جوزف امشب بی‌خوابی به سرش زده بود، دوره افتاده بود توی بلاگیکس و به دیگران توصیه و پندهای خردمندانه می‌داد.

در این میان چنتا حرف خیلی قابل توجه و البته زیبا و فلسفی هم گفت که خودش از شنیدن آن لذت برد و به فهم و درایت و قدرت بیان خودش غره شد.

مثلا:

_ "هیچ‌چیزی کافی و ناکافی نیست. هر چیزی همان اندازه است که باید باشد، منتها چون با خواست و میل ما هماهنگ نیست به آن برچسپِ ناکافی می‌زنیم. همینکار را با خودمان هم می‌کنیم."

البته مخاطب مورد نظر، مخالفت کرد و به بهانه اینکه در ایران زندگی می‌کند، نظر جوزف را رد کرد. 

جوزف هم پیش خودش گفت:

آخر همه این حرف‌ها می‌رسد به اینکه ما کجا زندگی می‌کنیم که البته تا حدی درست است، اما اگر از همان "جا" مثلا "خاورمیانه" بپرسی چرا چنین بی‌دروپیکر و خرتوخری؟! 

خواهد گفت: "چون این‌ها توی من زندگی می‌کنند"

خلاصه اینکه ما در و تخته خوب با هم جوریم.