<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>جوزفیسم</title>
	<link>https://jozef1234.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://jozef1234.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>جایی برای جوزف شدن</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 31 Jul 2026 04:01:46 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>ادب</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/61</link>
				<description><![CDATA[<p>عارضم به حضور مبارک یاران و پیروان عزیز که:</p><p>یک روز جوزف به همراه جمعی از یاران مخلص و چون خودش مفلس، سر زده و در نزده، به رسم ایام ماضی، برای عیش و نوش و ورق بازی به خانه یکی از دوستان اسماً رازی و باطناً ناراضی درآمد. </p><p>حرف از ادب به میان آمد و از صاحبان ادب. نام جوزف نیز گل سر سبد باغ ادب و سید و سالار قافله ادبا. </p><p>اما جوزف که در آن موقع، دو دست پشت هم، حاکم کوت شده و اوقاتش به غایت شیری و اوضاعش در نهایت کی.ری بود دسته ورق بر زمین کوبید و بلند گفت: معذرت می‌خوام...</p><p>اصحاب دلیل عذرخواهی ناصواب و حال خراب جوزف جویا شدند.</p><p>نزدیکان گفتند، هرگاه جوزف پیش از سلام، معذرت خواست، یعنی که قصد سر بریدن دارد و بر فرق آن ریدن. پس صلاح کار در آنست که تا وقت به تنگ و کار به جنگ نکشیده، لحظه ای درنگ نکرده و فرار را بر قرار ترجیح داده و او را با اعصاب ک.یریش به خود وابگذارید. </p><p>و این ها همه از ادب اوست.</p><p>عمرش دراز و قدش طراز باد.</p><p>🥸</p><p>🌱</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 04:01:46 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/61/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/61</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>عصبانی🤬 (موقت)</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/60</link>
				<description><![CDATA[<p>دقت کردید همه اعصابشون خورده و به هم ریخته و کلافه هستند؟ 😁</p><p>البته منظورم از همه صرفا کسانی هست که در اطراف می‌بینم و همینطور در فضای همین بلاگیکس. و منظورم صرفا مسائل سیاسی نیست. کلی عرض می‌کنم.</p><p>یعنی خون جلو چشم همه رو گرفته، به هر کی بگه بالا چشمت ابرو، قمه رو کشیده و از وسط دو شقه‌ات کرده!🤪😳</p><p>جوزف بیچاره هم البته در این مدت بسیار در معرض این خشونت عظیم اجتماع از هم فروپاشیده قرار گرفته و رشته تاب و توانش هر لحظه امکان بریدن دارد و خدا اون روز رو نیاره که جوزف کاسه صبرش لبریز بشه. یعنی خلاصه کنم باید شهر رو تخلیه کنید. چون بدون شک پای همه گیر خواهد بود(حتی شما دوست عزیز) پس به نفع خودتونه که تا اطلاع ثانوی اگه از کنارش رد شدید، سرتون رو بندازید پایین و باهاش چشم تو چشم نشید که در غیر اینصورت کارتون با کرام‌الکاتبین خواهد بود. کافیه که فقط یک ارتباط چشمی صدم ثانیه‌ای باهاش برقرار کنید و بعد ازون... </p><p>امان امان از چس‌ناله‌های جوزف</p><p>یعنی عزیزان ناشنوا رو شفا داده و شنوا می‌کنه و سپس از  شنوایی خود پشیمان و نادم می‌کنه. دیگه بماند اون حالات و ادا و اطوارهای صحنه‌داری که از خودش در میاره! که نه در هالیود و نه حتی در بالیود نمونه‌اش وجود نداره. یعنی یک کولی بازی راه می‌ندازه که ماهرترین کولی‌های عزیز باید پیشش سجده کنند. </p><p>اما خب عزیزانی که قلب جوزف رو به درد میارن بدانند که آه جوزف از آه بهترین جنس حال حاضر تریاک در بازار مصرف، گیراتر و تاثیرگدارتر خواهد بود. چناااان بر زمین سرد بخوابانتتتان که عمو جانی تا حال هیچ بانویی رو نخوابانده.</p><p>از ما گفتن.</p><p>حالا کی ضرر می‌کنه؟</p><p>جوزف🥸 یا شما🤬؟!</p><p> </p><p> </p><p>ولی خب جوزف بیچاره حق هم داره، اوضاع خیلی تخمیه...</p><p>البته اوضاع جوزف خیلی هم پسرخوب و رو به راه و بانمک و دوست داشتنی هست.😘</p><p>بدرود🤚</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:05:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/60/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/60</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اِ🖤🖤🖤ان</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/59</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۵px;">مرا کاری به جز نالیدن از غم بر نمی‌آید</span><br><span style="font-size:۱۵px;">وگرنه حاصلی در این همه نالیدن از غم نیست</span></p><p style="text-align:center;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 01:35:51 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/59/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/59</guid>
				<slash:comments>14</slash:comments>
			</item><item>
				<title>چیز</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/58</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:۱۵px;">حاجی برخلاف حالت یبس و در هم بر هم دیگر دوستان، امروز حسابی کیفش کوک بود و اتفاقا این شنگول بودن در متن خطابه‌های روی منبرش نیز کاملا مشخص بود: </span></p><p style="text-align:justify;"><br><span style="font-size:۱۵px;">《 یک "حدیث" موثق و معروف داریم به نقل از علامه بزرگ "ملا حسینی" که بعضی‌ها می‌گویند خراسانی و بعضی‌ها می‌گویند بهبهانی و بعضی‌ها می‌گویند افغانی و...</span><br><span style="font-size:۱۵px;">به هر حال ایشان نقل کرده‌اند:</span><br><span style="font-size:۱۵px;">حاکم یک چیز بزرگ و ثروتمند و با چیزهای طبیعی و معدنی فراوان، در یک گوشه‌ای از این دنیای چیز مذهب، می‌خواست برای پیشرفت چیزش، از چیز خورشید چیز بگیرد اما علمای بزرگِ چیز، به صورت رسمی و محکم، چیز کردند که ما این چیز‌ها را قبول نداریم، اگر حاکم می‌خواهد چیز بگیرد، بیاید از چیز ما چیز بگیرد، مگر چیز ما چه کم از چیز‌ دیگران دارد. آیا رنگ چیز آن‌ها، چیزتر از چیز ماست؟ آیا چیز ما خار دارد؟! آیا چیز ما بو می‌دهد؟! حاشا و کلا و استغفرالله.</span><br><span style="font-size:۱۵px;">اصلا عقلا و شرعا و عرفا، چیز‌های درست، چیز‌های ماست نه چیز‌های بلاد چیز...</span><br><span style="font-size:۱۵px;">پس در این چیز، یک چیز پنهان است و آن بالا کشیدن چیزهای چیز است.</span><br><span style="font-size:۱۵px;">اصلا اون کسی که تا چیزی به چیزی می‌خورد و چیزی می‌شود، چیز و میزش را جمع می‌کند و چیز می‌شود، به درد چیزداری نمی‌خورد، چیز باید چیز داشته باشد، چیز بدون چیز که چیزی نیست، ای علمای چیز، به داد چیز برسید...》</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:۱۵px;">غول چراغ دلیل این بشاشت حاجی را، زدنِ چیز می‌دانست:</span></p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: جنسش حرف نداشت، عموزاده نازنینم همین هفته پیش از هندوستان، فرستادن کرد.</p><p style="text-align:justify;">صدای معبد: چی فرستاده؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: چیز دیگر.</p><p style="text-align:justify;">صدای معبد: خب می‌گم چه چیزی؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: خب بنده هم گفت چیز دیگر!</p><p style="text-align:justify;">صدای معبد: ای بابا، خب بگو چی؟ اسمش چیه؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: محترم خانم، اسم آن چیز "چیز" است.</p><p style="text-align:justify;">صدای معبد: آها!</p><p style="text-align:justify;">نیچه: به درد میگرن ما می‌خورد؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: کلا مغز را چیز کرد صاحب جان. برای جوزف درخواست داد که مقداری چیزش جم بخورد. که متاسفانه اهل این چیزها نیست. گفته‌ام دفعه بعد عرقش را گرفت و فرستاد. </p><p style="text-align:justify;">نیچه: مغز را چه چیز می‌کند؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: باز که شروع کرد! مغز را چیز کرد دیگر.</p><p style="text-align:justify;">نیچه: خب بنده نیز پرسش کردم که مغز را چه چیز می‌کند؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: "چیییییز" اسم آن حالت که به مغز دست دادن کرد "چیز" است. مثلا بگویند: یارو حسابی چیزِ</p><p style="text-align:justify;">نیچه: آها</p><p style="text-align:justify;">باروخ: حالا چیزی از چیزت باقی مانده؟</p><p style="text-align:justify;">عول چراغ: نه والا، حاجی دیشب همه را زد، بقیه را هم خریدن کرد، با چند برابر قیمت، برای بچه‌های چیز.</p><p style="text-align:justify;">باروخ: شانس نداریم که!</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: نگران نباشد صاحب جان، برای شما دوتا نیز، چیز دیگری داشتن!</p><p style="text-align:justify;">نیچه: چه چیزی؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: اسمش را اینجا نشاید گفت. خانم‌ها باید رفت. ولی به این صورت کار کرد که شما زد و پشت سر هم چیز گفت.</p><p style="text-align:justify;">نیچه: چه چیز گفت؟</p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: ک.سشعر صاحب جان، ک.سشعر</p><p style="text-align:justify;">روح خانم فارمر: خب اون رو که همین الان هم می‌گن </p><p style="text-align:justify;">غول چراغ: خب ک.سشعرهای جدید گفت، ک.سشعرهای تازه گفت ...</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><br><br> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 12:45:13 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/58/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/58</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شعر سایه🖤</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/57</link>
				<description><![CDATA[<p>شعری بسیار قدیمی  از اجداد و پیشینیان جوزف، همراه با تصحیح و مقابله(با سایر نسخه ها.)</p><p>پس از مطالعه فاتحه ای برای شادی روح آن شاعر مرحوم بخوانید رَمَ اللله یقراتت الفاته</p><p style="text-align:center;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">عَتب آلوده می آید، به بالین با تعب هایش<br>به خون آغشته می بینم، گل روی غضب هایش<br>🙈🙈🙈<br>مرا عهدیست با ساغر، که تا جان در بدن دارم<br>چو خاک تشنه می نوشم، شراب از جام لب هایش<br>🙈🙈🙈<br>چنان سایه،گریزان من، ز شرم روی خورشیدش<br>که پنهان کرده دل را در میان زلف شب هایش<br>🙈🙈🙈<br>سبب چشمان او کرده ست، خدا روز قیامت را<br>خدایا کن سبب بینم، قیامت با سبب هایش</span></p><p style="text-align:center;">🙈🙈🙈</p><p style="text-align:center;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">وجب وا کرده می خندد، که ما را با تو کاری نیست</span></p><p style="text-align:center;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">الهی من فدای آن، همه کار و وجب هایش</span></p><p style="text-align:center;">🙈🙈🙈</p><p style="text-align:center;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">در آن حالت که بر سجده، کمر خم کرده می خواند</span></p><p style="text-align:center;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">خدایا بر تو واجب گشت، قبول مستحب هایش</span></p><p style="text-align:center;"> </p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">بالین: در نسخه های دیگر، واژه «بستر» ضبط شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">ساغر: به صورت واژه های مختلفی چون «خوردن» و... آمده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">که تا جان در بدن دارم: در نسخه های دیگر به صورت «که تا قر در کمر دارم»</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">جام: در برخی نسخه ها به صورت «لایِ» آمده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">دل: در رخی نسخه ها واژه های دیگری استفاده شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">لب هایش: در برخی نسخه ها واژه های دیگر آمده است. مثلا «پاهایش» و...</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">روی: در بعضی نسخه ها به صورت «شَقِّ» صبط شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">چشمان: در برخی نسخه ها به صورت های دیگر ضبط شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">زلف: در برخی نسخه ها به صورت «چاک» نوشته شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">قیامت: در برخی نسخه ها به صورت «جنابت» ضبط شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">کاری: در برخی نسخه ها به صورت «غاری» ضبط شده است.</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);color:hsl(0,0%,0%);font-family:Tahoma, Geneva, sans-serif;font-size:18px;">می خواند: در برخی نسخه ها به صورت «می نالد» آمده است.</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 18:11:47 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/57/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/57</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>پریود صغری</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/56</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دوستان، آشنایان، پیروان و مومنین عزیز</p><p style="text-align:justify;">متاسفانه جوزف بزرگ، در سحرگاه دیشب، پس از اقامه عبادت جوزفیشان، به صورت ناگهانی، وارد مرحله پریود صغری شده‌اند و تا اطلاع ثانوی در غیبت به سر خواهند برد. 🖤🖤🖤</p><p style="text-align:justify;">صفحه بلاگیکس جوزفیسم، در غیبت ایشان، طی یک نقشه مزورانه و یک کودتای ناجوانمردانه به دست حاجی افتاده است. لذا حرف و نظر ایشان مختص به خود ایشان بوده و ارتباطی با شخص جوزف بزرگ ندارد. در ضمن اطلاعیه‌ها و بیانات جوزف بزرگ از طریق همین کانال و توسط حاجی منتشر خواهد شد. </p><ul><li><p style="text-align:justify;"> نکته: [وظیفه تشخیص سخنان حاجی از جوزف بزرگ بر عهده خود مخاطب است.]</p></li></ul><p style="text-align:justify;">در این ایام غم‌آلود پریودی حضرت والامقام جوزف کبیر، به پست‌های شما وقعی گذاشته نخواهد شد و لذا از برکات ثبت کامنت و منشن‌های ایشان محروم خواهید ماند(حتی شما دوست عزیز) و نیز به هیچ کامنتی در پست‌های خودشان نیز پاسخ نخواهد داد باشد که درد فراق و بی‌محلی کردن‌ها شما جماعت از راه‌رفته را به راه راست(جوزف) بازگرداند.🤲</p><p style="text-align:justify;">جوزف بزرگ تا آخرین لحظات حضور به یاد همه دوستان نازنین و حتی دشمنان بیشعور و دیوث بلاگیکسی و غیر بلاگیکسیش بود و از شما خواست برای ظهور مجددش به درگاه خودش دعا کنید، باشد که پریود صغری هرچه زودتر برطرف شود، ابر غم را به کناری زند و جمال خورشید عالمتاب ایشان منور گردد. 💘🙏</p><p style="text-align:justify;">سلام باد بر جوزف بزرگ و خاندان جوزف بزرگ🌱</p><p style="text-align:justify;">بدرود</p><p style="text-align:justify;">🫡</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 16:03:13 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/56/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/56</guid>
				<slash:comments>26</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تَوَکَلتُ علی المِسی(پست الموقت)</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/55</link>
				<description><![CDATA[<p>مسی فن‌های نازنین، امشب قراره اسپانیا پاااااااره بشه</p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">عیسی و موسی و ابی و اسی</span><br><span style="font-size:۱۷px;">همه دعوتیم خونه مسی</span></p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">تخمه و فوتبال و بین دو نیمه‌ش</span><br><span style="font-size:۱۷px;">شوخی تخمی و جسمی و ج.سی</span></p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">😂😂😂</span></p><p style="text-align:center;"> </p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">اوه اوه فکر کنم امشب اوضاع خوب پیش نره🤐</span></p><p style="text-align:center;"> </p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">آقا ظاهراً آرژانتین ریده😂</span></p><p style="text-align:center;"> </p><p style="text-align:center;"><span style="font-size:۱۷px;">بله، آرژانتین کاملا ریده🫣🤪</span><br> </p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 12:22:07 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/55/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/55</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>هنر ظریف ریاکاری</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/54</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">...آقا رک و راست، بنده هم ریاکار  هستم، بنده هم دروغگو هستم، بنده هم بیشعور و نفهمم هستم، ولی نه دیگر در این حد. ولی نه دیگر به این شکل.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">اصلا ریاکاری برخی دوستان و آشنایان در حدی زمخت و تابلوست که آدم عوقش می گیرد. تمام تنش مورمور می شود.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">آقایان نکنید، خانم ها نکنید. اگر توانایی ندارید نکنید. اگر در هنر ظریف و دقیق ریاکاری و مزور بودن تبحر و مهارت ندارید، وارد این حرفه نشوید.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">به خداوندی خدا که این ورود نسنجیده و فکر ناشدۀ شما دوست عزیز، نان کسانی را که برای پیشرفت در این حرفه متعالیه، زحمت کشیده اند را نیز آجر می کند.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">بنده به عنوان یکی از کسانی که سال های سال، پای درس و منبر اساتید بزرگ و صاحب سبک هنر ظریف ریاکاری، تلمذ و تحصیل کرده ام، عاجزانه از شما خواهش می کنم که بازار این رشته کهن و باستانی و چندین هزارساله را اشباع نکنید و آبرویش را نریزید. البته که در دیگر رشته ها نیز اوضاع بهتر از این نیست. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">چند وقت پیش قسمت شد، یکی از اساتید به نام و معروفِ رشتۀ خایه مالی در خانۀ ما مهمان بودند که فوق دکترای این رشته را قبل از انقلاب گرفته اند. اگر نامش را بگویم حتماً می شناسید، ولی چون قبلاً اجازۀ این کار را از ایشان نگرفته ام اسمشان را نمی آورم. اتفاقاً همان شب یک چشمه از هنر و استعدادی که داشتند را بر من آشکار کردند، باور بفرمایید که بدون کوچکترین احساس اصطکاکی، شاید صد و بیست بُعد دیگر از اَبعاد زمانی، بر بنده مکشوف و آشکار شد.  واقعاً هم نتیجه تلاش و ممارست در کنار این استعداد خدادادی باید هم چنین ثمرها و بهره ها در پی داشته باشد.  </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">بگذریم ایشان می گفتند:</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">«حاجی جان از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که دیگر قدرت ادرار کردن خود را هم ازدست داده ام.»</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">پرسیدم چرا؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">آهی کشید و گفت: «بخاطر امتحانات نهایی»</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">گفتم چطور؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">سری تکان داد و گفت: «برگزاری امتحانات نهایی را به دلیل اواضاع جنگی، به ما سپرده اند، کلاس های واحد خایه مالی را هم بیشتر به بنده داده اند و گفته اند که لاجرم باید به صورت عملی برگزار شود.»</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">سپس برخاستند، عبا و قبا به کنار زدند و گفتند: ببین.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">و واقعاً خدا کند که چشمتان روز بد نبیند و این بلا بر سر کافر هم نیاید. مثل لبو قرمزِقرمز شده بود، پوستش قلفتی و درسته کنده شده بود، جای گازگرفتگی را می شد همه جایش دید. حتی مو برایش باقی نگذاشته بودند، انگار صد و بیست جلسه رفته باشد لیزر مو، صافِ صاف، از کف دست صاف تر.  از همه بدتر، یکی از کیسه های چرمی سیاه و پلاسیده اش هم پاره شده بود و محتویات داخلش کاملا تخلیه شده بود. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">حالا این کار چه کسی باشد خوب است؟ بله؟ کار دانشجویان دکترای تخصصی رشته خایه مالی، که قرار است سال بعد، همین درس را برای دانشجویانی دیگر تدریس کنند.  </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;"> به شخصه، چه مرارت ها که برای کسب هنر ظریف و دقیق ریاکاری نکشیدم. برای گرفتن مدرک کارشناسی ارشدم، به مدت دو سال تمام، در دفتر رییس دانشگاه، بدون کوچکترین صدا یا حرکتی باقی ماندم و نقش چوب لباسی را بازی کردم و هرگز هیچ کس واقعاً پی نبرد که بنده چوب لباسی نیستم. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">چه ها که در مدت آن دو سال در اتاق رییس دانشگاه ندیدم و نشنیدم که واقعا زبان از گفتن و چشم از دیدنش سر باز می زند. چه شرت ها و سوتین ها و کرسدها، در رنگ و سایز های مختلف، که بر سر و روی(با اشاره به خود) این مثلاً، چوب لباسی آویزان نشد. وای و وای از آن همه آه و آه، آخ و آخ از آن همه آخ و اوخ.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;">برای گرفتن مدرک دکترای خود، با نود و پنچ گونۀ متفاوت آفتاب پرست، رقابت کردم و هر نود و پنج گونۀ آن ها را در شرایطی کاملاً برابر و عادلانه شکست دادم بی آنکه کسی متوجه بشود من در و دیوار و درخت و اِل و بِل و یا حداقل مارمولک نیستم. البته این را هم اضافه کنم که پس ازپایان رقابت، رابطه مان با هر نود و پنج گونه اشان به رفاقت و حتی فامیلیت کشید که جای گفتنش اینجا نیست.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-family:'Lucida Sans Unicode', 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:18px;"> آخخخ که کجاست آن حمیت ها و اراده های پولادین. آخ که...</span></p><p style="text-align:left;"><span style="background-color:hsl(0,0%,90%);font-size:18px;">بریده ای از کتاب مجموعه خطابه های حاجی در کلاس درس ریاکاری</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 15:36:38 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/54/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/54</guid>
				<slash:comments>20</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تارتاروس (بخش3)</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/53</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یک اتاق کاهگلیِ سه در چهار، که در تاریکی شب، از دریچه کوچکِ سقف آن آتش و دود بیرون می‌زد؛ آتشی که بویِ گوشتِ ترد و تازۀ برۀ کباب شده می‌داد. بره‌ای که برای فرو نشاندن خشم خدایان غضب‌آلود از گناه آدمیان، به دهانۀ سرخ، مذاب و برافروختۀ یک آتش‌فشان انداخته شده باشد. صدایِ غم‌آلودِ آخرین التماس‌های بره، برای زنده ماندن، موج درهم‌تنیده سلول‌های پریودِ سکوت را فرو می‌ریخت و پردۀ گوش‌هایِ شنوا – اگر باقی بود – را به آوازی خونین و حزین می‌نواخت.</p><p style="text-align:justify;">کاترین و دیانا، تمام آن روز را مثل تمام روزهای دیگری که از عمر کوتاهشان گذشته بود، مشغول بازی و شیطنت بودند. طوری که شب، از نوک تار به تار موهایشان تا ریشۀ یک‌به‌یک استخوان‌هایشان خسته و کوفته بود؛ آن‌طور که اگر گرگی آن‌ها را روی شانه می‌انداخت و تا کیلومترها می‌دوید، از خواب ناز و عمیق کودکانه‌شان بیدار نمی‌شدند.</p><p style="text-align:justify;">بازی مورد علاقه‌شان قایم‌باشک بود، بازی که از خواهر بزرگترشان آلتا آموخته بودند، با وجود اینکه دو سالی می‌شد آلتا دیگر هم‌بازی آن‌ها نبود، اما آن‌ها حتی دو نفره نیز به انجام بازی مورد علاقه‌شان ادامه دادند تا آنجا که گاهی یک نصف روز کامل را، کاترین به دنبال دیانا و آن نصف دیگر روز را، دیانا به دنبال پیدا کردن کاترین می‌گشت و برای این کار، سوراخ‌سنبه‌ای در محله و حتی در تمام شهر کوچکشان باقی نمی‌ماند که آن دو، برای پیدا کردن هم، سرک نکشیده و زیر و رو نکرده باشند.</p><p style="text-align:justify;">چند سالی می‌شد که آلتا نیز دوران عجیب و غریب نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و حالا به قول خیلی‌ها، برای خودش یک پا خانمی شده بود که بیا و ببین. اندامی کشیده و قدی بلند داشت که قوس ملایم باسن، باریکی کمر و برجستگی سینه‌های سفت و برآمده‌اش چشم را به یاد مجسمه‌هایِ صیقل‌خورده‌ی مرمرینِ میکل‌آنژ می‌انداخت. چشمانی به رنگ قهوه‌ای روشن داشت که در هماهنگی با موهای صاف و بلندش، زیر نور تند و تیز نیمروز، چون رودی مذاب، روان و شعله‌ور می‌نمود.</p><p style="text-align:justify;">دهنۀ کانال چشمۀ شهر، با انبوه درختان سپیدار، بید مجنون، چنار و صنوبر و همچنین انواع گل‌های زیبا و خوشبو و در نهایت منظره‌ای باز و وسیع از چمنزاری سرسبز با کش و قوس‌ها و ناهمواری‌هایی ملایم و نرم، به سکوی نمایشی شگفت‌انگیز و طبیعی تبدیل شده بود که پاتوق پسرکان دم‌بختی بود که بسیار مستعد ازدواج بودند، در نتیجه، وقتی که دختران برای آوردن آب یا شست‌وشوی چیزی به آنجا می‌رفتند، عملاً در کانون توجه همزمان ده‌ها پسرک پرشر و شور قرار می‌گرفتند. پسرانی که پس از پایان روز و رفتن به بستر خواب، شبی سخت و طاقت‌فرسا در انتظارشان بود، شبی که قرار بود بیشترشان با دل‌درد شدید، طغیان بزاق دهان و چشمانی کاملاً باز بخوابند.</p><p style="text-align:justify;">آلتا نیز مطمئناً می‌دانست دل خیلی‌ها را برده و بعضی‌ها را نیز واقعاً شیفته خود کرده است و از این موضوع در دلش احساس خوب و خوشی داشت.</p><p style="text-align:justify;">با وجود این، وضعیت مالی پدر و جایگاه اجتماعی خانواده در شهر، به نحوی نبود که آلتا قطعاً بتواند از وجود چنین امتیازی به نفع خود استفاده کند و حتی گاهی از اینکه او را اسباب و بازیچه‌ی دست جوانان و مردان هرزه و چشم‌دریدۀ شهر کند، می‌ترساند، مگر آنکه در نهایت، لجاجتِ جوانی خام، عاشق و فقیر و یا غرور و بی‌نیازیِ آقازاده‌ای رمانتیک، به دادش می‌رسید و او را از این وضعیت فلاکت‌بار می‌رهانید. نشانه‌هایی که تمامشان و حتی خیلی بیشتر از این‌ها را می‌توانست به روشنی و وضوح، از چشمان درشت و آبی‌رنگ بِلاد، پسر بزرگ و تحصیل‌کرده‌ی شهر، در شهر ببیند. اما عقل و منطق همیشگی‌اش، همواره او را از پرداختن به این فکر و خیال بیهوده باز می‌داشت. زیرا به هر حال او پسر شهردار شهر بود و سطح مالی، اجتماعی و تحصیلی‌اش بسیار بالاتر از آلتا بود. او حتی از نظر زیبایی نیز چیزی از آلتا کم نداشت و حتی بیشتر:<br>«با اون چشم‌های آبی و نگاه‌های قشنگش می‌شه دل سنگ رو آب کرد، چه برسه به دل آدمیزاد!»</p><p style="text-align:justify;">اما خب، او به درستی متوجه تمایل و کشش آقای بِلاد به خودش شده بود و حتی گاهی در تبادل میان نگاه‌های دیوانه‌شده‌شان، عشوه‌های ریز و خانمان‌براندازانه‌ای را چاشنی لبخندهای جادوگرانه‌اش می‌کرد که نشان می‌داد او واقعاً آن‌قدرها هم از شکار این صید لذیذ و ارزشمند ناامید نیست.</p><p style="text-align:justify;">یوسف از هر سه نفر آن‌ها بزرگتر بود، اما بر خلاف خواهرانش، از زیبایی و ظرافت بهره‌ی چندانی نداشت. به همین خاطر دوستانش او را سموئل جونیور صدا می‌زدند. یوسف با وجود اینکه واقعاً چنین به نظر نمی‌رسید، خود را از نظر هوش و فراست نیز آش دهن‌سوزی به حساب نمی‌آورد و با اغماض بسیار خود را نصف یک قدم کودکانه، جلوتر از پدرش، آقای وایلی، می‌دید که در حال روضه خواندن است، در حالی که به عنوان صدقه، خری را نیز برای حمل خورجینِ آب و نانش و گاهی سواری به او داده باشند. با وجود این، در چشمانش شور و شوق زندگی چنان می‌درخشید که ستارگان در آسمان کویر می‌درخشند. او با بیشتر پسران هم‌سن و سالش در شهر رابطه‌ی دوستانه‌ای نداشت، زیرا جدای از مسخرگی‌ها و شوخی‌های زننده‌شان، نگاه‌های بی‌ادبانه و هوس‌آلود آن‌ها به خواهرش، آلتا را نمی‌توانست تحمل کند و این دلیلی بود که همیشه برای تنهایی خودش بر زبان می‌آورد:</p><p style="text-align:justify;">• «مرد باس تنها باشه. تنهایی مثِ یه پُ پُتک آهنگریه که از یه تیکه آهن به دردنخور، یه داس خوشکل و خوشدست می‌سازه.»</p><p style="text-align:justify;">و گاهی نیز با احتیاط و بسیار آهسته می‌گفت:</p><p style="text-align:justify;">• «دلشون تاریک و ناپاکه، اصلاً می‌دونی من از آدمای هیز خوشم نمیاد.»</p><p style="text-align:justify;">اما خب، آنچه در نهایت بیشتر آزارش می‌داد توجهی بود که دیگران به آلتا داشتند، توجهی که هرگز قرار نبود شامل حال او شود. و این سوالی بود که پس از مدتی گرم گرفتن با دوستی از خود می‌پرسید:</p><p style="text-align:justify;">• «اون واقعاً می‌خوادِش دوستِ من باشه یا چشمش دنبال یه چیزِ دیگه‌س که با من می‌گرده؟»</p><p style="text-align:justify;">هر چند معمولاً جواب این سوال در نهایت به صورت عملی برای او معلوم می‌شد، اما از همان آغاز نیز روشن و مشخص بود:</p><p style="text-align:justify;">• «آخه کی دوست داره با پسرک زشت و خنگی مثِ من بگرده؟! معلومه هیچ‌کی، من حتی خودمم خوشم نمیاد با خودم بگردم، فقط مجبورم.»</p><p style="text-align:justify;">بعد در حالی که اشک در چشمانش و بغض توی گلوش جمع می‌شد، به سگش نگاهی غم‌آلود می‌انداخت و با صدایی بلندتر رو به سگش می‌گفت:</p><p style="text-align:justify;">• «می‌دونی زومبا جون؟ مجبورم، مجبور.»</p><p style="text-align:justify;">بعد آهی بلند می‌کشید و لگدی به کلوخ و سنگ‌های جلوی پایش می‌زد و با صدایِ بلندِ هی‌هی، خودش را مشغول گرد هم آوردن گله می‌کرد و گاهی نیز که از نبود کسی در اطرافش مطمئن می‌شد، با فحش و داد و بیداد، حرص و خشم و عصبانیتش را بر سر بزها و گوسفندهای زبان‌بسته خالی می‌کرد:</p><p style="text-align:justify;">• «آهاااااای کله سیاهِ تخم‌حروم، آهااااااای صاب‌مرده نرو تو گندمِ مردم ااااا!»</p><p style="text-align:justify;">بعد با نفس‌های بریده‌بریده با خودش می‌گفت:</p><p style="text-align:justify;">• «دُرُس مثِ صاحابِ دیوثشه، خودشو به کوری و کری می‌زنه و می‌ندازه تو مال و منال مردم.»</p><p style="text-align:justify;">و وقتی که به حیوان خطاکار می‌رسید، تا آنجا که توان داشت، چوب‌دستی محکم و سنگینش را به هوا می‌برد و با قدرت بر سر و کول حیوان زبان‌بسته فرود می‌آورد:</p><p style="text-align:justify;">• «بگیر که اومد... ای بر پدرِ تخم‌حرومِ صاحابت لعنت، بگیر، بگیر، بگیر، بگیر...»</p><p style="text-align:justify;">صاحب گوسفند کله‌سیاه، آقای سموئل، همسایه‌ی دیواربه‌دیوارشان بود. مردی با قد و هیکلی متوسط، اما سنگین و محکم. چشم و ابرویی همیشه درهم و رویی ترش داشت که در کنار سر طاس و شیارشیارش، او را مقداری خطرناک و رعب‌آور جلوه می‌داد. هرگز هیچ دوست صمیمی نداشت، حتی کسی که بشود نام او را به اغماض دوست گذاشت. بسیار سخت و کم پیش می‌آمد که بخواهد کسی را به خانه خود دعوت کند؛ و اگر هم ناخواسته چنین چیزی پیش می‌آمد، آن‌قدر بی‌محلی، بداخلاقی و این‌پا و آن‌پا کردن از خودش نشان می‌داد که مهمان بیچاره با شرمندگی و خجالت‌زدگی تمام خانه‌اش را ترک می‌کرد. همه‌ی شهر و حتی شهرهای اطراف می‌دانستند که او تا چه اندازه به زنش سخت می‌گیرد و البته به این سخت‌گیری نیز افتخار می‌کند، زیرا در نظرش زن، موجودی بود شیطانی که باید همواره تحت کنترل و فرمان باشد تا مبادا یک وقت، یک جا و به هر شکلی، پایش بلغزد و آبروی هزارساله‌ی طایفه‌ای را بر باد بدهد.</p><p style="text-align:justify;">سیلا، همسر آقای سموئل، زنی بود با قامتی بلند و چهره و پیکری تراش‌خورده، متوازن و زیبا که کسی مانندش را ندیده بود. از دوازده سالگی همسر آقای سموئل بود. در واقع او دختر یتیم عموی آقای سموئل بود که پس از مرگ پدر و مادر پیرش، ناچار برای گذران زندگی به خانه‌ی عمویش، یعنی پدر آقای سموئل آمده بود.</p><p style="text-align:justify;">با وجود اینکه سیلا حدوداً بیست سال از آقای سموئل کوچکتر بود و دلیل ازدواجش با او نه از سر دوست داشتن و عشق و علاقه، بلکه از سر ناچاری و سرنوشت شومش بود، اما در آغاز تمام تلاشش را کرد تا همسرش را دوست بدارد، تلاشی که هر روز با رفتارهای عجیب آقای سموئل بیشتر به در بسته می‌خورد و به سمت ناامیدی پیش می‌رفت تا آنکه یک روز دیگر تاب و تحمل سیلا تمام شد. با او حرف زد و درد دلش را با او در میان گذاشت، اما تنها چیزی که تغییر کرد، افزایش وعده‌های کتک روزانه و فشاری بود که عملاً خانه‌ی آقای سموئل را برای سیلا تبدیل به یک زندان و تارتاروسِ وحشتناک کرده بود.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 04:24:11 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/53/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/53</guid>
				<slash:comments>24</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بازی دزد و حاکم (بخش 2)</title>
				<link>https://jozef1234.blogix.ir/post/52</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">روح خانم فارمر به عنوان تنها شاهد، درباره‌ی علت شروع آتش‌سوزی به مأمور تفتیش گفت:<br>«مثلِ هَمیشِه، سَرِ ساعَتِ دو بَعدِ ظُهر، خودمو اَز بالِکون کِشیدُم تو خُونِه‌ی آقای تِریفالِس. می‌دی نِه؟ هَمیشِه، بَعدِ نَماز و ناهار، سَرِ این ساعَت می‌نِشِسْت پای بَساط، مَنَم رِفتم تا یِه دودی اَز پَهلوش بِگیرُم. خودت می‌دی نِه نَنِه جون. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض. خُلاصِه یِک بَست کِرد و تَموم کِرد و بِخِلافِ قِبلِه، یِک بَست دیگِه هَم وا کِرد و چِسپوند. مَنَم اَز خُدا خواسِتِه مانِع نَشدم. آخِه می‌دی جَنابِ سَروان، لامَذَهَب، جِنسَش اَصِلِ اَصِل بود. نِمی‌دونُم اَز کُجا می‌گِرِفت این دِیوث. یعنی یِه جوری رُوحتُو جِلا می‌دِه کِه... اِیْ!»</p><p style="text-align:justify;">• جناب سروان: خانم محترم، لطفاً برگردید سر موضوع آتش‌سوزی.<br>• روح خانم فارمر: «بله ببخشید، پسرم خودت می‌دی نِه نَنِه. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض.» (سرفه. سرفه)<br>• جناب سروان: بله بفرمایید.<br>• روح خانم فارمر:<br>«خُلاصِه یِدفِه دیـدم، دَستَشو گِرِفت رو قَلبَش و دو تا سِه تا آخ‏آخ گُفت و اُفتاد. سیخ و سِنجاق و پیکنیک و فُلاکس و چای نَبات و هَمِش چیزو وَلو کِرد رو فِرش و پِتو و مُتکا. خواسـتُم داد بزَنُم کِه دیـدم یواش یواش روحَش داره اَز تَنَش بیرون میا. مَنَم تَرسیدُم، فِرار کُردُم.»</p><p style="text-align:justify;">• سروان: از چی ترسیدی خانم؟ شما مگه خودتون روح نیستید؟<br>• روح خانم فارمر:<br>«چِرا هَسّم؟ قِبلَش کِه رُوح نَدیده بودُم، بَعدَش هَم دُوس داشتُم یِبار رُوح بِبینُم، بِتَرسُم، جیغ بِکَشُم و فِرار کُنُم، آره دیگِه!»</p><p style="text-align:justify;">• جناب سروان: خب بعدش؟<br>• روح خانم فارمر:<br>«توی فِرار، ای بابو یادُم اُفتاد کِه مَن خودِم رُوحَم، رُوح اَز رُوح که فِرار نمی‌کُنِه!»</p><p style="text-align:justify;">• جناب سروان: خب بعدش؟<br>• روح خانم فارمر:<br>«خَب بَقیِّش دیگِه سانسور و بَدآموزی دارِه و نِمیشه گُفت. آخِه می‌دی؟ مَن اَز اون مَوقع کِه توی قِیدِ حَیات بودُم، یِه گوشِه چِشم و نَمِه دِلی به این آقای تِریفالِس داشتُم. بِگُ بِگُ بچِّه‌ها، یِکی اَز کِراش‌های...»</p><p style="text-align:justify;">• سروان: بله، بله خب بعدش؟<br>• روح خانم فارمر:<br>«هِیچی دیگِه، تا کارُمون تِموم شُد، جِسَدَش جُزقالِه شُده بود و دیگِه قابلیتِ اِحیا نَداشت، مُتاسِفانِه.»</p><p style="text-align:justify;">برای بعد از ظهر سر و صداها خوابید و یک‌جورهایی تمام محل توی شک و بهت و یک غم عجیب و عمیق فرو رفتند. اوضاع تقریباً حالش رو به بهبود رفت و کاملاً آرام شده بود. اوضاع حیوان زبان‌بسته را با خود به داخل خانه برد، یک گوشه‌ای خواباند و ملحفه‌ای هم رویش کشید.</p><p style="text-align:justify;">انگار نه تنها اعضای خانه بلکه تمام محل به خاطر اتفاقی که برای آقای تریفالس و خانواده‌ی او و دیگر سوختگان و کشتگان حادثه پیش آمده، احساس عذاب وجدان داشتند و از اینکه برای کمک به آن‌ها دست به اقدامی نزده بودند خود را سرزنش می‌کردند و از آن هم سهل‌انگاری در تعجب بودند و یک‌جور احساس گنگ و عجیب درباره‌اش، داشتند که دقیقاً نمی‌دانستند چیست و چطور باید درکش کنند و درباره‌اش حرف بزنند. انگار از جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور صدای انفجار و بوی دود و رنگ غبار و خاکستر به هوا برخاسته باشد و تا شمالی‌ترین و دورترین نقطه‌ی کشور راه طی کرده باشد و در آنجا نیز عیناً حس شود.</p><p style="text-align:justify;">با وجود این، چند روز بعد، پس از فروکش کردن احساسات و خوابیدن قلیانِ هیجانات، به محض اینکه دهانشان را باز کردند شروع کردن به انداختن تقصیر گردن هر کسی به جز شخص خودشان و دقیقاً آن اشخاصی که در این اتفاق ناگوار مقصر بودند...</p><p style="text-align:justify;">نیچه با اخم و تخم به خانم فارمر گفت:<br>• نیچه: شما که آنجا بودید، باید آتش را خاموش می‌کردید.<br>• روح خانم فارمر: «با چی خاموش‌ش می کُردُم؟ می‌شاشیدُم رو‌ش؟!»<br>• نیچه: اگر مجبور بودید و کمکی می‌کرد بله!<br>• روح خانم فارمر: «خَب نِیمچِه‌جون؟ مَن رُوحَم و قُدرَتِ شاشیدَنَم اَز دَست دادَم!»<br>• نیچه: ولی ظاهراً بعضی قدرت‌های دیگرتان را همچنان حفظ کرده‌اید.<br>• روح خانم فارمر: «خَب، چَشمِ دیـدِنِ اینُم نَداری مرد؟ واسِه تو کِه بَد نَبُوده تا حالا! بُوده؟!»</p><p style="text-align:justify;">نیچه ساکت شد و با چهره‌ای سرخ‌شده سرش را پایین انداخت. باروخ با متانت، همگی را به آرامش دعوت کرد.</p><p style="text-align:justify;">• صدای معبد گفت: من تنها کاری که از دستم بر اومد فوت کردن بود، ولی هر چی فوت می‌کردم آتیشش بیشتر می‌شد.<br>• باروخ: شما برای خاموش کردن آتش آن را فوت می‌کردید؟<br>• صدای معبد: آره خب. مثل باد دیگه! نباید فوت می‌کردم؟</p><p style="text-align:justify;">همگی با تعجب صدای معبد را نگاه می‌کردند که عصبانی شد و گفت:<br>• خب که چی؟! من اومدم بهتون گفتم، شما اصلاً براتون مهم نبود. یبارم که روح خانم فارمر گفت بازم به حرف اون حاجی کس‌کَلَک باز گوش دادید و به حرف ما نه.</p><p style="text-align:justify;">نیچه و باروخ با شرمساری سر به زیر انداختند و دیگر راهی برای دفاع از خود ندیدند و به من و من و تته‌پته افتاده بودند که حاجی با سر و ریش آنکارد شده از دستشویی بیرون آمد و گفت:<br>• حاجی: خب یک متن عرض تسلیت و سوگ‌نامه برای حادثه‌ی تلخ پیش آماده حاضر کرده‌ام که احتمالاً در تی‌وی هم همین را بخوانم. پس با افتخار برایتان قرائت می‌کنم و پذیرای انتقادات خوب شما عزیزان خواهم بود.</p><p style="text-align:justify;">و سپس شروع به خواندن روضه و نوحه کرد.</p><p style="text-align:justify;">بعد از ظهر کسالت‌بار و در عین حال غیرقابل‌تحملی بود. بوی دود و خاکستر و پلاستیک و پارچه‌ی سوخته و از همه بدتر بوی گوشت کباب‌شده‌ی آقای تریفالس، سر آدم را درد می‌آورد و حالش را به هم می‌زد و در عین حال کاری هم از هواکش و کولر بر نمی‌آمد. این وضعیت در کنار گرمای هوا، بسیار طاقت‌فرسا شده بود. با وجود این جوزف در حالی که خود را با هزار زور و زحمت از اتاق به روی مبل کشانده بود، به خوابی عمیق فرورفته بود در حالی که پسرک نیز در کنارش، پای مبل داشت همراه با دوستان خیالیش، به وسیله‌ی یک قوطی کبریت، بازی «دزد و حاکم» انجام می‌داد. پس با دستان کوچکش و با دست خطی کودکانه و خرچنگ‌قورباغه، روی هر چهار طرف قوطی کبریت، یکی از نقش‌های بازی را نوشت: حاکم، وزیر، جلاد و دزد. سپس چندبار قوطی را بالا انداخت و در هوا چرخاند و در نهایت، نقش هر کس مشخص شد.</p><p style="text-align:justify;">• حاکم: آهای وزیر کجایی؟<br>• آلتا، کاترین و دیانا که هر سه با هم وزیر شده بودند، همزمان گفتند:<br>• بله قبله‌ی عالم؟<br>• حاکم با اخم و تخم رو به آن‌ها گفت: دزد را پیدا کنید و برای ما بیاورید تا مجازاتش کنیم.</p><p style="text-align:justify;">آلتا، دیانا و کاترین مانده بودند که از میان این همه، چه کسی می‌تواند دزد باشد؟! گیج شده بودند و نمی‌توانستند به درستی انتخاب کنند. آیا پدرشان دزد است؟ آیا مادرشان؟ یا یوسف برادر بزرگشان؟ و یا شاید آقای سموئل، همسایه‌ی بداخلاق‌شان؟ و یا همسر و بچه‌های او؟ پس از یک مشورت طولانی، آلتا به نمایندگی از دو خواهر کوچکترش به عنوان وزیر پاسخ داد:<br>• آلتا: سرورم، ما مطمئنیم که دزد یا آقای سموئل است و یا ...؟<br>• حاکم: و یا چه وزیر؟<br>• آلتا با ترس و لرز و من و من گفت: و یا خود شما.<br>• حاکم با تعجب و حیرت بسیار گفت: ولی من که حاکم هستم؟!<br>• آلتا: مگر حاکمان نمی‌توانند دزد باشند؟<br>• حاکم: چرا می‌توانند. از همه بیشتر هم می‌توانند. ولی در این بازی حاکم نمی‌تواند دزد باشد!<br>• آلتا با جدیت پاسخ داد: در هر بازی، هر حاکمی می‌تواند دزد هم باشد. به هر حال ما تصمیم خود را بر این گرفته‌ایم.<br>• حاکم با تعجب پرسید: بسیار خب ای وزیر، اما حتماً دلیل محکمی دارید؟ می‌خواهم آن را بشنوم.<br>• آلتا با لحنی سراسر از عشق و احساس پاسخ داد: بله عالیجناب. زیرا این سه نفر خانواده‌ی ما هستند و خانواده هرگز نمی‌تواند به اعضای خود خیانت کند!<br>• حاکم: پس حاکم چگونه می‌تواند با دزدی کردن به مردم خود خیانت کند؟ ما مردم را خانواده‌ی خود می‌دانیم!<br>• آلتا: پاسخی ندارم زیرا این تنها می‌تواند یک ادعا باشد.<br>• حاکم برافروخته و خشمگین و با صدایی بلند: جلاااااااد!<br>• جلاد با جدیت تمام و خشم بسیار پاسخ داد: بله قربان.<br>• حاکم: این وزیران خائن را بگیر و به وحشتناک‌ترین شکل ممکن مجازاتشان کن. چنانکه تا ابد نامشان مایه‌ی عبرت وزیران عالم شود.</p><p style="text-align:justify;">سپس پسرک یک چوب کبریت از قوطی بیرون کشید، روشن کرد و تا پیش روی جوزف نزدیک برد. جوزف نیز که با صدای آرام و مهربان صدای معبد دلفی که با احتیاط بسیار سعی داشت او را از خواب بیدار کند، چشمانش را آرام باز کرد و در میان شعله‌های زیبای سرخ و زرد آتش چوب کبریت دست پسرک محو و غرق شد در حالی که، رویایی را که دیده بود به خاطر آورد:</p><p style="text-align:justify;">«مادر: جوزف، جوزف عزیزم، پاشو قربونت بشم، پاشو.<br>جوزف: مامان تو رو خدا بذار بخوابم.<br>مادر: خیلی خوابیدی پسرکم. بسته دیگه، مثل دفعه قبل بد خواب می‌شی ها؟!<br>جوزف: می‌خوام ببینم آخرش چی می‌شه.<br>مادر: آخر چی؟<br>جوزف: آخر خوابی که داشتم می‌دیدم.<br>مادر: چه خوابی می‌دیدی قربونت بشم؟<br>جوزف: خواب می‌دیدم، من و یوسف، دوتا بال گنده داشتیم، خیلی گنده، خیلی خیلی‌ها. بال من سفید بود، بال یوسف سیاه. بعد دوتایی داشتیم تو آسمون پرواز می‌کردیم. من خیلی بهتر از یوسف پرواز می‌کردم. چون یوسف می‌ترسید. منم خیلی کمکش کردم اما...<br>مادر: اما چی پسرم؟<br>جوزف: اما..، اَه اما فایده نداشت. ولی بد نبود، تو بعضی چیزا بهتر از من بود خب.<br>مادر: خب دیگه چکار می‌کردید؟<br>جوزف: هیچی دیگه، فقط پرواز می‌کردیم. (با شوق و ذوق بسیار) شما هم بودید.<br>مادر: راستی؟<br>جوزف: آره به خدا.<br>مادر: منم پرواز می‌کردم؟<br>جوزف: نه. شما اون پایین مواظب ما بودید. همش می‌گفتید زیاد نزدیک خورشید نشید، بال و پرتون بسوزه!<br>مادر: بعد شما حرفمو گوش می‌دادید؟<br>جوزف: بیشتر یوسف گوش می‌داد، ولی من نه، فکر کنم اونم چون می‌ترسید زیاد نزدیک نمی‌شد.<br>مادر: ای شیطون. تو خوابم که حرفامو گوش نمی‌دی!<br>صدای خنده‌ی کودک و مادر بلند شد و سپس صدایی که جوزف را به خود می‌خواند:<br>جوزف؟<br>بله.<br>جوزف؟<br>بله مامان.<br>جوزف؟<br>عه مامان داری می‌ترسونیم، چرا هی صدا می‌زنی؟ من که پیشتم!<br>من صدات نمی‌زنم پسرم.<br>پس این صدای کیه؟<br>جوزف؟ پاشو دیگه، پاشو.»</p><p style="text-align:justify;">جوزف با ترس از خواب پرید.<br>• چیه؟ چیشده؟<br>• صدای معبد: فکر کنم آتیش به چنتا خونه اونطرف‌تر هم رسیده بوده.<br>• جوزف: خاموش شده بود که!<br>• صدای معبد: ظاهراً وزش باد تغییر جهت داده بود و شعله‌ها رو به سمت مخالف خونه‌ی ما یعنی اون طرف کشونده. آتش‌نشان‌ها می‌گن اصلاً به خاطر تغییر جهت باد بود که تونستن آتیش اینجا رو خاموش کنند.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 04:24:27 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://jozef1234.blogix.ir/post/52/comment</comments>
				<dc:creator>Jozef</dc:creator>
				<guid>https://jozef1234.blogix.ir/post/52</guid>
				<slash:comments>15</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>