در انتهای یک کوچۀ بن­بست در یکی از محله های قدیمی شهر، خانۀ کوچکی قرار داشت که حتی از خود محله نیز قدیمی تر به نظر می رسید. قدیمی نه از آن نظر که شکل معماری خاصی داشته باشد، نه از آن جهت که گچ بری ها، ستون ها و تزییناتش آدم را به یاد دوره ای خاص و یا حتی چند ده سال پیش بیندازد و نه حتی به خاطر خرابی و فرسودگی هایی که گذشت زمان بر سر و روی آن تحمیل کرده بود. خانه ای بود که در ظاهر تفاوت چندانی با بسیاری از خانه های دیگر این محله قدیمی و یا هر خانه مشابه خودش در هر جای دیگری  از جهان  نداشت. به طور کلی این ویژگی قدیمی بودن نه از راه درک و فهم نشانه هایی که دلالت بر قدیمی بودن چیزی کنند به دست می آمد، بلکه به طور کامل احساس می شد. احساس اینکه وجود چیزی محدود به یک زمان و مکان خاص نباشد. انگار که زمان، آنجا را برای اتراق، توقف و استراحت خود انتخاب کرده باشد. محله ای آرام داشت و مردمانی آرام تر. خود خانه نیز کوچک، دنج و باصفا بود. یک درب آهنی دوتایی طوسی رنگ که با سه یا چهار پلۀ سنگی ترک خورده به سطح کوچه می رسید. دو ستون کوچک چهل سانتی نیز، دو طرف راست و چپ آن را محکم در مشت گرفته و در دل دیوار آجری قفل کرده بودند. چهار درخت چنار بزرگ، قطور و کهن، با فاصله ای در حد یک متر، رو به روی خانه، در دو طرف سر به آسمان افراشته بودند. حجم انبوه شاخ و برگ هایشان سایه ای بزرگ بر سر تمام خانه افکنده بود، که به شکلی عجیب در هر لحظه از روز و ماه و سال ، ثابت و بی حرکت به نظر می رسید و حتی در شب حاشیه ای محو از رنگ تیرۀ آن را م یشد مشاهده کرد. هرگز دیده نمی شد جز چند کلاغ سیاه رنگ، گنجشک، یا هر پرندۀ دیگری در آن لانه کند و یا حتی برای لحظاتی به خنکای فرحبخش سایه اش پناه برده باشند و برای لحظاتی بیاسایند. هرگز گربه ای در حال بالا یا پایین رفتن از دیوار آن خانه  و درخت های رو به رویش دیده نشده بود و هرگز سگی برای علامت گذاری قلمروش بر سر و رویشان نشاشیده بود. تنها نشانه ای که از حیات و زندگی در آن محدودۀ کوچک وجود داشت، پیر مرد و پیر زنی بودند که بدون استثنا و همیشه بر روی آن پله ها نشسته بودند. پیر مرد معمولا یک شلوار و جلیقه مشکی یا سرمه ای رنگ با یک پیراهن سفید یا آبی آسمانی بر تن داشت و پیر زن یک لباس یک تکه ماکسی و سرمه ای رنگ با گل های ریز سبز و زرد می پوشید و گاهی نیز یک بلوز سفید و دامن کرم به تن داشت.

هرگز کسی ندیده بود آن ها با کسی دیگر یا حتی با همدیگر سخن بگویند. اگر هم سخنی بهم می گفتند یا به زبان چشم و ابرو بود و یا هر زبانی که دیگران از آن خبر نداشتند. تنها گاهی اوقات که جوزف صبح ها سر کار می رفت و یا غروب از سر کار بر می گشت، پیر مرد از او می پرسید:

·         جوان ساعت چند است؟

جوزف نیز هر بار بدون اینکه هیچ حرف دیگری برای گفتن به آن دو به ذهنش برسد، ساعت را دقیق می گفت و به رفتن ادامه می داد.

·         ممنونم

·         خواهش می کنم.

جوزف در واحدِ پنجمِ غربیِ آپارتمان پنج طبقۀ رو به روی خانه پیرمرد و پیر زن زندگی می کرد. بنابراین او به تعداد تمام رفت و آمدهایش از خانه و نیز به تعداد تمام دفعاتی که از پنجره بیرون را نگاه کرده بود، خواسته یا ناخواسته، آن دو را دیده بود که ساکت و آرام بر روی پله ها نشسته اند در حالیکه غمی عمیق، هر دو به نقطه ای نامعلوم خیره مانده اند.

غروب آفتاب، پهنۀ غربی آسمان شهر را توی سرخی خون آلودی فرو برده بود. از آن دور دست ها، ابرهایی ابلق رنگ، به شتاب یک اسب چاپاری جوان، در حال نزدیک شدن بودند. انگار که حامل خبری باشند مهم و ظاهراً ناخوش و غم­آلود.

جوزف صدای دیلینگ دیلینگ نت های باران را حس می کرد که به ظرافت بلورهای فرانسوی به زمین می خوردند، می ترکیدند و می پاشیدند روی صورت خشک خاک. رفت توی بالکن، سیگاری روشن کرد، پک محکی گرفت و دودش را توی چشم آسمان فوت کرد. آسمان غرید. نیچه با سر به پیرمرد اشاره کرد و گفت:

پیرمرد مثل ستون های قدیمی است. می خورد که معمار بوده باشد.

باروخ با تکان دادن سر حرف نیچه را تایید کرد و گفت:

اینطور که با حسرت به خیابان و کوچه و در و دیوارهاش زل زده، حتماً دلبستگی زیادی بهشون داشته. کی میدونه؟! شاید خودش اون ها رو ساخته و یا حداقل تو ساختنش نقشی داشته.

روح خانم فارمر گفت:

خیلی سفید مفیده. بهش نمی خوره افتاب مهتاب ندیده باشه ولی من هم همین­ها رو شنیده ام.

حاجی با پوزخندی گفت:

با آن افسارهای رنگارنگی که دور گردنش هم می اندازد، مشخص است که طاغوتی بوده باشد.

و منظورش از افسار کراوات پیرمرد بود که آن روز زرشکی رنگ بود. جوزف پوک محکمی به سیگارش زد و دودش را فوت کرد توی صورت آسمان و اسمان باز غرید. نیچه رو به حاجی گفت:

احتمالش زیاد است. با آن غمی که درون چشم­های یشمی رنگش وول می خورد، حتما طرح هایش را به جرم غیر اسلامی بودن توقیف کرده باشند.

حاجی با جدیت گفت:

شاید حقش بوده!

صدای معبد دلفی ساکت بود. به میل و قلاب و کاموای دست پیر زن خیره مانده بود که با مهارت یک شمشمیرزن حرفه ­ای، در هوا پیچ و تاب می داد، می چرخاند و در نهایت مثل یک شعبده باز کاربلد، از رشته ای نخ دراز و بی قواره، چیزی زیبا خلق می کرد، چیزهایی که انگار جان داشتند، احساس و فکر داشتند و با زبانی که هر کسی نمی دانست با آدم حرف می زدند. توی دلش احساس کرد که چقدر به این کار علاقه دارد. دلش خواست، که برای لحظاتی می توانست انجام آن کار را تجربه کند. دوباره احساس کرد این کار برایش خیلی آسان است، طوری که قبلاً در زمانی که به خاطر نمی آورد، کی و کجا؟! آن را انجام داده است. روی لبی که نداشت، لبخندی نشست و به تقلید از پیر زن، با دستی که نداشت شروع کرد به میل و قلاب زدن..

 وقتی که به خود آمد، همه به او خیره شده بودند. ظاهرا منتظر مانده بودند تا او نیز نظرش را درباره پیرمرد و پیر زن بگوید. دستپاچه شد و با عجله گفت:

حتما دارد برای بچه هاش لباس می دوزد.

نیچه گفت:

پس اینطور مشخص می شود که آن ها آنقدر که به نظر می رسد، بی کس و کار نیستند.

روح خانم فارمر گفت:

هرچی که می بافه، لباس نیست. شاید شال باشه. اونم عجب شاله درازی.

باروخ گفت:

بله زمستان هم نزدیکه

حاجی گفت:

حالا کو تا زمستان؟

جوزف پک دیگری به سیگارش زد و آسمان غرید. صدای معبد گفت:

پیرند. شاید برای اون ها زمستان زودتر شروع می شه!

روح خانم فارمر گفت:

یبار صدای زمزمه آواز خوندنش رو شنیدم. چه ناز و نوایی داشت!

باروخ گفت:

حرکات دستش رو ببینید! انگار داره یک ارکست رو رهبری می کنه!

صدای معبد گفت:

اپرا؟

باروخ گفت:

شاید، شاید.

حاجی با پوزخندی دیگر گفت:

چه تیر و تخته بهم جور شده اند. یک معمار طاغوتی و یک مطرب مطرود.

نیچه به صدا و لحنی قاطع گفت:

حداقل خوبیش آن است که بچه ای برای بدبخت شدن پس نینداخته اند.

باروخ گفت:

اینطور به نظر می رسه ولی کی میدونه. نگاهشون رو ببینید استاد!

صدای معبد با لحنی غمگین گفت:

منتظرند؟

باروخ با نگاه نظرصدای معبد را تایید کرد. حاجی رو به نیچه و باروخ گفت:

همون بهتر که نسلشون رو زمین بخشکه. مثل شما دوتا بی عرضه و بی هنر. ولی بچه نمک زندگیه.

نیچه با پوزخند گفت:

نمک؟!

روح خانم فارمر گفت:

آقای فارمر می گفت که یه پسر داشتن. تو شلوغیا رفته بوده بیرون. بعد از اون دیگه هیشکی ندیدتش.

همه ساکت شدند. جوزف پوک دیگری به سیگارش زد. آسمان غرید. صدای زمزمه آواز خواندن زن بلندتر شد و بعد باران پا به پای او شروع کرد به باریدن و آنقدر بارید که اب از جوی ها بیرون زد و توی خیابان راه افتاد