پس از آن نبرد خونین و آن ملاقات عجیب و غریب، جوزف شب بسیار سختی را پشت سر گذاشت؛ خیلی دیر، کم و کوتاه خوابش برد. در همان مدت کوتاه نیز به اندازه تمام عمرش کابوس دید و هذیان گفت، در حالی که در رختخواب پیچ و تاب می‌خورد و عرق تمام سر و تنش را خیس کرده بود.

بقیه نیز بالای سرش ایستاده بودند و با ترس و کنجکاوی کابوس دیدن و هذیان گفتن و لرزیدن و عرق کردنش را نظاره می‌کردند.

آسمان آبی آبی بود. چند تکه ابر، شاید سه و شاید چهارتا، مانند کوچ و مسافرتِ خانوادگی چند نهنگ در میان اقیانوسی آبی‌رنگ و عظیم، با فاصله‌ای اندک از یکدیگر، با شکوه و جلال بسیار در حال حرکت به سمت شرق بودند.

جوزف روی پشت‌بام کاهگلی‌شان، سرخوشانه می‌دوید، در حالی که در عالم خیال، خود را مانند یک عقاب بزرگ با پرهایی نقره‌ای، طلایی و سیاه‌رنگ، تصور می‌کرد، که دو بال باشکوه اما سبک خود را در دل ابرها به هم می‌کوبید و اوج می‌گرفت.

فاصله ابتدایی و انتهایی پشت‌بام کاهگلی انبار، گاراژ و طویله که در طول هم ساخته شده بودند، آنقدر طولانی بود که بتواند سکوی تیک‌آف خوبی را برای یک عقاب کوچک فراهم کند. پس با دقت تمام بر لبه‌ی یک طرف پشت‌بام می‌ایستاد، چند نفس آرام و شمرده می‌کشید و بیرون می‌داد؛ سپس مانند دونده‌ای که تمام قدرت خود را در لحظه استارت، روی مچ پا و ران‌هایش متمرکز کرده باشد مثل گلوله، یکباره از جا کنده می‌شد، می‌پرید و با همه توان، تا آنجا که می‌شد و می‌توانست به پیش می‌رفت و حتی به شکل عجیبی به اندازه تقریباً دو متر از پشت‌بام نیز جلوتر می‌رفت. به این صورت که تیرک حَمال پشت‌بام(شاه تیر)، از آن طرف پایانی سازه، به طول دو متر از دل دیوار بیرون زده بود و در هوا مانند نیزه‌ای قطور، راست و محکم، رو به جلو پیش رفته بود. پس از مدت‌ها تلاش و تمرین، جوزف آن قدر مهارت پیدا کرده بود که بتواند حتی با چشم بسته، از ابتدای سکوی پرواز، تیک‌آف کند، مانور نمایشی و جذابش را برای تماشاگران اجرا کند و سپس در یک فرود موفق و تماشایی، بر رویِ نوکِ انتهاییِ تیرِ حَمالِ پشت‌بام، درجا متوقف شود، در حالی که همچنان بال‌هایش گشوده بود و باد با وزیدن در میان موهایِ بورِ سر و پرهای رنگین بالش، او را باشکوه‌تر از هر چیز، بر فراز بلندترین جای ممکن روی زمین، به جهانیان نشان می‌داد. بلندایی که تنها جوزف بود و صدای خنده‌های شاد مادرش. مادری که با افتخار و سرخوشی تمام، بلندپروازی‌های تنها پسرش را نگاه می‌کرد و گاهی بدون آنکه توی دل بچه را خالی کند او را از رفتن روی تیر حَمال برحذر می‌داشت و گاهی نیز می‌گفت:

  • «جوزفکم! زیاد نزدیک خورشید پرواز نکنی پرات بسوزه!»

سپس در حالی که، زیر سایه دیوار خانه کوچکشان، نشسته بود و مثلاً، آسمان را به دنبال پیدا کردن جوزف، عقاب طلایی کوچکش، جستجو می‌کرد، با حوصله و صبر بسیار نخ ریسیده شده را تاب بلندی می‌داد و در حرکتی سریع آن را دور میله دوک نخ‌ریسی جمع می‌کرد و دوباره از نو شروع به ریسیدن یک تکه پشم سفید پنبه‌ای، درست مثل ابرهای آسمان می‌کرد.

جوزف در حالی که چشمانش همچنان بسته بود، در خیال خود همچنان اوج می گرفت و بالاتر می رفت، از آسمان سکوی پرواز و تمام خانه و پشت بامشان را دید و مادرش را که در حال ریسیدن دوک بود. از آن بالا همه چیز بسیار کوچک و ریز دیده می شد، پس با تعجب از خود پرسید: آیا واقعاً دنیا همینقدر کوچک است؟!و بعد پرسید: آیا می تواند از این هم کوچکتر شود؟ پس از زمین روبرگرداند و مستقیم به چشمان آتش بار خورشید نگاه کرد، آنگونه که گلادیاتورها، در میدان نبرد به چشمان خشمگین هماورد خود می نگرند. پس با عزمی جزم و اراده ای قاطع، به سمتش یورش برد.

در همین حال، صدای خنده‌های مادرش را نیز می‌شنید که به یکباره به صدایی همهمه‌مانند و دعواگونه‌ شبیه می‌شد که در حال جر و بحث و دعوا با کسی است. چشمانش را باز کرد، رنگ آسمان خاکستری‌رنگ و آمیخته به رنگ قرمز، خونی می‌نمود و تکه‌های بزرگ ابر، از هم پاره پاره، جدا و متواری شده بودند. تیرک حَمال زیر پاهای جوزف شروع به لرزیدن کرد. جوزف خود را سریع به عقب کشید و روی پشت‌بام پرید. به اطرافش نگاهی سریع و کلی انداخت، همه چیز در حال لرزیدن و ریختن بود، پدرش را دید که در آن طرف ساختمان، خیره‌خیره او را نگاه می‌کند، جوزف برایش دست تکان داد، اما او هیچ واکنشی از خود نشان نداد، وقتی جوزف بیشتر در صورت پدرش دقت کرد، متوجه شد، که او در واقع مردی است شبیه به پدرش با چشمانی از خشم و عصبانیت سرخ‌سرخ که سینه‌اش از تندی و حجم نفس‌هایی که می‌کشید بالا و پایین می‌شد در حالی که چیزی شبیه به عصا یا چوب‌دستی و یا شاید چاقو در دستش بود. مادرش را می‌دید که خود را پیش پای پدر افکنده و بسیار عاجزانه و نالان او را التماس می‌کند و با قدرت تمام با هر دو دست، سعی در بیرون‌آوردن آن وسیله از دستان پدرش را دارد که از محکمی و سختی چون تکه آهنی جوش‌زده به تکه‌ای دیگر، غیرقابل کنده شدن به نظر می‌رسید. یکباره به سمت جوزف رو برگرداند و به سویش حرکت کرد. مادرش چون پر کاهی در برابر طوفانی سهمناک به گوشه‌ای پرتاب شد و سپس بلند شد و با تمام توان فریاد کشید و از جوزف خواست که فرار کند.

جهان در سیاهی عمیقی فرو رفته بود و تنها پشت‌بام، مانند صحنه‌ی نمایش طویلی که بر آن نور افکنده باشند، روشن و واضح می‌نمود. پدر با همان ریش و سبیل طلایی‌رنگش که به سمت سفیدی می‌رفت، چشمانی سرخ، ابروهایی پرپشت و درهم‌کشیده و آن حرکات تند و سریع، بسیار دهشتناک به نظر می‌رسید؛ طوری که در نظر جوزف چون دشمنی که به قصد خون کسی در تکاپو باشد مجسم شد. پس با تمام توان دوید و دوید. اما گام‌های کوچک و نفس‌های بریده بریده جوزف کوچک کجا و قدم‌های فراخ و بزرگ آن دیو از بند رها شده کجا؟ جوزف، عقاب طلایی کوچک، در میانه تعقیب و گریز با آن پتروسور غول پیکر، ناگهان در بال های خود احساس سوزش و درد شدیدی کرد و پس از آن تعادلی که در حال بهم خوردن و کنترلی که در حال از دست رفتن بود را و سپس احساس وحشت آلود و ترسناک رها شدن و سقوطی بی پایان از اوجی ناکام.

در یک چشم به هم زدن، او را چون شکاری کوچک و خُرد به چنگ گرفت و در آغوش کشید.پس او را که قلبش در سینه چون گنجشکی کوچک می‌تپید، با قدرت و سرعت تمام، بر روی شکم و بر لبه پشت‌بام خواباند، طوری که سرش از لبه پشت‌بام بیرون زده بود. کارد بزرگی را که اکنون از نزدیک بسیار سیاه‌تر، بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر به نظر می‌رسید، بر گلوی جوزف گذاشت، طوری که سردی و تیزی‌اش، تمام بدن جوزف را در هم فشرد و منقبض کرد و سپس او را چون لته‌ای قیر داغ، منبسط، رها و شل و ول کرد. با این وجود همچنان در ته دل، به پدرش اعتماد داشت و پیش خودش تمام این اتفاقات را چون، یکی از بازی‌های هیجان‌انگیز و ترسناکی تصور می‌کرد که آدم‌بزرگ‌ها انجام می‌دهند.

در همین لحظه، مادر که توانسته بود خود را سرپا کند، لنگان لنگان خود را با آن دو رساند و سریع، کارد را از دستان مرد، بیرون کشید، طوری که کف دست خودش شکافی عمیق برداشت و خون چون چشمه‌ای سرخ‌رنگ، بیرون پاشید و جریان گرفت.

پس از آن فریادهای مرد، گریه‌های زن و خنده‌های عجیب و بی‌دلیل خودش را می‌شنید که رو به محو شدن می‌رفت و در یک لحظه سردی و تیزی چاقو را که به سوزشی بسیار دردناک ختم شد، بر گلویش حس کرد. سپس خرخر آخرین نفس‌هایی که به سختی می‌شد از گلویی پاره شده تو داد و دست و پا زدن‌هایی که سقف کاهگلی پشت‌بام را سوراخ می‌کرد. درست مانند گوسفندهای قربانی‌ای که هر ساله به دست پدرش برای عید قربان سر بریده می‌شدند.

 

پس در حالی که شرشر عرق از سر و رویش می‌ریخت با گفتن چند تا «آی آی» بلند از خواب پرید و روی تخت نشست و با دو دست گردنش را محکم به چنگ گرفت، در حالی که پنج جفت چشم متعجب و یک جفت متعجب نامرئی به او زل زده بودند و همچنین روح خانم فارمر که با صدایی آرام و شبیه به پچ‌پچ، خوابی که جوزف می‌دید را می‌دید و برای بقیه با دقت تمام تعریف و گزارش می‌کرد:

  • «و بعدش... عه بلند شد که»

جوزف در حالی که از تخت پایین آمد و با چهره‌ای درهم و گرفته، به سمت دستشویی می‌رفت، زیر لب غرغرکنان گفت:

  • «یک دقیقه هم توی این خراب شده آسایش نداریم!»

بعد با صدایی بلندتر گفت:

  • «خانم محترم شاید من دوست نداشته باشم کس دیگه‌ای خوابم رو ببینه یا شاید نخوام برای کس دیگه‌ای تعریفش کنم.»

خانم فارمر نیز لب و لوچه‌اش را کج کرد و به مسخرگی گفت:

  • «خبه خبه، حالا انگار رابرت جکسون پیش‌نمایش فیلم ارباب حلقه‌ها رو داده ببینیم!»

و باروخ در حالی که هنوز از خوابی که جوزف دیده بود، در شک و بهت مانده بود، گفت:

  • «البته دست کمی هم نداشت، فقط باید ادامه‌اش داد.»

و نیچه نیز با تکان دادن سر، دستی به سبیل‌هایش کشید و گفت:

  • «بله استاد باروخ عزیز، دست کمی نداشت، و فکر می‌کنم حرف برای گفتن بسیار دارد.»

  • «بندیکت هستم، چه حرفی استاد؟»

  • «اممم اگر یادتان باشد، دوست خوبمان خانم آلموند همیشه می‌گفت: "آدم‌ها در خواب واضح‌تر و بیشتر با خودشان روبه‌رو می‌شوند."»

  • «اوه خانم آلموند، یادش بخیر.»

باروخ خنده کوچکی زد و با تکان دادن سرش ادامه داد:

  • «بنده‌ی خدا فکر می‌کرد از یه سیاره‌ی دیگه برای انجام مأموریتی به زمین فرستاده شده!»

بعد هر دو با صدایی تقریباً بلند زدند زیر خنده. سپس نیچه گفت:

  • «به هر حال هر کس با یونگ بچرخد سرانجامی بهتر از این، پیدا نخواهد کرد.»

  • «بله بله یونگ، همان بحث الگوهای کهن رو می‌گی؟!»

  • «درست است، با این حساب بنده فکر نمی‌کنم یونگ به تنهایی جواب روشنی برای این خواب داشته باشد.»

سپس هم‌قدم با هم به سمت سالن پذیرایی رفتند و هر کدام روی صندلی نشستند و شروع به تعبیر و تفسیر خواب جوزف کردند. حاجی نیز با یک لیوان آب و یک تکه کاغذ مثلثی‌شکل در دست، در خانه دوره افتاده بود و در حالی که دعا و آب را به دهانش نزدیک کرده بود و زیر لب به عربی وردی می‌خواند، نُک انگشتانش را در آب فرو می‌برد و به اطراف خانه می‌پاشید و سپس هر سه گوشه کاغذ دعا را در آب خیساند و دم در دستشویی منتظرِ بیرون آمدن جوزف ماند.

روح خانم فارمر نیز داشت از تجربه‌های خواب‌گردی‌اش برای صدای معبد داستان می‌گفت:

  • «خانم فارمر فکر می‌کنی این کار درست باشه؟»

  • «خب که چی، بالاخره که خودشون بیدار می‌شن برای بقیه تعریف می‌کنن. من خودم تا بیدار می‌شدم خوابمو برای آقای فارمر تعریف می‌کردم.»

  • «حتی خوابای اون‌جوری رو؟»

روح خانم فارمر، خنده روحی بلندی زد و در حالی که تخمه می‌شکست گفت:

  • «نه دیگه.»

بعد طوری که چیزی یادش افتاده باشد، چشمانش گرد شد و گفت:

  • «راستیییییی!»

بعد سرش را نزدیک‌تر برد و به پچ‌پچی طولانی چیزهایی برای صدای معبد تعریف کرد که او نیز در کمال تعجب با صدایی بلند گفت:

  • «نههههه؟!»

  • «آره به‌خدا، با گوشای خودم شنیدم.»

سرانجام جوزف از دستشویی بیرون آمد و همراه با باز شدن در، بوی کثافت و گوه به داخل خانه هجوم آورد، طوری که حاجی، بعد از پاشیدن آب دعا، روی سر و صورت جوزف که او را شکه کرد، با حالت خفگی و سرفه شدید چند قدمی به عقب پرتاپ شد. روح خانم فارمر نیز، چادر گل‌صورتیش را جلوی دماغش گرفت و زیر لب گفت:

  •  «ای ذلیل بشی بچه، هزاربار گفتم اون سیفونو بکش.»

بعد یک گوشه از چادر گل‌صورتیش را نیز به صدای معبد داد که دماغش را بگیرد. صدای معبد نیز با اینکه از بوی دستشویی‌های جوزف حالش بد نمی‌شد، اما این کار خانم فارمر یک احساس عجیب و آشنا در دلش روشن کرد و تا وقتی که روح خانم فارمر با نگاهی متعجب، چادرش را از او نکشید، در عطر مشهدی چادر گل‌صورتیش غرق شد. سپس روح خانم فارمر در حالی که به شکستن تخمه ادامه داد گفت:

  • «چی‌چی می‌کنی دختر؟! تو که حالت از منم بدتره خو!»

  • «نه! یاد چیزی افتادم.»

• «یاد چی؟ تو که از چیزی یادی نداری!»

صدای معبد از جواب دادن به سوال روح خانم فارمر به من و من افتاده بود که زنگ در به صدا درآمد و او هم از خدا خواسته، سریع از جا پرید و گفت:

• «عهه من باز می‌کنم.»

چند دقیقه بعد، در باز شد در حالی که یک پسر بچه در چارچوب آن ایستاده بود. همه ساکت و متعجب او را نگاه کردند؛ یکباره بغض پسربچه ترکید و با صدای خفه و با تمام وجودش شروع به گریه کرد، طوری که دل سنگ برایش آب می‌شد. صدای معبد با هول و ولا به سمتش دوید تا او را به داخل بیاورد اما به یادش آمد که کاری از صدای او بر نمی‌آید، پس مستاصل و درمانده سر جای خودش شروع کرد به این پا و آن پا کردن. روح خانم فارمر سریع، به سمت بچه دوید و با خوش‌رویی مادربزرگانه‌ای دستش را گرفت و داخل آورد و بعد رو کرد به بقیه و گفت:

• «خو چتونه؟ سه تا نره غول خشکتون زده، خو یکیتون یه لیوان آب بیاره!»

که غول چراغ، سریع و با یک بشکن، یک لیوان آب در دستانش ظاهر کرد و به سمت کودک گرفت:

• «بفرما آقا پسر.»

پسر بدون اینکه حتی به لیوان آب نگاه کند با گریه گفت:

«آقای جوزف؟»

که جوزف در برابرش ظاهر شد. پسرک سریع دست جوزف را گرفت و به سمت در کشید و پشت سر هم تکرار می‌کرد:

«آقای جوزف تو رو خدا کمک کنید، کمک کنید.»

جوزف در حالی که از این رفتار بچه شوکه شده بود، پس از مکثی کوتاه گفت:

«چی شده؟»

و پسرک همچنان دست جوزف را گرفته و او را به دنبال خود می‌کشید و همراه با گریه شدید، پشت سر هم تکرار می‌کرد:

  • «تو رو خدا کمک کنید، کمک کنید، مادرم.»

  • «مادرت چی؟»

  • «مادرم تکون نمی‌خوره، جواب نمی‌ده.»

پس بی‌اختیار سرعت دویدن جوزف بیشتر شد. از پسربچه جلو زد و بقیه به دنبال این دو. به در رسید و سپس به راه‌پله. هر دو سه پله را یکی کرد و در زمانی کوتاه خود را پشت در خانه رسانید. همان دری که صبح با تردید به آن وارد و سپس با ترس و اضطراب از آن بیرون آمده بود. در حالی که تصویر چهره شیطانی و سیاه پیرمرد در مقابل چشمانش ظاهر و محو می‌شد، با دستی لرزان در را باز کرد و با قدم‌هایی آهسته وارد شد. همه جا تاریک و به طرز عجیبی سرد به نظر می‌رسید. بوی سرخ لزج مانندی توی هوا پخش بود. زن را دید. افتاده و بی‌حرکت. بر کف زمین و زیر نور سرد و آبی‌رنگ آباژور در حالی که سیاهی اطرافش را کاملاً احاطه کرده بود. به سمتش دوید. تکانش داد. صدایش کرد. نبضش را گرفت. نمی‌زد. بقیه از راه رسیدند. کودک به سمت جسم بی‌جان مادرش دوید. پایش از لخته‌های سرخ‌رنگ خون که در زیر نور سرد و آبی آباژور سیاه دیده می‌شد، لیز خورد و با سرعت تمام به سمت جسد مادرش پرت شد و روی آن افتاد. با گریه صدایش می‌زد و تکانش می‌داد.

  • «مامان، 

    مامان تو رو خدا پاشو، 

    تو رو خدا چشماتو باز کن، 

    مامان، مامان...»

...