باران به شدت می‌بارید، باد قطره‌های باران را محکم به شیشه پنجره و دیوار پشتی خانه می‌کوبید؛ هراز چند گاهی روشنایی شدید و سریعی از پنجره خانه به داخل یورش می‌آورد و دل تاریکی را می‌شکافت و بعد از چند لحظه، صدای غرش رعد، سکوت سنگینش را هم می‌شکست. 

جوزف غرق در خیالاتی عمیق، به فکر فرو رفته بود، اگر چه ظاهرا حواسش مشغول اندیشیدن به چیزی جز صدای باد و باران و رعد و برق بود، اما مسلماً، ترکیب این مجموعه او را به اندیشه‌ای مشابه با خود واداشته بود، اندیشه‌ای سخت هراس‌آور و مملو از سرگردانی.

او شهرهایی را به خاطر آورد که تمام خانه‌هایش با خاک یکسان شده‌اند و نیز مردمانش را که هر کدامشان به نوعی یا تلف و یا آواره جای‌های دیگر شده بودند؛ ویرانی و آورگیی که تو گویی در آنجا هرگز کسی یا چیزی نبوده و نخواهد بود. مطمعناً این تصویر برای ساکنان خود آن سرزمین‌ها دلخراش‌تر خواهد بود.

جوزف شهر خود و مردمانش را چنین تصور کرد، به خود لرزید و با تکانی سریع خواست، آن فکر ناخوشایند را از سرش بیرون کند، سپس با صدایی ترسیده و غمناک گفت:

"اینا هیچ‌وقت درست نمی‌شن"

نیچه گفت:

"بله، اما به نظر تو چرا؟"

جوزف با لحنی تند و پر از عصبانیت گفت:

"چون بد ذات و پلیدند"

نیچه گفت:

"من موافق نتیجه سخن توام، اما با استدلالت نه"

جوزف با تعجب پرسید:

"آن وقت استدلال شما چیه؟"

نیچه گفت:

"استدلال من این است که آن‌ها درست می‌گویند، پس نیازی نیست که خود را درست کنند!"

جوزف حیرت زده و با لکنت گفت:

"یعنی چی؟ یعنی تو می‌گی اینا...؟ بیخیال!"

نیچه با آرامش جواب داد:

"بله جوزف عزیز، اینان به درستیِ کاری که می‌کنند ایمان دارند، درست مثل تو. آیا تو به انتخابت ایمان نداری؟ آیا تو انتخاب خود را درست‌ نمی‌دانی؟"

جوزف گفت:

"من متنفرم از این کار، همه متنفرند!"

نیچه گفت:

"چون تو متنفری، دلیل نمی‌شود دیگران هم متنفر باشند و یا حتی خوششان نیاید!"

جوزف:

"اما من انتخاب نکردم که از اونا متنفر باشم، اونا مجبورم کردن!"

نیچه:

"اینطور هم می‌شود گفت که تو انتخاب کردی از انتخاب آن‌ها متنفر باشی، نه؟"

جوزف:

"نه من راهی نداشتم"

نیچه:

"مهم نیست که آیا آن‌ها اول انتخاب کردند که تو از آن‌ها متنفر بشوی و یا نه، مهم این است که تو نیز انتخاب خودت را داشتی! می‌توانستی مثل همان‌ها موافق شرایط پیش‌آمده و یا حداقل مثل بعضی‌ها، بی‌تفاوت باشی، اما تصمیم گرفتی مخالف و متنفر باشی"

جوزف:

"یعنی انتظار داری منم یه ابله باشم؟!"

نیچه:

"آن‌ها خود را ابله نمی‌دانند،  تو را ابله می‌دانند و حتی بعضی‌هایشان هم تو را به شکل شیطان تصور می‌کنند‌"

جوزف:

"پس خوب و بد و درستی و نادرستی و فایده و ضرر هر انتخاب رو چطور بسنجیم؟"

نیچه:

"سنجیده نمی‌شود، پسندیده می‌شود، مردم یا بیشتر مردم، بعضی وقت‌ها، یک چیز را می‌پسندند و یک وقت دیگر، یک چیز دیگر را، گاهی چیزی را دوست می‌دارند و بعد از مدتی از آن متنفر می‌شوند و بعد از مدتی دوباره آن را دوست می‌دارند و بعد از مدتی...."

جوزف:

"این که خیلی مسخره و مضحکه!"

نیچه:

"بله متاسفانه"

جوزف با تمسخر و عصبانیت:

"پس شما فیلسوفا چی می‌گید که هی زر زر می‌کنید، این خوبه و اون بده و ..."

نیچه هم ضمام اختیار از کف می‌دهد و:

"هووووووشه کوره خر، چته حیون؟!"

بعد دوباره بر اعصاب خود مسلط می‌شود و ادامه می‌دهد:

"ببخشید، بله داشتم می گفتم، بله مسخره است، اما ما کاری با خود این مسخرگی نداریم، چون کاریش نمیشود کرد، کار ما بیشتر روی پرسش این سوالات است که چرا این مسخرگی؟ چرا آن یکی نه؟ چرا این شکلی؟ و..."

جوزف روی پیشانیش می‌کوبد، آهی می‌کشد و می‌گوید:

"یعنی پس همه ما ول معطلیم؟! مسخره شماییم؟!"

نیچه:

"نه فرزندم، شما مسخره خودتانید."

جوزف:

"خب چرا باید این کار مسخره رو انجام بدیم؟"

نیچه:

"برای اینکه پیشرفت کنید، درواقع این یک نوع آزمون و خطاست، با تجربه‌ای که از هر خطا کسب می‌کنید، یک چسه هم پیشرفت می‌کنید"

جوزف:

"تو که می‌گی دوباره تکرارش می‌کنیم!"

نیچه:

"بله، اما نه دقیقا به همان شکل قبل، مثلا یکبار بت می‌پرستید بعد می‌روید سراغ خورشید و دریا و..، بعد حیوانات و بعد آسمان و بعد چیزی که در آسمان‌هاست و بعد بعد چیزی که نه دیده می‌شود و نه شنیده می‌شود و... و الان هم که دارید پرستیدن خودتان را امتحان می‌کنید."

جوزف:

"یعنی ما باید حتما یک چیزی رو بپرستیم؟"

نیچه:

"نه با این لحن، بیشتر می‌شود گفت، روالِ کار دارد به آن سمت می‌رود. که انسان به این نتیجه برسد که باید دوست داشته باشد"

جوزف:

"چه چیزی رو؟"

نیچه:

"نمی‌دانم جوزف، شاید خودش را، دیگران را، زندگی را... هنوز کسی نمی‌داند."

جوزف در حالی که سنگینی غمی بزرگ را بر دلش احساس می‌کرد، به اندازه یک سر سوزن هم امیدوار شد، امیدوار به اینکه شاید یک روز...

و بعد دوباره با مرور خاطرات ایام جنگ آن را خیلی دور تصور کرد و دوباره احساس تنفر در وجودش جریان گرفت:

و اگه مردم بدی رو بپسندند چی؟ بدی به خوبی تبدیل می‌شه؟

نیچه:

"مگر قبلا همین‌کار را نکردند؟"