صدای راوی بر روی صحنههای از نمایش یک دنیای آخرالزمانی:
از خورشید چیزی جز تودهای خاکستر سوخته، سرد و تیره باقی نمانده بود.
تودهای که هر روز برای اطمینان از روشن نشدن دوبارهاش، شیاطین در صفی طولانی بر سر و رویش میشاشیدند.
سیاهی و پلیدی، چون فاضلابی رها شده در دریا، بر تمام جهان سایه افکنده بود.
رودها خشکیدند، جنگلها بیابان شدند و آسمانها تاریک گشتند.
پنجهای گشوده نمیشد مگر برای خایهمالی،
کار خیری انجام نمیشد مگر برای ریاکاری
و دهانی باز نمیشد مگر برای دروغگویی.
در این وانفسا بود که جوزف بزرگ ظهور کرد.
(صدای موزیک آرام و حماسی در پسزمینه)
• علیخانی: با وجود داشتن تحصیلات عالیه و سلامت جسم و روان، تا آخرین روز زندگیش، سبک زندگی تخمی و انگلواری را در پیش گرفت که هیچ تأثیری بر جهان و محیط پیرامونش نداشت تا اینکه در آخرین سال، آخرین ماه و آخرین هفته، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه زندگیش، تصمیمی گرفت که به عنوان بزرگترین و تأثیرگذارترین اتفاق و تصمیم در تمام طول تاریخ بشر و حتی کل حیات شناخته شد. دکمهای رو فشرد که هیچکس جرأت فشار دادنش رو نداشت، دکمهای پایاندهنده و در عین حال شروعکننده. خب بیایید بریم از خودش بپرسیم ببینیم انگیزهاش از اون کار چی بود؟
سلام جوزف جان.
• جوزف: سلام.
• علیخانی: امروز حالت چطوره؟ خوبی؟
• جوزف: شکر خدا، راضیم، یه نفسی میاد و میره!
• علیخانی: میبینید بینندگان عزیز، که چه روحیه شاد و شوخ و سرحالی داره؟! میگه شکر خدا؟! هاهاهاها. خب جوزف جان درباره اون اتفاق برامون بگو!
• جوزف: کدوم اتفاق؟ (متعجب) هههه شما من رو از کجا میشناسید؟!
• علیخانی: شوخی میکنی؟! کیه که تو رو نشناسه پسر؟!
• جوزف: چرا؟ چیشده مگه؟! (ترسیده)
• علیخانی: اوه پسر تو چقدر گوگولی و متواضع هستی! یعنی تو اون چهارصد کیلو بمب اتمی که ترکوندی رو یادت نمیاد؟
• جوزف: (با تعجب بسیار میزند زیر خنده) چی؟ من؟ چهارصد کیلو اتم؟ دوربین مخفیه؟! آره؟ هههه
• مدیری با حرکت ضربدری دستهایش رو به علیخانی: میانبرنامه، میانبرنامه.
• علیخانی: خب بینندگان عزیز شما برید یه آگهی حوری رباتیک همهکاره ببینید تا ما با انرژی بیشتری برگردیم پیشتوووون!
• مدیری (با حالتی افسرده و ناراحت و با شانههایی افتاده و صورتی آویزان رو به جوزف): تو چته پسر؟!
• جوزف: من چمه؟ خودتون چتونه مرد حسابی؟! دوربین مخفی دیگه؟ (میخندد) آره؟!
• مدیری (با عصبانیت و مسخرگی و در گوش علیخانی): یارو پاک تعطیله، با این همه دوربین و دم و دستگاه جلو چشماش، میگه دوربین مخفیه؟! (هر دو میزنند زیر خنده)
• جوزف (در حالی که متوجه حرف مدیری شده، با ناراحتی): حتماً نباید که دوربیناتون قایم باشه، سوالاتون شکل سوالای دوربین مخفی است!
• علیخانی (رو به جوزف): نه عزیزم دوربین مخفی نیست. برنامه زندهست. بزرگوار، شما رسماً کل کهکشان راه شیری رو کُنفیکون کردی و کل عالم بشریت رو فرستادی دیار عدم، بعد ما شوخیمون گرفته؟!
• جوزف (با تعجب و ترس): خب اگه اینجوره که من الان بایستی طبقه هشتم جهنم باشم، چرا اینجام؟
• مدیری: چون خدا باهات حال میکنه!
• جوزف: چطور؟ مگه نمیگی من کل آفریدههاشو به گای سگ دادم؟
• مدیری (با شور و شوق و زیاد): بله بله دادی، ولی آمریکا و اسرائیل هم بینشون بودن دیگه!
• جوزف: یعنی خدا تا این حد ضدامپریالیزمه؟
• علیخانی (همراه با مدیری میزنند زیر خنده): حالا من نمیدونم امپریالیسم چی هست ولی اوووووه کجاشو دیدی؟!
• مدیری (با قهقه): کسخل به آمریکا میگفتن امپریالیسم دیگه!
• علیخانی: جدی.
• مدیری: آره، کلاً همه زورکُنای عالم رو میگفتن ایمپریالیسم. (هر دو میزنند زیر خنده)
• علیخانی (دستش را میگذارد روی شانه جوزف و رو به مدیری میگوید): حاجی مثل اینکه جدی جدی، این کسخل فراموشی گرفته. حالا چکار کنیم؟!
• مدیری: هیچی، خودت یه داستان سر هم کن و بهش بگو حفظ کنه و بعد جلو دوربین بگه!
• علیخانی: عجب دیوثی هستیا. (هر دو میخندند) باشه. (رو به جوزف) ببین جوزف جان، وقتی ازت درباره اون اتفاق و اون دکمه میپرسم این جواب رو بده. باشه؟
• جوزف: باشه. چی بگم؟
• علیخانی: بگو: «من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، گیها عزیز، لزهای نازنین و بقیه دگرجنسگراها و جامعه محترم الجیبیتی و رنگینکمونی و کلاً همنوعهام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم.» بعد به آسمون نگاه کن و یکم بغضی شو و اگه تونستی گریه کنی که خیلی بهتره و بعد دستت رو بالا بیار و بگو: «و مهمتر از همه برای رضایت خداوند و نابودی استکبار جهانی.» بعد بغض کن و سرتو بنداز پایین و بگو دیگه نمیتونم حرف بزنم. فهمیدی؟
• جوزف: آره بابا. این که کاری نداره. همشو حفظم. من کلی حرکتای خفنتر زدم. این که چیزی نیست.
• مدیری: خیلی خب. بچهها بریم؟
• علیخانی: بریم.
• مدیری: یک دو سه حرکت.
• علیخانی: خب ما برگشتیم و اینجا جوزف کلی حرف برای گفتن داره. جوزف ما سراپا گوشیم تا حرفای تو رو بشنویم.
• جوزف: من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، لزهای دوستداشتنی و نازنین و کلاً همنوعهام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم. من اون دکمه رو، اون دکمه رو، راستش اون دکمه...
• علیخانی: اوه، چقدر کیوت بینندگان عزیز، اون بغض کرده. اون دکمه رو چی جوزف؟ جملهات رو تموم کن عزیزم.
• جوزف: برای رضایت خداوند و استکبار جهانی.
• علیخانی: اوه واقعاً تو یه آدم مؤمن و درستکاری. البته منظور جورف نابودی استکبار جهانی بود. (رو به جوزف) حتماً حتماً خدا هم ازت راضی خواهد بود.
• جوزف: (در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته) خب میدونی، یه چیزایی داره یادم میاد.
• علیخانی: واقعاً؟
• جوزف: آره، فکر کنم، البته مطمئن نیستم.
• مدیری (با دهانی تا بناگوش باز و راضی، نشان دادن حالت ضربدری با دو دستش): میانبرنامه، میانبرنامه.
• علیخانی: وای این یک معجزهست، معجزهای که درست جلو چشمای من داره اتفاق میفته! واقعاً نمیتونم بیشتر از این صبر کنم. بینندگان عزیز میدونم شما هم هیجان و استرس من رو دارید و دوست دارید هر چه زودتر بدونید که جوزف از اون خاطره چی یادش اومده. پس با هم بریم یه میانبرنامه درباره حوریهای ماساژدهنده بهشتی و پاکدامن ببینیم و برگردیم... در ضمن، مهمان دوم برنامه هم پیشوای عالم، هیتلر کبیر و برادر بزرگ، استالین عظیم هستند که اصلاً به افتخار ملاقات با جوزف به اینجا اومدن. بریم بیایم.
• مدیری: (با حرص و ولع بسیار) خب چی یادت اومده جوزف؟
• جوزف: نمیدونم، یه چیزای مبهم، بیابون بود، یادمه دنبال چیزی میگشتم. سرگردون بودم...
• مدیری: خب خب، ببین همین حال و هوای سرگردانی رو که گفتی دوست دارم. میخوام بینندهها هم این رو ببینند و باهات همدل بشن. ولی مواظب باش که حرف نامربوطی نزنی.
• جوزف: نه مواظبم.
• مدیری: صدا، دوربین، ححححرکت.