واستادم
زل زدم به چشماش
بهش می گم: پاشو بریم خونه، اومدم دنبال تو، همه منتظرتن
جوابمو نمی ده
⁃ مامان خیری اگه صدامو می شنوی، جواب بده
هیچی نمی گه
یعنی هیچ حرفی نداری بم بگی؟!
جوابمو نمی ده، هیچی نمی گه، دستشو می گیرم، صورتش تکون می خوره، بعد یه خمیازه بلند می کشه، درست مثل اون روزا که سالم بود. خواهرم بدو بدو پرستار رو خبر می کنه
⁃ تکون خورد، دستش، صورتش
⁃ نه، اون چیزی نیست، عادیه
⁃ خمیازه کشید
⁃ نه عادیه
خواهرم دوباره وا رفت. بهم میگه:
⁃ باهاش حرف بزن،میگن میتونه بشنوه، شاید جواب تو رو داد، دستشو بگیر، باهاش حرف بزن.
نگاش می کنم. صداش می کنم اما باز جواب نمی ده.
با خودم می گم:
⁃ خودتو بزار جای اون. فقط یه دلیل بیار که دلش بخواد جواب بده، که دلش بخواد برگرده، می بینی آروم گرفته خوابیده، کی تا حالا انقدر آروم بوده!؟ دلم می خواد حرفای خودمو بهش بگم، بگم که چقدر دوست داشتم جای اون بودم، رو همون تخت، با همه اون دم دستگاه های دور و برش، لوله های تو بینیش، سیمای چسبیده رو قفسه سینش، سوزن و سرنگای تو رگای دستش. فکر می کنی اگه پاشی، چیزی عوض می شه؟! نه. دنیا هنوز همونقدر مسخره و به درد نخوره که بود. آدما هنوز همونقدر ظالم و خودخواهن که بودن. تازشم چه خوب و چه بد، به اندازه کافی دنیا رو دیدی، من بیشتر از تو ندیدیم ولی بیشتر گشتم، همیشه همین بوده، همه جاشم همینه که هست.
نمی دونم چرا فقط از یه چشمم اشک میا!! سرم انگار باد کرده. همون درد همیشگی شقیقه هامو گرفته تو مشتش، هی فشار می ده. تا حالا مرگ رو انقد نزدیک دم در خونمون ندیده بودم.

⁃ آقا دیگه بسه، بفرمایید بیرون
⁃ چشم، الان می ریم

خواهرم یه جوری که انگار بخواد آخر تلاششو‌ خرج کنه بهش می گه:
⁃ مامان خیری ما می ریم، تو هم بیا بریم خونه.
جوابی نمی ده، خواهرم سکوت می کنه.
⁃ تو چرا هیچی نمی گی؟! چرا باهاش حرف نمی زنی؟! جواب تو رو می ده.
⁃ بریم دیگه
خواهرم فکر می کنه چون من پسرم شاید حرفای من بیشتر تاثیر داشته باشه چون مادرا پسراشونو بیشتر دوست دارن، شاید همینجوریه که می گه، ولی ...

⁃ آقا ظاهرا یکی دو روز پیش لوله تنفسش مشکل پیدا کرده بود، چرا حواستون رو جمع نمی کنید؟! تو رو خدا مواظب باشید.
پرستار با من و من:
⁃ نه اون چیزی نبود، چشم حواسمون هست.

می ریم و با خودم می گم:
⁃ باید عاقلانه تصمیم بگیره. خداحافظ مامان خیری، خداحافظ
می رسم خونه، طبق معمول، همهمه، سر و صدا، گریه، ضجه، گله، شکایت.
سلام نمازش رو داد، بلند شد، برگشت، سلام داد و بعدش زد زیر گریه
⁃ گریه نکن عزیزم، خوب می شه، من الان پیشش بودم، تکون می خورد، دکتر گفت حالش خوبه
⁃ راس می گی؟
⁃ اره، از زهرا بپرس، مگه نه زهرا؟!
⁃ اره ولی پرستار می گفت عادیه
⁃ (و بعد دوباره زد زیر گریه)چرا لباس سیاه پوشیدی؟
بقیه این دو روز اینجور گذشت که همه دنبال مقصر بودن و همزمان سعی کردند تقصیر رو از گردن خودشون بندازن. حرفی برای گفتن نیست، کاری هم برای انجام دادن.
تو دلم با مامان خیری حرف می زنم:
⁃ یه نقطه بزار ته آخرین جمله این خونه تاریک.
می خنده، میگه:
⁃ من که سواد ندارم
⁃ من دارم، کمکت می کنم، ببین قلم رو اینجور بگیر تو دستت، بعد آخر کتاب رو وا می کنی، برو آخر آخرش، بعد نوک قلم رو فشار بده آخر اون سیاهی ها.
⁃ تا زنده بودم یادم ندادی قرآن بخونم
⁃ تو که قرآن رو از من بیشتر بلد بودی
⁃ حالا اگه ازم چیزی بپرسن بلد نباشم چی؟
⁃ خیالت راحت تو همه رو‌بلدی
⁃ نیستم
⁃ بیا بخون
⁃ بابات نیا بگه چرا کتاب دادی دستش!؟
⁃ نترس، مردا اولش هارت و پورت زیاد می کنن. راستی خونه جدیدت رو دوس داری؟
⁃ بد نیست
⁃ حالا یه خونه داری به بزرگی زمین، سقفش تا آسمون، چراغاش ستاره ها، اجاقت خورشید، یخچالت همیشه پر
⁃ کو؟!اینجا که خیلی تنگ و تاریکه، هیچی هم نداره
⁃ نه، باید از اونجا بیای بیرون، بیا، بیا
⁃ ولم کن، پسرک شیطون. برو سر به سر بابات بزار
⁃ اوه اوه
⁃ (با خنده) تو هم پسر همون پدری، عمر و عاص
⁃ دست شما درد نکنه
⁃ اونم پنجاه سال یه خونه درست و حسابی برام نساخت، نذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره، تا چشش بهم می‌افتاد، مثل سگی که گربه ببینه، هار می شد، چنگ و دندون نشون می داد.
⁃ مردا اینجورین دیگه
⁃ تو هم اینجوری؟
⁃ نه
⁃ خوبه، زنتو‌دوست داری؟
⁃ اره
⁃ (با بغض)بابات هیچ وقت منو دوست نداشت.
⁃ بابام هیشکیو دوست نداشت
⁃ آخه من زنش بودم، هر چی می گفت، هر چی می خواست، می گفتم چشم
⁃ شاید بعضی وقتا نباید می گفتی چشم
⁃ کتکم می زد
⁃ دستش بش...
⁃ (وسط حرفم می پرد)نگو، باباته، نباید بهش بی احترامی کنی
سکوت می کنم.
⁃ امروز عجب هوای خوبیه، آفتابی آفتابی. به قول جوونا، هوا دو نفرس
⁃ (خنده ام می گیرد.) یعنی تو و کی؟؟؟؟
⁃ زهر مار پسرک بی آبرو.منظورم باباته
⁃ همونم خنده داره. بابا که قدم زدن دو نفره نداره.

مطمعنم بابا می گی:«هوای دعوای دو نفره به بالاست»
⁃ (می خنده) هرکی یه اخلاقیاتی داره. تو باید خودت عاقل باشی
⁃ تو اونو می بخشی مگه نه؟
⁃ (سکوت می کند)

اسماعیل می گه:
⁃ خداشاهده تا حالا خاک قبر اینجور ندیدم. انگار الکش کردن، انقدر نرم، انقدر راحت، به خدا شما نمی فهمید وگرنه باید خداروشکر کنید

خاله مریم:
⁃ راس می گه، اصلا این هوا رو نگاه کنید، چه هوای خوبیه، اینا همش نشونست.
زینت:
⁃ اون چند روز که بستری بود، چه باد و طوفانی بود، آسمونم دلتنگ بود. ای خدایا مامانم...