنها با یک آرزوی کوچیک می‌شود همه این مصائب را به پایان رساند، حتی می‌شود کاری کرد که اصلا انگار همچین اتفاقی نیفتاده است، فقط کافیست ارباب لب تر کند."

جوزف با زبان لب‌هایش را تر کرد. غول چراغ گفت:

"الان این یعنی اجازه صاد شد؟"

صدای معبد دلفی گفت:

"نه داداش داره اُسکلت می‌کنه"

غول ناراحت شد، لب و لوچه‌اش را کج کرد و دود شد و رفت توی سوراخ چراغش. صدای معبد دلفی گفت:

"جدیدا خیلی حساس شده، تا بهش می‌گی بالا چشمت ابروِ، قهر می‌کنه می‌ره!"

نیچه گفت:

"غول دل نازکیست"

حاجی گفت:

"جوزف قدر این نَعمَت اَلهی را خوب نَمی‌داند، اگر برای ما بود چه کارها که نَمی‌کردم، لکن مال جوزف است"

سرانجام جوزف گفت:

"غول چراغ هم نمی‌تونه این گندکاری رو راست و ریست کنه"

صدای معبد دلفی گفت:

"از کجا می‌دونی قربونت بشم، یه فرصت بهش بده، شاید شد"

جوزف گفت:

"چون یه بار امتحان کردم"

حاجی گفت:

"ای کلک باز، توم که از خودَمانی! کی؟کجا؟ چطور؟"

جوزف ادامه داد:

"اون شب رو یادتونه که با صدای انفجار هر موشک داشتیم به خودمون می‌ریدیم؟ 

همه گفتن:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"همون شب که یه پامون تو پارکینگ زیر زمین بود و یه پامون خونه!"

همه گفتند:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"همون شب آرزو کردم، منتهی غول چراغ گیج خواب بود و یادش نیست، فکر کنم یه چیزی هم زده بود، شایدم هممون زده بودیم"

همه گفتند:

"خب"

جوزف ادامه داد:

"خلاصه همه چیز برگشت به قبل همه این اتفاقا، پنجاه سال قبل"

همه گفتند:

"خب"

جوزف گفت:

"خب دیگه، دوباره همه این اتفاقا عینا تکرار شد، یکی پشت یکی، انگار داشتم یه فیلم تکراری رو می‌دیدم."

همه گفتند:

"خب"

جوزف با عصبانیت گفت:

"خبو زهرمار، همین دیگه، این گندکاریا با آرزو کردن حل نمی‌شه!"

حاجی گفت:

"پس با چی حل می‌شه؟"

صدای معبد دلفی گفت:

"تو دیگه خفه شو باوا، هر چی می‌کشیم از دست تو!"