جوزفیسم

جایی برای جوزف شدن

ساکن میان آینه ها

Jozef Jozef 23 خرداد · Jozef ·

از آن روز که جوزف متوجه شد، آینه قدی و البته قدیمی خانه‌شان خراب است و تصمیم گرفت آن را عوض کند، زمان بسیاری گذشت اما هرگز این تصمیم عملی نشد، زیرا هر بار به عمد و بدون آنکه کسی بداند چرا، این تصمیم به فراموشی سپرده می‌شد و با وجود اینکه خاطره آن روز و تصمیمی که گرفته شده بود در ذهن همگی به خوبی باقی مانده بود اما هرگز کوچکترین اشاره‌ای به آن نمی‌کردند. از آن روز رفتار همه تغییر کرد و این تغییر بیشتر از همه در صدای معبد تاثیر گذاشت، تاثیری که او را حتی بیشتر از قبل ناپیدا، کمرنگ و حتی کم صدا کرده بود.

آن روز صدای معبد از طرز متعجب و حیران نگاه‌های جوزف در آینه نگران شد، به سمت آینه رفت و در آن زل زد و پس از سکوتی طولانی به یکباره غیبش زد. پس از او بقیه نیز از سر کنجکاوی و تعجب همین کار را انجام دادند و هر کدام با حالتی عجیب و اما متفاوت از آن رو برمی‌گرداندند، گویی که در آن زمان چند دقیقه‌ای به سفری بسیار طولانی رفته باشند.

آینه با آن قاب چوبی تیره رنگ بی‌شکل و فرمی که داشت، مانند مهمانی ناخوانده که هنوز اجازه ورود پیدا نکرده است در انتهای راهرو با سری افکنده، شانه‌هایی فرو افتاده و هیکلی درشت اما خسته و بی‌رمق در هاله‌ای از سایه روشن نوری کم‌سو، منتظر ایستاده بود. سطح شیشه‌اش مثل چهره جادوگران کهن سال پر از لک و چین و چروک شده بود، طوری که اگر با کف دست روی آن می‌کشیدی می‌توانستی بالا و پایین رفتن انگشتان دستت را ببینی که بر روی ناهمواری‌هایش موج می‌زند. خستگی و کم‌رمقی را می‌شد در آهستگی و کندی بسیار زیاد باز و بسته شدن پلک‌هایش دید؛ اما فقط کافی بود آن پلک‌های خسته و کم‌رمق از هم باز شوند، در حالی که نگاه کسی به نگاه خشک و منجمدش خیره شده باشد؛ پس مانند آرواره‌های سفت و سخت شکارچی که در گوشت تن شکار فرو رفته باشد برای ابد آن نگاه را رها نمی‌کرد.

به طور مشخصی از آن روز به بعد، همه سعی می‌کردند سرِ خر را به سمت دیگری کج کنند و تا آنجا که ممکن است گذرشان به راهرو نیفتد، پس آسه می‌آمدند، آسه می‌رفتند و نگاهشان را از نگاه آینه می‌دزدیدند و به در و دیوار می‌دوختند، طوری که کسی متوجه نشود و این حرکات برایشان طبیعی جلوه کند، اما این اجتناب و پرهیز به عمد، آنقدر آشکار بود که از فاصله دور نیز می‌شد صدای به شماره افتادن نفس، تپش شدید قلب و تراوش عرق از منافذ پوستشان را شنید و حس کرد. در نگاه یکدیگر ترس و وحشت را می‌دیدند، اما نم پس نمی‌دادند و جیکشان در نمی‌آمد.

ابتدا حاجی در اقدامی موزیانه، بی‌آنکه کسی پی ببرد، سیم روشنایی که بر فراز آینه بود را برید و برقش را قطع کرد تا شاید اندکی از انعکاس وحشتناک آنچه در آن موج می‌زد را بکاهد. هر روز نیز به بهانه خاک تبرک و آب مقدس، مشتی گرد و غبار و گِل روی آن می‌پاشید و می‌مالید.

چند روز بعد بر اساس طرحی از نیچه، با همفکری باروخ، با نام «قابل تحمل‌ترکن­سازی خراب شده جوزف» عمل کردند و موفق شدند یک ملحفه سفید رنگ، روی آینه بیندازند و اندکی از ترس و وحشت ایجاد شده را فروبنشانند، اما پس از آن نیچه یک تابلو بزرگ، نه چندان زیبا و به صورت خیلی تابلوتری، تقلبی را که از یک دوست کلاهبردار و شیاد به هدیه گرفته بود نیز به بهانه «معنا‌سازی خانه بی‌معنای جوزف» جلوی آینه پوشیده شده با ملحفه، قرار داد و به طور کلی، آن به قول خودش «دخمه تاریک و پوچ کاسه چشم مردگان» را از نظرها پنهان کرد.

این تابلو که نیچه بسیار آن را دوست داشت و قسمتی از ساعات فراغت خود را به غرق شدن در معنا و مفهوم آن می‌گذراند، تابلو «تبدیل» اثر رافائل بود. و آخ... که فقط کافی بود شخصی نادانسته و یا از روی قصد و غرض اندکی، حتی به اندازه نیم نگاهی به آن توجه نشان می‌داد و پس از آن نیچه ساعت‌ها و ساعت‌ها درباره دو قطب «آپولونی (نظم و شکوه الهی)» و «دیونیزوسی (آشوب و رنج زمینی)» موجود در تابلو، داد سخن می‌داد تا آنکه یا جان شیرین از کون طرف بیرون بکشد یا خود به حالت صرع و غش بی‌هوش بیفتد. و حاجی همیشه برای انتقام از نیچه همین بلا را بر سرش می‌آورد.

به هر حال آن روزهای نخستین گذشت و کم کم همه چیز داشت به حالت عادی برمی‌گشت و وجود وهم‌آلود آینه نیز به دست فراموشی سپرده می‌شد که یک روز صبح، تابلوی عزیز نیچه را سرنگون شده و ملحفه روی آینه را نیز در پای آن افتاده دیدند.

البته پیش از این جوزف نیز بارها گفته بود که از آن آینه چیزهایی عجیب دیده است و اصلاً همین مشاهدات جوزف اسباب تمام این ترس و هیجانات شده بود. مثلاً:

  • نقطه‌هایی سیاه و شناور بر سطح مواج آینه، مثل چرخش دایره‌وار گروهی از کوسه‌ها در عمق اقیانوس، که ماهی کوچکی را به حلقه محاصره خود درآورده اند.

  • دستی سیاه و کبود که از پشت ، آینه را محکم در آغوش گرفته است.

  • نگاهی سنگین که در آن سوی آینه به چشمانت زل زده است.

  • صدایی پر از شیون، ناله، تمنا و التماس

  • نوشته شدن متن‌هایی روی سطح آینه. مثلاً:

«و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد»

و یکبار هم نوشته شده بود:

«من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است»

 

پس از سرنگون شدن تابلو و فرو افتادن ملحفه، اولین کسی که چشمش به چشمان مدوسایی آینه خورد، حاجی نگون‌بخت بود. با این تفاوت که اگر چشمان مدوسا آدمی را به سنگ تبدیل می‌کرد، این چشم‌ها، -گلاب به رویتان- آدمی را بدجور اسهال می‌کرد. رویم به دیوار، حاجی چنان به خودش ریده بود که اگر رافائل زنده می‌شد و از او صورتی برمی‌داشت، اکنون به جای شاهکار «تبدیل مسیح» شاهد شاهکار بزرگ‌تری به نام «ریدمان حاجی» بودیم.

حاجی در حالی که دستش را محکم در کونش گرفته بود و محکم فشار می داد، عصبانی به نیچه و باروخ و غول چراخ که از خنده داشتند ریسه می رفتند نگاهی انداخت و بلند گفت:

"خفه شید پدرسگ های ملعون"

 

 

عروسی فیگارو

Jozef Jozef 18 خرداد · Jozef ·

جوزف دیشب را با دلتنگی، غم، دلنگرانی و سردرد گذراند. دلتنگی، غم و دلنگرانی که یک پای ثابت مهمانی‌های روزگار جوزف است، اما سردرد گاهی هست و گاهی نه.

سردرد دیشب جوزف به خاطر بویی به غایت بد و ناخوش بود. ابتدا فکر می کرد سرمنشاء بو از سینک و چاه فاضلاب باشد، پس با لیوان چای به اتاقی که حمام در آن قرار داشت پناه برد، اما الهی "بینیتان بوی بد نبوید و چشمتان روز بد نبیند" که بوی گوه از در و دیوار اتاق چکه می‌کرد. در حمام باز بود و هواکش(فن) خاموش. همینطور بوی "واجبی" بود که از در حمام قیژ و ویژکنان و داد و بیداد زنان داخل اتاق می‌سرید.

طبق معمول همسایه‌ای گرامی برای ریزاندن برگ و بار هرز علف‌های تنش از واجبی استفاده کرده بود. 

باروخ می‌گوید: 

"کاش حداقل مثل مادربزرگ یهودی من، از آن مدلش که بوی کمتری دارد استفاده می‌کرد."

حالا بماند که یکبار صدای معبد به خاطر حالت تهوع جوزف از رخدادی مشابه، کاغذی پر از عتاب و خطاب، به تنها مصرف کننده واجبی در ساختمان نوشت و در آسانسور نصب کرد که عمری بیشتر از یک نصفه‌روز نداشت و توسط اهالی کنده شد.

راه حل حاجی برای سردرد جوزف این بود که:

"تصور کن یکی از خانم‌های زیبای ساختمان در حال استفاده از این ماده بد بو باشند."

صدای معبد با شنیدن این حرف، چشم‌هاش گرد شد و پس از گفتن جمله:

"خاک توسرت کنند." 

غیبش زد.

سپس حاجی در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد وچشمانش برق می‌زد ادامه داد:

"می‌بینی که واقعیت‌ همان چیزی است که توی ذهن ما می‌گذرد نه آن چیزی که می‌بینی و می‌شنوی و..."

نیچه پوزخندی زد و گفت:

"بله با همین قبیل توهمات بهشت و جهنم را بنا کرده‌اید دیگر."

حاجی آنقدر غرق در تصور قبلی واجبی و حمام و زن‌های همسایه بود که متوجه کفرگویی نیچه نشد و یواش یواش خودش را انداخت توی حمام و...  بسم الله را تمام نکرده، کار را با صدق الله علی العظیم به پایان رساند و استغفرالله گویان بیرون آمد.

پیش از این، شک جوزف به همسر مرحوم آقای فارمر می‌رفت که پس از فوت او همچنان این جنایت سریالی ادامه پیدا کرد. پس جوزف هر چند زباناً، از خداوند و روح همسر مرحوم آقای فارمر، بسیار طلب مغفرت و بخشش کرد. 

پس از آن شک او به سمت خود آقای فارمر(همسایه طبقه پایین) و آقای آورفیلد(همسایه طبقه بالا) معطوف شد؛ دیروز مستر آورفیلد مشغول سرویس کولرشان بود. 

به نظر باروخ به احتمال زیاد پس از آن حجم از تمیز کاری نیاز به حمام پیدا کرده است.

اما به نظر نیچه، فاصله تمام شدن سرویس کولر(حدودا ساعت دو ظهر) با حمام واجبی(ساعت دوازده شب) بسیار زیاد است. مگر آنکه ایشان صاحب کونی فوق‌العاده گشاد باشند که چندین ساعت آن حجم از کثافت فضله و شپش کفترچاهی و گرد و غبار را تحمل کنند.

 از این گذشته به نظر صدای معبد، آقای میچل آورفیلد با آن صدا و لحن ظریف زنانه و حرکات دست و تن لطیف و شاعرانه محال ممکن است که اصلا موی هرزی برای زدودن روی تن داشته باشند که بخواهد از چنین ماده بدبویی استفاده کند؛ بنابراین بیشترین سوءظن به سمت آقای فارمر، مدیریت نالایق و بی‌مسئولیت حال حاضر ساختمان نشانه می‌رفت که اتفاقا بر اساس کهولت سن و سالش، دوران جوانی او مطابقت می‌کرد با اوج کلاس و مُد استفاده از واجبی.

جوزف پس از این فکرها، نشانه صلیبی روی شکمش کشید و از خداوند طلب مغفرت کرد و گفت:

 "و إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيما."

به غیر از این صبح زود، جوزف چندین بار با صدای زنگ تلفن از خواب پرید، هر بار یک عزیزی تماس گرفته بود تا سلامتی و تندرستی خود را به جوزف اعلام کند و اینکه گویا دوباره جنگ شروع شده است و... در کمال تعجب، جنگ اصلا به هیچ کدام از تخم‌های نازنین جوزف نبود.

او حالا تبدیل به یک مرد جنگ دیده و جنگ زده تمام عیار شده بود. 

"فکر می‌کنم کشورهای استعمارگر، همین شکلی مردم جهان سوم رو به جنگ و بدبختی و کون‌پارگی عادت می‌دن."

جوزف مشغول فکر کردن به این مسائل، در حال قضاء حاجت روی توالت فرنگی مروارید نشانش بود که آرام آرام داشت خوابش می‌گرفت، اما یکباره با صدای زیق صدای معبد دلفی از جا پرید:

"لبات چرا اینطور شده؟"

لبش آنقدر ورم کرده بود که گویی ده‌ آمپول چربی بوتاکس(اگر اشتباه نکنم) تزریق کرده باشند به لب و لوچه‌ جوزف.

حاجی با خنده گفت:

"شبیه ک.س گاو شده!"

غول چراغ گفت:

"صاحب جان شما شکل آلت تناسلی گاو ماده را از کجا خبر داشت؟"

صدای معبد با خنده گفت:

"تصور کرده!"

همه خندیدند و سپس باروخ گفت:

"البته گمانم این تصورات در حد تصور باقی نمانده باشد."

نیچه با صدای بم پرسید:

"یعنی استاد باروخ فکر می‌کنند که این تصورات توانایی تبدیل به واقعیت را دارند؟!"

باروخ جواب داد:

"بندیکت هستم. نه کاملاً به همان شکل که تصور می‌شود اما در کل انجام عمل بله."

غول چراغ گفت:

"یعنی استاد باروخ گفت که حاجی با گاوها هم...؟"

باروخ جواب داد:

"در دنیای واقع بله، اما در دنیا تصوراتشان آن گاو می‌تواند به شکل خانم صدف طاهریان دربیاید."

همه از استدلال باروخ شگفت زده شدند و برایش دست زدند. 

 

جوزف صبح روز بعد را با شرایطی بهتر از صبح روز پیش آغاز نکرد. صدای معبد دلفی به تحریک و ترغیب اغراق آمیز حاجی که:

"شما عجب صدایی دارید و چه تحریرهای قشنگی و عجب زیر و بم‌هایی و وای از این مخمل صدا و حریر تحریر و نوا...!"

 از خروس‌خوان صبح تا بوق سگ، شروع کرده بود و یک ریز آواز اپرای "عروسی فیگارو" اثر آمادئوس موتسارت را می‌خواند؛ هرچند در ابتدا بسیار ناپختگی‌ها داشت اما به تدریج رو به بهبود گذاشت و در پایان روز به بهترین شکل خود درآمد. 

همین روند رو به پیشرفت دیگران را نیز بر سر ذوق آورد و به صحنه اپرا کشاند و دیگ و کفگیر و طبل و سنج و دمامه حسینه محل، که حاجی برای اعیاد چند روز پیش به خانه آورده بود هم ابزارآلات موسیقی اپرا را تشکیل دادند. 

الحق که توانستند انتقام بوی واجبی را از اهالی ساختمان بگیرند اما در همین حال اتفاق عجیبی افتاد. 

در اتاق جوزف باز شد، خانمی چون پنجه آفتاب، آغشته با هزار رنگ و لعاب، خوش اندام، چون سرو چمان و گلی خندان، از اتاق بیرون آمد، در حالی که از بیرنگی نهان به مرده می مانست و به هزار زور و زحمت می‌خندید.

همه چهار چشمی و با تعجب جوزف را نگاه کردند که:

"این تو اتاق تو چیکار می کنه؟"

 پس از چند ثانیه حاجی نیز در حالی که  کش تنبانش را سفت می‌کرد، به دنبال آن خانم با کمالات و جمالات بیرون آمد و در خانه را برایش باز کرد و با روی گشاده خوش و بشی کرد و پنهانی یک ضربه درکونی به باسن بانوی زیبا رو زد، طوری که لرزشی در باسن و سینه و صورتش موج زنان پیدا و سپس محو شد. بعد حاجی  نگاهی به او انداخت، ابرویی بالا انداخت، چشمکی زد، خداحافظی کرد و در را بست. 

سپس در حالی که دستش را توی جیب تنبان گشادش کرده بود و فشار می‌داد و لبخندی کت و کلفت روی لبش انداخته بود، رو به روی گروه اپرا ایستاد و گفت:

"خب سر و صدا دیگر کافیست، کار بنده تمام شد."

نیچه پرسید:

"کی بود؟"

حاجی با حالتی فروتنانه جواب داد:

"بنده‌ای از بندگان خدا."

باروخ گفت:

"آنوقت بنده‌ای از بندگان خدا با شما چکار داشت؟!"

حاجی طوری که رازنگهداری می‌کند و در پی حفظ آبروی مومنی است، زیر لبی گفت:

"مشکلی داشت."

صدای معبد موزیانه پرسید:

"دعای گشایش یا بچه‌دار شدن می‌خواست؟"

حاجی با حالتی مغموم و لب و لوچه‌ای آویزان، آهی کشید و جواب داد:

"برای خرید جهیزیه پول کافی نداشت، از ترس اینکه مبادا از طرف خانواده خواستگار، پس زده شود، پدر بی‌نوایش به ما رو انداخت و ما هم گفتیم شخصا به دفتر بنده مراجعه کنند."

صدای معبد متعجب پرسید:

"دفتر شما توی اتاق جوزف است؟"

حاجی سریع جواب داد:

"خیر، تصور ما این است که آنجا دفتر ماست نه اتاق جوزف"

سپس پوزخند عمیقی زد و ادامه داد:

"آن خانم هم همان ک.س گاوی بود که دیروز مسخره‌اش می‌کردید."

سپس وسایل موسیقی حسینیه محل را یکی یکی از دستشان بیرون کشید و جمع کرد و راهش را گرفت و رفت.

غول چراغ از جوزف پرسید:

ارباب، آن خانم را شناختن کرد؟"

جوزف بی‌حوصله، با لب و لوچه‌ای تب‌خال زده و ورم کرده جواب داد:

"عروس فیگارو بود."

سپس در حالی که به ورودی راهرو خانه زل زده بود، بی‌‌هیچ صدا و حرکتی خشکش زده بود. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف ماند و نگاه‌های سرد و خشک مرگ‌خوار.

 

 

 

 

 

بلاتکلیفی

Jozef Jozef 10 خرداد · Jozef ·

در مدت این چند ساله اخیر، زندگی جوزف و خیلی های دیگر مثل او، در نوسان سرسام آور یک فراز و فرود وحشتناک در رفت و آمد بود.
از حال و هوای کرخت و کسالت بار امضای توافقهای کیری تا فریادهای خشم آلود و مویه های عزای آمیخته با هلهله های شادی در همین چند وقت پیش را کدام عقل سالمی می تواند بدون هنگی مغز و کون پارگی اعصاب و روان، به درستی درک کند و بپذیرد.

و حالا این یک موج گرم مهوع تب آلود و خارش زا، مثل باد سموم که نفس را می برد و پوست را می ترکاند، دارد هوای خنک و خرم پیشین شهر را بیرون می راند.

جوزف تمام شب گذشته را مثل تمام شب های گذشته ی زندگیش، در حالتی از اضطراب و استرس گذراند و روزش را مثل تمام روزهای دیگر زندگیش، با احساس فشاری وحشتناک از دلنگرانی و دلشوره شروع کرد.

او حتی یادش نمی آمد که آیا دیشب پس از آن همه کلنجار ذهنی و خودخوری بالاخره خوابیده بود یا نه. از خود می پرسید:

«اگر خوابیده ام پس چرا این همه احساس خستگی و رخوت دارم و اگر نخوابیده ام پس چرا این همه تصویر وحشتناک از کابوس های تازه توی ذهنم تداعی و سپس محو می شود.»

پس با هزار دودلی به سمت دستشویی می رود و با هزار بی میلی، گلاب به رویتان قضای حاجت می کند و باز هم با هزار بی میلی مسواک می زند و صورتش را می شوید و چای و صبحانه را آماده می کند.

صدای معبد دلفی که حال و روز جوزف بیچاره را می بیند، برای ریختن چای داوطلب می شود که یکباره در میانۀ کار به این فکر فرو می رود که:

«آیا من فقط یک صدا نبودم و یا جسم و بدنی هم داشتم اگر فقط یک صدایم، پس چگونه اکنون در حال ریختن چای هستم.»

دستپاچه و نگران به قوری و فنجان چای خیره می شود و می بیند قوری، با وجود پر بودن، در کمال شگفتی از فرو دادن چای به داخل فنجان خودداری می کند. پس صدای معبد یکباره غیب می شود و قوری و فنجان چای توی هوا ول می شوند، اما زمین نمی خورند.»

نیچه با خنده می گوید:

«ظاهراً این قوری و فنجان قصد افتادن ندارند.»

باروخ هم با خنده سخن نیچه را ادامه می دهد که:

«اینجاست که نیوتن باید به خاطر کلاهبرداری علمی محاکمه و مجازات شود.»

حاجی با چشمانی گرد کرده و صدایی کیپ شده از ترس و تعجب می گوید:

«استغفرالله، استغفرالله، اگر این یک معجزه نیست پس چیست.»

غول چراغ سریع می گوید:

«جادو صاحب جان، جااادو.»

صدای معبد با عصبانیت می گوید:

«پس کار تو بود؟»

و غول چراغ ترسیده و من و من کنان، قسم مؤکده و جلاله یاد می کند که:

«به والله العظیم کار من نیست.»

حاجی با طعنه می گوید:

«چقدر هم که شما اَعتقاد داری.»

جوزف مدتی روبه روی فنجان و قوری معلق در هوا می ایستد و با خود کلنجار می رود که:

«الان باید این دو تا رو بگیرم و بزارم تو سینی یا همین جور بزارم بمونه.»

سپس تصمیم می گیرد آن ها را در همین حالت بگذارد، اما باز هم پشیمان می شود و مردد باقی می ماند که در همین لحظه، قوری و فنجان به زمین می افتند و می شکنند و دست و پای حاجی که بسیار به معجزه ی الهی نزدیک شده بود، هم می سوزد و هم زخمی می شود.

همه به او می خندند و نیچه می گوید:

«ظاهراً رابطه ات با خداوند چندان دوستانه نیست حاجی!»

حاجی پاسخ می دهد:

«این یک طلسم شیطانی است که قصد ترور مرا داشت. از شر قوم بنی اسراییل پناه بر خدا.»

جوزف بی توجه و بی اعتنا به شکستن قوری و فنجان، جلوی آینه می رود تا برای رفتن، سر و وضعش را مرتب کند. اما هر چه با تعجب و با دقت بیشتر به آینه زل می زند، متأسفانه تصویر خود را در آینه نمی بیند. نه سر و صورتی، نه دست و پایی. فقط سطح صاف و روشن آینه. تا همین دیروز، هر چند خیلی تار و محو و رنگ و رفته، اما می شد یک چیزهایی از خودت را توی آینه ببینی. ولی امروز مطلقاً هیچ انعکاسی در آن وجود نداشت.

جوزف می خندد و با خود می گوید:

«حتماً آینه خراب شده، باید یکی دیگه بگیرم. دیروز باز یه جاهاییم معلوم بود.»
سپس به آنجاهایش نگاه می کند. اما کم کم ترسیده، ولی آرام با خود زمزمه می کند:

«مگه آینه هم خراب می شه. جداً پس من کجام.»

سپس احساس می کند روی آینه یک نوشته ظاهر می شود:

«کدام من؟»

جوزف آرام توی ذهنش پاسخ می دهد:

«جوزف.جوزف»

پس نوشته ای دیگر ظاهر می شود:

«همانی که دیروز بود یا آنی که فردا قرار است باشد؟»

جوزف پاسخ می دهد:

«الان.»

و نوشته ای دیگر:

«تو که هنوز تعریف نشده ای.»

صدای معبد از حالت هاج و واج و نگاه های متعجب جوزف به آینه، نگرانش می شود. نزدیک می رود و پس از رفتن جوزف از خانه، داخل آینه را نگاه می کند و پس از یک مکث و سکوت طولانی غیبش می زند.

حاجی می خندد و می گوید:

«حتماً بالاخره ذات پلید این صدای معبد دلفی براش قابل دیدن شد.»

و پس از مدتی تردید و ترس، به سمت آینه می رود و در آن نگاهی کوتاه می اندازد و سپس با عجله و سریع از خانه خارج می شود.

جوزف درون آسانسور پس از مدتی متوجه می شود که نسبت به قبل، زمان زیادی طی شده و هنوز آسانسور به طبقه همکف نرسیده است. هر روز این زمان نسبت به روز قبل طولانی تر می شد و اکنون دیگر برای جوزف غیرقابل تحمل شده بود. پس با ادای چند فحش آبدار که نثار روح همسر تازه فوت شده ی آقای فارمر، مدیریت نامحترم ساختمان کرد، از آسانسور خارج و وارد راه پله شد. خسته و بی حوصله بود. پس از مدتی متوجه شد که ساعت هاست در حال پایین رفتن از پله هاست، در حالی که به طبقه همکف نرسیده بود. آقای میچل آورفیلد نیز در حال رفتن به جایی بود، اما وقتی جوزف پرسید:
«کجا؟»

پس از تأملی عمیق و طولانی گفت:

«نمی دانم»

مستر آورفیلد نیز مانند جوزف متوجه احساس عجیب کش آمدن زمان شده بود و خیلی زودتر از جوزف، از ادامه دادن، خسته شده و به خانه برگشته بود. این در حالی بود که حاجی بسیار طبیعی و راحت از کنار جوزف و آقای آورفیلد رد شد و طبق روال عادی به پارکینگ رسید و ماشینش را روشن کرد و به محل کارش رفت. آقای آورفیلد با همان لحن نازک و زنانه اش، با عصبانیت گفت:

«آقای جوزف می بینید؟ این پدر سگای رانتی حقه باز، حتی با راه پله و آسانسور هم پارتی دارند.»

و جوزف که مقداری با آقای آورفیلد مخالف بود گفت:

«نمی دونم. شاید حق با شما باشه.»

ولی پیش خودش می گفت:

«درسته، ولی دیگه اینا ربطی به پله و آسانسور نداره خدایی. اگه در این مورد تقصیری هم باشه، تقصیر اون آقای فارمر کسکشه.»

باری، جوزف اگرچه مانند اقای آورفیلد پس از آنکه موفق شده بود از ساختمان خارج شود، یادش رفته بود که دقیقا برای چه چیزی بیرون آمده و چکار دارد، تا غروب که به خانه برگشت، هزار گونه از این اتفاقات عجیب و غریب اما بی اهمیت و غیرقابل توجه و توجیه را دید و تجربه کرد. صف هایی که هرگز تمام نمی شدند، راه هایی که مقصدشان نامشخص بود، رهگذران و عابرانی که نمی دانستند به کجا می روند، آدم ها و ماشین های روی هم تل انبار شده در پشت چراغ های قرمز و سبز راهنمایی، میدان هایی بدون هیچ راه خروج و پر از ماشین هایی در حال چرخیدن به دور آن، قطارهایی که با ده دقیقه تأخیر قرار بود برسند، ده دقیقه ای که اصلاً قرار نبود فرا برسد، تابلوهایی رانندگی که رویش نوشته شده بود خودت حدس بزن، پل عابرهای نیمه کاره که عابران از این ور وارد می شدند و از آن طرف پایین می افتادند، دکه های روزنامه با روزنامه های ۴۷ سال پیش، ساعت های بدون عقربه یا با آونگ هایی بسیار بیرون زده از فضای ساعت، آدم هایی که به خاطر مردد بودن برای نفس کشیدن و نکشیدن خفه شده بودند و...

غروب جوزف، بی جان و بی رمق، به خانه رسید. کلید داخل قفل را یک ساعت چرخاند و چرخاند و چرخاند، و بازهم چرخاند و عجیب آنکه کلید هم همچنان در قفل می چرخید اما در باز نشد. تا اینکه حاجی از راه رسید و گفت:

«حتما غُلفش خراب شده»

سپس با کلید خودش امتحان کرد و در باز شد. هر دو پس از چند تعارف خشک و خالی آمیخته با نفرت وارد شدند. جوزف در دل گفت:

»ای خدااا کی می شه من کون این دیوث بزارم.«

خدا هم موهای کم پشت رنگ و رو رفته اش  را کناری زد و با لب های غنچه مانند جواب داد: 

«خواهیم دید چه خواهد شد.»

سپس جوزف غمگین و ملول به دنبال حاجی وارد خانه شد.

شب تا دیر وقت، جوزف سرش را روی پای صدای معبد دلفی گذاشته بود و در حالی که چند قطره اشک توی چشمانش زق زق می کرد، گفت:

«نمی دونم چه اتفاقی می افته، نمی دونم چه کار کنم و کسی هم نیست به من بگه چکار کنم.»

صدای معبد سرش را نوازش می کرد و می گفت:

«نگران نباش، همه چیز درست می شه.»

در این حال نیچه شروع کرد به خواندن شعری بدون وزن و قافیه و بی سروته و مسخره که تازه سروده بود:

«آه ای خرده امنیت پیش بینی پذیر

در این چرخه ی مزمن فشار

در این تنگنای حالت تعلیق

دست من بگیر

این روح بدوی پر عصبیت را

برای خاطر این من ببخش

این من بی اعتماد دلتنگ دستورپذیر

ای بوق بوق ممتد هشدار

ای زندگانی با دست دیگران، مالیده و اسیر

آیا دوباره نزدیک است

برخورد سخت و نامریی بگایی تقدیر»

باروخ ذوق زده و ایستاده شروع کرد برای نیچه دست زدن. نیچه هم خر ذوق شد و نیشش برای چند روز، تا بناگوش باز ماند. سپس چنتا از شعرهای مهدی احمدی را با هم خواندند و خندیدند. اما حاجی که کارد می زدی خونش در نمی آمد، تمام شعر نیچه را به مشتی خزعبلات و اراجیف و کفر و هذیان تعبیر و تفسیر کرد و گفت:
«اگر یَک فرصتی فراهم شود، کون همَه شاعر و نویسنده و فیلوسوفیا را چنان پاره کنیم که دیگر کسی خَیال شعر گفتن و داستان نوشتن به سرش نزند.»

ترامپ جاکش_ موقت

Jozef Jozef 3 خرداد · Jozef ·

ببخشید باید چنتا فحش بدم. نمی‌شه تحمل کرد.😡😬

بر پدر و مادر نداشتت لعنت ترامپ کره‌خر حرومزاده جاکش ک‌یری فیس زردک دیوث پدرسگ تخم سگ، 

به قول قره مییییییییییییییییمون عنتر برقی...

قرمساق دیووووووث

 

دیگه همین فحشا رو بلدم متاسفانه😐

شما هم بلد بودی چیزی اضافه کنید بگید.....

 

ویرایش ۲:

آخه گاو مثلا خواستی چه گوووووهی بخوری الان چند ماهه مارو مسخره خودت کردی جلب😡😡

خیلی قیافت کیری مییییییمون 🤢🤮😬😬😬😬

یکی از علاقمندی‌های جوزف در دوران کودکی، جمع کردن کارت‌ عکس‌هایی بود از فوتبالیست‌ها، بدنساز‌ها و بازیگران فیلم‌های اکشن. 

از میان این‌ها، بیشتر از همه به عکس‌ بازیگران فیلم‌های رزمی و سپس بدنسازها علاقمند بود. محال ممکن بود در هر شرایطی یکی از آن‌ها را از دست بدهد. هرگاه سرِ کارت، با دوستانش بازی می‌کرد، کارت فوتبالیست‌های زپرتی و دیگر بازیگران دوزاری سینمای ایران را وسط می‌گذاشت و به این ترتیب کلکسیونی از کارت عکس مفاخری چون بروسلی، فرانکی، آرنولد، جکی‌چان، رونی و... جمع‌آوری کرده بود که درون یک کیفِ چرمیِ کوچکِ قفل دار نگهداری می‌کرد. 

او حتی چند کتاب آموزش تمرین فنون رزمی، حاوی عکس‌هایی از بروسلی و چندین و چند ویدیو فیلم در ژانر رزمی، خریداری کرده بود و به چنتا از بچه‌های گیج و ویج محلشان که معمولا از خودش ضعیف‌تر بودند آموزش می‌داد، چون قوی‌ترها ممکن بود خود استاد را جلوی چشم بقیه شاگردان بزنند و  آبرویش را ببرند. 

با وجود تمام این علاقمندی‌ها و تمرین‌های طاقت‌فرسا، جوزف در شرایط واقعی و عملی مبارزه با حریف در دعوا با دیگران تنها سه فن را به خوبی و به صورت حرفه‌ای به کار می‌برد، یکی اجتناب از دعوا به هر قیمتی، دوم فرار و سوم گریه و آه و واویلا و ننه من غریبم بازی که الحق فنون کار راه بندازی بودند.

بعد‌ها که جوزف، دیگر حال و حوصله بالا و پایین پریدن‌ ورزش‌های رزمی را نداشت، به فوتبال علاقمند شد و الحق در آن رشته از بازیکنان سرشنان محل هم به حساب می‌آمد، بازیکنی پا به توپ، خوش تکنیک و بازی‌ساز، طوری که همه کار تیم حول محور او می‌گشت.

 از شانس بد، جوزف دست و پایی مقاوم و قوی نداشت و به همین خاطر هر چند وقت یکبار، یکجاییش در می‌رفت یا می‌شکست. 

از آن پس، ورزش بدنسازی توجه جوزف را به خود جلب کرد. زیرا اینطور هم بدنش قوی‌تر می‌شد و هم زیبا‌تر. این مورد آخر(یعنی زیبایی)، کم‌کم برای جوزف، اهمیت بسیار پیدا کرد، زیرا وارد دورانی می‌شد که داشتن بدنی خوش استایل و زیبا، می‌توانست او را به هر آنچه که در دنیا مهم و ارزشمند بود برساند. 

باری رفته رفته متوجه شد، بلند کردن چند تیکه  آهن که از ضایعاتی خریده بود، اسمش بدنسازی نیست و به نتیجه نخواهد رسید. زیرا این ورزش به غایت پرهزینه بود و آدم مفلوکی مثل او که هر چند سال یکبار شاید بوی چند گرم گوشت به مشامش می‌خورد، نمی‌توانست فشار چنین ورزشی را تحمل کند.

از طرف دیگر این دوران در واقع آغاز روند پیشرفت دنیای دیجیتال، تکنولوژیا و اینترنت بود، دوران هجرت از عکس‌های ثابت و کثیف و لکه‌دار به ویدیوهای متحرک و با کیفیت که خیلی سریع و آسان‌تر در گوشی‌ها جابجا می‌شد. پس علاقمندی جوزف به اکشن برگشت اما از نوعی دیگر. اکشنی که در آن بازیگرانی پرتکاپو، با بدن‌هایی زیبا و خوش‌تراش در حال انجام فعالیت‌هایی عجیب و پیاده کردن فنونی غریب بر روی حریف بودند، حریفی زیبا و بسیار دلربا. 

با پیشرف تکنولوژیا، کیفیت و کمیت ویدیو‌های آموزشی نیز بهتر و بیشتر می‌شد، باری جوزف هرگز نتوانست این آموخته‌ها را به صورت عملی بر روی حریفی واقعی پیاده کند؛ او همچون یک مرتاض بلندمرتبه یا یک استاد مبارز شائولینی در غار تنهایی خود، به حالتی از خلسه فرو می‌رفت و در دنیای تخیل، حریفی می‌ساخت و ساعت‌ها و ساعت‌ها با او به مبارزه می‌پرداخت. هرچند گاهی آدم‌های فضولی پیدا می‌شدند که به غار تنهایی جوزف سرک می‌کشیدند و آرامشش را بر هم می‌زدند.

ماجرای این مبارزه‌های هیجان‌انگیز جوزف خود نیاز به نوشتن کتابی بلند بالا و حجیم دارد. اما این دوران، طولانی‌ترین دوران ورزشکاری جوزف بود زیرا پس از مدتی، اگر چه علاقمندی او به این رشته نیز کاسته شد اما از طرف دیگر  به تنها سرگرمی موجود ارزان و در دسترس برای جوزف، تبدیل شد. فعالیتی که همزمان هم تخیل و هم قسمتی از عضلات بدن را به کار می‌گرفت و قوی می‌کرد. روشی که بعدها جوزف به عنوان یک مِتُد قویِ ریلَکسَیشِن به دنیا عرضه کرد و آتشش هم در دل مردم عالم، خوب در گرفت؛ پس کتابی با نام "گرم کردن مغز" نوشت که به چاپ دهم نیز رسید که شاید به زندگی پوچ و بی‌حاصل و حال به هم زن خیلی‌های دیگری مثل جوزف، رنگ و بو و معنای تازه بخشیده باشد. اما خب بر اساس ضرب‌المثل معروفِ "هر خوشگلی یه عیبی هم دارد" ، این متد عوارض و ضررهایی هم داشت، مثل تاری دید چشم، سیاهی زیر چشم، شل شدگی عضلات و درد مفاصل مچ دست و وهم و خیال انگاری، که این مورد آخر بسیار مهم بود، به صورتی که فرد ورزشکار پس از مدتی، قدرت تشخیص واقعیت از تخیل را از دست می‌داد و گاهی حتی تصمیم می‌گرفت در دنیای تخیلی بماند و خیلی دیر به دیر به عالم واقع باز می‌گشت. 

اما خود جوزف این ویژگی را یکی از مهم‌ترین فواید و مزایای متدش عنوان می‌کرد و طی یک مصاحبه‌ با خبرگزاری تایمز، گفت:

"واقعاً شما به این دنیای آشوب زده و غیرقابل اعتماد امروز نگاه کنید، گرانی‌ها را ببینید، فسادها و اختلاس‌ها و دزدی‌ها را ببینید، ریاکاری‌ها، دروغگویی‌ها، خایه‌مالی‌ها و چاپلوسی‌ها را ببینید، ظلم و ستم عیان را ببینید، قتل و کشتار و غارت قانونی را ببینید، سپس جواب بدهید آخر کدام آدم عاقلی دوست دارد در این دنیای ک.ی.ری زندگی کند؟! اما قبل از پاسخ دادن این نکته را هم اضافه کنم که اگر پاسخ شما یا هر کسی به این سوال، آری باشد یعنی دستتان با آن‌ها در یک کاسه است، با آن دروغگوهای ریاکار دزد و جلاد و آدمکش."

طبیعتاً خبرنگار گفت: "نه"

از آنجا که خبرنگار، خانم محترم بسیار زیبایی بود، جوزف در ادامه تعدادی از روش‌های متد خود را به او یاد داد و سال‌ها با او تمرین کرد. البته که در عالم تخیل.

بگذارید به زمان حال برگردیم.

بر اساس آنچه که گذشت، جوزف به دلیل آسیبی که خود به زانوی خود زده بود، دیگر نتوانست، ورزش کم هزینه دویدن‌های خرکی خود را ادامه دهد. از این اتفاق ناراحت بود، زیرا فقط اندکی به امحای شکم درقابلمه‌ایش زمان باقی مانده بود. از طرفی دیگر نمی‌توانست آن‌ همه دوست و رفیق ورزشکار، که در جریان دویدن و طناب زدن با آن‌ها آشنا شده بود را دوباره ببیند. پس او پس از مدت‌ها، یکبار دیگر به دنیای تخیلی خود برگشت و از خود درباره دوستان ورزشکار سوال می‌پرسید:

"آیا آن‌ها نیز مرا به خاطر دارند؟"

آن دوست کلاه به سر که موهای دم اسبیش را از پشت کلاهش درآورده بود و هنگام دویدن موهایش در هوا اینور و آنور می‌شد اما اصلا توجه جوزف را به خود جلب نمی‌کرد!

 آن یکی دوست، که بدون استثنا همیشه بر عکس می‌دوید(جوزف دلیلش را سرچ کرده بود و گویا برای فرم دهی به عضلات باسن بر عکس می‌دوند و الحق نتایج آن از وجنات و حرکاتش پیدا بود.) و جوزف چند متر نرسیده به او، شروع می‌کرد مثل او به بر عکس دویدن تا خدایی ناکرده با نگاهی سوء موجبات آزار باسنش را فراهم نکند. در واقع وقتی از هم دور می‌شدند چشمشان به هم می‌خورد(اگر جوزف نگاهش را نمی‌دزدید). تو گویی که از یک فیلم عاشقانه، یک سکانس را، که در آن دو دلداده به سمت هم می‌دوند، به عقب برگردانی.

آن دو تا دوستی که با مربیشان مشغول تمرین حرکات رزمی با یک درخت بودند، در آن هنگام که لگدها و مشت‌هایی استوار و محکم به سمت حریف فرضیشان به آسمان پرتاب می‌کردند و جوزف از هیجان بر سرعت دویدن خود می‌افزود و در دل آرزو می‌کرد که کاش یک درخت یا یک حریف فرضی می‌بود.

آن دوستی که با هر طنابی که می‌زد، زمین زیر اندام مرتعشش، مرتعش می‌شد و چون جوزف از کنارش می‌گذشت، طناب سبزلجنی رنگ خود را از توی کیسه جورابیش بیرون می‌کشید تا نقطه اشتراک خود با او را یادآور شود.

آن دوستی که لباس ورزش سفید رنگش را با پاپی کوچولو و پشمالویش ست کرده بود و جوزف با دیدنش به غبطه می‌افتاد.

و دیگر بماند آن همه پیرپاتال‌هایِ زهواردررفته‌ای که (در عالم واقع، تنها هم‌صحبت‌ها و دوست‌های ورزشی جوزف بودند و) همیشه به او لبخند می‌زدند و برایش ماشالله می‌فرستادند. 

صدای معبد گفت:

"معلومه که اونا هم الان پیش خودشون می‌گن پس این ورزشکار قد بلند و خوش بر و رویی که خیلی باشخصیت و جنتلمن به نظر می‌رسید کجاست که چندین روزه خبری ازش نیست! حتی ممکنه نگرانت هم شده باشند!"

جوزف لبخندی به لب انداخت و گفت:

"واقعاً؟"

حاجی هم پرید وسط حرفش و گفت:

"آره، شاید حتی رفتن کلانتری و خبر مفقودیش رو هم ثبت کردن"

نیچه هم به حالتی بین جدی و مسخره پرسید:

"عکسش را از کجا گیر آورده‌اند؟!"

غول چراغ جواب داد:

"حتما در هنگام دویدن ارباب، کسانی قایمکی از او عکس گرفت!"

باروخ هم به مسخرگی گفت:

"ولی اربابت خیلی تند می‌دود، دوربین توانایی ثبت او، در لحظات دویدن را ندارد."

غول چراغ گفت:

"آری، پس عکس حتما چون تار افتاد، تا به حال ارباب پیدا نکرد."

 جز صدای معبد، همه زدند زیر خنده و در میان هایوهوی خندیدن کم کم متوجه شدند، جوزف به گوشه‌ای از خانه زل زده و در همان حالت، خشک باقی مانده، می‌لرزد، شرشر عرق می‌ریزد و ضربان قلبش بالا رفته است. پس همگی همان گوشه را نگاه کردند و سپس وحشت زده و ترسیده غیبشان زد و باز جوزف تنها ماند و...

هایکو

Jozef Jozef 1 خرداد · Jozef ·

چند شعر هایکو از استاد اُ سون جوزفا تاکاشی

 

و این شروع کسکلک بازیست

شروعی بی‌پایان

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۰۱/۰۱/۰۱

###

دیگر چیزی برای تجربه کردن نیست

بیا خودمان را به گا بدهیم

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

###

تا قبل از این نمی‌دانستم

ریدن چه لذتی دارد

اُ سون جوزفا تاکاشی / تاریخ:  ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

 

یاد استاد اُ سون جوزفا تاکاشی، از مفاخر علم و ادب و هنر معاصر گرامی باد🙏