جوزف تمام شب گذشته را بیدار ماند و کون به کون هم سیگار روشن و خاموش کرد، تا جایی که می‌توانست به وضوح صدای روح همسر مرحوم آقای فارمر را بشنود که معترضانه و البته محزون، از بالکن طبقه پایین می‌گفت:
«آقای جوزف، ناسلامتی من سرطان دارم، اگر به حال من رحم نمی‌کنی لااقل دلت برای خودت بسوزه! پیرمان درآوردی دیه!»
البته که صدای ضعیف و بی‌نوای این مرحوم در میان انبوهی از صداهای دیگر که بسیار مردانه‌تر، بلندتر و دهشتناک‌تر بودند، چندان توجه جوزف را بر نمی‌انگیخت، اما خب ظاهراً روح همسر مرحوم آقای فارمر نیز، جسورتر از آن بود که بخواهد به این راحتی‌ها دست از سر جوزف بردارد. پس سرانجام، چادر نماز گل‌صورتیش را سر کرد، مقداری عطر مشهدی به سر و گردنش مالید و همان نصف شب، وارد بالکن طبقه بالا شد و تا صبح پای درد دل جوزف نشست و با همان لهجه شیرین یزدیش او را دلداری داد:

  • جوزف جان، پسرکم ای که زندگی نمشه. همش غر غر غر، همش آه آه آه. من که همسایه طبقه پاینتونمآ، مُنده شدم تو چتو نمشی؟
  • خب چه کار دیگه‌ای از دستم بر میاد خانم فارمر عزیز؟!

سپس آهی عمیق کشید و با صدایی محزون‌تر اعتراف کرد:

  • «می‌دونی، من خیلی بدبختم.»

خانم فارمر دستی روی سر و صورت غم‌آلود جوزف کشید و با صدایی نرم و ملایم گفت:

  • اِیَچّون نگو پسرم، بدبخت کدومه؟! یه کمی خو به خودت برس.

جوزف با همان لحن غمگین پرسید:

  • «چطور؟»

روح خانم فارمر نیز آنطور که انگار خیلی وقت است منتظر چنین فرصتی است، بلافاصله، لبخند شیطنت‌آمیزی زد و چادر گل‌صورتیش را یواش از روی سر و تنش ول داد و پایین انداخت و با دندان‌های بالاییش، لب پایین‌اش را گاز کوچکی زد.
جوزف که تازه دوزاریش افتاده بود، با چشمانی از ترس و تعجب چهارتا شده، مات و مبهوت اندام روحی خانم فارمر را نگاه می‌کرد که زیر نور ماه کامل، براق‌تر و روحانی‌تر به نظر می‌رسید. سینه‌هایش شل و آویزان روی بدنش افتاده بود و پوست شکم و گردنش از شیارهای پوستی راه راه موج می‌زد. مفاصل آرنج و زانو و مهره کمرش با وجود تمام تلاش خانم فارمر برای راست نگاه داشتنشان خمیده و منحنی به نظر می‌رسید.
شاید خانم فارمر منتظر نگاه و واکنشی شیطنت‌آمیزتر و هوس‌ناک‌تر از طرف جوزف بود، اما چیزی که بیشتر گیرش آمد، نگاهی کنجکاو و متعجب بود. البته می‌توانست به جوزف هم این حق را بدهد، چون بالاخره شاید این اولین بار است که روح لخت یک خانم با کمالات و جمالات مثل او را می‌بیند. پس در کمال آرامش چادر گل‌صورتیش را باز هم پوشید و لپ جوزف را ماچی کرد و خیلی ملایم و هوس‌ناک درگوشش گفت:

  • «اشکال نداره جوزف جان، ایشالله دفعه بعد.»

بعد چشمکی زد و پرید توی بالکن طبقه پایین. البته که جوزف بدش نمی‌آمد که حتی از روی کنجکاوی هم که شده، برای نخستین بار و به عنوان نخستین انسان، روح کسی را مورد عنایت قرار دهد و حتی بر فرض وجود، عواقب و عوارض آن را نیز متحمل شود، چون به نظر او این اتفاق تا به اکنون جز در میان فحش‌هایی که ملت، در میانه دعوا و شوخی، نثار روح مردگان هم می‌کردند دیده و شنیده نشده بود، اما خب، جوزف هیچ حال و حوصله‌ای برای کنجکاوی جدید و دل و دماغی برای کشف سرزمین‌های نو نداشت و مثل دراکولایی غمگین در قلعه تنهاییش به دور از تمام دنیا و مردمانش داشت توی تابوت سیاه و کج و کوله‌اش روزگار می‌گذراند.
جوزف از اتفاقی که آن روز توی آینه افتاده بود هم متعجب و حیران و هم شرمنده و خجالت‌زده بود. فکر می‌کرد و البته که دوست هم داشت که واقعاً دیوانه شده باشد، اما از طرفی آنچه که دیده و شنیده و حس کرده بود آنچنان واقعی می‌نمود که این احتمال را بسیار کم‌رنگ می‌کرد.
پس سه روز تمام کارش به همین منوال گذشت، از لبه تخت تا بالکن و از بالکن تا راهرو و از راهرو تا لبه تخت. در بالکن به نقطه‌ای نامعلوم در دل تاریکی زل می‌زد و طوری که از زنی حامله انتظار می‌رود، منتظر بود تا از دل آن تاریکی پاسخی روشن، هر چند به اندازه یک شمع کوچک نمایان و زاده شود. هر چند ساعت یکبار به راهرو می‌رفت و به انتهای آن و به جای خالی آینه – که دیگر به انبار منتقلش کرده بودند – خیره می‌ماند و برای بار هزارم آنچه که اتفاق افتاده بود را به یاد می‌آورد و مرور می‌کرد. سپس بر لبه تخت می‌نشست، دستانش را دور زانویش گره می‌زد و به کف زمین خیره می‌ماند.
با دیدن اوضاع جوزف، سرانجام همگی تصمیم گرفتند او را وادار به بیرون رفتن کنند. پس به زور او را به حمام بردند و لنگ و کیسه کشیدند و حتی غول چراغ پیشنهاد داد که او را برای چند ثانیه با صابون گلنارش تنها بگذارند که این نظر از طرف حاجی، به علت ترس از آتش جهنم، رد شد، هر چند در آن حالت که جوزف بود، حتی از دستان نرم و لطیف حوریان بهشتی و حتی از روح نازنین خانم فارمر نیز، کاری بر نمی‌آمد و تمام جهان از بلند کردن قامت خمیده و خسته و ملول میل و هوس در وجود او ناتوان و عاجز بودند چه رسد به شکل زشت و سبز لجنی صابون گلنار.
تابستان، گرما، عرق، خفگی، تنگی نفس، بوی بد زیر بغل و شرشر عرق سر و صورت تنها استقبال‌کنندگانی بودند که بیرون از خانه انتظار جوزف و دوستانش را می‌کشیدند. برای جوزف همه چیز در تیرگی خاکستری‌رنگ سوخته‌ای در حال محو شدن بود، شکل هندسی همه چیز جلوی چشمانش به هم می‌خورد، ذوب می‌شد و روی هم کش می‌آمد. صداها، پس از یک شرشر و وزوز طولانی به گروم‌گرومی ممتد تبدیل می‌شدند. بوی شرجی هوا و داغی نور آفتاب نفس‌کشیدن را تلخ و سخت می‌کرد، طوری که سرانجام همه کلافه و مستاصل به برگشت رضایت دادند. اما احساس منزجرکننده ناامیدی و شکست و کلافگی مسیر برگشت را چنان طولانی می‌کرد که نیچه را به یاد دوست حیله‌گر اما بداقبالش «اولیس» انداخت. پس شروع به تعریف سرگذشت او کرد. زیبایی و جذابیت سرگذشت اولیس به همراه قدرت و سحر کلام و بیان نیچه، کم‌کم داشت جوزف را به زبان می‌آورد و آرام آرام یخش را باز می‌کرد که یکباره موجی از سرمای سوزان او را بیشتر از پیش بر سر جایش خشکاند. طبق معمول همه غیبشان زد و جوزف بیچاره ماند و نگاه سرد و منجمدکننده مرگ‌خوار.
یک لحظه احساس و فکر پوچی و مرگ آنچنان عمیق و محکم به ذهن جوزف رسوخ و نفوذ کرد که پیش خود گفت:

  • «آیا واقعاً زندگی همین مضغرفات کوتاه بود؟!»

پس ناامیدانه و مستاصل عینکش را برداشت و دستی به پیشانی و صورت عرق‌کرده‌اش کشید و محکم شروع کرد به مالیدن چشمانش که داشت به خاطر نفوذ عرق در آن می‌سوخت. سپس چشمانش را بست و منتظر شد تا مرگ یکبار برای همیشه کار را تمام کند و به زندگی نکبت‌بارش خاتمه دهد که یکباره صدایی او را به خود آورد و همچون نوری در دل تاریکی، راهی برای فرار پیش چشمانش مجسم کرد. پس جوزف بی‌اختیار در پیش نگاه متعجب عابران، پا به فرار گذاشت و بی‌آنکه خود بداند به کجا و چرا، به دنبال صدایی که به احتمال زیاد ناجی و راهنمای او بود دوید و دوید و حتی برای برداشتن عینکی که از دستش افتاده بود نایستاد.
پس از چند دقیقه نفس‌نفس‌زنان و عرق‌ریزان خود را در یک سالن بزرگ تئاتر پیدا کرد. سطح محل قرارگیری صندلی تماشاگران از جلوی صحنه نمایش شروع می‌شد و با شیبی بسیار ملایم در انتهای فوقانی و تاریک آن تمام می‌شد. جوزف خود را به یک صندلی مانده به آخرین صندلی در گوشه سمت راست انتهای تاریک سالن رسانده  و خود را با ترس و لرز در آن چپانیده بود.
سالن مملو از جمعیتی بود که پچ‌پچ‌کنان، منتظر کنار رفتن پرده آبی‌رنگ کهنه و پوسیده صحنه‌ای بودند که زیر باد کولر مثل امواج دریا موج می‌زد. کولر بزرگ پر سر و صدایی، که تقریباً چند متر بالای سر جوزف نصب شده بود و قطره‌هایی از آب خنک چند سانتی‌متر پشت سر صندلی جوزف می‌چکاند، طوری که صدای چکیدن و نم پاشیده شدن قطره‌های بسیار سرد و یخ‌زده‌اش را می‌شنید و حس می‌کرد و واضح‌تر از همه بوی نم و رطوبتی بود که انگار تمام سالن را پر کرده بود، بویی که انگار برای همه به جز جوزف طبیعی و معمولی بود. شبیه مسافری که عادی بودن شکل و رنگ و بوی دریا و ساحل را برای ساکنانش عجیب و احمقانه می‌دانست و با تعجب از خود می‌پرسد:

  • «آخر چه کسی می‌تواند یک روز از دیدن این شگفتی و زیبایی و عظمت سیر و خسته و ملول شود؟!»

باری جوزف خودش بهتر از هرکسی می‌دانست که هر کسی سرانجام از دیدن و شنیدن و حس کردن زیبایی و عظمت و شگفتی ملول و خسته خواهد شد، آنگونه که خود او از زندگی شده بود، اما این خاطرات مربوط به این زیبایی و عظمت و شگفتی آنقدر دور، دیر، کوتاه و اندک نصیب جوزف شده بود که او اصلاً نمی‌توانست به خاطرش بیاورد.
به هر حال ظاهراً به دلیل وجود همین کولر پر سر و صدا بود که برخی‌ها حاضر شده بودند در کف سالن بنشینند اما به این صندلی و نیز دو صندلی بغل دست آن نزدیک نشوند. اما باز هم خالی ماندن این دو صندلی آنچنان عجیب بود که انگار اصلاً خالی نیستند. جوزف پیش خودش فکر می‌کرد که شاید وضعیت او چنان در هم و نامناسب است که کسی تمایلی به نشستن در کنار او از خود نشان نمی‌دهد، پس از خود احساس شرمندگی کرد و بلند شد که آنجا را ترک کند که با کنار رفتن پرده و شنیدن اولین اسمی که از زبان یکی از بازیگران نمایش بیرون آمد متوقف شد و از رفتن بازماند و روی صندلی بازنشست. باری آنچه که بر روی صحنه نمایش در حال اجرا شدن بود اگرچه نه کاملاً اما مقداری متفاوت از آنچیزی بود که جوزف می‌دید و می‌شنید. زیرا او در میانه دویدن عینکش را از دست داده بود و نمی‌توانست صحنه را واضح ببیند و از طرفی صدای خرخر کولر نیز او را از شنیدن واضح دیالوگ‌ها محروم می‌کرد.
 

پس جوزف رفته رفته آنچنان در داستان اولیس غرق شد که ناخودآگاه، تصاویر تیره و تار و صداهای گنگ و مبهم را خود باز می‌کشید و باز می‌خواند.
به جز آنکه جوزف نمی‌دانست آیا هرگز در زندگیش پنه لوپه‌ای بوده است یا خیر، خود را چنان می‌دید که اولیس بود. پس آنچه که در دل او می‌گذشت اما به زبان نمی‌آمد را خوب درک می‌کرد و می‌فهمید. اشک در چشمانش حلقه بسته بود و بغض راه گلویش را محکم می‌فشرد. پس بی‌تاب و بی‌قرار زره از تن بیرون انداخت و شمشیر و سپر را به گوشه‌ای پرتاب کرد، رو به روی تماشاگران ایستاد و سپس بر زمین زانو زد.
نیچه با تبختری خدای‌گونه در نقش نپتون یا همان پوزئیدون رو به اولیس کرد و با غرور گفت:

  • «ای اولیس آیا گمان می‌کنی ده سال کافیست؟»

و جوزف در نقش اولیس با صدایی خسته، شکست‌خورده و به هزیمت رفته فریاد می‌زند:

  • «آری ای نپتون ظالم کافیست. کافیست!»

و نیچه برآشفته و خشمگین بر او فریاد می‌زند:

  • «آیا گمان می‌کنی ویران کردن تروا ظالمانه‌تر نبود؟ و یا ویران کردن معبد من؟!»

پس اولیس در حالی که بر زمین زانو زده است با سری افکنده، شانه‌هایی لرزان، صدایی گریان و چشمانی اشکبار پاسخ می‌دهد:

  • «آه ای نپتون سنگدل، با این نفرین که من را بدان مبتلا کرده‌ای، که بر اثرش حتی از شرح درد خود برای خود ناتوانم، چگونه می‌توانم زندگی کرد؟
    چگونه می‌توان احساس و حالتی را برای دیگران بازگفت و توضیح داد، وقتی خود از بازگفتِ خویش سر باز می‌زند و زیر بار هیچ توضیح و تفسیری نمی‌رود؟ من نمی‌دانم چگونه است که وقیحانه، در جهت اثبات دانایی خویش، برخی کلماتِ نا درخورِ مقام و نام او را سرهم کرده، برایش شناسنامه می‌پیچیند و عجیب‌تر آنکه چگونه او حاضر به پذیرش چنین نام و نشانی شده است، وقتی که خود هرلحظه با هزاران تأکید ناگفته، فریاد می‌زند من در هیچ کجا منزل و نشانی ندارم و هیچ نامی آنگونه که واقعاً مرا توصیف کند وجود ندارد. چگونه است که عشق پنلوپه با تمام پیچ و تاب ظریف موهای در هم تنیدۀ اسلیمیش، بر خود نام عشق نهاده است و عقل و خرد بی‌انتهای اودیسه با تمام غرور و تبختر که دارد، اینگونه به نام خویش می‌بالد؟ چگونه است که زندگی با تمام جاودانگی حکمت‌وارش و مرگ با تمام قساوت بی‌پایانش، خود را چنین به بازیچگان خویش می‌نمایانند؟ اما چگونه است که این کشتی بی‌ناخدای در هم کوفتهٔ امواج و این برگ زرد روی بی‌رمق پریشان در دست باد را نمی‌توان نامی نهاد؟ نامی که بتوان به یادکرد آن پیروان و دوستارانش را به لطف خویش مفتخر کند.»

نیچه با نگاهی عاقل‌اندرسفیه می‌گوید:

  • «ای جوزف چرا از خود او نمی‌پرسی؟»

و سپس زیر لب به او می‌گوید:

  • «چی می‌گی کسخل این که دیالوگ نیست؟»

جوزف:

  • (چی؟) می‌پرسم، اما پاسخی نمی‌دهد.

نیچه با بی‌حوصلگی می‌گوید:

  • «خب باز هم بپرس (کله‌پوک).»

در این لحظه روح خانم فارمر که دید جوزف دارد به نمایش گند می‌زند و یک ریز دارد کسشعر به هم می‌بافد و تماشاگران را کلافه و خسته می‌کند، در نقش پنلوپه با چادر نماز گل‌صورتیش وارد صحنه می‌شود، و با ناز و عشوه مقداری پاهای لخت و عور روحیش را از زیر چادر بیرون می‌کشد و نیز چند سانتی از چاک سینه‌اش را به تماشاگران می‌نماید و سپس در حالی که مشغول بافتن چیزی نامشخص و بسیار دراز است با آهی عمیق رو به آسمان سر بلند می‌کند و می‌گوید:

  • «آه ای جوزف عزیزتر از جانم، من در بالکن منتظرم، منظر بازگشت تو!»

و سپس با دیدن به وجد آمدن تماشاگران – هول و بی‌ظرفیت – تصمیم می‌گیرد همانجا نمایش را تمام کند.
در این لحظه جوزف احساس کرد کسی دستان یخ‌زده و منجمدش را در دست گرم خود گرفته و بسیار محبت‌آمیز می‌فشارد. پس صدای معبد دلفی از صندلی خالی بغل دست جوزف، با لحنی آرام و دلسوزانه گفت:

  • «جوزف! نمایش تموم شد. بیا ببریمت خونه!»