از آن روز که جوزف متوجه شد، آینه قدی و البته قدیمی خانه‌شان خراب است و تصمیم گرفت آن را عوض کند، زمان بسیاری گذشت اما هرگز این تصمیم عملی نشد، زیرا هر بار به عمد و بدون آنکه کسی بداند چرا، این تصمیم به فراموشی سپرده می‌شد و با وجود اینکه خاطره آن روز و تصمیمی که گرفته شده بود در ذهن همگی به خوبی باقی مانده بود اما هرگز کوچکترین اشاره‌ای به آن نمی‌کردند. از آن روز رفتار همه تغییر کرد و این تغییر بیشتر از همه در صدای معبد تاثیر گذاشت، تاثیری که او را حتی بیشتر از قبل ناپیدا، کمرنگ و حتی کم صدا کرده بود.

آن روز صدای معبد از طرز متعجب و حیران نگاه‌های جوزف در آینه نگران شد، به سمت آینه رفت و در آن زل زد و پس از سکوتی طولانی به یکباره غیبش زد. پس از او بقیه نیز از سر کنجکاوی و تعجب همین کار را انجام دادند و هر کدام با حالتی عجیب و اما متفاوت از آن رو برمی‌گرداندند، گویی که در آن زمان چند دقیقه‌ای به سفری بسیار طولانی رفته باشند.

آینه با آن قاب چوبی تیره رنگ بی‌شکل و فرمی که داشت، مانند مهمانی ناخوانده که هنوز اجازه ورود پیدا نکرده است در انتهای راهرو با سری افکنده، شانه‌هایی فرو افتاده و هیکلی درشت اما خسته و بی‌رمق در هاله‌ای از سایه روشن نوری کم‌سو، منتظر ایستاده بود. سطح شیشه‌اش مثل چهره جادوگران کهن سال پر از لک و چین و چروک شده بود، طوری که اگر با کف دست روی آن می‌کشیدی می‌توانستی بالا و پایین رفتن انگشتان دستت را ببینی که بر روی ناهمواری‌هایش موج می‌زند. خستگی و کم‌رمقی را می‌شد در آهستگی و کندی بسیار زیاد باز و بسته شدن پلک‌هایش دید؛ اما فقط کافی بود آن پلک‌های خسته و کم‌رمق از هم باز شوند، در حالی که نگاه کسی به نگاه خشک و منجمدش خیره شده باشد؛ پس مانند آرواره‌های سفت و سخت شکارچی که در گوشت تن شکار فرو رفته باشد برای ابد آن نگاه را رها نمی‌کرد.

به طور مشخصی از آن روز به بعد، همه سعی می‌کردند سرِ خر را به سمت دیگری کج کنند و تا آنجا که ممکن است گذرشان به راهرو نیفتد، پس آسه می‌آمدند، آسه می‌رفتند و نگاهشان را از نگاه آینه می‌دزدیدند و به در و دیوار می‌دوختند، طوری که کسی متوجه نشود و این حرکات برایشان طبیعی جلوه کند، اما این اجتناب و پرهیز به عمد، آنقدر آشکار بود که از فاصله دور نیز می‌شد صدای به شماره افتادن نفس، تپش شدید قلب و تراوش عرق از منافذ پوستشان را شنید و حس کرد. در نگاه یکدیگر ترس و وحشت را می‌دیدند، اما نم پس نمی‌دادند و جیکشان در نمی‌آمد.

ابتدا حاجی در اقدامی موزیانه، بی‌آنکه کسی پی ببرد، سیم روشنایی که بر فراز آینه بود را برید و برقش را قطع کرد تا شاید اندکی از انعکاس وحشتناک آنچه در آن موج می‌زد را بکاهد. هر روز نیز به بهانه خاک تبرک و آب مقدس، مشتی گرد و غبار و گِل روی آن می‌پاشید و می‌مالید.

چند روز بعد بر اساس طرحی از نیچه، با همفکری باروخ، با نام «قابل تحمل‌ترکن­سازی خراب شده جوزف» عمل کردند و موفق شدند یک ملحفه سفید رنگ، روی آینه بیندازند و اندکی از ترس و وحشت ایجاد شده را فروبنشانند، اما پس از آن نیچه یک تابلو بزرگ، نه چندان زیبا و به صورت خیلی تابلوتری، تقلبی را که از یک دوست کلاهبردار و شیاد به هدیه گرفته بود نیز به بهانه «معنا‌سازی خانه بی‌معنای جوزف» جلوی آینه پوشیده شده با ملحفه، قرار داد و به طور کلی، آن به قول خودش «دخمه تاریک و پوچ کاسه چشم مردگان» را از نظرها پنهان کرد.

این تابلو که نیچه بسیار آن را دوست داشت و قسمتی از ساعات فراغت خود را به غرق شدن در معنا و مفهوم آن می‌گذراند، تابلو «تبدیل» اثر رافائل بود. و آخ... که فقط کافی بود شخصی نادانسته و یا از روی قصد و غرض اندکی، حتی به اندازه نیم نگاهی به آن توجه نشان می‌داد و پس از آن نیچه ساعت‌ها و ساعت‌ها درباره دو قطب «آپولونی (نظم و شکوه الهی)» و «دیونیزوسی (آشوب و رنج زمینی)» موجود در تابلو، داد سخن می‌داد تا آنکه یا جان شیرین از کون طرف بیرون بکشد یا خود به حالت صرع و غش بی‌هوش بیفتد. و حاجی همیشه برای انتقام از نیچه همین بلا را بر سرش می‌آورد.

به هر حال آن روزهای نخستین گذشت و کم کم همه چیز داشت به حالت عادی برمی‌گشت و وجود وهم‌آلود آینه نیز به دست فراموشی سپرده می‌شد که یک روز صبح، تابلوی عزیز نیچه را سرنگون شده و ملحفه روی آینه را نیز در پای آن افتاده دیدند.

البته پیش از این جوزف نیز بارها گفته بود که از آن آینه چیزهایی عجیب دیده است و اصلاً همین مشاهدات جوزف اسباب تمام این ترس و هیجانات شده بود. مثلاً:

  • نقطه‌هایی سیاه و شناور بر سطح مواج آینه، مثل چرخش دایره‌وار گروهی از کوسه‌ها در عمق اقیانوس، که ماهی کوچکی را به حلقه محاصره خود درآورده اند.

  • دستی سیاه و کبود که از پشت ، آینه را محکم در آغوش گرفته است.

  • نگاهی سنگین که در آن سوی آینه به چشمانت زل زده است.

  • صدایی پر از شیون، ناله، تمنا و التماس

  • نوشته شدن متن‌هایی روی سطح آینه. مثلاً:

«و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد»

و یکبار هم نوشته شده بود:

«من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است»

 

پس از سرنگون شدن تابلو و فرو افتادن ملحفه، اولین کسی که چشمش به چشمان مدوسایی آینه خورد، حاجی نگون‌بخت بود. با این تفاوت که اگر چشمان مدوسا آدمی را به سنگ تبدیل می‌کرد، این چشم‌ها، -گلاب به رویتان- آدمی را بدجور اسهال می‌کرد. رویم به دیوار، حاجی چنان به خودش ریده بود که اگر رافائل زنده می‌شد و از او صورتی برمی‌داشت، اکنون به جای شاهکار «تبدیل مسیح» شاهد شاهکار بزرگ‌تری به نام «ریدمان حاجی» بودیم.

حاجی در حالی که دستش را محکم در کونش گرفته بود و محکم فشار می داد، عصبانی به نیچه و باروخ و غول چراخ که از خنده داشتند ریسه می رفتند نگاهی انداخت و بلند گفت:

"خفه شید پدرسگ های ملعون"

 

 

سپس ادامه داد:

این یک آینه نیست، این یک طلسم است، این یک توطئه است."

سپس شروع کرد به خواندن چنتا دعای ضد طلسم.

خلاصه بعد از این آبروریزی که حاجی راه انداخته بود دیگران فرصت چندانی برای خیره شدن به چشمان مدوسایی آینه پیدا نکردند و در نتیجه کون به سلامت برده بودند. باری این موضوع به خود ریدن، چند بار دیگر و نیز برای دیگران نیز اتفاق افتاد و بر اثر این تکرار، سرانجام قفل ترس و شرم و حیا از دست و زبان همه باز شد.

غول چراغ اولین کسی بود که پس از یک سکوت طولانی به زبان آمد و اعتراف کرد:

«من در این آینه موجودی را دید، بی هیچ گذشته‌ای، بی هیچ آینده‌ای و بی هیچ رویا و آرزویی. من حتی نتوانست او را برای شما تجسم و یا توصیف کرد، انگار هستی و چیستی‌اش را از درون به بیرون کشید و تنها از او یک قاب خالی از عکس یا هر چیزی باقی گذاشت.»

حاجی با جدیت تمام گفت:

«این‌ها که همه از علائم خودارضایی است.»

غول چراغ معترضانه جواب داد: «اما ارباب که از این کارها نکرد. کرد؟»

حاجی پوزخندی زد و برای تأیید نظرش، نگاهی سریع به چشم همگی انداخت و سپس ناامیدانه سر به زیر انداخت و پس گردنش را خاراند.

باروخ رشته سخن را از غول چراغ گرفت و پرسید:

«به نظر شما این تکرار یک بازتاب بی‌پایان نیست؟ مثل وقتی که دو آینه را روبه‌روی هم قرار می‌دهیم، خودت را روبه‌روی خودت و در عین حال پشت سر خودت می‌بینی و باز هم خودت را در پس آن‌ها و باز هم... تا بی‌نهایت. کوچک‌تر و کوچک‌تر، محوتر و محوتر، تا جایی که دیگر فقط یک نقطه خواهی بود و بعد هیچ.»

حاجی که از بی‌توجهی آن‌ها ناراحت شده بود به میان حرف باروخ دوید و گفت:

«بله در روایات هم زیاد به بی‌سرانجامی انسان‌های مغرور و متکبر اشاره شده است که گوش شنوا و چشم بینا ندارند.»

نیچه متفکرانه پاسخ داد:

«البته که جوزف به مقداری غرور برای بقا نیاز دارد حاجی، اگر او یک کم غرور داشت تو را با لگد از این خانه بیرون می‌انداخت. و البته استاد باروخ، این سلسله بازتاب‌ها را نمی‌شود منفعلانه پذیرفت...»

در همین حین که اینان سرگرم گفت‌وگو بودند و حاجی داشت کله‌اش برای دعوا داغ می‌شد و می‌رفت که بخواباند توی فک نیچه، یکباره صدای جیغ وحشتناکی چون صور اسرافیل بلند شد. همه ترسیده از جا پریدند و به سمت راهرو دویدند و همانجا خشکشان زد.

زنی زیبا، بسیار زیبا، با لبانی چون شراب و گونه‌ای چون سیب سرخ، با چشمانی معصوم اما غم‌آلود، و گیسوانی باز اما پریشان، با ردایی بلند و سفید اما پاره پاره بر تن، با سری فرو افکنده و شانه‌های افتاده و تنی پر از زخم و خون، در آن سوی آینه ایستاده است و با انگشت روی سطح آن چیزی می‌نویسد:

«میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله‌ایست

چرا نگاه نکردم؟»

نگاه همه ترسیده و هیجان زده به سمت پنجره رفت و برگشت:

«نگاه کن که چه برفی می‌بارد

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد»

پس از این جوزف روی زانو بر زمین افتاد و با سری افکنده و شانه‌هایی فرو افتاده شروع کرد به گریستن در حالی که هم‌نوا با آنچه که در آینه نقش می‌بست می‌خواند:

«چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه‌ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی...

(بیا تا) ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل»

با گریستن جوزف، تصویر زن در آینه رو برگرداند و به همگی پشت کرد.

صدای معبد جوزف را دید زانو زده و گریان، دلش آتش گرفت و غم سراپای وجودش را در هم کشید. پس به سمتش دوید تا او را در آغوش بگیرد، تا نوازشش کند، تا دلداریش بدهد، اما به یاد آورد که او فقط یک صداست، شاید حتی کمتر، یک خاطره و شاید باز هم کمتر، یک خیال و توهم. در همین حال تصویر زن رو برگردانده در آینه نیز، به همراه هزاران بازتاب دیگر از او دور و دور و دورتر شد.