یک اتاق کاهگلیِ سه در چهار، که در تاریکی شب، از دریچه کوچکِ سقف آن آتش و دود بیرون می‌زد؛ آتشی که بویِ گوشتِ ترد و تازۀ برۀ کباب شده می‌داد. بره‌ای که برای فرو نشاندن خشم خدایان غضب‌آلود از گناه آدمیان، به دهانۀ سرخ، مذاب و برافروختۀ یک آتش‌فشان انداخته شده باشد. صدایِ غم‌آلودِ آخرین التماس‌های بره، برای زنده ماندن، موج درهم‌تنیده سلول‌های پریودِ سکوت را فرو می‌ریخت و پردۀ گوش‌هایِ شنوا – اگر باقی بود – را به آوازی خونین و حزین می‌نواخت.

کاترین و دیانا، تمام آن روز را مثل تمام روزهای دیگری که از عمر کوتاهشان گذشته بود، مشغول بازی و شیطنت بودند. طوری که شب، از نوک تار به تار موهایشان تا ریشۀ یک‌به‌یک استخوان‌هایشان خسته و کوفته بود؛ آن‌طور که اگر گرگی آن‌ها را روی شانه می‌انداخت و تا کیلومترها می‌دوید، از خواب ناز و عمیق کودکانه‌شان بیدار نمی‌شدند.

بازی مورد علاقه‌شان قایم‌باشک بود، بازی که از خواهر بزرگترشان آلتا آموخته بودند، با وجود اینکه دو سالی می‌شد آلتا دیگر هم‌بازی آن‌ها نبود، اما آن‌ها حتی دو نفره نیز به انجام بازی مورد علاقه‌شان ادامه دادند تا آنجا که گاهی یک نصف روز کامل را، کاترین به دنبال دیانا و آن نصف دیگر روز را، دیانا به دنبال پیدا کردن کاترین می‌گشت و برای این کار، سوراخ‌سنبه‌ای در محله و حتی در تمام شهر کوچکشان باقی نمی‌ماند که آن دو، برای پیدا کردن هم، سرک نکشیده و زیر و رو نکرده باشند.

چند سالی می‌شد که آلتا نیز دوران عجیب و غریب نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و حالا به قول خیلی‌ها، برای خودش یک پا خانمی شده بود که بیا و ببین. اندامی کشیده و قدی بلند داشت که قوس ملایم باسن، باریکی کمر و برجستگی سینه‌های سفت و برآمده‌اش چشم را به یاد مجسمه‌هایِ صیقل‌خورده‌ی مرمرینِ میکل‌آنژ می‌انداخت. چشمانی به رنگ قهوه‌ای روشن داشت که در هماهنگی با موهای صاف و بلندش، زیر نور تند و تیز نیمروز، چون رودی مذاب، روان و شعله‌ور می‌نمود.

دهنۀ کانال چشمۀ شهر، با انبوه درختان سپیدار، بید مجنون، چنار و صنوبر و همچنین انواع گل‌های زیبا و خوشبو و در نهایت منظره‌ای باز و وسیع از چمنزاری سرسبز با کش و قوس‌ها و ناهمواری‌هایی ملایم و نرم، به سکوی نمایشی شگفت‌انگیز و طبیعی تبدیل شده بود که پاتوق پسرکان دم‌بختی بود که بسیار مستعد ازدواج بودند، در نتیجه، وقتی که دختران برای آوردن آب یا شست‌وشوی چیزی به آنجا می‌رفتند، عملاً در کانون توجه همزمان ده‌ها پسرک پرشر و شور قرار می‌گرفتند. پسرانی که پس از پایان روز و رفتن به بستر خواب، شبی سخت و طاقت‌فرسا در انتظارشان بود، شبی که قرار بود بیشترشان با دل‌درد شدید، طغیان بزاق دهان و چشمانی کاملاً باز بخوابند.

آلتا نیز مطمئناً می‌دانست دل خیلی‌ها را برده و بعضی‌ها را نیز واقعاً شیفته خود کرده است و از این موضوع در دلش احساس خوب و خوشی داشت.

با وجود این، وضعیت مالی پدر و جایگاه اجتماعی خانواده در شهر، به نحوی نبود که آلتا قطعاً بتواند از وجود چنین امتیازی به نفع خود استفاده کند و حتی گاهی از اینکه او را اسباب و بازیچه‌ی دست جوانان و مردان هرزه و چشم‌دریدۀ شهر کند، می‌ترساند، مگر آنکه در نهایت، لجاجتِ جوانی خام، عاشق و فقیر و یا غرور و بی‌نیازیِ آقازاده‌ای رمانتیک، به دادش می‌رسید و او را از این وضعیت فلاکت‌بار می‌رهانید. نشانه‌هایی که تمامشان و حتی خیلی بیشتر از این‌ها را می‌توانست به روشنی و وضوح، از چشمان درشت و آبی‌رنگ بِلاد، پسر بزرگ و تحصیل‌کرده‌ی شهر، در شهر ببیند. اما عقل و منطق همیشگی‌اش، همواره او را از پرداختن به این فکر و خیال بیهوده باز می‌داشت. زیرا به هر حال او پسر شهردار شهر بود و سطح مالی، اجتماعی و تحصیلی‌اش بسیار بالاتر از آلتا بود. او حتی از نظر زیبایی نیز چیزی از آلتا کم نداشت و حتی بیشتر:
«با اون چشم‌های آبی و نگاه‌های قشنگش می‌شه دل سنگ رو آب کرد، چه برسه به دل آدمیزاد!»

اما خب، او به درستی متوجه تمایل و کشش آقای بِلاد به خودش شده بود و حتی گاهی در تبادل میان نگاه‌های دیوانه‌شده‌شان، عشوه‌های ریز و خانمان‌براندازانه‌ای را چاشنی لبخندهای جادوگرانه‌اش می‌کرد که نشان می‌داد او واقعاً آن‌قدرها هم از شکار این صید لذیذ و ارزشمند ناامید نیست.

یوسف از هر سه نفر آن‌ها بزرگتر بود، اما بر خلاف خواهرانش، از زیبایی و ظرافت بهره‌ی چندانی نداشت. به همین خاطر دوستانش او را سموئل جونیور صدا می‌زدند. یوسف با وجود اینکه واقعاً چنین به نظر نمی‌رسید، خود را از نظر هوش و فراست نیز آش دهن‌سوزی به حساب نمی‌آورد و با اغماض بسیار خود را نصف یک قدم کودکانه، جلوتر از پدرش، آقای وایلی، می‌دید که در حال روضه خواندن است، در حالی که به عنوان صدقه، خری را نیز برای حمل خورجینِ آب و نانش و گاهی سواری به او داده باشند. با وجود این، در چشمانش شور و شوق زندگی چنان می‌درخشید که ستارگان در آسمان کویر می‌درخشند. او با بیشتر پسران هم‌سن و سالش در شهر رابطه‌ی دوستانه‌ای نداشت، زیرا جدای از مسخرگی‌ها و شوخی‌های زننده‌شان، نگاه‌های بی‌ادبانه و هوس‌آلود آن‌ها به خواهرش، آلتا را نمی‌توانست تحمل کند و این دلیلی بود که همیشه برای تنهایی خودش بر زبان می‌آورد:

• «مرد باس تنها باشه. تنهایی مثِ یه پُ پُتک آهنگریه که از یه تیکه آهن به دردنخور، یه داس خوشکل و خوشدست می‌سازه.»

و گاهی نیز با احتیاط و بسیار آهسته می‌گفت:

• «دلشون تاریک و ناپاکه، اصلاً می‌دونی من از آدمای هیز خوشم نمیاد.»

اما خب، آنچه در نهایت بیشتر آزارش می‌داد توجهی بود که دیگران به آلتا داشتند، توجهی که هرگز قرار نبود شامل حال او شود. و این سوالی بود که پس از مدتی گرم گرفتن با دوستی از خود می‌پرسید:

• «اون واقعاً می‌خوادِش دوستِ من باشه یا چشمش دنبال یه چیزِ دیگه‌س که با من می‌گرده؟»

هر چند معمولاً جواب این سوال در نهایت به صورت عملی برای او معلوم می‌شد، اما از همان آغاز نیز روشن و مشخص بود:

• «آخه کی دوست داره با پسرک زشت و خنگی مثِ من بگرده؟! معلومه هیچ‌کی، من حتی خودمم خوشم نمیاد با خودم بگردم، فقط مجبورم.»

بعد در حالی که اشک در چشمانش و بغض توی گلوش جمع می‌شد، به سگش نگاهی غم‌آلود می‌انداخت و با صدایی بلندتر رو به سگش می‌گفت:

• «می‌دونی زومبا جون؟ مجبورم، مجبور.»

بعد آهی بلند می‌کشید و لگدی به کلوخ و سنگ‌های جلوی پایش می‌زد و با صدایِ بلندِ هی‌هی، خودش را مشغول گرد هم آوردن گله می‌کرد و گاهی نیز که از نبود کسی در اطرافش مطمئن می‌شد، با فحش و داد و بیداد، حرص و خشم و عصبانیتش را بر سر بزها و گوسفندهای زبان‌بسته خالی می‌کرد:

• «آهاااااای کله سیاهِ تخم‌حروم، آهااااااای صاب‌مرده نرو تو گندمِ مردم ااااا!»

بعد با نفس‌های بریده‌بریده با خودش می‌گفت:

• «دُرُس مثِ صاحابِ دیوثشه، خودشو به کوری و کری می‌زنه و می‌ندازه تو مال و منال مردم.»

و وقتی که به حیوان خطاکار می‌رسید، تا آنجا که توان داشت، چوب‌دستی محکم و سنگینش را به هوا می‌برد و با قدرت بر سر و کول حیوان زبان‌بسته فرود می‌آورد:

• «بگیر که اومد... ای بر پدرِ تخم‌حرومِ صاحابت لعنت، بگیر، بگیر، بگیر، بگیر...»

صاحب گوسفند کله‌سیاه، آقای سموئل، همسایه‌ی دیواربه‌دیوارشان بود. مردی با قد و هیکلی متوسط، اما سنگین و محکم. چشم و ابرویی همیشه درهم و رویی ترش داشت که در کنار سر طاس و شیارشیارش، او را مقداری خطرناک و رعب‌آور جلوه می‌داد. هرگز هیچ دوست صمیمی نداشت، حتی کسی که بشود نام او را به اغماض دوست گذاشت. بسیار سخت و کم پیش می‌آمد که بخواهد کسی را به خانه خود دعوت کند؛ و اگر هم ناخواسته چنین چیزی پیش می‌آمد، آن‌قدر بی‌محلی، بداخلاقی و این‌پا و آن‌پا کردن از خودش نشان می‌داد که مهمان بیچاره با شرمندگی و خجالت‌زدگی تمام خانه‌اش را ترک می‌کرد. همه‌ی شهر و حتی شهرهای اطراف می‌دانستند که او تا چه اندازه به زنش سخت می‌گیرد و البته به این سخت‌گیری نیز افتخار می‌کند، زیرا در نظرش زن، موجودی بود شیطانی که باید همواره تحت کنترل و فرمان باشد تا مبادا یک وقت، یک جا و به هر شکلی، پایش بلغزد و آبروی هزارساله‌ی طایفه‌ای را بر باد بدهد.

سیلا، همسر آقای سموئل، زنی بود با قامتی بلند و چهره و پیکری تراش‌خورده، متوازن و زیبا که کسی مانندش را ندیده بود. از دوازده سالگی همسر آقای سموئل بود. در واقع او دختر یتیم عموی آقای سموئل بود که پس از مرگ پدر و مادر پیرش، ناچار برای گذران زندگی به خانه‌ی عمویش، یعنی پدر آقای سموئل آمده بود.

با وجود اینکه سیلا حدوداً بیست سال از آقای سموئل کوچکتر بود و دلیل ازدواجش با او نه از سر دوست داشتن و عشق و علاقه، بلکه از سر ناچاری و سرنوشت شومش بود، اما در آغاز تمام تلاشش را کرد تا همسرش را دوست بدارد، تلاشی که هر روز با رفتارهای عجیب آقای سموئل بیشتر به در بسته می‌خورد و به سمت ناامیدی پیش می‌رفت تا آنکه یک روز دیگر تاب و تحمل سیلا تمام شد. با او حرف زد و درد دلش را با او در میان گذاشت، اما تنها چیزی که تغییر کرد، افزایش وعده‌های کتک روزانه و فشاری بود که عملاً خانه‌ی آقای سموئل را برای سیلا تبدیل به یک زندان و تارتاروسِ وحشتناک کرده بود.

 

هر نگاه، حرکت، رفتار و حرف سیلا به شدت تحت کنترل آقای سموئل درآمد. درست همان‌گونه که بر زمین‌ها و گوسفندان و حتی بچه‌هایش کنترل داشت. دنیایی که در آن «مال سموئل بودن» تنها قاعده و قانون زندگی بود.

یوسف به خاطر می‌آورد که پدرش، آقای وایلی، در آن ایامی که او هنوز کودک بود، رفتاری دقیقاً مانند آقای سموئل داشت، اما وقتی که یوسف بزرگ‌تر شد و بر و بازویی به هم زد و در مقابل پدرش رو به ضعف و سستی و پیری گذاشت، رفته رفته رفتارش تغییر کرد و آزار و اذیت همسرش را ترک کرد. به همین خاطر یوسف درد دل‌های خانم سیلا را کاملاً درک می‌کرد و تا آنجا که می‌توانست سعی می‌کرد در همان زمان محدودی که با هم ملاقات داشتند، او را به آینده‌ای بهتر که در آن آقای سموئل ضعیف‌تر، پیرتر و ناتوان‌تر است و در مقابل پسرانش بزرگ‌تر و برومندتر شده‌اند، نوید می‌داد. روزگاری که شاید پایان درد و غم‌های خانم سیلا باشد.

تنها دلیل نفرت یوسف از آقای سموئل، اذیت و آزارهای او در حق سیلا نبود، بلکه نگاه‌های خشم‌آلودش به آلتا که در نظر یوسف هرز و ناپاک تصور می‌شد نیز بود و همچنین شباهت عجیبی که میان او و آقای سموئل وجود داشت. شباهتی که او را در شهر کوچکشان با نام مستعار سموئل جونیور معروف کرده بود. نام مستعاری که هر بار با شنیدنش، انگار خنجری تیز و بران درون قلبش فرو می‌رفت. پس تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، سکوت و خفه‌خوان گرفتن بود.

یوسف بسیار تلاش کرده بود که درباره‌ی این موضوع با خانم سیلا صحبت کند، اما هر بار انگار قفلی پولادین روی دهانش زده می‌شد و او را از گفتن باز می‌داشت و باز هم او را برای درد دل کردن درباره‌ی تاریک‌ترین و نهانی‌ترین افکار و خیالات اندیشه‌اش، کنار سگ وفادارش، زومبا می‌نشاند:

• «خودت می‌دونی زومبا جون که چقدر از این آدمِ لاشی بدَم میاد. اصلاً از نگاه کردن تو چشم‌های کثیفش حالم به هم می‌خوره، ولی اگه زندگی‌اش بهم بخوره، زندگی سیلا هم بهم می‌خوره.»

یوسف می‌ترسید با در میان گذاشتن این موضوع با خانم سیلا، ممکن است او را از دست بدهد، تنها همدم و دوست انسانی‌اش، تنها کسی که در تمام دنیا واقعاً یوسف را آن‌گونه که بود درک می‌کرد و او نیز در مقابل درکش می‌کرد. دوستی و صمیمیتی خالصانه که یوسف را از ارتکاب خیانت به آن می‌ترساند. دوستی و صمیمیتی که در نهایت با گرفتن رمز باز شدن قفل زندگی‌اش تاخت زده شد.

• «ولی می‌دونی زومبا جون، من فکر نمی‌کنم این‌جور زندگی کردن درست باشه، نه واسه من و نه واسه سیلا. این‌جوری اون هم نجات پیدا می‌کنه. مگه نه؟»

زومبا رو به آسمان شروع به زوزه کشیدن کرد و سپس همراه با یوسف برخاست و به دنبالش حرکت کرد. یوسف در میان گله گشت و گوسفند کله‌سیاه را پیدا کرد و گرفت و با عصایش ضربه‌ی محکمی به ساق پای حیوان زبان‌بسته زد. طوری که صدای خرد شدنش حتی دل زومبا را به درد آورد و برای اولین بار در عمرش با چهره‌ای غمگین و عصبانی رو به روی یوسف ایستاد و برای او، واق‌واق و خُرخُری هشدارآمیز از خود درآورد.

فردا صبح، پس از چند ساعت، آقای سموئل از عقب گله‌ی یوسف راه افتاد. یوسف نیز گله را به پرت‌ترین و کورترین نقطه از مراتع منطقه برد و در آنجا به انتظار آقای سموئل اتراق کرد. انگار در یک قول و قرار نانوشته و حتی ناگفته، این مکان برای ملاقات و یا بهتر است بگوییم دوئل میانشان انتخاب شده باشد.

بی‌قراری، خشم و سیاهی چنان جهانشان را آکنده بود که جز یک نگاه کوتاه و سرشار از نفرت، هیچ سخنی در میانشان رد و بدل نشد. نگاهی که بدون هیچ پرسش و پاسخی همه چیز را تأیید می‌کرد. نگاهی که می‌توانست حالا با قدرت تمام چشم توی چشم حقیقت بدوزد و برای انتقام او را به مبارزه بطلبد. پس به محض دیدن یکدیگر، چون دو حیوان وحشی به سمت هم یورش بردند. لباس‌ها دریده، سر و صورت‌ها زخمی و تن‌ها پاره پاره شدند، گرد و خاک بود که به هوا برمی‌خاست و زمین بود که در زیر گام‌ها و پیکرهای درشت و زمخت می‌لرزید. نبرد تا غروب ادامه یافت و سرانجام پیروز میدان، با تنی آش و لاش، گله را با خود به شهر برگرداند. زومبا تا وقتی که توانست یوسف را به هوش بیاورد، بالای سرش ایستاد و زخم‌های سر و صورتش را لیسید. پس با هزار جان کندن، پیکر بی‌جانش را از زمین کند و تلوتلوخوران به سمت شهر حرکت کرد. شاید خود یوسف اولین کسی بود که توانست نخستین شراره‌ها و شعله‌های آن آتشی که تمام زندگی‌اش را سوزاند و خاکستر کرد، از دور ببیند. بر سرعتش افزود و با تمام درد و کوفتگی و ناتوانی، پا به پای زومبا دوید و دوید. آن‌چنان با سرعت و قدرت که گویی خدایان از سیاهی و تاریکی شب برای او دو بال پرواز ساخته باشند. عرق‌ریزان و نفس‌نفس‌زنان رسید. گرمای سوزان آتش به سر و صورت خونینش خورد و او را چند قدمی به عقب پس زد. شعله‌ها همچون هشت‌پایی غول‌پیکر و سمی در هر منفذ و درزی که بود چنگ می‌انداخت و آن را مسدود می‌کرد تا فرصت کافی برای بلع و هضم شکار خود داشته باشد. صدای جیغ‌های کاترین و دیانا و فریادهای عاجزانه‌ی «کمک کمک»ِ آلتا، یوسف را به خود آورد. سریع پتویی به دور خود پیچید و سپس چند سطل آب، از آن‌هایی که آلتا از چشمه آورده بود، روی پتو ریخت و با چند نفس عمیق خود را به درون آتش انداخت.

کاترین و دیانا تا آخرین لحظات زندگی در آغوش یکدیگر بودند، طوری که گوشت کباب‌شدۀ تنشان به هم چسبیده بود و جدا کردن آن دو حتی برای پزشکی قانونی نیز معضلی شده بود، دردناک و عذاب‌آور. آلتا که تلاش داشت خود را پناه دو خواهر کوچکش کند، همچون چتری خمیده، اما سوخته و فرسوده، بالای سر آن دو زانو زده بود، در حالی که انگار هرگز در او خبری از آن همه زیبایی نبوده است.

اگرچه در آن ماجرا از آن چهار کودک بی‌گناه و مظلوم، تنها یکیشان زنده از درون آن آتش جهل و جنون بیرون آمد، اما بعد از این همه سال، جوزف در هر ملاقات با او، آرزوی مرگ را از چشمانش می‌خواند، آرزویی که برای خود جوزف هم چیزی غریب و ناآشنا نبود. آرزویی که در این گرمای جهنمی جنگ و تابستان، جوزف را به خود سرگرم کرده بود.