جوزف، یک خاطره و یک درد دل
24 تیر · · خواندن 3 دقیقه بعد از گذشت چند ماه سخت و طاقت فرسا و بعد از آنکه از ماندگار شدنم در آن جهنم درۀ خراب شده، مطمئن شدم، بالاخره، یک روز بعد از تمام شدن وقت اداری، وارد کتابخانه عمومی شهر شدم، که درست سر راه رفت و برگشتمان بود. شهر کوچکی بود و اصلا نمی خورد که چنین کتابخانۀ هر چند کوچک اما تر و تمیز و تقریباً قابل قبولی داشته باشد. خلاصه از آن به بعد تنها و تنها سرگرمی من شد، کتاب و کتاب خواندن و آن لا لوها، با هزار ترس و دلهره، نخ نخ سیگار کشیدن. حالا که به آن موقع فکر می کنم، واقعا متعجب می شوم که چگونه همراه با پُست هایِ نگهبانیِ دو به چهار و هفت ساعت کار اداری، حال و احوالی برای کتاب خواندن برایم می ماند!
همان روزها با استاد بالزاک بزرگ، چارلز دیکنز نازنین، آندره ژید مهربان و.... آشنا شدم و چه لذت ها و سودها که از مصاحبت و گفتگو با آنان نبردم و این خود حکایتیست دیگر...
خلاصه کنم. یک روز در نماز خانه پادگان که پاتوق کتابخانی من شده بود، مشغول مطالعه کتابی بودم از هانا آرنت به اسم توتالیتاریسم که یکی از فرماندهان که اتفاقاً به تازگی درجه سرهنگیش رسیده بود، وارد نماز خانه شد،نمازش را خواند و بعد از روی کنجکاوی برای دانستن نام کتاب، پیش من آمد و نشست. گفتم شاید می خواهد تجسس کند که من چه می خوانم و از این کارهای اطلاعاتی، اما خب از آنجا که کمترین فرصتی برای حرف زدن به من نمی داد و بیشتر به لاف زنی از معلومات و کمالات خود پرداخت، مطمئن شدم،-البته باز هم شاید- که قصدش این نیست.
سرهنگ بود و همزمان در یکی از دانشگاه های کشور نیز تحصیل می کرد. از یکی از استادهایش خیلی تعریف می کرد که با سواد است و ال است و بل است که بر حسب حکایتِ سربالا رفتنِ آب و ابوعطا خواندنِ قورباغه، درست هم می گفت.
در نهایت از او یک سوال پرسیدم:
اگر یک روز مجبور باشید بین ایران و اسلام یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می کنید؟
جواب داد که:
این دو با هم منافاتی ندارند.
گفتم:
بر فرض مثال که دارند و شما باید فقط یکی را انتخاب کنید.
حسابی به فکر فرو رفت و در نهایت...
پاسخی که آن روز، آن سرهنگ به من داد، -اگر که از سر ترس و ریا نبوده باشد-، همین نتیجه ای است که در این چند روز و کلاً در این چند ماه و چند سال و کلی تر در این نیم قرن و خیلی کلی تر در این هزار و چهارصد سال که بر ما و کشورمان گذشته است، می بینیم.
آیا نتیجه خوبیست؟
من خود پاسخی به این سوال نخواهم داد.
اگر روزی، این روزگار غدار، به من این فرصت را،-هرچند خیلی کوتاه- می داد تا با هم وطنانم بسیار دوستانه سخن بگویم، به آن ها می گفتم:
دست از دزدی کردن بردارید.
به قول بابای امیر، توی کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی نازنین:
«بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است.می فهمی چه می گویم؟
مأیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم: نه، باباجون!
بابا گفت: اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.می فهمی؟ »
و این همان مردمانند، وقتیکه داریوش بزرگ روی تخته سنگ ها ثبتشان می کرد که:
«خدا این کشور را، از دشمن، از خشک سالی، از دروغ حفظ کند.»