حاجی برخلاف حالت یبس و در هم بر هم دیگر دوستان، امروز حسابی کیفش کوک بود و اتفاقا این شنگول بودن در متن خطابههای روی منبرش نیز کاملا مشخص بود:
《 یک "حدیث" موثق و معروف داریم به نقل از علامه بزرگ "ملا حسینی" که بعضیها میگویند خراسانی و بعضیها میگویند بهبهانی و بعضیها میگویند افغانی و...
به هر حال ایشان نقل کردهاند:
حاکم یک چیز بزرگ و ثروتمند و با چیزهای طبیعی و معدنی فراوان، در یک گوشهای از این دنیای چیز مذهب، میخواست برای پیشرفت چیزش، از چیز خورشید چیز بگیرد اما علمای بزرگِ چیز، به صورت رسمی و محکم، چیز کردند که ما این چیزها را قبول نداریم، اگر حاکم میخواهد چیز بگیرد، بیاید از چیز ما چیز بگیرد، مگر چیز ما چه کم از چیز دیگران دارد. آیا رنگ چیز آنها، چیزتر از چیز ماست؟ آیا چیز ما خار دارد؟! آیا چیز ما بو میدهد؟! حاشا و کلا و استغفرالله.
اصلا عقلا و شرعا و عرفا، چیزهای درست، چیزهای ماست نه چیزهای بلاد چیز...
پس در این چیز، یک چیز پنهان است و آن بالا کشیدن چیزهای چیز است.
اصلا اون کسی که تا چیزی به چیزی میخورد و چیزی میشود، چیز و میزش را جمع میکند و چیز میشود، به درد چیزداری نمیخورد، چیز باید چیز داشته باشد، چیز بدون چیز که چیزی نیست، ای علمای چیز، به داد چیز برسید...》
غول چراغ دلیل این بشاشت حاجی را، زدنِ چیز میدانست:
غول چراغ: جنسش حرف نداشت، عموزاده نازنینم همین هفته پیش از هندوستان، فرستادن کرد.
صدای معبد: چی فرستاده؟
غول چراغ: چیز دیگر.
صدای معبد: خب میگم چه چیزی؟
غول چراغ: خب بنده هم گفت چیز دیگر!
صدای معبد: ای بابا، خب بگو چی؟ اسمش چیه؟
غول چراغ: محترم خانم، اسم آن چیز "چیز" است.
صدای معبد: آها!
نیچه: به درد میگرن ما میخورد؟
غول چراغ: کلا مغز را چیز کرد صاحب جان. برای جوزف درخواست داد که مقداری چیزش جم بخورد. که متاسفانه اهل این چیزها نیست. گفتهام دفعه بعد عرقش را گرفت و فرستاد.
نیچه: مغز را چه چیز میکند؟
غول چراغ: باز که شروع کرد! مغز را چیز کرد دیگر.
نیچه: خب بنده نیز پرسش کردم که مغز را چه چیز میکند؟
غول چراغ: "چیییییز" اسم آن حالت که به مغز دست دادن کرد "چیز" است. مثلا بگویند: یارو حسابی چیزِ
نیچه: آها
باروخ: حالا چیزی از چیزت باقی مانده؟
عول چراغ: نه والا، حاجی دیشب همه را زد، بقیه را هم خریدن کرد، با چند برابر قیمت، برای بچههای چیز.
باروخ: شانس نداریم که!
غول چراغ: نگران نباشد صاحب جان، برای شما دوتا نیز، چیز دیگری داشتن!
نیچه: چه چیزی؟
غول چراغ: اسمش را اینجا نشاید گفت. خانمها باید رفت. ولی به این صورت کار کرد که شما زد و پشت سر هم چیز گفت.
نیچه: چه چیز گفت؟
غول چراغ: ک.سشعر صاحب جان، ک.سشعر
روح خانم فارمر: خب اون رو که همین الان هم میگن
غول چراغ: خب ک.سشعرهای جدید گفت، ک.سشعرهای تازه گفت ...