اوضاعِ تخمی (بخش 1)
26 تیر · · خواندن 8 دقیقه جوزف صبح روز گذشته را نیز طبق روال معمول به خوبی آغاز نکرد، اما خب، شاید با تخفیف و اغماض بسیار زیاد، بتوان گفت که تا حدودی به خوبی به پایان رساند. البته این پایان خوب نیز بیشتر شبیه به تسکین دادن درد وحشتناک سرطان استخوان، به کمک آسپیرین یا نهایتاً ژلوفن بود که خودش برای تسکین دردهای خودش در این مملکت باید مرفین بزنند.
طبق معمول روح خانم فارمر، اولین کسی بود که از حادثهی پیشآمده مطلع شده بود و خیلی سریع خودش را برای به جا آوردن اولین کلاغ از رسم زیبا و حسنهی «یک کلاغ، چهل کلاغ کردن» به خانه رسانده بود. اما وقتی رسید متوجه شد که پیش از او صدای معبد دلفی، اخبار ماجرا را تمام و کمال، به سمع و نظر اهالی منزل رسانده بود و متأسفانه حالا او مجری به جا آوردن کلاغ دوم از چهل کلاغ شده بود. پس برای اولین بار، صدای معبد در ذهن و اندیشهی روح خانم فارمر، به عنوان خطری بالقوه و رقیبی مستعد نشانهگذاری شد. اما خب این رقیب تازهکار و خام و ناپخته هنوز راه بسیار داشت که بخواهد به گرد پای روح خانم فارمرِ زَبَل که در به جا آوردن این مراسمات حسنه، به معنای واقعی استخوان خرد کرده بود برسد. زیرا با وجود اعلام خبر توسط صدای معبد، کسی برای خبر اهمیتی قائل نشده بود و به قول معروف همگی به یک ورشان گرفته بودند و حتی حاضر نشده بودند سر بالا کنند و با گفتن یک «باشه بابا فهمیدم» صدای معبد بیچاره را رانده بودند.
• چیشد دختر؟ گفتی بهشون؟
• آره، ولی اصلاً به تخمشون هم نیست.
پس قلب رقیق و رئوف روح خانم فارمر جنبید و بر بیچارگی و استیصال حال جوان خام و ناپخته سوخت و از نیت پیشین خود عدول کرد و برگشت؛ نامش را از لیست خطرات بالقوه و رقیبان مستعد خط زد و در لیست شاگردان نااهل و غیرمستعد خود ثبت کرد. از این گذشته، صدای معبد تنها دوست دختری بود که او در این دنیای روحی خرابشده داشت و به هر حال هر چقدر هم که اختلاف در سلیقه و کلاس و پُز و قِر و فِر داشتند، اما از هر کسی در این حوالی به او شبیهتر بود و اگرچه روح وزین و متین و بااصل و نسبی نداشت، اما خب حداقل مثل خود خانم فارمر جسمی هم برای تیتان فیتان نداشت.
• روح خانم فارمر: خب کنار واستا، تا یاد بگیری بچه جون.
• صدای معبد دلفی: چشم استاد.
پس روح خانم فارمر با کمک انواع و اقسام روشها و مهارتها شروع کرد به نقل خبر و روایت ماجرا. باروخ اولین کسی بود که به ماجرا واکنش نشان داد و خیلی سریع برای کمکرسانی اعلام آمادگی کرد. نیچه هم پس از تفت دادن مقداری مباحث فلسفی دربارهی ارادهی معطوف به قدرت، راضی به کمک شد. غول چراغ نیز که طبق معمول، در حمام بود، قول داد به محض تمام شدن تمرینات خودارزیابیهای روحانیش، برای کمک بشتابد.
غول چراغ میگفت که این تمرینات را از یک سایت بسیار معتبر، علمی و جهانی به اسم سایت (Born Hop) به معنی (با امید به دنیا آمدن) خریداری کرده و در حال تلاش برای کسب درجات بسیار بالایی از مقامات عرفانی و روحانی است. او همچنین با تأکید بسیار، به لولهی چراغ جادوی جدش قسم یاد کرده بود که هرگز و به هیچ قیمتی حاضر نیست تمریناتش را در میانهی کار رها کند و نیمهکاره بگذارد، زیرا به خاطر ارتکاب چنین خطایی در زمان شروع دوره، چندین مرتبه، درد شدیدی در ناحیهی مجاری ادراری، گریبانگیرش شده بود که سخت قدرت نشستن، برخاستن و حرکت کردن را از او گرفته بود. غول چراغ از این اتفاق به عنوان یکی از بدترین تجربیات زندگیش یاد میکرد.
حاجی در حالی که جلوی آینهی دستشویی در حال مرتب کردن ریش و پشم صورتش و سوراخهای بینیاش بود، گفت:
• حاجی: ولش کنید بابا. حالا کو تا به ما بَرسد. فعلاً چهار طَبَقه ماندَه.
• باروخ با تعجب پرسید: یعنی لازم نیست که ما کاری کنیم؟
• حاجی: نه اسکل تخمیهودی. خدا بزرگ است خودش کمک میکند.
• نیچه: چطور؟
• حاجی: پس نمیدانی باد و باران را برای چه خلقت کرده است؟
دو فیلسوف بزرگ نیز در نهایت تعجب، در مقابل استدلالات منطقی حاجی، سپر انداخته و هر کدام بر سر کار و بار خود برگشتند. پس باز هم روح خانم فارمر ماند و صدای معبد که زیرزیرکی داشت به ضایع شدن روح خانم فارمر نیشخندهای پنهانی میزد.
• چیه گیسبریده؟ میخوای اسمتو بزارم تو لیست اول؟
• نه ببخشید غلط کردم استاد.
• بیا بریم سراغ جوزف، شاید اون بیدار شد.
• فکر نمیکنم. اون دفعه که موشک زدن این پایگاه پشت خونه رو یادته؟
• خب؟
• همهی شیشهها ریخت، حتی پا نشد خردهشیشهها رو از رو پتوش بریزه اونور.
• حالا بیا بریم ببینیم چی میشه.
• بریم.
پس هر دو بالای سر جوزف رسیدند.
• روح خانم فارمر: جوزف جان.
• جوزف: ها.
• روح خانم فارمر: پاشو پسرم، بوی دود رو نمیشنوی؟ خونهی آقای تریفالس آتیش گرفته.
• جوزف: عه جدی؟
• صدای معبد: آره، آتیش هی داره زیاد میشه، ممکنه خونههای دیگه رو هم بگیره.
• جوزف: ای بابا، عجب اوضاع تخمی شده.
پس در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکرد: «بذار برسه، ما که دیگه چیزی واسه سوختن نداریم. بذار برسه.»، یک غلتی زد، آنوری شد، توی سگپزان آن گرمای جهنمی، پتو را محکمتر دور خودش پیچید و دوباره خوابید. اما در واقع جوزف از همه بیدارتر بود و از همان شروع ماجرا بو را حس کرده و مضطرب شده بود، شرشر عرق میریخت، نفس نفس میزد و ضربان قلبش داشت به حد انفجار میرسید.
جوزف صدا و بوی آتش را خوب میشناخت، صدا و بوی دود را و سوختن را. و حتی آنقدر به آن وسواس پیدا کرده بود که مثلاً تفاوت سوختن چوب بلوط را از کاج، تنها با شنیدن صدا و بو کشیدن، تشخیص میداد. قطرهی اشکی بزرگ، سد محکم پلک و مژههایش را شکست و بیرون غلطید و از گوشهی چشمش به روی بالش سرازیر شد و سپس قطرهای دیگر و سپس قطرهای دیگر...
روح خانم فارمر و صدای معبد نیز ناامیدانه و غمگین به هم خیره شدند. پس در حالی که برای بررسی آخرین وضعیت آتشسوزی به سمت بالکن میرفتند، روح خانم فارمر از صدای معبد پرسید:
• روح خانم فارمر: این چش شده بود؟
• صدای معبد دلفی: نمیدونم! هر موقع آتیش و دود و این چیزا میبینه اینجور میشه. میگه یاد یوسف میافته.
• روح خانم فارمر: یوسف کیه؟
• صدای معبد دلفی: نمیدونم. فکر کنم دوستش بوده یا ...
به بالکن رسیدند و دیدند اوضاع، با وقار و شکوه همیشگیاش، سوار بر حیوان عجیب و غریبش، اوضاع، از ته کوچه پیدایش شد و به سمت خانهی آنها آمد. افسار اوضاع را به تیر برق سر کوچه بست و دهنهاش را مقداری شل کرد و از توی خورجینش یک سُس بیرون آورد، داخل ظرفی ریخت و جلویش گذاشت و اوضاع نیز با اشتهای تمام شروع به خوردن کرد. اوضاع نیز خودش بالا آمد. با همگی به گرمی و محبت سلام و احوالپرسی کرد و به تعارف روح خانم فارمر برای نوشیدن چای در وسط گرمای جهنمی تابستان، با چهل درجه سانتیگراد، جواب مثبت داد و با متانت و کلاس بالایی، بر صندلی راحتی کنار پنجره نشست تا همزمان با نوشیدن چای، مواظب اوضاع نیز باشد.
• صدای معبد: آقای اوضاع، این چی بود که دادید اوضاع خورد؟
• اوضاع: سُس بود دخترم.
همگی با تعجب تکرار کردند: سُس؟
• اوضاع: بله سُس. تنها غذایی که ذائقهی سختگیر اوضاع میپسندد.
• صدای معبد: چه سُسی؟
• اوضاع: هر سُسی، فرقی نمیکند.
• نیچه: خب اگر یک وقتی سُس گیرتان نیامد چه؟
• اوضاع: خون.
همگی با تعجب: خون؟
• اوضاع: بله، خون. خون هم که الا ماشالله توی این مملکت ارزان است و مفت.
• باروخ: خب اگر نه سس باشد و نه خون چه؟
• اوضاع: لالایی و خواب مصنوعی.
• باروخ: خواب مصنوعی چجور غذاییه؟
• اوضاع: یعنی آنقدر او را ناز و نوازش میکنی تا بالاخره سیر و خسته شود و خوابش ببرد. این کار را میتوان بسیار هم تکرار کرد، ولی خب از قدرت بدنیاش، مخصوصاً قوهی بینایی، و شنوایی و چشاییاش کاسته میشود.
• صدای معبد: ولی وقتی که زیپشو شل کردید، اون فقط یه دهن داشت که باهاش سُس میخورد. پس چشماش کجان؟
• اوضاع: چشمش همان دهانش است و همینطور گوش و بینیاش.
• روح خانم فارمر: روم به دیوار روم به دیوار، پس از کجا میرینه؟
• اوضاع: از همان دهانش.
پس همگی با ترس و تعجب گفتند: از دهانش؟ و پس از تأیید سوالشان توسط اوضاع، نگاهی متحیر به هم انداختند و ساکت ماندند و فقط چای خوردن اوضاع را که بسیار ظریف، با نزاکت و دارای آداب خاصی بود، نگاه کردند.
اوضاع جرعهی آخر چای را سر کشید و گفت:
• ظاهراً کسی از شما اوضاع را صدا زدهاید؟
همگی با تکان دادن سر، به پرسش اوضاع جواب منفی دادند و سپس نیچه گفت:
• ظاهراً که همگی به جز بنده کاملاً از اوضاع راضی هستند. به هر حال از تشریففرمایی شما به این کلبهی درویشی خوشحال و خرسندیم بزرگزاده.
• اوضاع: همچنین جناب نیچه، اما ظاهراً کسی گفته: «اوضاع بسیار تخمی است؟»
• صدای معبد: آآآها اونو که جوزف گفت.
پس اوضاع در حالی که از پنجره اوضاع را میپایید گفت: «بله خواستم بگویم که اوضاع تخمی نیست و فعلاً آرام است» و سپس یکدفعه با شتاب تمام از روی صندلی برخاست و به سمت بیرون دوید در حالی که داد میزد، «اوضاع تخمی شد، اوضاع تخمی شد».
پس همگی جلو پنجره رفتند؛ اوضاع را دیدند که به سمت اوضاع میدوید، در حالی که، اوضاع به پهلو افتاده بود، نفس نفس میزد و از دهانش چیزی مثل کف و زردابی به شکل و شمایل تخم خاویار بالا میآمد. در همین لحظه صدای ویقویق آژیر آتشنشانی و آمبولانس در تمام محله پیچید. خوشبختانه آتش تنها خانهی آقای تریفالس و سه طبقه پاییناش را خاکستر کرد و نرسیده به خانهی جوزف خاموش و مهار شد.