مِتُد "گرم کردن مغز"
2 خرداد · · خواندن 8 دقیقه یکی از علاقمندیهای جوزف در دوران کودکی، جمع کردن کارت عکسهایی بود از فوتبالیستها، بدنسازها و بازیگران فیلمهای اکشن.
از میان اینها، بیشتر از همه به عکس بازیگران فیلمهای رزمی و سپس بدنسازها علاقمند بود. محال ممکن بود در هر شرایطی یکی از آنها را از دست بدهد. هرگاه سرِ کارت، با دوستانش بازی میکرد، کارت فوتبالیستهای زپرتی و دیگر بازیگران دوزاری سینمای ایران را وسط میگذاشت و به این ترتیب کلکسیونی از کارت عکس مفاخری چون بروسلی، فرانکی، آرنولد، جکیچان، رونی و... جمعآوری کرده بود که درون یک کیفِ چرمیِ کوچکِ قفل دار نگهداری میکرد.
او حتی چند کتاب آموزش تمرین فنون رزمی، حاوی عکسهایی از بروسلی و چندین و چند ویدیو فیلم در ژانر رزمی، خریداری کرده بود و به چنتا از بچههای گیج و ویج محلشان که معمولا از خودش ضعیفتر بودند آموزش میداد، چون قویترها ممکن بود خود استاد را جلوی چشم بقیه شاگردان بزنند و آبرویش را ببرند.
با وجود تمام این علاقمندیها و تمرینهای طاقتفرسا، جوزف در شرایط واقعی و عملی مبارزه با حریف در دعوا با دیگران تنها سه فن را به خوبی و به صورت حرفهای به کار میبرد، یکی اجتناب از دعوا به هر قیمتی، دوم فرار و سوم گریه و آه و واویلا و ننه من غریبم بازی که الحق فنون کار راه بندازی بودند.
بعدها که جوزف، دیگر حال و حوصله بالا و پایین پریدن ورزشهای رزمی را نداشت، به فوتبال علاقمند شد و الحق در آن رشته از بازیکنان سرشنان محل هم به حساب میآمد، بازیکنی پا به توپ، خوش تکنیک و بازیساز، طوری که همه کار تیم حول محور او میگشت.
از شانس بد، جوزف دست و پایی مقاوم و قوی نداشت و به همین خاطر هر چند وقت یکبار، یکجاییش در میرفت یا میشکست.
از آن پس، ورزش بدنسازی توجه جوزف را به خود جلب کرد. زیرا اینطور هم بدنش قویتر میشد و هم زیباتر. این مورد آخر(یعنی زیبایی)، کمکم برای جوزف، اهمیت بسیار پیدا کرد، زیرا وارد دورانی میشد که داشتن بدنی خوش استایل و زیبا، میتوانست او را به هر آنچه که در دنیا مهم و ارزشمند بود برساند.
باری رفته رفته متوجه شد، بلند کردن چند تیکه آهن که از ضایعاتی خریده بود، اسمش بدنسازی نیست و به نتیجه نخواهد رسید. زیرا این ورزش به غایت پرهزینه بود و آدم مفلوکی مثل او که هر چند سال یکبار شاید بوی چند گرم گوشت به مشامش میخورد، نمیتوانست فشار چنین ورزشی را تحمل کند.
از طرف دیگر این دوران در واقع آغاز روند پیشرفت دنیای دیجیتال، تکنولوژیا و اینترنت بود، دوران هجرت از عکسهای ثابت و کثیف و لکهدار به ویدیوهای متحرک و با کیفیت که خیلی سریع و آسانتر در گوشیها جابجا میشد. پس علاقمندی جوزف به اکشن برگشت اما از نوعی دیگر. اکشنی که در آن بازیگرانی پرتکاپو، با بدنهایی زیبا و خوشتراش در حال انجام فعالیتهایی عجیب و پیاده کردن فنونی غریب بر روی حریف بودند، حریفی زیبا و بسیار دلربا.
با پیشرف تکنولوژیا، کیفیت و کمیت ویدیوهای آموزشی نیز بهتر و بیشتر میشد، باری جوزف هرگز نتوانست این آموختهها را به صورت عملی بر روی حریفی واقعی پیاده کند؛ او همچون یک مرتاض بلندمرتبه یا یک استاد مبارز شائولینی در غار تنهایی خود، به حالتی از خلسه فرو میرفت و در دنیای تخیل، حریفی میساخت و ساعتها و ساعتها با او به مبارزه میپرداخت. هرچند گاهی آدمهای فضولی پیدا میشدند که به غار تنهایی جوزف سرک میکشیدند و آرامشش را بر هم میزدند.
ماجرای این مبارزههای هیجانانگیز جوزف خود نیاز به نوشتن کتابی بلند بالا و حجیم دارد. اما این دوران، طولانیترین دوران ورزشکاری جوزف بود زیرا پس از مدتی، اگر چه علاقمندی او به این رشته نیز کاسته شد اما از طرف دیگر به تنها سرگرمی موجود ارزان و در دسترس برای جوزف، تبدیل شد. فعالیتی که همزمان هم تخیل و هم قسمتی از عضلات بدن را به کار میگرفت و قوی میکرد. روشی که بعدها جوزف به عنوان یک مِتُد قویِ ریلَکسَیشِن به دنیا عرضه کرد و آتشش هم در دل مردم عالم، خوب در گرفت؛ پس کتابی با نام "گرم کردن مغز" نوشت که به چاپ دهم نیز رسید که شاید به زندگی پوچ و بیحاصل و حال به هم زن خیلیهای دیگری مثل جوزف، رنگ و بو و معنای تازه بخشیده باشد. اما خب بر اساس ضربالمثل معروفِ "هر خوشگلی یه عیبی هم دارد" ، این متد عوارض و ضررهایی هم داشت، مثل تاری دید چشم، سیاهی زیر چشم، شل شدگی عضلات و درد مفاصل مچ دست و وهم و خیال انگاری، که این مورد آخر بسیار مهم بود، به صورتی که فرد ورزشکار پس از مدتی، قدرت تشخیص واقعیت از تخیل را از دست میداد و گاهی حتی تصمیم میگرفت در دنیای تخیلی بماند و خیلی دیر به دیر به عالم واقع باز میگشت.
اما خود جوزف این ویژگی را یکی از مهمترین فواید و مزایای متدش عنوان میکرد و طی یک مصاحبه با خبرگزاری تایمز، گفت:
"واقعاً شما به این دنیای آشوب زده و غیرقابل اعتماد امروز نگاه کنید، گرانیها را ببینید، فسادها و اختلاسها و دزدیها را ببینید، ریاکاریها، دروغگوییها، خایهمالیها و چاپلوسیها را ببینید، ظلم و ستم عیان را ببینید، قتل و کشتار و غارت قانونی را ببینید، سپس جواب بدهید آخر کدام آدم عاقلی دوست دارد در این دنیای ک.ی.ری زندگی کند؟! اما قبل از پاسخ دادن این نکته را هم اضافه کنم که اگر پاسخ شما یا هر کسی به این سوال، آری باشد یعنی دستتان با آنها در یک کاسه است، با آن دروغگوهای ریاکار دزد و جلاد و آدمکش."
طبیعتاً خبرنگار گفت: "نه"
از آنجا که خبرنگار، خانم محترم بسیار زیبایی بود، جوزف در ادامه تعدادی از روشهای متد خود را به او یاد داد و سالها با او تمرین کرد. البته که در عالم تخیل.
بگذارید به زمان حال برگردیم.
بر اساس آنچه که گذشت، جوزف به دلیل آسیبی که خود به زانوی خود زده بود، دیگر نتوانست، ورزش کم هزینه دویدنهای خرکی خود را ادامه دهد. از این اتفاق ناراحت بود، زیرا فقط اندکی به امحای شکم درقابلمهایش زمان باقی مانده بود. از طرفی دیگر نمیتوانست آن همه دوست و رفیق ورزشکار، که در جریان دویدن و طناب زدن با آنها آشنا شده بود را دوباره ببیند. پس او پس از مدتها، یکبار دیگر به دنیای تخیلی خود برگشت و از خود درباره دوستان ورزشکار سوال میپرسید:
"آیا آنها نیز مرا به خاطر دارند؟"
آن دوست کلاه به سر که موهای دم اسبیش را از پشت کلاهش درآورده بود و هنگام دویدن موهایش در هوا اینور و آنور میشد اما اصلا توجه جوزف را به خود جلب نمیکرد!
آن یکی دوست، که بدون استثنا همیشه بر عکس میدوید(جوزف دلیلش را سرچ کرده بود و گویا برای فرم دهی به عضلات باسن بر عکس میدوند و الحق نتایج آن از وجنات و حرکاتش پیدا بود.) و جوزف چند متر نرسیده به او، شروع میکرد مثل او به بر عکس دویدن تا خدایی ناکرده با نگاهی سوء موجبات آزار باسنش را فراهم نکند. در واقع وقتی از هم دور میشدند چشمشان به هم میخورد(اگر جوزف نگاهش را نمیدزدید). تو گویی که از یک فیلم عاشقانه، یک سکانس را، که در آن دو دلداده به سمت هم میدوند، به عقب برگردانی.
آن دو تا دوستی که با مربیشان مشغول تمرین حرکات رزمی با یک درخت بودند، در آن هنگام که لگدها و مشتهایی استوار و محکم به سمت حریف فرضیشان به آسمان پرتاب میکردند و جوزف از هیجان بر سرعت دویدن خود میافزود و در دل آرزو میکرد که کاش یک درخت یا یک حریف فرضی میبود.
آن دوستی که با هر طنابی که میزد، زمین زیر اندام مرتعشش، مرتعش میشد و چون جوزف از کنارش میگذشت، طناب سبزلجنی رنگ خود را از توی کیسه جورابیش بیرون میکشید تا نقطه اشتراک خود با او را یادآور شود.
آن دوستی که لباس ورزش سفید رنگش را با پاپی کوچولو و پشمالویش ست کرده بود و جوزف با دیدنش به غبطه میافتاد.
و دیگر بماند آن همه پیرپاتالهایِ زهواردررفتهای که (در عالم واقع، تنها همصحبتها و دوستهای ورزشی جوزف بودند و) همیشه به او لبخند میزدند و برایش ماشالله میفرستادند.
صدای معبد گفت:
"معلومه که اونا هم الان پیش خودشون میگن پس این ورزشکار قد بلند و خوش بر و رویی که خیلی باشخصیت و جنتلمن به نظر میرسید کجاست که چندین روزه خبری ازش نیست! حتی ممکنه نگرانت هم شده باشند!"
جوزف لبخندی به لب انداخت و گفت:
"واقعاً؟"
حاجی هم پرید وسط حرفش و گفت:
"آره، شاید حتی رفتن کلانتری و خبر مفقودیش رو هم ثبت کردن"
نیچه هم به حالتی بین جدی و مسخره پرسید:
"عکسش را از کجا گیر آوردهاند؟!"
غول چراغ جواب داد:
"حتما در هنگام دویدن ارباب، کسانی قایمکی از او عکس گرفت!"
باروخ هم به مسخرگی گفت:
"ولی اربابت خیلی تند میدود، دوربین توانایی ثبت او، در لحظات دویدن را ندارد."
غول چراغ گفت:
"آری، پس عکس حتما چون تار افتاد، تا به حال ارباب پیدا نکرد."
جز صدای معبد، همه زدند زیر خنده و در میان هایوهوی خندیدن کم کم متوجه شدند، جوزف به گوشهای از خانه زل زده و در همان حالت، خشک باقی مانده، میلرزد، شرشر عرق میریزد و ضربان قلبش بالا رفته است. پس همگی همان گوشه را نگاه کردند و سپس وحشت زده و ترسیده غیبشان زد و باز جوزف تنها ماند و...