جوزف دیشب را با دلتنگی، غم، دلنگرانی و سردرد گذراند. دلتنگی، غم و دلنگرانی که یک پای ثابت مهمانی‌های روزگار جوزف است، اما سردرد گاهی هست و گاهی نه.

سردرد دیشب جوزف به خاطر بویی به غایت بد و ناخوش بود. ابتدا فکر می کرد سرمنشاء بو از سینک و چاه فاضلاب باشد، پس با لیوان چای به اتاقی که حمام در آن قرار داشت پناه برد، اما الهی "بینیتان بوی بد نبوید و چشمتان روز بد نبیند" که بوی گوه از در و دیوار اتاق چکه می‌کرد. در حمام باز بود و هواکش(فن) خاموش. همینطور بوی "واجبی" بود که از در حمام قیژ و ویژکنان و داد و بیداد زنان داخل اتاق می‌سرید.

طبق معمول همسایه‌ای گرامی برای ریزاندن برگ و بار هرز علف‌های تنش از واجبی استفاده کرده بود. 

باروخ می‌گوید: 

"کاش حداقل مثل مادربزرگ یهودی من، از آن مدلش که بوی کمتری دارد استفاده می‌کرد."

حالا بماند که یکبار صدای معبد به خاطر حالت تهوع جوزف از رخدادی مشابه، کاغذی پر از عتاب و خطاب، به تنها مصرف کننده واجبی در ساختمان نوشت و در آسانسور نصب کرد که عمری بیشتر از یک نصفه‌روز نداشت و توسط اهالی کنده شد.

راه حل حاجی برای سردرد جوزف این بود که:

"تصور کن یکی از خانم‌های زیبای ساختمان در حال استفاده از این ماده بد بو باشند."

صدای معبد با شنیدن این حرف، چشم‌هاش گرد شد و پس از گفتن جمله:

"خاک توسرت کنند." 

غیبش زد.

سپس حاجی در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد وچشمانش برق می‌زد ادامه داد:

"می‌بینی که واقعیت‌ همان چیزی است که توی ذهن ما می‌گذرد نه آن چیزی که می‌بینی و می‌شنوی و..."

نیچه پوزخندی زد و گفت:

"بله با همین قبیل توهمات بهشت و جهنم را بنا کرده‌اید دیگر."

حاجی آنقدر غرق در تصور قبلی واجبی و حمام و زن‌های همسایه بود که متوجه کفرگویی نیچه نشد و یواش یواش خودش را انداخت توی حمام و...  بسم الله را تمام نکرده، کار را با صدق الله علی العظیم به پایان رساند و استغفرالله گویان بیرون آمد.

پیش از این، شک جوزف به همسر مرحوم آقای فارمر می‌رفت که پس از فوت او همچنان این جنایت سریالی ادامه پیدا کرد. پس جوزف هر چند زباناً، از خداوند و روح همسر مرحوم آقای فارمر، بسیار طلب مغفرت و بخشش کرد. 

پس از آن شک او به سمت خود آقای فارمر(همسایه طبقه پایین) و آقای آورفیلد(همسایه طبقه بالا) معطوف شد؛ دیروز مستر آورفیلد مشغول سرویس کولرشان بود. 

به نظر باروخ به احتمال زیاد پس از آن حجم از تمیز کاری نیاز به حمام پیدا کرده است.

اما به نظر نیچه، فاصله تمام شدن سرویس کولر(حدودا ساعت دو ظهر) با حمام واجبی(ساعت دوازده شب) بسیار زیاد است. مگر آنکه ایشان صاحب کونی فوق‌العاده گشاد باشند که چندین ساعت آن حجم از کثافت فضله و شپش کفترچاهی و گرد و غبار را تحمل کنند.

 از این گذشته به نظر صدای معبد، آقای میچل آورفیلد با آن صدا و لحن ظریف زنانه و حرکات دست و تن لطیف و شاعرانه محال ممکن است که اصلا موی هرزی برای زدودن روی تن داشته باشند که بخواهد از چنین ماده بدبویی استفاده کند؛ بنابراین بیشترین سوءظن به سمت آقای فارمر، مدیریت نالایق و بی‌مسئولیت حال حاضر ساختمان نشانه می‌رفت که اتفاقا بر اساس کهولت سن و سالش، دوران جوانی او مطابقت می‌کرد با اوج کلاس و مُد استفاده از واجبی.

جوزف پس از این فکرها، نشانه صلیبی روی شکمش کشید و از خداوند طلب مغفرت کرد و گفت:

 "و إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيما."

به غیر از این صبح زود، جوزف چندین بار با صدای زنگ تلفن از خواب پرید، هر بار یک عزیزی تماس گرفته بود تا سلامتی و تندرستی خود را به جوزف اعلام کند و اینکه گویا دوباره جنگ شروع شده است و... در کمال تعجب، جنگ اصلا به هیچ کدام از تخم‌های نازنین جوزف نبود.

او حالا تبدیل به یک مرد جنگ دیده و جنگ زده تمام عیار شده بود. 

"فکر می‌کنم کشورهای استعمارگر، همین شکلی مردم جهان سوم رو به جنگ و بدبختی و کون‌پارگی عادت می‌دن."

جوزف مشغول فکر کردن به این مسائل، در حال قضاء حاجت روی توالت فرنگی مروارید نشانش بود که آرام آرام داشت خوابش می‌گرفت، اما یکباره با صدای زیق صدای معبد دلفی از جا پرید:

"لبات چرا اینطور شده؟"

لبش آنقدر ورم کرده بود که گویی ده‌ آمپول چربی بوتاکس(اگر اشتباه نکنم) تزریق کرده باشند به لب و لوچه‌ جوزف.

حاجی با خنده گفت:

"شبیه ک.س گاو شده!"

غول چراغ گفت:

"صاحب جان شما شکل آلت تناسلی گاو ماده را از کجا خبر داشت؟"

صدای معبد با خنده گفت:

"تصور کرده!"

همه خندیدند و سپس باروخ گفت:

"البته گمانم این تصورات در حد تصور باقی نمانده باشد."

نیچه با صدای بم پرسید:

"یعنی استاد باروخ فکر می‌کنند که این تصورات توانایی تبدیل به واقعیت را دارند؟!"

باروخ جواب داد:

"بندیکت هستم. نه کاملاً به همان شکل که تصور می‌شود اما در کل انجام عمل بله."

غول چراغ گفت:

"یعنی استاد باروخ گفت که حاجی با گاوها هم...؟"

باروخ جواب داد:

"در دنیای واقع بله، اما در دنیا تصوراتشان آن گاو می‌تواند به شکل خانم صدف طاهریان دربیاید."

همه از استدلال باروخ شگفت زده شدند و برایش دست زدند. 

 

جوزف صبح روز بعد را با شرایطی بهتر از صبح روز پیش آغاز نکرد. صدای معبد دلفی به تحریک و ترغیب اغراق آمیز حاجی که:

"شما عجب صدایی دارید و چه تحریرهای قشنگی و عجب زیر و بم‌هایی و وای از این مخمل صدا و حریر تحریر و نوا...!"

 از خروس‌خوان صبح تا بوق سگ، شروع کرده بود و یک ریز آواز اپرای "عروسی فیگارو" اثر آمادئوس موتسارت را می‌خواند؛ هرچند در ابتدا بسیار ناپختگی‌ها داشت اما به تدریج رو به بهبود گذاشت و در پایان روز به بهترین شکل خود درآمد. 

همین روند رو به پیشرفت دیگران را نیز بر سر ذوق آورد و به صحنه اپرا کشاند و دیگ و کفگیر و طبل و سنج و دمامه حسینه محل، که حاجی برای اعیاد چند روز پیش به خانه آورده بود هم ابزارآلات موسیقی اپرا را تشکیل دادند. 

الحق که توانستند انتقام بوی واجبی را از اهالی ساختمان بگیرند اما در همین حال اتفاق عجیبی افتاد. 

در اتاق جوزف باز شد، خانمی چون پنجه آفتاب، آغشته با هزار رنگ و لعاب، خوش اندام، چون سرو چمان و گلی خندان، از اتاق بیرون آمد، در حالی که از بیرنگی نهان به مرده می مانست و به هزار زور و زحمت می‌خندید.

همه چهار چشمی و با تعجب جوزف را نگاه کردند که:

"این تو اتاق تو چیکار می کنه؟"

 پس از چند ثانیه حاجی نیز در حالی که  کش تنبانش را سفت می‌کرد، به دنبال آن خانم با کمالات و جمالات بیرون آمد و در خانه را برایش باز کرد و با روی گشاده خوش و بشی کرد و پنهانی یک ضربه درکونی به باسن بانوی زیبا رو زد، طوری که لرزشی در باسن و سینه و صورتش موج زنان پیدا و سپس محو شد. بعد حاجی  نگاهی به او انداخت، ابرویی بالا انداخت، چشمکی زد، خداحافظی کرد و در را بست. 

سپس در حالی که دستش را توی جیب تنبان گشادش کرده بود و فشار می‌داد و لبخندی کت و کلفت روی لبش انداخته بود، رو به روی گروه اپرا ایستاد و گفت:

"خب سر و صدا دیگر کافیست، کار بنده تمام شد."

نیچه پرسید:

"کی بود؟"

حاجی با حالتی فروتنانه جواب داد:

"بنده‌ای از بندگان خدا."

باروخ گفت:

"آنوقت بنده‌ای از بندگان خدا با شما چکار داشت؟!"

حاجی طوری که رازنگهداری می‌کند و در پی حفظ آبروی مومنی است، زیر لبی گفت:

"مشکلی داشت."

صدای معبد موزیانه پرسید:

"دعای گشایش یا بچه‌دار شدن می‌خواست؟"

حاجی با حالتی مغموم و لب و لوچه‌ای آویزان، آهی کشید و جواب داد:

"برای خرید جهیزیه پول کافی نداشت، از ترس اینکه مبادا از طرف خانواده خواستگار، پس زده شود، پدر بی‌نوایش به ما رو انداخت و ما هم گفتیم شخصا به دفتر بنده مراجعه کنند."

صدای معبد متعجب پرسید:

"دفتر شما توی اتاق جوزف است؟"

حاجی سریع جواب داد:

"خیر، تصور ما این است که آنجا دفتر ماست نه اتاق جوزف"

سپس پوزخند عمیقی زد و ادامه داد:

"آن خانم هم همان ک.س گاوی بود که دیروز مسخره‌اش می‌کردید."

سپس وسایل موسیقی حسینیه محل را یکی یکی از دستشان بیرون کشید و جمع کرد و راهش را گرفت و رفت.

غول چراغ از جوزف پرسید:

ارباب، آن خانم را شناختن کرد؟"

جوزف بی‌حوصله، با لب و لوچه‌ای تب‌خال زده و ورم کرده جواب داد:

"عروس فیگارو بود."

سپس در حالی که به ورودی راهرو خانه زل زده بود، بی‌‌هیچ صدا و حرکتی خشکش زده بود. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف ماند و نگاه‌های سرد و خشک مرگ‌خوار.