جوزف و غولِ چراغ
26 فروردین · · جوزف امروز بارو بندیلش را بست و به دل طبیعت زد، درست مثل یک طبیعت گرد واقعی. لباسهای دودیش را تن کرد، چنتا سیخ برداشت و از هایپر سر خیابان هم مقداری جوجه طعمدار شده خرید.
ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شد، نیچه گفت:
"خاک عالم بر سرت، لنگ ظهر شد، این چه به دل طبیعت زدنیست؟"
همگی سگ محلش کردند و خودش ساکت شد.
به درخواستِ صدای معبد دلفی بنزین نزدند، تا با "فوبیای باکِ خالی" جوزف مبارزه کنند اما نیچه تا آخرین لحظه سفر سرزنششان کرد و صدای معبد دلفی را یک "صدایِ اهریمنیِ فریبنده" خطاب کرد که رفته رفته عقل جوزف را به گایِ سگ میدهد.
حدودا چهل دقیقه بعد به مقصد رسیدند اما دو ساعت طول کشید تا یک جای پارک مناسب پیدا کنند.
"سربالایی" واژهای است که هنگام رانندگی برای جوزف، به شکل دیوی وحشتناک ظاهر میشود، و حالا اگر با واژه "ترافیک" نیز همراه شود که واویلا! تنگی نفس، تپش قلب، لرزش دست و پا و تعرق شدید(آنچنان که کسی زیر باران خیس شود).
"ترمز بِبُرم چی؟ بخورم به ماشین عقبی چی؟ بزنم به ماشین جلویی چی؟ زور نیم کلاج نرسه چی؟ خاموش شد چی؟ و..."
البته که جوزف از ترس ساکت بود و از شرم چیزی بُروز نمیداد و فقط میگفت:
"وای هوا چه گرم شد یدفه"
نیچه هم کجکی نگاهی میانداخت و زیر لب میگفت: "فکر میکند ما خریم، هوا که بسیار هم خنک است"
جوزف برای امروز "چراغ جادو" را نیز همراه آورده بود تا غول داخلش یک هوایی بخورد بیچاره. این چراغ را پدرِ پدرِ(تا دهتا پدرِ)پدربزرگ جوزف سر زمینهایش، موقع خیش زدن پیدا کرده بود و مادر بزرگش هنگام شستوشو، رمز باز کردنش را اتفاقی پیدا کرده بود:
"چارتا یکی در میون بالا پایین، یکم مکث، سه تا راست، یکی چپ و..."
خلاصه رمزش خیلی زیاد است، به اندازه هک کردن والاستریت، توضیحش وقت میبرد، به خاطر همین جوزف همیشه باور داشت که:
"حتما اگه تقدیر مساعدت میکرد، مادربزرگم، مریم میرزاخانی زمانه خودش میشد"
البته خود غول چراغ جادو این را باور ندارد و شکسته شدن رمز را ناشی از یک اتفاق یا شانس قلمداد میکند که برآمده از وسواس تمیزی مادربزرگ جوزف بود و در اینباره میگوید:
"بیادبی نباشه، این چراغِ سگمذهبه بیصاحابِ منو انقد با سیم و سنگ و سوهان سابیده بود که داخلش، مغز واسه من نمونده بود، روانی شده بودم، روااانی، قسم خورده بودم اگه زنده برم بیرون، هر کی باشه رو از وسط جر بدم..."
بعد با غمی سنگینتر از عصبانیت پیشین میگفت:
"البته ای کاش تا ابد مغزم به دست مادربزگش سابیده میشد تا اینکه بعد از آزادی ک.و.نم به دست پدر بزرگش پاره میشد..."
ظاهرا پدربزرگ یک وکالتِ تمام از مادربزرگ میگیرد و اختیار کامل چراغ و محتوایش را به دست میگیرد و اولین آرزویش هم این بود که:
"آرزو میکنم، تا آخر عمر این غول هر آرزویی رو که دارم برآورده کنه"
غول چراع جادو بعد از کون پارکیهای برآورده کردن آرزوهای طول و دراز پدربزرگ جوزف، این خَلاء قانونی را با تصویب قانون زیر برطرف کرد:
"آرزو میکنم که بتونم بینهایت آرزو کنم نداریم"
این قانون از آن زمان پدرِ پدرِ(تا دهتا پدرِ)پدربزرگ جوزف تا زمان خود جوزف، که چراغ بین اجداد او دست به دست شده بود، رفته رفته محکمتر و منسجمتر میشد تا رسیده بود به این قانون قطعی و لایتغیر:
"فقط سه تا"
غول بیچاره، در این خانواده بیجنبه، حسابی پیر و ضعیف و پاره شده بود تا اینکه نوبت به جوزف رسید، غول چراغ، از آنجا که جوزف، علاقهای به آرزو کردن نداشت، به خاطر استراحت طولانی، یک تجدید قوای حسابی به عمل آورد و حتی وزن اضافه کرد(خودش میگفت ۵ کیلو اضافه کردم).
اما یک بدبختی جدید برای او تازه شروع شده بود و آن اینکه:
جوزف اصلا اهل آرزو کردن نبود
و این موضوع برای یک غول چراغ بسییییار حیثیتی و ناموسی است که صاحبش از او چیزی نخواهد.
غول بیچاره با خودش میگفت:
"نکند ارباب جوزف، یک غول دیگر دارد و دلش با او خوشتر است؟!"
"نکند سرویسدهی من باب میل ارباب جوزف نیست؟!"
خلاصه این غم داشت غول بیچاره را از درون میخورد و میگوزاند. او برای ترغیب و تحریک جوزف به آرزو کردن، از هیچ مکر و فریب و پاچهخواری و خ.ایهمالی و... فروگذار نمیکرد.
امروز هم خیلی به پای جوزف افتاد تا بگذارد او وسایل را حمل کند، رانندگی کند، ماشین را پارک کند، از سربالایی بالا برود، ترافیک را رد کند، آتش روشن کند، جوجهها را سیخ بکشد و... اما انگار نه انگار
غول بیچاره حتی حاضر شده بود تعداد آرزوها را اضافه کند و از خیلی از محدودیتهای قانونیِ چراغ چشم بپوشد، اما متاسفانه جوزف اصلا به ت.خمش هم نبود.
به نظرِ صدایِ معبد دلفی غول باید خواستهاش را رک و راست و حسینی به جوزف میگفت اما به نظر غول:
"اینطور این میشه آرزوی من، نه آرزوی جوزف، اون اربابه نه من"
صدای معبد دلفی:
"خب شاید جوزف نمیخواد ارباب باشه، شاید میخواد دوستت باشه"
به نظر نیچه، غول چراغ، آبروی هرچه غول چراغ که در دنیاست را برده:
"ای غول، تو مثلا غولی؟! تو دول هم نیستی"
از طعم جوجهها نگویم که چقدر زهرمار بود. جوزف پیشنهاد غول چراغ را، برای آرزوی خوشمزه کردن طعم جوجهها رد کرد و همراه با پنج، شش گربهای که دور و برش جمع شده بودند مشغول شدند.
همه اینها را، جوزف بعد از برگشت به خانه و یک حمام خیلی طولانی، وقتی که با صدای یک آهنگ بندری. داشت رقص کاملا لختی میرفت به خاطر آورد و با خودش گفت:
"مگه یه سربالایی چی داره آخه؟"