جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

جوزف و غولِ چراغ

Jozef Jozef 26 فروردین · Jozef ·

جوزف امروز بارو بندیلش را بست و به دل طبیعت زد، درست مثل یک طبیعت گرد واقعی. لباس‌های دودیش را تن کرد، چنتا سیخ برداشت و از هایپر سر خیابان هم مقداری جوجه طعم‌دار شده خرید. 

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شد،  نیچه گفت:

"خاک عالم بر سرت، لنگ ظهر شد، این چه به دل طبیعت زدنیست؟"

همگی سگ محلش کردند و خودش ساکت شد.

به درخواستِ صدای معبد دلفی بنزین نزدند، تا با "فوبیای باکِ خالی" جوزف مبارزه کنند اما نیچه تا آخرین لحظه سفر سرزنششان کرد و صدای معبد دلفی را یک "صدایِ اهریمنیِ فریبنده" خطاب کرد که رفته رفته عقل جوزف را به گایِ سگ می‌دهد.

حدودا چهل دقیقه بعد به مقصد رسیدند اما دو ساعت طول کشید تا یک جای پارک مناسب پیدا کنند.

"سربالایی" واژه‌ای است که هنگام رانندگی برای جوزف، به شکل دیوی وحشتناک ظاهر می‌شود، و حالا اگر با واژه "ترافیک" نیز همراه شود که واویلا! تنگی نفس، تپش قلب، لرزش دست و پا و تعرق شدید(آنچنان که کسی زیر باران خیس شود).

"ترمز بِبُرم چی؟ بخورم به ماشین عقبی چی؟ بزنم به ماشین جلویی چی؟ زور نیم کلاج نرسه چی؟ خاموش شد چی؟  و..."

البته که جوزف از ترس ساکت بود و از شرم چیزی بُروز نمی‌داد و فقط می‌گفت:

"وای هوا چه گرم شد یدفه"

نیچه هم کجکی نگاهی می‌انداخت و زیر لب می‌گفت: "فکر می‌کند ما خریم، هوا که بسیار هم خنک است"

جوزف برای امروز "چراغ جادو" را نیز همراه آورده بود تا غول داخلش یک هوایی بخورد بیچاره. این چراغ را پدرِ پدرِ(تا ده‌تا پدرِ)پدربزرگ جوزف سر زمین‌هایش، موقع خیش زدن پیدا کرده بود و مادر بزرگش هنگام شستوشو، رمز باز کردنش را اتفاقی پیدا کرده بود:

"چارتا یکی در میون بالا پایین، یکم مکث، سه تا راست، یکی چپ و..."

خلاصه رمزش خیلی زیاد است، به اندازه هک کردن وال‌استریت، توضیحش وقت می‌برد، به خاطر همین جوزف همیشه باور داشت که:

"حتما اگه تقدیر مساعدت می‌کرد، مادربزرگم، مریم میرزاخانی زمانه خودش می‌شد"

البته خود غول چراغ جادو این را باور ندارد و شکسته شدن رمز را ناشی از یک اتفاق یا شانس قلمداد می‌کند که برآمده از وسواس تمیزی مادربزرگ جوزف بود و در اینباره می‌گوید:

"بی‌ادبی نباشه، این چراغِ سگ‌مذهبه بی‌صاحابِ منو انقد با سیم و سنگ و سوهان سابیده بود که داخلش، مغز واسه من نمونده بود، روانی شده بودم، روااانی، قسم خورده بودم اگه زنده برم بیرون، هر کی باشه رو از وسط جر بدم..."

بعد با غمی سنگین‌تر از عصبانیت پیشین می‌گفت:

"البته ای کاش تا ابد مغزم به دست مادربزگش سابیده می‌شد تا اینکه بعد از آزادی ک.و.نم به دست پدر بزرگش پاره می‌شد..."

ظاهرا پدربزرگ یک وکالتِ تمام از مادربزرگ می‌گیرد و اختیار کامل چراغ و محتوایش را به دست می‌گیرد و اولین آرزویش هم این بود که:

"آرزو می‌کنم، تا آخر عمر این غول هر آرزویی رو که دارم برآورده کنه"

غول چراع جادو بعد از کون پارکی‌های برآورده کردن آرزوهای طول و دراز پدربزرگ جوزف، این خَلاء قانونی را با تصویب قانون زیر برطرف کرد:

"آرزو می‌کنم که بتونم بی‌نهایت آرزو کنم نداریم"

این قانون  از آن زمان پدرِ پدرِ(تا ده‌تا پدرِ)پدربزرگ جوزف تا زمان خود جوزف، که چراغ بین اجداد او دست به دست شده بود، رفته رفته محکم‌تر و منسجم‌تر می‌شد تا رسیده بود به این قانون قطعی و لایتغیر:

"فقط سه تا"

غول بیچاره، در این خانواده بی‌جنبه، حسابی پیر و ضعیف و پاره شده بود تا اینکه نوبت به جوزف رسید، غول چراغ، از آنجا که جوزف، علاقه‌ای به آرزو کردن نداشت، به خاطر استراحت طولانی، یک تجدید قوای حسابی به عمل آورد و حتی وزن اضافه کرد(خودش می‌گفت ۵ کیلو اضافه کردم).

اما یک بدبختی جدید برای او تازه شروع شده بود و آن اینکه:

جوزف اصلا اهل آرزو کردن نبود

و این موضوع برای یک غول چراغ بسییییار حیثیتی و ناموسی است که صاحبش از او چیزی نخواهد.

غول بیچاره با خودش می‌گفت:

"نکند ارباب جوزف، یک غول دیگر دارد و دلش با او خوش‌تر است؟!"

"نکند سرویس‌دهی من باب میل ارباب جوزف نیست؟!"

خلاصه این غم داشت غول بیچاره را از درون می‌خورد و می‌گوزاند. او برای ترغیب و تحریک جوزف به آرزو کردن، از هیچ مکر و فریب و پاچه‌خواری و خ.ایه‌مالی و... فروگذار نمی‌کرد.

امروز هم خیلی به پای جوزف افتاد تا بگذارد او وسایل را حمل کند، رانندگی کند، ماشین را پارک کند، از سربالایی بالا برود، ترافیک را رد کند، آتش روشن کند، جوجه‌ها را سیخ بکشد و... اما انگار نه انگار

غول بیچاره حتی حاضر شده بود تعداد آرزوها را اضافه کند و از خیلی از محدودیت‌های قانونیِ چراغ چشم بپوشد، اما متاسفانه جوزف اصلا به ت.خمش هم نبود.

به نظرِ صدایِ معبد دلفی غول باید خواسته‌اش را رک و راست و حسینی به جوزف می‌گفت اما به نظر غول:

"اینطور این می‌شه آرزوی من، نه آرزوی جوزف، اون اربابه نه من"

صدای معبد دلفی:

"خب شاید جوزف نمی‌خواد ارباب باشه، شاید می‌خواد دوستت باشه"

به نظر نیچه، غول چراغ، آبروی هرچه غول چراغ که در دنیاست را برده:

"ای غول، تو مثلا غولی؟! تو دول هم نیستی"

از طعم جوجه‌ها نگویم که چقدر زهرمار بود. جوزف پیشنهاد غول چراغ را، برای آرزوی خوشمزه کردن طعم جوجه‌ها رد کرد و همراه با پنج، شش گربه‌ای که دور و برش جمع شده بودند مشغول شدند.

همه این‌ها را، جوزف بعد از برگشت به خانه و یک حمام خیلی طولانی، وقتی که با صدای یک آهنگ بندری. داشت رقص کاملا لختی می‌رفت به خاطر آورد و با خودش گفت:

"مگه یه سربالایی چی داره آخه؟"

سایلنت مود

Jozef Jozef 25 فروردین · Jozef ·

چند روز بود که جوزف ابدا دست به هیچ‌کاری نمی‌زد مگر آنکه مجبور بوده باشد، مثل غذا خوردن، آب نوشیدن، راه رفتن تا دستشویی و برگشتن از آنجا، قضاء حاجت، باز و بسته کردن بیخود در یخچال و فریزر، گوش کردن به غرغر‌های صدای معبد دلفی و...
او حتی به سختی و به زور می‌توانست حرف بزند، تمام سعیش را می‌کرد که پیام خود را در کوتاه‌‌ترین جملات منتقل کند، حتی گاهی با اشاره سر و دست و پا. 
نیچه از آن دور داد زد:
"هر چه می‌گویم ک.و.ت گشاد است، می‌گویی نه!"
جوزف با کج کردن لب و لوچه و تکان دادن سرش، برای نیچه ابراز تاسف کرد و سپس یک آه بلند کشید و زیر لبی گفت:
"اگه می‌دیدی می‌فهمیدی که از باب‌المندب هم تنگ‌تره"
نیچه گفت: "چی؟"
جوزف گفت: "دلم داداش، دلم تنگه"

نیچه صدایش را نازک و لب و لوچه‌اش را غنچه کرد و حرف جوزف را با حالت زنانه مسخره‌ای تکرار کرد:

"دللم تننگه"

بعد صدایش را بم کرد و گفت:

"یک اَبَرمرد هیچ وقت دلش تنگ نمی‌شود."
 
جوزف علاوه بر حرف زدن، راه‌های ارتباطی دیگر را مانند تنگه هرمز، مسدود و یا بسیار محدود کرده بود. مثلا درباره نوشتن همین چهار خط خزعبلاتی که الان شما در حال مطالعه آن هستید، با خودش می‌گفت:
"چرا باید بنویسم، مگه مجبورم؟!  اصلا واسه کی بنویسم؟! کی گفته بنویسم؟!بنویسم که چی بشه؟! و..."
(صدای معبد دلفی در پس زمینه ذهن جوزف، در حال پاسخ گفتن به این سوالات بود)
با وجود فلسفی و تکنیکال بودن این سوالات اما یک سوال هم در ذهن جوزف وجود داشت که بیشتر به خودش مربوط می‌شد:
"اصلا چی بنویسم؟!"
جوزف واقعا حرفی برای گفتن نداشت. درست مثل پرزیدنت بایدن که تنها گاهی می.گو.زید و خیلی کم حرف می‌زد. حتی صدای معبد دلفی هم پاسخی برای این سوال نداشت.
هرازچندگاهی، این حالت بر جوزف چیره می‌شود، درواقع یکی از قطب‌های مهم و روی مخ جوزف است، ساکت می‌شود و فقط زل می‌زند، طوری که انگار با چشمش دارد به چیزی میخ می‌کوبد. یک زل زدن بدون فکر و اندیشه و البته طولانی، طوری که مرده‌ها به جایی زل می‌زنند.

اما جوزف اینبار یک حس خوشایند در این حالت پیدا کرده بود و کم‌کم داشت طعم لذت‌بخشی از اینگونه بودن مزه‌مزه می‌کرد و به خودش یواش یواش می‌قبولاند که:

"آره، اصلا کی گفته باید اینجور نباشم؟! عشقم می‌کشه فقط نگاه کنم و هیچی نگم..."

ناگهان معبد دلفی گفت:

"جوزف؟ جوزف؟..."

و آنقدر تکرار کرد که جوزف با بی‌میلی و عصبانیت گفت:

"هممم"

صدای معبد دلفی(با ترس و عشوه): جوزف باد صدا می‌ده!

جوزف: خب باد باید صدا بده دیگه، باد بی‌صدا چجوری می‌شه اصلا!

صدای معبد دلفی: "ننی‌خوای کالی بُتُنی؟"

جوزف: چکار کنم؟ بعدم خجالت بکش با این طرز صحبت کردنت! مثلا تو صدای معبد دلفی هستی، یکم شان خودتو حفظ کن!"

صدای معبد دلفی: چیه تحریک شدی؟

جوزف در حالی که عصبانی شده بود، دیگر جواب صدای معبد دلفی را نداد.

برگردیم سراغ آن حس خوب؛ حس خوبی که در سکوت وجود دارد،(البته الان جوزف از آن حالت خارج شده است و دیگر به درستی یادش نمی‌آید که چگونه حسی بود فقط یادش هست که در جواب حکیم فروید که پرسید: "چه مرگت شده؟" جواب داد: "روی سایلنت‌مودم"

البته همانگونه که خود جوزف در جریان است این حالت که بر جوزف می‌رود خیلی فراتر از یک "مود" معمولی است چون هم خیلی عمیق و هم طولانی است، اما چون با این ترکیب خارجکی "سایلنت‌مود" حال می‌کند، اسمش را همین گذاشته. 

در واقع جوزف یک آدم چند قطبی است که تا به حال چند قطبش را کشف کرده، قطب فیلوسوفیا که در آن فاز فیلوسوفیاهای یونانی به خود می‌گیرد و شر و ورهای بی‌معنی تفت می‌دهد؛ قطب منگولیسم که در آن یک منگل به تمام معنا جلوه می‌کند؛ قطب سایلنت‌مود که توضیحش را دادیم و...

(این نوشته یک "سایلنت‌مود تکست" است، از سر اجبار برای شکنجه دادن روانی که می‌خواهد ساکت باشد و اجازه ندارد_ تک تک این کلمات فحش‌هایست که جرات به زبان آمدنشان نبود)

پستِ (شاید)موقت


 
 

مرگ‌خوار

Jozef Jozef 22 فروردین · Jozef ·

یک حس عجیب دلتنگی تمام وجود جوزف را پر کرده بود، دلتنگی که بسیار متفاوت بود با تجربه‌های قبلیش، جوزف به مدت خیلی کوتاهی، به اندازه چند ثانیه، به خاطرات بسیار دور کودکیش برگشت، در همان چند ثانیه اشکال، صداها، بوها، طعم‌ها و لمس‌های بسیاری را به خاطر آورد، طوری که مثل همیشه ترسید و فورا پا پس کشید و به واقعیت حال برگشت.

خاطرات قشنگی در آن پستو‌ها پنهان نشده بود، نه آنقدر که جوزف به اختیار خودش بخواهد برود سراغشان و به قول معروف، خاطره بازی کند.

جوزف هر بار که از گذشته بر می‌گشت، لت و پار و آش و لاش برمی‌گشت. به خاطر همین هرگز تلاش نمی‌کرد چیزی را به خاطر بسپارد و یا برعکس، تلاش می‌کرد چیزی را به خاطر نسپارد. هر چیز غیر مهمی را سریع و در لحظه، به فراموشی می‌سپرد. در واقع جوزف یاد گرفته بود با اتفاقات تلخ زندگیش چگونه برخورد کند، خیلی راحت نادیده‌شان بگیرد. همین روال برای جوزف عادت شد و کم‌کم خیلی چیزهای مختلف دیگر را هم از یاد برد و از یاد می‌برد. تا آنجا که هر صبح شبیه به یک لوح سفید از خواب بیدار می‌شد.

اما خب، از آن طرف شیاطین هم موزی تر از این حرف‌ها بودند، وقت و بی‌وقت، یک چیزی را می‌انداختد وسط که تا ساعت‌ها اعصاب جوزف را به هم می‌ریخت. 

جوزف آخر تمام این برخوردها از ته دل آرزو می‌کرد:

"کاش همین لحظه دنیا به پایانش می‌رسید، یک بمب اتم، یک شهاب‌سنگ، یک ویروس..." 

بعد زمین و زمان را به فحش می‌گرفت و بیشتر از همه خودش را...

جوزف بیچاره

او واقعا برای این دنیا ساخته نشده بود یا حداقل برای زندگی کردن آموزش ندیده بود.

حتی مرور نگاه و صدا و رفتارش، ذهن جوزف را فلج می‌کرد، چه برسد به آنکه سال‌ها در بندش بود. او می‌خواست و حتی بزرگترین آرزوی زندگیش بود که جوزف هم تبدیل به یکی مثل خودش شود، اما جوزف برنامه‌های دیگری داشت و یا...

هر چه که بود، جوزف طاقت نیاورد، یک روز صبح خود را بی‌جان و بی‌رمق در جزیره‌ای دور از هر چیز پیدا کرد، او به دریا زده بود. با وجود این فکر و خیال او همواره با جوزف بود. با هر نفسش، نفس می‌کشید و با هر نگاهش او را می‌دید و می‌شنید.

_جوزف 

+ چیه؟

_ از خودت که نمی‌تونی فرار کنی، می‌تونی؟

+ من مثل تو نیستم

_ معلومه که مثل من نیستی، تو خود منی

جوزف می‌ترسید که واقعا چنین باشد، یعنی او هم...؟ حتی تلاش برای امتحان کردنش یک راه بی‌بازگشت بود. همینکه مسلم می‌شد که او...

تنها راهش این بود که جوزف یا باید به زندگیش کاملا خاتمه می‌داد و یا اینکه ادای زندگی کردن را در می‌آورد، طوری که به چشم دیگران زنده باشد اما هرگز تبدیل به آن خود واقعی نشود.

 

نصیجت پدرانه

Jozef Jozef 21 فروردین · Jozef ·

جوزف امشب بی‌خوابی به سرش زده بود، دوره افتاده بود توی بلاگیکس و به دیگران توصیه و پندهای خردمندانه می‌داد.

در این میان چنتا حرف خیلی قابل توجه و البته زیبا و فلسفی هم گفت که خودش از شنیدن آن لذت برد و به فهم و درایت و قدرت بیان خودش غره شد.

مثلا:

_ "هیچ‌چیزی کافی و ناکافی نیست. هر چیزی همان اندازه است که باید باشد، منتها چون با خواست و میل ما هماهنگ نیست به آن برچسپِ ناکافی می‌زنیم. همینکار را با خودمان هم می‌کنیم."

البته مخاطب مورد نظر، مخالفت کرد و به بهانه اینکه در ایران زندگی می‌کند، نظر جوزف را رد کرد. 

جوزف هم پیش خودش گفت:

آخر همه این حرف‌ها می‌رسد به اینکه ما کجا زندگی می‌کنیم که البته تا حدی درست است، اما اگر از همان "جا" مثلا "خاورمیانه" بپرسی چرا چنین بی‌دروپیکر و خرتوخری؟! 

خواهد گفت: "چون این‌ها توی من زندگی می‌کنند"

خلاصه اینکه ما در و تخته خوب با هم جوریم. 

جوزف تصمیمش را گرفت:

"از اینجام میریم، اینجا هم برای شما"

می‌خواست برود صفحه بلاگیکس و یک کامنت بگذارد پر از آب چشم(بدوبیرا):

"بخدا که شرم‌آوره، آخه این چه کاریه که دارید می‌کنید؟! و بلابلابلا...."

خوشبختانه صدای معبد دلفی او را از اینکار بازداشت:

"میان سراغت کو‌.نتو پاره می‌کننا، اینا که این حرفا براشون ارزشی نداره، تو و حرفات و هزارتا مثل تو براشون قدِ یه گوز ارزش ندارید، مث آب خوردن..."

درست می‌گفت، اما

فقط کافی است بروید، کامنت‌هایِ پُست امروز صفحه بلاگیکس را درباره اجبار اضافه کردن شماره تلفن همراه به تنظیمات صفحه کاربری، بخوانید تا ببینید چه حجم بزرگ و عظیمی از ترس و وحشت، بخاطر افشای "خود واقعی" در وجود تک‌تک افراد این جامعه وجود دارد. وحشتی که سرانجام به خود سانسوری در مقیاسی بسیار بزرگ و ملی می‌انجامد. مردمانی که هیچکدامشان واقعا خودشان نیستند، ادا در می‌آورند، دروغ می‌گویند، ریا می‌کنند و یا هر اسم دیگری که بخواهید رویش بگذارید.

چه تلخ و ناراحت‌کننده و عذاب‌آور است دیدن این صحنه‌ها و شنیدن این ترس‌ها:

"من اشتباه کردم شمارمو گذاشتم، حالا چجوری پاکش کنم؟! اگه اکانتمو حذف کنم، شمارم هم پاک می‌شه؟"

اما خب این را هم بدانید، "سانسور" هم مثل "سد" است، هر چقدر سد بزرگتر باشد، آب پشت سد هم بیشتر است، پس وقتی که سد بشکند، سیل بزرگتری راه خواهد افتاد و این سیل خیلی چیزها را با خود خواهد برد، حتی اگر خوب و درست بی‌گناه باشد...

 

 

سردرگمی(موقت)

Jozef Jozef 20 فروردین · Jozef ·

واقعا اصلا اوضاع و شرایط جنگی و سیاسی قابل درک نیست. خیلی عجیبه، رفتار و تصمیمات آمریکا و چیزی که از خودش نشون داد، خیلی تعجب‌آوره. این یا یک شکست محض و یا یک استراتژی خیلی پیچیده.

اصلا قابل باور نیست.

خنده‌داره.

    انگار فقط اومده بودن مشکل جانشینی رهبری رو بدون دردسر و مخالفت حل کنند 

و تنگه رو تا اطلاع ثانوی به دست س.پاه بسپارند. همینطور کشورهای عربی رو تحریک کنند به جنگ و بعد همینجور وسط جنگ ولشون کنند تا تحقیر بشن 

و یه نیشگون از اروپایی‌ها_یِ به نظرشون بی‌چشم و رو و نمک‌نشناس_ بگیرند. 

از اونطرف روسیه چه عشششقی داره می‌کنه! چه نفتی فروخت!

اروپایی‌ها چقدر عجیب رفتار می‌کنند!!!

مگه الان با روسیه درگیر نیستن؟ مگه ج.ا تو جنگ اوکراین کمک روسیه نیست؟ پس چطور تو جنگ اسرائیل و آمریکا از ج.ا حمایت می‌کنه؟ 

پاکستان خودش با عربستان پیمان دفاعی بسته بعد افتاده با جاکشی! 

به غیر از این واقعا دموکرات‌های آمریکا خیلی عجیب‌ترن، خیلی غیرقابل درکند! 

کسی سر در میاره؟

 

 

کوچه پشتی

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

"آتش بس نیست، لبنان رو جدا کردن بردن کوچه پشتی.

شلوار قیمت نفت رو هم کشیدن پایین.

یه تلنگر به خرای داخلیشون زدن 

و موشای خارجی رو هم از سوراخ کشیدن بیرون."

 

صداهای ترق توروق عجیبی داره میاد

فکنم نقض شد

 

مانعِ مَحو

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

جوزف در حالیکه از تحلیل و تفسیرهای خبری و احساسات متناقض درونش خسته بود، یکباره نگاهش به سمت گوشه‌ای از خانه میخکوب ماند و در فکری عمیق فرو رفت. و پس از چند لحظه احساسی شبیه به احساس کشف چیزی تازه در وجودش پدید آمد. خیلی سریع و اتفاقی، مثل قاپیدن سریع یک چیز توی هوا.

توی ذهن جوزف تصویر و شکل خانه کاملا تغییر پیدا کرد، شکلی متفاوت به خود گرفت، شکلی که خیلی هم واضح نبود که چگونه است اما احساسی که او در آن شکل از خانه داشت، یک احساس متفاوت بود، مثلا او فهمید که در آن شکل متفاوت از خانه، او خیلی راحت می‌توانست برای ورزش کردن از خانه بیرون بزند، مثلا برود بدود. به نظرش شکل فعلی خانه، خیلی دارای محدودیت است و او در این شکل و نقشه دلش چیزی مثل ورزش کردن را نمی‌خواست. 

مثل کسی که فکر می‌کند اگر میز مطالعه داشت، خیلی بهتر می‌توانست مطالعه کند، هرچند درست است اما بدون میز مطالعه هم می‌شود مطالعه کرد. 

این یک مثال بود، و البته جوزف مطمئن نیست که توانسته باشد، چیزی را که احساس کرده است درست و کامل برای شما توضیح داده باشد. 

صدای معبد دلفی هم که از صبح قهر بود با گوشه چشمان نازک کرده‌ و ابروهای بالا انداخته‌ و لب‌های کج کرده‌اش با حالتی که مثلا برایش مهم نیست گفت:

"حتما از کمال‌گرایی حضرت آقای جوزف اینجوریه"

به نظر نیچه، جوزف آدم ک.ونگشادیست و همه این‌ها فقط بهانه است و بس. او همیشه نوک سیبیلش را یک تابی می‌داد، صدایش را صاف می‌کرد و رُک و راست به جوزف می‌گفت: 

"جوزف تو بچه خوبی هستیا، تنها مشکلی که داری اون کو.ن گشادته، تا کی می‌خوای ک.ون گشادی پیشه کنی، به خودت بیا، تو می‌تونی اَبَرمرد باشی، نه این بچه ریقوی چُسوکِ ریقویِ تیتیش‌مامانی!"

ولی خود جوزف بهتر از هرکسی می‌دانست که مشکل او از کون‌گشادی نیست، مشکل او خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست، مشکل جوزف شاید این بود که اصلا نمی‌توانست چیزی را بخواهد، خواستن، آنگونه که دیگران می‌خواهند و برایش نقشه و برنامه می‌ریزند و سپس تلاش می‌کنند و...

جوزف با خودش فکر کرد:

"چرا من هیچ‌وقت تو زندگیم چیزی نخواستم؟ شاید اونجام که باید چیزی بخواد خرابه"

صدای معبد دلفی شروع کرد به خندیدن.

جوزف گفت: "منظورم توی مغزمه منحرف"

صدای معبد دلفی گفت: "ببخشید، فهمیدم ولی خندم گرفت، حالا چرا اونجات چیزی نمی‌خواد؟"

نیچه گفت: "شاید نداره که بخواد!"

بعد هر دوتایشان با هم زدند زیر خنده...

واقعا کسی هست که بدونه جوزف چشه؟!

 

 

 

جوزفِ و جنگ و صلح

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

نیمه شب نوزدهم فروردین ماهِ ۴۰۵ هم با تمام احساسات ضد و نقیضش گذشت و رفت. شبی که قرار بود بساط یک تمدن کهن از روی زمین محو شود. تمدنی که جوزف از آن برآمده بود. با وجود این جوزف تا لنگ ظهر خواب بود و اصلا انتظارش را هم نداشت فردا، زنده، چشم از خواب باز کند. 

جوزف در حالی که روی توالت فرنگی مروارید نشانش صبورانه، منتظر نشسته بود، اخبار دیشب را از فیک‌نیوزهای انحصاری داخلی مرور کرد. به فرمان پرزیدنت ترامپ، آتش بس برقرار شده بود. همه طرف‌های درگیر، اعلام پیروزی کرده بودند و هر کدامشان هم دلایل منطقی و درست خودشان را داشتند. 

البته به دلیل قطع بودن اینترنت بین‌الملل و عدم دسترسیِ جوزف،  به اخبار و اطلاعات، دقیقا نمی‌توانست تشخیص دهد که چه کوفتی رخ داده است! اما طبق معمول، از گم‌نام‌ترین، زپرتی‌ترین و ریقو‌ترین رسانه‌های جهان تا کت‌ و کلفت‌ترین‌هایشان داشتند به ترامپ حمله و به معنای واقعی، جد و آبادش را جلوی چشمانش جرواجر می‌کردند. 

به صورت خیلی واضحی مشخص بود بر خلاف ادعای رسانه‌های داخلی ایران، که حکومت ایران را تک و تنها دربرابر تمام دنیا ایستاده و مقاوم نشان می‌داد، این ترامپ بخت برگشته بود که تک و تنها میان تعداد زیادی از مخالفانِ تشنه به خونش، محاصره و مورد ضرب و شتم قرار داشته است. 

ناگهان صدای معبد دلفی با لحنی مرموزانه و موزیانه از جوزف پرسید: "واقعا چه تعداد دست‌های بی‌شمار قدرت و ثروت در دنیا از خوان و سفره بی‌دریغ این مملکت بهره‌مند می‌شوند که چنین با جان و دل در حفظ و نگهداریش می‌کوشند؟"

که یکباره جوزف، گوز محکم و طولانی زد، طوری که رشته کلام از دست صدای معبد دلفی خارج شد و به تته‌پته افتاد، اما سریع خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: "به راستی اگر اینان را خدایان جهان بنامیم، باید قبول کرد که دست خدایان نگهدار ج.ا است."

جوزف معذرت خواهی کرد و پرسید: "دلفی جون، امروز چرا انقدر رسمی حرف می‌زنی؟"

صدای معبد دلفی که معلوم بود به خودش گرفته است، جوابی نداد. جوزف هم زیر لب گفت: "هرجا می‌رم دنبال کونم راه می‌فته میاد، خب ادما تو دسشویی می‌گوزن عزیز، نیا که نشنوی"

معبد دلفی با وجود اینکه خیلی تحلیل‌های آب‌دوغ خیاری زیادی برای گفتن داشت و می‌خواست همشان را روی جوزف بیچاره، بالا بیاورد اما تا غروب قهر کرد و یک کلمه دیگر هم نگفت.

جوزف برای ناهار سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز بار گذاشت و مثل یک مائده بهشتی، با میل و ولع بسیار همه را خورد. البته قبل از آن کلاس‌های آموزشی "چگونه یک زندگی مدرن و ایده‌آل برای خود بسازیم" را برگزار کرد و تکالیف شاگردانش را باز نکرده لایک کرد و گفت کارشان رو به پیشرفت است و خیلی دوست دارد به زمان‌ شاگردی خود باز گردد تا در کنار چنین هم‌شاگردی‌های مستعد و باکلاسی تحصیل کند.

بعد رفت یکی دو قسمت سریال مغزگوزپیچ‌کن دید و آخر سر به خواندن اخبار برگشت. و باز هم اخبار کسالت‌بار موذااااااکره:

"ای تف به این اخبار موذاکره"

جوزف اخبار جنگ را بیشتر دوست داشت، هیجانش بیشتر بود، از این گذشته خودش هم در آن نقش داشت، مثلا می‌توانست بترسد و یا حتی وحشت کند، نگران جان عزیزان داشته و نداشته‌اش بشود و با آن‌ها تماس بگیرد و جواب تماس‌هایشان را بدهد، خودش را ترسو و یا شجاع نشان بدهد، با نظرات و دیدگاه‌های مختلف، مخالفت یا موافقت کند و آه و ناله و واویلا و قشقرق راه بیندازد، ولی:

"با این مذاکرات کوفتی زندگی اصلا جریان نداره، حوصله سر بره، خسته کنندست، آخه کو.نکشا چی می‌خواید بگید، بیاید دعوا کنید..."

گذشته از این جوزف تازه یک بکس آب معدنی بزرگ خریده بود و کلی ظرف و بانکی پر از آب کرده بود که حالا بی‌فایده به نظر می‌رسید.

به جوزف خورده نگیرید، بالاخره او در خاورمیانه به دنیا آمده و همینجا بزرگ شده است، زندگی بدون دعوا برای ما، مثل زندگی بدون مغز برای چشم‌‌آبی‌هاست.

صدای معبد دلفی بالاخره طاقت نیاورد و گفت: "واقعا برات متاسفم آدم جنگ‌طلب وحشی"

جوزف گفت: "فقط این نیست، دیگه خسته شدم، بزار تموم شه، یا بمیریم یا تموم شه"

صدای معبد دلفی گفت: "چی تموم شه"

جوزف گفت: "برو بابا خایه مال"

صدای معبد دلفی دیگر هیچ نگفت، هیچ.

 

 

 

 

 

خداحافظ

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

اگه دیگه جوزف رو ندیدید، بدرود دوستان، بدرود.⚘️

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است

می‌چیند آن گلی که به عالم نمُینه است🖐

 

امشو شوشه

Jozef Jozef 19 فروردین · Jozef ·

"نفس‌ها توی سینه حبس است، چشم‌ها ترسیده و نگران و بیدارند، لب و دهان‌ها هی خشک می‌شوند و سکوت بر همه جا حکم می‌راند..."

جوزف این جملات را توی دفترش نوشت، بعد از سر بی‌حوصلگی یک پُفِ بزرگ از بین لب‌های بسته‌اش بیرون داد و خودکارش را آرام انداخت روی دفترش.  به پشتی صندلی تکیه داد، سرش را بالا گرفت و به سقف خیره شد.

عصبانی و سرگردان و مستاءصل به نظر می‌رسید ولی درواقع از معدود افرادی بود که همه این اتفاقات به تخم چپش هم نبود. حتی یک رگه‌هایی از لذت را هم در قلبش احساس می‌کرد_لعنت بر دل سیاه شیطون_ با وجود این دلش نمی‌خواست قربانی مطامع و خواسته‌های یک عده دیگر باشد و این موضوع عذابش می‌داد.

او نوشتن را ادامه داد و بی‌وقفه چندین صفحه نوشت و آخر سر همه را پاک کرد. حالا عصبانی بود، عصبانی از...

در یک لحظه دوباره خود را آرام کرد، چند نفس عمیق کشید، پارچ آب را تا نیمه سرکشید و همه فحش‌هایش را خورد.

پس رفت ظرف‌های داخل سینک را شست، لباس‌های تمیز را تا کرد و گذاشت توی کمد و لباس‌های کثیف را انداخت توی ماشین و...

و بعد از این همه هنوز خوابش نمی آمد، حتی خر و پف صدای معبد دلفی هم بلند شده بود، حق هم داشت، بنده خدا روز پرمشغله‌ای را پشت سر گذاشته بود. 

جوزف رخت‌خوابش را توی راهرو کوچک، که قسمت مرکزی خانه بود و از شیشه‌ها و دیوار‌ها بیرونی دور بودند انداخت اما به دلش نبود، حتی به قیمت جانش. از صدای معبد دلفی نظر خواست، اما پاسخی نشنید، پس پیش خودش گفت: 

"اگه می‌خوام بمیرم دوس دارم سر جای خودم بمیرم"

و به این ترتیب همه نکات ایمنی که از کانال‌های خبری خوانده بود را به تخ.مش گرفت و رفت وسط حال و چارطاق باز خوابید. 

به یاد ساعت سه و چهار صبح افتاد:

"ینی چی می‌شه؟! چه بلایی سرمون میا؟!"

بعد به وَجد آمد و ادامه داد:

"خدایا چه هیجانی چه آدرنالین کوفتیِ خالصی ترشح کنیم امشب؟!"

 

 

آقای همسایه

Jozef Jozef 18 فروردین · Jozef ·

چند وقتی می‌شود که مزاج جوزف بهم ریخته و گلاب به رویتان، کار بیرون‌ریزی خوراکی‌های گران‌قیمتی که می‌خورد با سختی رو به رو شده و برای این‌کار متوسل به زور و خشونت بسیار می‌شود، انگار ناخوآدگاه جوزف از حیف و میل زیاد خوشش نمی‌آید.

به هر حال او دیروز درحالی که دقیقه‌ها روی کاسه سفیدِ توالت فرنگیِ مروارید نشانش منتظر ظهور فرجی، بی‌حرکت نشسته بود و پاهایش دیگر داشت سِر می‌شد، با صدای چند گرووووم گرووووم از جا پرید. آنچنان که خود به خود قضاء حاجت صورت پذیرفت.

پس شسته نشسته پرید بیرون و خواست به سمت بیرون فرار کند که گوشیش زنگ خورد:

_ "آقای جوزف سلام"

+سلام جناب میشل

-ببخشید مزاحم شدم، خواستم بگم داریم وسایل جابجا می‌کنیم، این سر و صداها از اونه، نترسید یه‌موقع خدا نکرده.

- آها، البته که من نترسیدم(ریده بود به خودش) ولی خب کاش زودتر می‌گفتید.

آقای میشل همسایه طبقه بالای جوزف بود، در تمام چند سالی که همسایه بودند، بیشتر از ۱۰ جمله باهم حرف نزده بودند با این وجود برای جوزف آدم جالب توجهی بود، مخصوصا لحن حرف زدنش که خیلی عشوه‌ناک بود. البته نه همیشه، گاهی تلاشش برای محکم و بم حرف زدن خیلی مشخص و آشکار بود. آقای میشل مردیست با قامتی متوسط، تقریبا ۴۰ ساله، با موهایی خرمایی رنگ و کم‌پشت، بینی گوشتی اما نه بزرگ و چانه‌ای که چاله‌ای کم عمق در مرکز آن قرار دارد.

همیشه موقع حرف زدن اضطراب دارد، پس سعی می‌کند زودتر به آن خاتمه دهد، این را می‌شود از این پا به آن پا شدنش حس کرد. اما وقتی تا حدی با کسی احساس راحتی می‌کند و از طرف مطمئن می‌شود، معمولا سر و زبانش باز می‌شود و حرف زدنش با نگاه و لبخند شیطنت‌آمیزی همراه می‌شود.

جوزف موقعی که سر و صدای بردن یخچال را داخل راهرو و جلوی در خانه شنید، پیش خودش فکر کرد:

"زشته، بهتره برم شاید کمکی خواست"

سه نفر آمده بودند که یخچالی که آگهیش را در دیوار دیده بودند ببرند. بلده کار نبودند و تا این چند طبقه را پایین رفتند، علاوه بر ایجاد سر و صدای زیاد، ک.ونشان پاره شد. 

جوزف در کنار آقای میشل ایستاد و در حالی که به تقلا و جان‌کندن آن سه بنده خدا نظارت می‌کردند، حرفشان گل انداخت و بیست دقیقه‌ای طول کشید. آقای میشل می‌خواست از اینجا جابجا شود و برود یکجای دیگر همین دور و برها. البته مشخص بود که دلش نمی‌خواست محل دقیق را بگوید. مشخص بود از دادن اطلاعات به صورت دقیق امتناع می‌کند. خود جوزف هم چنین اخلاقی دارد و او را درک می‌کند. اما در مورد یخچال سامسونگ چهارصدمیلیونی که فقط در ازای نود میلیون فروخته بود و همچنین دیگر وسایل منزلش که حراج کرده بود حسابی حرف زد و تا حدی هم پز داد.

 جوزف سوالات بسیاری داشت که از آقای میشل بپرسید اما نه وقتش مناسب بود و نه حوصله‌اش را داشت.

وقتی جوزف به خانه برگشت، صدای معبد دلفی گفت:

"این کی بود جوزف؟! چه با عشوه حرف می‌زد"

جوزف گفت: "آقای میشل بود، آره خیلی با ناز و ادا حرف می‌زنه"

صدای معبد دلفی: "نکنه روت کراش زده" بعد با صدایی شیطانی ریز ریز خندید و ادامه داد:

"مجرد هم که هست و..."

جوزف شانه‌ای بالا انداخت و لب و لوچه‌اش را گرد کرد که یعنی: "شاید همینطوره" بعد همراه با صدای معبد دلفی خندید.

اقای میشل با وجود سن و سالش هنوز مجرد بود و تنها با مادر پیرش زندگی می‌کرد، صدای معبد دلفی معتقد بود که:

 "حتما می‌خواد از ایران بره" 

و بعد اضافه می‌کرد: 

"مادرشو نمی‌بره ولی، اون خیلی پیره، با این اوضاعش ایران نباشه راحت‌تره"

جوزف منظور صدای معبد دلفی را فهمید و گفت: 

"ایران هم کسی کاری بهش نداره"

صدا گفت: 

"نه، ولی می‌تونه ازدواج کنه؟"

جوزف ساکت شد. چون حق با صدای معبد دلفی بود، ایران برای اینجور آدم‌ها جای مناسبی نیست و حتی ترسناک است.

فردایش، در حالی که صداهای شدید انفجار در همان اطراف شنیده می‌شد و خانه را به ریتم خودش می‌لرزاند،  جوزف روی کاناپه  پهن شده بود و داشت سریال "مستر روبات" را نگاه می‌کرد، گوشیش زنگ خود، آقای میشل بود، ترسیده، نگران و دستپاچه، اما همچنان لحن عشوه‌ناکش را حفظ کرده بود. 

_چیشده اقای میشل؟

+شما هم صداها رو شنیدید؟

_بله بله، خیلی وحشتناک بود.

+خدایا من همینجا بودم، همینجا رو که زدن، نمی‌دونم چکار کنم!

جوزف تعجب کرده بود که چرا آقای میشل به او زنگ زده! آن هم صرفا برای بیان کردن احساس ترسش از انفجار. 

جوزف فکر کرد: "نکند؟....." 

جوزف از خودش مطمئن شد و گفت این صدای معبد دلفی با این افکار عجیبش ادم را دیوانه می‌کند.

 

 

سردرد عصبی

Jozef Jozef 17 فروردین · Jozef ·

"می‌دونید چیه؟! ر...دم تو هرچیزی که صدا تولید می‌کنه، حتی اندازه یه پچ پچ، حتی خیلی قشنگ."

چشم چپ جوزف داشت از حدقه بیرون می‌زد و شقیقه‌اش زُق‌زُق می‌کرد. انگاری یک گلوله داغِ داغ به جای مغز تو جمجه‌اش کرده باشند. 

جوزف خیلی آدم صبوری است ولی اصلا حوصله درد کشیدن ندارد، به خاطر همین فرت و فرت، مثل نقل و نبات قرص می‌خورد. قرص‌هایی که معده و کبد و کلیه‌هایش را به گ...ای سگ داده‌اند. به تخمش هم نیست. کلیه و معده و کبد می‌خواهد چکار، آدمی که دلش به دنیا نیست.

و این صدای گروم گروووم انفجار، که یکباره دل آدم را هُری می‌ریزد.

جوزف ته دلش می‌گوید: "دور بمان، دوووور"

و صدا می‌گوید: "چقدر دور؟"

جوزف جواب می‌دهد: "آنقدر که به من آسیبی نرسد."

صدا می‌گوید: "پس دیگران چه؟

جوزف: "کدام دیگران؟"

صدا: "آن‌ها که در کانون خود صدایند!"

جوزف با بی‌اعتتایی می‌گوید: "به من چه؟"

صدا می‌گوید: "آن دیگران هم چنین خواسته‌اند"

جوزف حوصله‌اش سر می‌رود، قرصش را می‌بلعد، یک لیوان آب سر می‌کشد، می‌رود زیر پتو و می‌گوید: "به تخمم، اَس‌هول، با اون صدای ک...ری گرووم گروومت"

 

 

 

 

یه لاقبا

Jozef Jozef 16 فروردین · Jozef ·

جوزف امروز به اندازه یک اردک کوچولوی زرد رنگ پلاستیکی، وسط یک اقیانوس بزرگ، احساس تنهایی می‌کرد، بنابراین تصمیم گرفت هرچیزی که توی یخچالش بود را یکجا بخورد، اما متاسفانه بعد از بیست دقیقه معده درد شدید، همه‌اش را توی دستشویی بالا آورد و مجبور شد یکبار دیگر همه آن‌ها را بخرد.

جوزف در حالی که از خودش عصبانی بود زیر لب می‌گفت: "به هر حال اردک‌ها هم حق دارن دریازده بشن اما نه تو این اوضاع و احوال اردک احمق، الان تو این بلبشوی جنگ و گرونی باید بیشتر ذخیره کرد تا حیف و میل"

جوزف درست می‌گفت، قیمت‌ها سر به فلک کشیده بود و دخب و خرج‌ ملت خیلی وقت بود که با هم نمی‌خواند، اما چرا قبل از یکجا بلعیدن آن همه خوراکی به این موضوع فکر نکرده بود؟! شاید چون گرسنه‌اش نبود.

جوزف با خودش می‌گفت: "به هر حال عاقبت باید همش می‌رف تو توالت، الانم همونجاس دیگه!"

بعد با عصبانیت جواب خودش را می‌داد: "آره ولی از راه درستش، نه از دهن، دهن ورودیه نه خروجی."

بعد با یک شیطنت موزیانه خندید و گفت: "خب بستگی داره از چه منظری بهش نگاه کنی! حتما که نباید محل ورود و خروج جدا باشه! بعضی وقت‌ها یکیه، بعضی وقت‌ها حتی جاشون عوض می‌شه"

واقعا جوزف داشت خل می‌شد. "چرا یک آدم _اگر سالم و عاقل باشه_ باید به این چیزا فک کنه؟!" بعد بیشتر می‌زد زیر خنده. قاه قاه

حال جوزف بهتر شد، سوزش معده‌اش تمام شد، طعم تلخ دهانش هم از بین رفت، اما بعد از چند ساعت واقعا گرسنه‌اش شد و باید یک چیزی می‌خورد. 

"اوه جوزف تو واقعا یک اردک کوچولوی زرد پلاستیکی احمقی"

 

 

ترشی هفت‌ساله

Jozef Jozef 16 فروردین · Jozef ·

جوزف چند روز است که به حمام نرفته. بوی ترشی هفت‌ساله به خود گرفته و موقع نفس کشیدن بینیش را بالا می‌گیرد که بوی خودش را استشمام نکند. با وجود این، هنوز متقاعد نشده که به حمام نیاز دارد. او می‌تواند این بو را تحمل کند، یکجورهایی حتی برایش خوشایند است زیرا او را به یاد انبار وسایل و خوراک مادرش می‌اندازد که بوی تند سیر، سرکه، ترشی، دوغ و... به محض ورود، توی بینی آدم مشت می‌کوبید.

با خودش می‌گوید: "اگه همین حالا یه موشک این دورو و ور بیفته و از قضا منم اونجا باشم، فردا پس‌فردا قوم و خویش و درو همسایه نمی‌گن، چلغوزِخدانیامرزیده، یه حموم قبل موتش نرفته"

که بعدش می‌زند زیر خنده و می‌گوید: "از زیر دست این موشکا، یه جنازه هم سالم در نمی‌ره جوزف، نترس".

البته جوزف آدم تر و تمیزی است، اگر هر روز نباشد، یک روز در میان حتما حمام می‌رود، و برای حمام رفتن ترتیب و مراحل خاصی را مد نظر دارد که در اینجا وارد جزییاتش نمی‌شویم اما همین اصرار در رعایت این نظم و ترتیب گاهی او را دلزده می‌کند و در نتیجه بوی سگ مرده می‌گیرد. از این گذشته او با خود می‌گوید: "اگر وقتی توی حمامم یک موشک به خانه بخورد چه؟! جنازه‌ام لخت و عور بیفتد جلو چش درو همسایه؟!"

خندش می‌گیرد و به خودش می‌گوید: "خب کسخل تو اون موقع مُردی، چه فرقی می‌کنه برات دیگه؟!" 

بعد می‌گوید: "اگه زنده موندم چی؟! جلو چش مردم لخت و عور راس راس راه برم و اینور اونور بدوم، در حالی که ...اینور اونور تکون تکون می‌خوره؟!"

صورتش را با حالت استرس در میان دست می‌گیرد و بعد از چند لحظه که به فکرش فکر میکند می‌زند زیر خنده.

در نهایت یک صدایی از معبد دلفی به گوش جوزف چنین نجوا می‌کند: "شرایط بدیه جوزف، اوضاع انقد گوهه که بوی گوهه تو اصلا به چش نمیا، زنده و مرده لخت تو هم به تخم هیشکی نیس، اگه رفتن به حموم حالتو بهتر می‌کنه برو، اگرم نه که باز برو، خفمون کردی داداش..."

 

 

پیش مقدمه‌ی مقدمه

Jozef Jozef 11 فروردین · Jozef ·

نمی‌خوام تو همین پست اول شروع کنم به آه و ناله و داد و بیداد و واویلا' ولی چاره‌ای ندارم، پس (ای تو این زندگی که ما داریم.............🤐)

بگذریم سلام عرض می‌کنم🖐 خدمت همه دوستان که اینجا هستند و قابل می‌دونند و این بنده حقیر رو مطالعه می‌کنند

این وبلاگ برای داستان‌های زندگی جوزف(یعنی خودم) هستش.

البته جوزف مادر مرده زندگی قابل‌ توجهی نداره ولی خب مجموعه‌ای از همین چس‌ناله‌ها زندگی جوزف رو تشکیل می‌دن.

 جوزف از این وضع خسته شده و می‌خواد انقلابی در سبک زندگیش ایجاد کنه و به کمک شما نیاز داره.