زیر سایه باد
24 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه چند وقت پیش که جوزف برای یک کسالت(ظاهرا ساده و باطنا سخت) به پزشک یکی از شهرهای کوچک دورافتاده مرزی مراجعه کرده بود، متوجه شد که گوشش تا خرتناق پر است از جرم و چرک و کثافت و آشغال. دکتر متعجب گفت:
"اقای جوزف میخواستم داخل گوشتان را ببینم اما متاسفانه دیده نمیشود."
پس دکتر علاوه بر آمپول و سرنگ و قرص و شربت، یک قطره گوش هم تجویز کردند که اگر جوزف احیاناً خواست دستی به سر و روی گوش واماندهاش بکشد و مدت چهار روز، هر شش ساعت، چهار قطره داخل گوش گِل گرفتهاش بریزد و بعد از آن برای شستشو به پزشک مراجعه کند.
اینگونه بود که دلیل استفاده مداوم جوزف از کلمه "چی؟" در میان مکالماتش مشخص شد و معلوم شد این کلمه پرسشی، صرفاً یک تکه کلام ساده نیست و یا از سر حواسپرتی و گوش دل نسپردن به گفتههای طرف مقابل پدید نیامده است.
حاجی از شنیدن این خبر خوشحال شد و پیش خودش زمزمه کرد: "پس اینگونه نیست که جوزف بنده را به تخمش گرفته باشد، اگر شنوایش بهتر شود متوجه خواهد شد سینه من مدفن چه گهرها و دُررهایست که هر کدامش جهانی میارزد."
نیچه پوزخندی زد و گفت:
"البته اگر شنیدن، عملی اختیاری بود، بنده ترجیح خواهم داد از گهرها و دررهای جنابعالی حتی به اندازه یک مویز را هم نشنوم."
باروخ نیز حرف نیچه را تایید کرد و اضافه کرد:
"حتما انتخاب جوزف هم چنین خواهد بود."
خلاصه آنکه بعد از گذشت مدتی که جوزف در کیسه دواها دنبال مسکن میگشت، چشمش به قطره گوش افتاد و میلش کشید که آن را امتحان کند. پس شروع کرد شکسته بسته و کم و زیاد، طبق فرموده دکتر، به قطره ریختن داخل گوشهای مسدودش.
بعد از گذشت دو روز، هر دو گوش جوزف کیپ و گرفته شد، طوری که انگار از قدرت صداها فرو کاسته شده باشد و به طور مثال، صدای معبد دلفی دیگر آن قدرت و ضرب جیغجیغ قبلش را نداشت، صدای حاجی به حالتی مثل ور ور ور میمانست و صدای باروخ و نیچه هم به چیزی شبیه به بِلا بِلا بِلا بِلا تبدیل شده بود. اما زندگی رفته رفته زیباتر و خوشآهنگ تر به نظر میرسید و از میان همه بیشتر توجه جوزف را به خود جلب میکرد.
به این ترتیب جوزف با یک جفت گوش کیپ و یک جفت چشم تار به حالتی از خلسه عمیق فرو رفته بود، طوری که هر جایی برای خوابیدن و مطالعه و نوشیدن یک چای داغ مطلوبتر از گذشته به نظر میرسید.
امروز جوزف با همین وضعیت ناقصش، برای انجام کاری، پشت ماشین نشست و بر حسب اتفاق گذرش به یک جای پر دار و درخت افتاد. هر چند بیشتر درختهایش کاج و چنتا از این درختهای سبز کمرنگ بود که جوزف دوست نداشت اما یکباره هوس کرد کمی همانجا اطراق کند. پس رفت چند نخ سیگار و یک آدامس و چند شکلات خرید. حصیر را از پشت ماشین برداشت. شلوغترین مکان آنجا را شناسایی کرد و به سمت مخالف آن حرکت کرد تا به خلوتترین و بیآدمترین مکان آنجا رسید، زیر سایه یک درخت، زیرانداز انداخت، عینکش را به چشم زد، دراز کشید، کتاب مورد علاقهاش را که همراه داشت، برداشت و گذاشت زیر سرش، آن طرف حصیر را که خالی بود انداخت روی خودش و خوابید.
باروخ با اشاره به جوزف که در حال خر و پف بود، گفت:
"مطمعناً اگر دیوید اینجا بود میگفت، این بدبخت فلکزده تجربیات بسیار بسیار تلخی را پشتسر گذاشته است، تجربیاتی که دهن زندگیش را سرویس و کون سرنوشتش را پاره کردهاند."
نیچه با تکان دادن سر، حرف باروخ را تایید کرد و گفت:
"البته نباید سهم خودش را از این ریدمان نادیده گرفت، در نهایت هر کسی مسئول اعمال و انتخابات خودش خواهد بود."
باروخ پوزخندی زد و گفت:
"کدام انتخابات برادر من؟! او آدم بیچارهای است، مثل تو، مثل من، مثل همه آدمها، منتها یکی در خوشبختی بیچاره است و یکی در بدبختی."
نیچه با حالتی جدی گفت:
"به هر حال باید وضعش سر و سامان بیابد یا نه، و هیچکس جز خودش نمیتواند."
باروخ با بیاعتنای جواب داد:
" برای سر و سامان گرفتن وضعیت او باید به عقب برگشت و جلوی اتفاق افتادن بیگبنگ را گرفت."
حاجی با شنیدن واژه "بیگبنگ" از کوره در رفت و با عصبانیت گفت:
"باز این ملاعین کافر و مشرک، دهن به شرک و کفر آلودهاند و عنقریب که جسم و جان ما را هم آلوده کنند و در آتش جهنم بسوزانند."
بعد رو کرد به ان دو و گفت:
"مگر شما توی مملکت امام زمان نفس نمیکشید، این خزعبلات چیست سر هم میکنید، بدهم توی گونیتان کنند و از سوراخ ک.ون دارتان بزنند تا مایه عبرت جماعت فیلاسوفیا شوید؟!"
غول چراغ هم بادی به غبغب انداخت و گفت:
"حالا این کسشرات حاجی به کنار، ولی خوبیت ندارد بالای سر ارباب که در حال استراحتند فلسفه و اخلاق و خارجِ فقه تدریس کنید."
صدای معبد دلفی خودش را روی جوزف چتر کرده بود تا باد و آفتاب به او نخورد اما هم باد و هم آفتاب از او رد میشد و کارش را اگرچه فداکارانه و دلسوزانه مینمود، بیهوده و احمقانه جلوه میداد.
زندگی هم همان دور و برها در حال ک.سچرخ زدن بود و گویا تا حدی اوضاع بر وفق مرادش پیش میرفت و لبخندک محوی روی لبش نمایان بود، از این درخت به آن درخت و از این بوته به آن بوته سرک میکشید و با شنیدن نغمه هر پرندهای سرش را کنجکاوانه به اطراف میچرخاند.
یکباره جوزف که سرتاپا عرق شده بود، نفس نفسزنان از خواب پرید و همزمان همه، همسو با نگاههای وحشتزده جوزف به سمتی خیره شدند و ساکت ماندند، طوری که انگار چیزی وحشتناک دیده باشند، گُرخیده و ساکت، سر جایشان بیهیچ حرکتی خشکشان زده بود.
این حالتی بود که هرازچندگاهی برای آنها پیش میآمد، با این وجود هرگز دربارهاش حرف نمیزدند. فقط غیبشان میزد و جوزف را با تپش بیوقفه قلب، شرشر عرق و نگاهی خیره به نقطهای نامعلوم تنها میگذاشتند. و اینها همه نشانه حضور مرگخوار بود.
یکباره ظاهر میشد، مثل سوزن به چشمانش زل میزد و بعد راهش را میگرفت، میرفت، گم و گور میشد، البته بعد از اینکه انگار چیزی را از وجودش بیرون میکشید، چیزی مثل توان، نیرو، انرژی، شیره جان، روح و روان؛ طوری که بعدش جوزف مثل یک تکه گوشت بیجان ساعتها میافتاد و بعدش که رفتهرفته جان میگرفت احساس یک آدمِ تا سر حدِ مرگ کتک خورده را داشت.