روزِ کسالت‌بار و ملالت‌آوری بود. گرمای هوا مانند روحی شریر، از هر سوراخ و منفذی که می‌توانست، برای نفوذ به داخل خانه استفاده می‌کرد. خورشید آن بیرون حسابی مشغول سوختن و سوزاندن بود؛ صدای هِس‌هِسِ آرام و گاهی تَرَق‏تُرَقِ ترکیدن شعله‌های خشک و تُرد، همراه با جِزجِزِ شکستن بخارِ شعله‌های خیس را به وضوح می‌شد از پشت پنجره دید و شنید؛ صدا و تصویری مثل جهنم، گرم، سوزان و خفه‌کننده. جهنمی که جوزف را به یاد حرف‌های ملالت‌آور و خسته‌کننده‌ی پدرش، مادرش، معلمانش و هر کسی که می‌شناخت و نمی‌شناخت می‌انداخت. حرف‌ها، باورها و رفتارهایی یکنواخت و تکراری. آن‌قدر یکنواخت و تکراری که کوچک‌ترین تفاوتی را یا پس می‌زد، یا بالا می‌آورد و یا در نهایت دفع می‌کرد.

با وجود این در میانۀ شعله‌های داغ و سوزان این جهنم، همهمه، سر و صدا، شور و شوق و بیا و بروییِ هدفمند و یک‌شکل در جریان بود. صدای استارت زدن، گاز دادن، روشن و خاموش کردن و حرکتِ خودروهای سواری و اتوبوس و مینی‌بوس‌ها فضا را پر کرده بود. و جماعتی کاملاً سیاه‌پوش از زن و مرد، که با شتاب و هیجانی وصف‌ناپذیر در حال مهیا شدن برای حرکت به سوی مقصدی بودند که ظاهراً بسیار مقدس نموده می‌شد.

جوزف در دلش لولیدن کرم‌های حسادت در هم را احساس می‌کرد. حاضر بود، خیلی چیزها را بدهد تا یک بار دیگر بتواند درست به همان اندازه، ساده، خالص، امیدوار و شاید کمی هم احمق باشد، بی‌آنکه ذهن وامانده‌اش او را به خاطر آن، مورد بازخواست قرار دهد و به زیر ذره‌بین تحلیل، انتقاد و قضاوت بکشد. اما خودش بهتر از هر کس دیگر می‌دانست این اتفاق، امری محال و ناشدنی است؛ زیرا در این صورت او باید دچار یک فراموشیِ کنترل‌شده همراه با یک فلجِ مغزیِ شدید می‌شد تا نتواند، فجایع برآمده از این سبک زندگی یکنواخت، گله‌ای و دیوانه‌وار را به خاطر بیاورد.

با وجود این تصمیم گرفت برای لحظاتی هرچند کوتاه عقل و منطقش را نادیده بگیرد و به دنیایی که با او غریب، بیگانه و حتی دشمن بود پا بگذارد. دنیایی که سال‌های پیش، به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، او را مثل یک بیمارِ جذامیِ خطرناک از خود رانده و طرد کرده بود؛ یا چون طعامی مسموم و مضر برای بدن، قی و یا به شکل ناخوشایند و بدبوی یک کُپه گُه، دفع کرده بود.

جوزف با اضطراب و ترسی نهانی پا به کوچه گذاشت و با احتیاطی بسیار چون گربه‌ای مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید بترسد، شروع به قدم زدن در کوچه کرد، در حالی که پسرک نیز چون بچه‌گربه‌ای یتیم و بی‌کس و کار، به دنبالش روان بود. مسیر چندصد متری کوچه طی شد، بی‌آنکه جوزف بتواند یک باب کوچک آشنایی و گفت‌وگو با آن مردمان سیاه‌پوش پیدا کند. آن‌ها توی آسمان‌ها زندگی می‌کردند و جوزف روی قالیِ دست‌بافتِ کهنه‌ی مادرش بر روی زمین؛ آن‌ها با فرشتگان طعام می‌خوردند و جوزف با تنهایی خودش، سیب‌زمینی و تخم‌مرغِ آب‌پز می‌خورد و نهایتاً می‌توانست یک بندری یا فلافل سفارش بدهد؛ آن‌ها خود را برگزیده‌ترین و بهترین آفریدگان خدا تصور می‌کردند و جوزف خود را نتیجه‌ی یک اشتباهِ هوس‌آلود و یا شاید کمبود امکانات بهداشتی می‌دید؛ آن‌ها هر روز به یک پیروزی بزرگ و جهانی دست پیدا می‌کردند و جوزف آمار شکست‌های وحشتناک و مفتضحانه‌اش دیگر از دستش در رفته بود؛ آن‌ها در حال صعود به قله‌ پشت قله بودند و جوزف هنوز در دامنه‌ی تپه‌ی کوتاهِ عُن و گُهِ زندگیِ تخمی‌اش داشت دست و پا می‌زد. تنها کسی که آنجا جوزف را می‌شناخت، حاجی بود که آن‌قدر سرگرم سازماندهیِ نیروها، ماشین‌ها، مردم و بسته‌های تغذیه‌ای بود که اصلاً جوزف به چشمش نمی‌آمد؛ در ثانی اصلاً به نفع حاجی نبود که همفکران و همسنگرانش متوجه رابطه‌ی او با این گاوِ پیشانی‌سفید می‌شدند و این بود که حسابی جوزف را سگ محل کرد.

خلاصه آنکه جوزف دست از پا درازتر به خانه برگشت و خودش را روی مبل پهن کرد. نیچه در حالی که لبخندی موزیانه بر لب داشت پرسید:
• «چه زود برگشتید جناب جوزف؟»
جوزف پاسخی نداد. در ادامه باروخ سر از روی میز کارش بلند کرد و پرسید:
• «اون بیرون چخبره جناب جوزف؟ اونا دارند کجا می‌رن؟»
جوزف باز هم جواب نداد. خانم فارمر با ابرویی بالا انداخته و چشم‌غره‌ای تأسف‌برانگیز به جوزف پاسخ باروخ را داد:
• «می‌رن سر ...آقا.»

رفته رفته سر و صدای داخل کوچه فرو خوابید و سکوتی عظیم تمام محله و خانه را فرا گرفت.

صدای دورِ موتور کولر، هواکشِ دستشویی و حمام، یخچال و روشن شدن گاه‌به‌گاهِ پکیج، تنها صداهایی بود که گوش جوزف می‌توانست بشنود و البته صدای وزوز مگسی بسیار مردم‌آزار. مگسی که انگار می‌خواست انتقام تمام ظلم‌های تاریخ، در حقِ گونه‌اش را از درون رگ‌های جوزف بیرون بکشد و یا شاید فرشته‌ای نگهبان که باید با فدا کردن جان خود، جوزف را از افکاری چنین تاریک و ناخوشایند دور می‌کرد و در امان نگاه می‌داشت.

جوزف با صدا و دردِ برخوردِ ضربه‌ی مگس‌کش با شانه‌اش به خود آمد، در حالی که روحِ خانمِ فارمر، مسلح به مگس‌کش، معلق در هوا و بر بالای سرش ایستاده بود.
• «آخ.»
• «ببخشید جوزف جانم، درد داشت؟ لعنتی باز از دستم فرار کرد.»
و سپس با دقت و آهستگی تمام، دوباره به تعقیب و گریز با مگس مشغول شد.

در همین لحظه عبدالباسط به صدا در آمد. این صوتِ تلاوت را غول چراغ به خواست حاجی بر روی زنگِ در تنظیم کرده بود. «بِیسْمی الله هیو الرَّحْماااانِیو الرَّحِیم...»

نیچه پس از آن‌همه تلاش و تقلا برای خوابیدن، با چشمانی سرخ‌شده و کله‌ای خراب و کیری از خواب پرید. مگسی که خانم فارمر پس از ساعت‌ها تعقیبِ نامحسوس، بر روی گوشیِ آیفون، شناسایی و در تیررس قرار گرفته بود – در حالی که با خیال راحت با دو دستِ نیقلیانِ سیاه‌سوخته‌اش کونش را می‌خاراند – با صدای زنگ در، وز وزی کرد و به هوا پرید که خشم خانم فارمر را برانگیخت و به‌صدا‌درآورنده‌ی زنگِ در را، آماج فحش‌هایی رکیک قرار داد.

دمای هوا بالاتر رفت، تا جایی که هوا دیگر گرم نبود، بلکه داغ شده بود، با وجود این، عرقی سرد و یخ‌زده، از بناگوش تا شکافِ کونِ حاضران جریان پیدا کرد، چنانکه به رودی منتهی به باتلاقی سیاه می‌مانست. روشنایی هوا فروکاسته شده بود، هاله‌ای از ترس، وحشت و ناامیدیِ عمیق فضا را انباشته بود. کسی جرات پاسخ دادن نداشت و جهان در سکوتی زنگ‌دار و ممتد فرو رفته بود که باروخ به سخن گفتن درآمد:
• «به خاطر من اومدن، با شما کاری ندارن.»
• نیچه: « چکارت دارند؟»
• باروخ: «شاید می‌خوان کونمو پاره کنن.»

سپس نگاهی به غول چراغ کرد و او نیز در چشم‌به‌هم‌زدنی، باروخ را به گربه‌ای لاغرِ مردنی، ریقو و مو مشکی تبدیل کرد که دل آدم برای فلاکت و بدبختی که در تمام زندگی کشیده بود، خون می‌کرد. سواران سیاه‌پوش داخل شدند و بی‌مقدمه به جستجوی باروخ مشغول شدند، اما چیزی نیافتند. نیچه که متوجه نگاه مشکوک یکی از آن‌ها به بند و بساطِ ذره‌بین‌سازیِ باروخ شد، سریع پرید و پشت میز نشست و مشغول صیقل دادن یکی از آن شیشه‌ها شد که گربه با صدایی بلند چنان جیغی زد که نزدیک بود سواران سیاه‌پوش به خودشان برینند. اما خب نیچه به روی خودش نیاورد و با عوض کردن آن شیشه با شیشه‌ای دیگر به صیقل دادن ادامه داد که این بار با یک میوِ ملایم از طرفِ گربه‌ی مشکیِ ریقو تایید شد.

 

چهار مرد با کت و شلوارهایی سیاه که کتشان تقریباً تا زانو می‌رسید وارد خانه شدند، قامتشان کمی کمتر از متوسط و شاید حتی کوتاه بود، گردن‌هایی قوز کرده و سری رو به جلو و پوشانده با کلاهی سیاه و لبه‌دار داشتند که از زیر آن و از بغل گوش دو رشته باریک و پیچ‌پیچ مو، مثل دم موش بیرون زده بود.

یکی از سواران سیاه‌پوش که بر اساس ریش و پشم سفید و قوز پشت و سن و سالش احتمالاً رییس آن‌ها بود و به شکلی تو دماغی و لحنی موزیانه سخن می‌گفت، به حرف آمد:
• «ما به دنبال مردی هستیم کوچک‌جثه و نسبتاً لاغر، با موهایی مشکی، مجعد و تا روی شانه بلند، چشمانی درشت و ابروهایی حلالی، مشکی و پرپشت، دماغی استخوانی و قلمی و صورتِ بیضی‌شکل.»

سپس بعد از زل زدنی طولانی در چشمِ تک‌به‌تکِ حاضران و برانداز کردنِ سرتاپای آن‌ها، با حرکت دست به یکی از همراهانش دستور خواندنِ متنی را داد:
• «به قضاوت فرشتگان و روحانیون خودمان، ما باروخِ خائنِ کُسکَلک‌باز را تکفیر می‌کنیم، از اجتماع گوگولی خودمان خارج و او را لعنت و نفرین می‌کنیم. تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون بر او باد.»

دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»

و خواننده ادامه داد:
• «در روز بر او لعنت باد.»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»
• «در شب بر او لعنت باد.»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»
و خواننده ادامه داد:
• «وقتی خواب است بر او لعنت باد.»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»
و خواننده ادامه داد:
• «وقتی بیدار است بر او لعنت باد.»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»
و خواننده ادامه داد:
• «وقتی بیرون می‌رود بر او لعنت باد.»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»
و خواننده ادامه داد:
• «و وقتی بازمی‌گردد بر او لعنت باد....»
دیگر سیاه‌پوشان هماهنگ و محکم گفتند:
• «بیش باد.»

و سپس رییس در حالی که انگشت اشاره‌اش را به حالت تهدید در هوا تکان می‌داد گفت:
• «ما شما را نیز هشدار می‌دهیم، که هیچ‌کس حق ندارد با او سخن بگوید، به او لطفی بکند، با او زیر یک سقف بماند، و در دو قدمی او قرار بگیرد، و هیچ‌کس حق ندارد هیچ نوشته‌ای از او را بخواند، والا کونش را پاره می‌کنیم.»

پس از آنکه سواران سیاه‌پوش رفتند، همگی تا ساعت‌ها به چهره‌ی مظلوم و معصوم باروخ که حالا یک گربه بود خیره شدند و برای بخت سیاه و کونیش ابراز تأسف کردند. باروخ نیز بی‌توجه به اینکه کسی متوجه زبان گربه‌ای‌اش نمی‌شود، با همان زبان گربه‌ای‌اش، میومیوکنان، شروع به خواندن متنی کرد که بر روی یکی از کاغذهای زیر دستش به خطی خوش نگارش یافته بود (که ما در اینجا تنها ترجمه میومیوها را می‌آوریم):

«خود را در محیطی هموار و بی‌پایان تصور کنید، محیطی همچون دشتی وسیع، دشتی که در آن تمام حواس تا بی‌نهایت را احساس می‌کند.

حال تصور کنید که از آن دورهای دور، دیواره‌ای از جنس چیزی نامشخص، شبیه به مه یا دودی سفیدرنگ، به سمت شما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، دیواره‌ای که تمام حواس شما را به همان اندازه که به شما نزدیک می‌شود محدود می‌کند. از این پس شما تا محدوده‌ی آن دیواره را می‌توانید ببینید و بشنوید و حس کنید و پس از آن را نه. تصور کنید این دیواره هر لحظه به سمت شما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود تا آنکه به شما می‌رسد و به یکباره شما را در بر می‌گیرد، همچون در برگرفتنِ مه، نرم، رقیق و بی‌اصطکاک. برای مدتی کوتاه، دیگر نه چیزی را می‌بینید و نه چیزی را می‌شنوید و نه چیزی را حس می‌کنید و سپس به یکباره که گویی به دنیای دیگری پا گذاشته‌اید، به درون خود رو بر می‌گردانید و یا کشیده می‌شوید، همچون عقب‌نشینیِ دسته‌ی سربازانِ شکست‌خورده در خطِ مقدمِ جنگ، که فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند و در به در در پی یافتنِ سنگر و سرپناهی هستند تا باقی‌مانده‌ی جان خویش را به سلامت نگاه دارند.

حال تصور کنید که از دیواره، آدمی که خود شمایید آهسته آهسته بیرون می‌زند، ابتدا صورت، سینه و دیگر قسمت‌های جلویی بدنتان و سپس به این دنیای جدید قدم می‌گذارید. درست شبیه به پشت و رو کردن یک برگه‌ی کاغذ. و دقیقاً همین‌گونه است که آدمی به دنیای درون خود قدم می‌گذارد و یا اگر بهتر بگوییم به آن پناه می‌برد، زیرا آن دیواره‌ی مه‌آلود مانند، تمام حواس شما را در دنیای بیرون محدود و در نهایت ناکارآمد کرده است.

این دنیای درون، بسیار پهناورتر و منعطف‌تر است و اما گمان می‌کنید که اختیارش به طور کامل در دستان شماست. یعنی گمان می‌کنید که اگر در آن دنیای بیرون کسی با کور و کر کردن شما می‌توانست قدرت دیدن و شنیدن را از شما بگیرد در این دنیا چنین توانایی را ندارد؛ گمان می‌کنید که امن و امان است؛ زیرا در آغاز چنین به نظر می‌رسد که آن دیواره‌ی مه‌آلود، قدرت نفوذ به دنیای درون شما را ندارد، اما رفته رفته، درست مانند همان زمانی که در آن دشت بی‌کرانِ نامحدود بودید، هاله‌ی مه‌آلود از دور دست پیدایش می‌شود، با این تفاوت که این رخنه و نفوذ همچون گذشته قابل درک و فهم نیست. دیگر رنگ ندارد که آن را ببینید، صدایی ندارد که آن را بشنوید، پس همچون گازِ سمیِ بی‌رنگ و بو رفته رفته تمام دنیای درون شما را پر می‌کند و در بر می‌گیرد تا آن زمان که بار دیگر تمام شما را چون گذشته در خود فرو می‌بلعد. و این پایان کار شماست. این زمان، زمان مرگ شماست. در این لحظه است که دیگر چیزی از شما باقی نمی‌ماند. هر چه که هستید همان است که آن دیواره‌ی مه‌آلود می‌خواهد باشید. از این پس شما صرفاً بازیچه و عروسکی خواهید بود در دستِ امیال و خواسته‌های او.

هرچند اندک‌اند اما هستند کسانی که در سنگر و پناهگاهِ درونِ خویش، بهتر فرماندهی و عمل کنند و راه نفوذِ دیواره‌ی مه‌آلود را بگیرند. بجنگند و مقاومت کنند تا آن زمان که حس کنند، دیواره‌ی مه‌آلودِ دنیای بیرون، رقیق‌تر و ضعیف‌تر شده‌است، تا بسیار با احتیاط از دنیای درون قدم بیرون بگذارند و برای بازپس‌گیریِ قلمروی از دست‌رفته‌ی خود جنگ را آغاز کنند.

تلخی ماجرا بیشتر از هر چیز در آن است که نزدیک‌ترین دوستان و آشنایان را می‌بینی، در حالی که افیونِ مه‌آلودِ توهمِ آن گازِ سمی در آنان اثر کرده است و دیگر تو را آن‌گونه که پیش از این بودی، نمی‌خواهند، از تو بیزاری می‌جویند و طردت می‌کنند تا در انزوای درون خود آهسته آهسته بمیری و بپوسی، بی‌آنکه کسی بر سرِ مزارت شاخه گلی بگذارد و بر خاک آن قطره‌ی اشکی بچکاند. روزگارِ سختِ تنهایی را با تمام وجودت حس خواهی کرد تا هر روز در آن به خاطر تفاوتی که با آن تسخیرشدگان داری، بر خود نفرین بفرستی و آرزو کنی که ای کاش، چنین عجیب‌الخلقه از مادر زاده نمی‌شدی.

آری، سمی که این دیواره‌ی مه‌آلود تولید می‌کند همین است، میلِ جنون‌آمیز به حل کردن هر چیز و هر کس در خود تا در نهایت از لوله‌ی تولید فاضلاب خود، یک مشت فضله‌ی یک‌رنگ و بو را پس بدهد تا چون به هر کجا که می‌نگرند، همه را چون خود ببینند نه بهتر و نه حتی بدتر.»