آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

یک خواب دورِدورِدور

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

واستادم
زل زدم به چشماش
بهش می گم: پاشو بریم خونه، اومدم دنبال تو، همه منتظرتن
جوابمو نمی ده
⁃ مامان خیری اگه صدامو می شنوی، جواب بده
هیچی نمی گه
یعنی هیچ حرفی نداری بم بگی؟!
جوابمو نمی ده، هیچی نمی گه، دستشو می گیرم، صورتش تکون می خوره، بعد یه خمیازه بلند می کشه، درست مثل اون روزا که سالم بود. خواهرم بدو بدو پرستار رو خبر می کنه
⁃ تکون خورد، دستش، صورتش
⁃ نه، اون چیزی نیست، عادیه
⁃ خمیازه کشید
⁃ نه عادیه
خواهرم دوباره وا رفت. بهم میگه:
⁃ باهاش حرف بزن،میگن میتونه بشنوه، شاید جواب تو رو داد، دستشو بگیر، باهاش حرف بزن.
نگاش می کنم. صداش می کنم اما باز جواب نمی ده.
با خودم می گم:
⁃ خودتو بزار جای اون. فقط یه دلیل بیار که دلش بخواد جواب بده، که دلش بخواد برگرده، می بینی آروم گرفته خوابیده، کی تا حالا انقدر آروم بوده!؟ دلم می خواد حرفای خودمو بهش بگم، بگم که چقدر دوست داشتم جای اون بودم، رو همون تخت، با همه اون دم دستگاه های دور و برش، لوله های تو بینیش، سیمای چسبیده رو قفسه سینش، سوزن و سرنگای تو رگای دستش. فکر می کنی اگه پاشی، چیزی عوض می شه؟! نه. دنیا هنوز همونقدر مسخره و به درد نخوره که بود. آدما هنوز همونقدر ظالم و خودخواهن که بودن. تازشم چه خوب و چه بد، به اندازه کافی دنیا رو دیدی، من بیشتر از تو ندیدیم ولی بیشتر گشتم، همیشه همین بوده، همه جاشم همینه که هست.
نمی دونم چرا فقط از یه چشمم اشک میا!! سرم انگار باد کرده. همون درد همیشگی شقیقه هامو گرفته تو مشتش، هی فشار می ده. تا حالا مرگ رو انقد نزدیک دم در خونمون ندیده بودم.

⁃ آقا دیگه بسه، بفرمایید بیرون
⁃ چشم، الان می ریم

خواهرم یه جوری که انگار بخواد آخر تلاششو‌ خرج کنه بهش می گه:
⁃ مامان خیری ما می ریم، تو هم بیا بریم خونه.
جوابی نمی ده، خواهرم سکوت می کنه.
⁃ تو چرا هیچی نمی گی؟! چرا باهاش حرف نمی زنی؟! جواب تو رو می ده.
⁃ بریم دیگه
خواهرم فکر می کنه چون من پسرم شاید حرفای من بیشتر تاثیر داشته باشه چون مادرا پسراشونو بیشتر دوست دارن، شاید همینجوریه که می گه، ولی ...

⁃ آقا ظاهرا یکی دو روز پیش لوله تنفسش مشکل پیدا کرده بود، چرا حواستون رو جمع نمی کنید؟! تو رو خدا مواظب باشید.
پرستار با من و من:
⁃ نه اون چیزی نبود، چشم حواسمون هست.

می ریم و با خودم می گم:
⁃ باید عاقلانه تصمیم بگیره. خداحافظ مامان خیری، خداحافظ
می رسم خونه، طبق معمول، همهمه، سر و صدا، گریه، ضجه، گله، شکایت.
سلام نمازش رو داد، بلند شد، برگشت، سلام داد و بعدش زد زیر گریه
⁃ گریه نکن عزیزم، خوب می شه، من الان پیشش بودم، تکون می خورد، دکتر گفت حالش خوبه
⁃ راس می گی؟
⁃ اره، از زهرا بپرس، مگه نه زهرا؟!
⁃ اره ولی پرستار می گفت عادیه
⁃ (و بعد دوباره زد زیر گریه)چرا لباس سیاه پوشیدی؟
بقیه این دو روز اینجور گذشت که همه دنبال مقصر بودن و همزمان سعی کردند تقصیر رو از گردن خودشون بندازن. حرفی برای گفتن نیست، کاری هم برای انجام دادن.
تو دلم با مامان خیری حرف می زنم:
⁃ یه نقطه بزار ته آخرین جمله این خونه تاریک.
می خنده، میگه:
⁃ من که سواد ندارم
⁃ من دارم، کمکت می کنم، ببین قلم رو اینجور بگیر تو دستت، بعد آخر کتاب رو وا می کنی، برو آخر آخرش، بعد نوک قلم رو فشار بده آخر اون سیاهی ها.
⁃ تا زنده بودم یادم ندادی قرآن بخونم
⁃ تو که قرآن رو از من بیشتر بلد بودی
⁃ حالا اگه ازم چیزی بپرسن بلد نباشم چی؟
⁃ خیالت راحت تو همه رو‌بلدی
⁃ نیستم
⁃ بیا بخون
⁃ بابات نیا بگه چرا کتاب دادی دستش!؟
⁃ نترس، مردا اولش هارت و پورت زیاد می کنن. راستی خونه جدیدت رو دوس داری؟
⁃ بد نیست
⁃ حالا یه خونه داری به بزرگی زمین، سقفش تا آسمون، چراغاش ستاره ها، اجاقت خورشید، یخچالت همیشه پر
⁃ کو؟!اینجا که خیلی تنگ و تاریکه، هیچی هم نداره
⁃ نه، باید از اونجا بیای بیرون، بیا، بیا
⁃ ولم کن، پسرک شیطون. برو سر به سر بابات بزار
⁃ اوه اوه
⁃ (با خنده) تو هم پسر همون پدری، عمر و عاص
⁃ دست شما درد نکنه
⁃ اونم پنجاه سال یه خونه درست و حسابی برام نساخت، نذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره، تا چشش بهم می‌افتاد، مثل سگی که گربه ببینه، هار می شد، چنگ و دندون نشون می داد.
⁃ مردا اینجورین دیگه
⁃ تو هم اینجوری؟
⁃ نه
⁃ خوبه، زنتو‌دوست داری؟
⁃ اره
⁃ (با بغض)بابات هیچ وقت منو دوست نداشت.
⁃ بابام هیشکیو دوست نداشت
⁃ آخه من زنش بودم، هر چی می گفت، هر چی می خواست، می گفتم چشم
⁃ شاید بعضی وقتا نباید می گفتی چشم
⁃ کتکم می زد
⁃ دستش بش...
⁃ (وسط حرفم می پرد)نگو، باباته، نباید بهش بی احترامی کنی
سکوت می کنم.
⁃ امروز عجب هوای خوبیه، آفتابی آفتابی. به قول جوونا، هوا دو نفرس
⁃ (خنده ام می گیرد.) یعنی تو و کی؟؟؟؟
⁃ زهر مار پسرک بی آبرو.منظورم باباته
⁃ همونم خنده داره. بابا که قدم زدن دو نفره نداره.

مطمعنم بابا می گی:«هوای دعوای دو نفره به بالاست»
⁃ (می خنده) هرکی یه اخلاقیاتی داره. تو باید خودت عاقل باشی
⁃ تو اونو می بخشی مگه نه؟
⁃ (سکوت می کند)

اسماعیل می گه:
⁃ خداشاهده تا حالا خاک قبر اینجور ندیدم. انگار الکش کردن، انقدر نرم، انقدر راحت، به خدا شما نمی فهمید وگرنه باید خداروشکر کنید

خاله مریم:
⁃ راس می گه، اصلا این هوا رو نگاه کنید، چه هوای خوبیه، اینا همش نشونست.
زینت:
⁃ اون چند روز که بستری بود، چه باد و طوفانی بود، آسمونم دلتنگ بود. ای خدایا مامانم...

مرد بودن

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

جوزف خیلی وقت بود که می‌خواست مرد بشود. از آن مردهای قدیم. از آن مردها که از نوک سیبیل­های تیز و چرب و چیلشان خون می چکید. از آن ها که هر دستشان یک سنگ آسیاب، هر پایشان یک سندان آهنگری و هرچشمشان یک کاسه غضب بود. از آن مردها که یک من و سه سیر، خایه لای پاهاشان بود و وقت به ران هاشان می خورد، مثل زنگوله کلیسا، دلنگ دلنگ و شلق شلق صدا می داد.  از آن ها که با سینه های ستبر و پرمو و با لنگ های گشاد گشاد از هم، هلکو هلک راه می رفتند، از آن ها که زمین زیر پاهاشان می لرزد و هر جنبنده ای که بر سر راهشان قرار می گرفت، مثل مرغ زرتی زیر نگاهش فسشان در برود و بخوابند و بیفتند به قدقد کردن.

نه اینکه راهش را بلد نباشد، اتفاقاً بلد بود و خیلی هم می توانست خوب از آب دربیاورد، اما هر چه تلاش می کرد، دست و دلش به کار نمی رفت. با خودش می گفت:

-          این که سختی ندارد، تنها کافیست دیر به دیر به حمام بروم. از صد متری بوی گند لاشه مردار بدهم. گنده بگوزم، سر سفره پیاز بخورم و پشت سر هم چند آروغ بلند و بد بو بیرون بدهم. برای خواهرهام که کمی گوشه لچکشان کج شده است و یک پره از گیس­های بریده اشان بیرون افتاده، چشم غره بروم. مادرم را آدم حساب نکنم و وسط حرف هاش بپرم و یا سگ محلش کنم و بگذارم بروم. اگر زن گرفتم نیز به جای اسمش مدام بگویم، آهای ضعیفه اینکار را بکن و آن کار را نکن. برای خوشامد بابام کمی خایه هاش را بمالم و بعد از یکی دو تا تعریف و تمجید از او، شروع کنم به داد فضل و هنر از خود سر دادن. نظریات سیاسی و اجتماعی خودم را با صدای بلند و لحنی متفکرانه و آرام، در جمع برای دیگران ارائه کنم و یادآوری کنم که شریعتی و جلال آل احمد را می شناسم و آقای غلامحسین ساعدی الگو و قهرمان زندگیم است. یک چنتا فوت و فن و اسم برند و قیمت و قدرت موتور و اسب بخار و سیلندر و روغن موتور و اسباب و اساسیه منزل و ماشین و موتورسیکلت نیز یاد بگیرم و هر جا لازم شد، خودی بنمایانم و پوز رقیبان به زمین بچسبانم. جدای از این در زمانه­ای که علوم کامپیوتری و هوش مصنوعی در حال بروز و ظهور است، مقداری از اصطلاحات و اباطیل مربوط به آن را ازبر کنم و برای دیگران بازگو کنم. مدام بگویم چت تو جی بی ، دیپ سیکیم، ایلان ماسک، بابک زنجانی، زاکربرگ و از این کسشعرات که همه در آن علامه دهرند.

اما باز دلش رضا نمی داد. با خودش می گفت:

-          خب که چه؟! آخرش که چه؟ اصلا این چیزها به چه کارم می آید؟ دانستن این چیزها کجاش مردانگیست؟! اصلاً چرا باید به دانستن این خزعبلات به خودم ببالم و از آن برای خودم آبرو دست و پا کنم؟!

و بعد صدای یک مرد و یک زن تو گوشش می پیچد که مرد می گفت:

-         می دونی جوزف، اگه تنها دو نفر توی دنیا باشند، تو می شی نفر دوم...

و دومی می گفت:

-         تو هیچی نیستی. هیچی. بی رگ. بی رگ.

 یکبار که جوزف از خیابان شریعتی رد می شد، حاجی عباسی، دفتردار ازدواج و طلاق محل که ظاهراً حرف و حدیث­های پشت سر جوزف را شنیده بود، او را اتفاقی دید. صدا کرد و  به او گفت:

-         می خوام یه رازی رو بهت بگم پسر جون. خوب گوشاتو وا کن تا خوب بفهمی.

جوزف گفت:

-         به روی چشم. سراپا گوشم حاج آقا.

حاجی عباسی گفت:

-         رک و راست بگم بهت که هر چه بیشتر زن بکنی و هر چه زن بیشتر بکنی، مردتری.

گفت:

-         خود من را می بینی؟ فکر می کنی این شکوه و جلال مردانگی از کجا می آید؟

جوزف پرسید:

-         از کجا؟

گفت:

-         از زن ها. زن ها مثل سرزمیند، هر چه بیشتر فتح کنی، وسعت حکمرانیت بیشتر می شود.

جوزف اما حرفش را قبول نداشت، دلش با این چیزها نبود. نه اینکه نخواهد، کم و زیادش معلوم نبود اما می خواست. ولی اینکه بخواهد بر دنیا حکمرانی کند را نمی خواست. پس بهش گفت:

-         اگر اینجور باشه پس با داشتن یک دست هم می شه بر دنیا حکمرانی کرد، چون همه این کارها رو با یک دست هم می شه انجام داد. نمی شه؟

حاجی عباسی برافروخته شد و با حرص گفت:

-         استغرالله. استغفرالله. این که می شود معصیت پسر جان.

یاد حرف باباش افتاد:

-         چرا هیچی نمی گی؟! چرا هیچی نمی خوای؟! هر کس دیگه بود تا حالا صدبار دختر خالو رمض و کبرا خانم رو گرفته بود و ده تا بچه هم ازش گرفته بود...

اما جوزف گوشش به این حرف­ها نبود. جوزف نه زن می خواست و نه بچه و نه حکمرانی بر جهان.

فصل پاییز، فصلی بود که زیبایی‌ها و قشنگی‌های این میدان دوچندان به چشم و دل آدم می‌نشست. جوزف بیشتر مواقع برای خلاصی از فکر و خیالات بیهوده و یا حس و حال بی‌حوصلگی همیشگیش که از حد تحمل خارج می‌شد، به اینجا پناه می‌برد. کل شهر از همین میدان بیضی‌شکل منشعب می‌شد و مثل درخت به اطراف ریشه می‌دواند و شاخ و برگ می‌گسترد.

 

جفنگیات

Jozef Jozef · Jozef ·

من دست می‌زنم به آب، 

سنگ می‌شود

ماهی تُنگ برام

نهنگ می‌شود

از بخت کیریم

 هر دوست می‌خرم

کونش گشاد و شاد

 پاچه‌‌‌ش ولی

هی تنگ می‌شود

از خواب می‌پرم 

جهان، 

تو صلح می‌کَپد

تا چشم می‌زنم به خواب، 

جنگ می‌شود

گل می‌خرم برا، گلدان طاقچه‌ها

ببین

گل می‌خرم...

فرداش کره خر

به روم

تفنگ می‌شود

دست نوازش و خرکیف‌کن‌های من

چون باز می‌دهند به من، 

خرچنگ می‌شود

آن کس که نام او، به من شد بلند، ...لَند

_َن را ببین که کابل براش

 یک ننگ می‌شود

اصلاً

به تخمم که روزگار با من رفیق نیست

وقتی برام خدعه می‌کند، 

نقشه می‌کشد

خدنگ می‌شود

با من شبیه مار باش، 

باش

 خب آخر که چه؟

با غیر من چه؟ نه آیا شلنگ می‌شود؟

 

 

خود پندنامه جوزفی

Jozef Jozef · Jozef ·

۳- ای جوزف، در پی تغییر آنچه را که عالم هستی به روزگاری دراز، آنگونه که هست، پدید آورده و بدان شکل داده است، نباش.

کوه‌ها را بگذار کوه باشند و دریاها را دریا؛ چشمه‌ها را بگذار همچنان چشمه باشند و درختان را همچنان درخت، زنان را زن و مردان را مرد. زشتی را زشت و زیبایی را زیبا. خوبی را خوب و بدی را بد.

شاید این همان چیزیست که باید باشند، شاید جز این بودنشان، هم برای آنان سخت و طاقت‌فرسا و هم برای دیگران مایه رنج و عذاب باشد. 

بگذار این دو روزه کوتاه عمر را، هر کس آنگونه که می‌خواهد و آنطور که هست بگذراند و ببیند و بچشد.

تو نیز سر خود بگیر و راه خود برو آیدین. اورهان برادر تو نخواهد شد. دل بکن. همین است که هست...🖤🖤🖤

خود پندنامه جوزفی

Jozef Jozef · Jozef ·

۲_ ای جوزف، آنان که خود را در پس پرده‌ای از حقارت و تمسخر دیگران پنهان می‌کنند تا حقارت و تمسخر خود را نبینند، هر لحظه از زندگی خود را در همان عذابی زندگی می‌کنند که می‌خواهند برای لحظه‌ای هرچند کوتاه به تو بچشانند. 

آن عذاب را بچش تا بدانی چه می‌کشند؛ بر آنان دل بسوزان، از آنان آزرده خاطر نشو، خودشان را به خودشان وابگذار، زیرا تنها حریف واقعی آنان، خود آنانند، وقتی که روز و شب چنگ در گلوی خود زده و می‌فشارند، پنجه بر صورت خود می‌کشند و می‌درند. 

 

 

جوزف، توپ، دیوار و برفی

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

هوا به ظاهر نه گرم بود و نه خنک اما وزش گاه به گاه نسیمی ملایم که سُر خوردن آرامش روی پوست تن، جان تازه ای در وجود آدمی می دمید، ناخودآگاه ذهن را متوجه این واقعیت می کرد که "پس هوا بیشتر گرم است تا خنک". این تازه اول صبح بود و هنوز اژدهای ظهر، با آن نفس ها سوزان و آتشینش ، بر جهان سایه نگسترده بود.

به جز سر و صداهای تکراری و همیشگی بوق و گاز موتور و ماشین ها، سر و صدای زیادی در کوچه و خیابان به گوش نمی رسید و تعداد رهگذران نیز در هر ده دقیقه از یکی دو نفر بیشتر تجاوز نمی کرد.

در این میان تنها کسی و چیزی که آن فضای سکون و سکوت رخوت آلود را به عمد و از روی غرض می شکست، جوزف و توپ پلاستیکی دو لایه اش بود که هر بار با شدت بیشتری آن را به دیوار بن بست انتهایی کوچه اشان می نواخت تا شاید بر اثر آن نوازش، دوستی، رفیقی، آشنایی و حتی غریبه ای و رهگذری را به عنوان هم بازی به سمت خود بکشاند.

خیلی وقت بود که توپ پلاستیکی جوزف پاره شده بود. التماس هایش از پدر و مادر برای خرید توپ جدید نیز فایده ای نداشت. همان توپ را هم با هزار شرط و شروط برای او خریده بودند. مثلا می بایست با احتیاط و آرام به آن ضربه بزند، قبل از شروع به بازی، محل بازی را با دقت بررسی کند که در آنجا شیشه شکسته، خار یا میخ وجود نداشته باشد که موجب ترکیدن توپ شود و به طور کلی باید مثل جان از آن مراقبت کند؛ با آن شیشه در و پنجره همسایه و یا ماشین ها را نشکند؛ آن را به هیچ کس دیگری به قرض و امانت ندهد؛ غریبه ها، پسرهای سموئل، پسر بیلی و ممددیوونه را بازی ندهد؛ توپ را از محدوده کوچه یک قدم آن طرف تر نبرد و...

با وجود رعایت تمام این قوانین و نیز قوانین بسیار دیگر، از بخت بد، سرانجام توپ ترکید و جوزف برای مدت ها بدون توپ ماند.

هیچ چیز در دنیا نبود که به اندازه یک توپ گرد و سالم بتواند جوزف را مجذوب خود کند. او می توانست ساعت ها و ساعت ها، قِل خوردن یک توپ را در حالت ها و وضعیتهای مختلف، به تماشا بنشیند و از آن لذت ببرد. موجودیتی سراسر گرد، که در وجود خود، چیزی برای ممانعت از حرکت نداشت، نه گوشه ای، نه کناره ای، نه دست اندازی و نه پستی و بلندیی، مطلقاً هیچ چیز، فقط کافی بود، دستی، پایی، بادی چیزی او را یک قِل کوچک بدهد و به حرکت دربیاورد. با وجود این تنها یک سوراخ خیلی ریز، به اندازه یک سر سوزن، می توانست او را برای همیشه از زندگی و از هر آنچه که بود و داشت ساقط و محروم کند تا پس از آن برای همیشه زمین گیر شود، بی حرکت بماند و دیگر هرگز توپ نباشد و به یک تکه پلاستیک بی ارزش و به درد نخور تبدیل شود.

به نظر خیلی های دیگر و حتی خیلی قبل تر ها، به نظر خود جوزف، توپ موجود بدبخت و بیچاره ای می نمود که ماهیت و چیستیش را، تسلیم دست و پای دیگران بودن، تعریف می کرد. دست و پاهایی که به توپ دستور می دادند به راست برود یا به چپ، به بالا بدود یا به پایین و اصلاً برود و بدود یا بماند و بایستد؟! به خاطر همین خودش را جای توپ بیچاره می گذاشت و از سر دلسوزی چنین نتیجه می گرفت که اصلاً چنین بودنِ فلاکت باری ارزش زندگی کردن ندارد و همان بهتر که اصلا وجود نداشته باشد.

یک روز، وقتی که مثل غالب اوقات، نتوانسته بود یک هم بازی واقعی پیدا کند، به خود آمد و متوجه شد که چندین ساعت است که در حال پاسکاری توپ بیچاره با دیوار بن بست انتهای کوچه اشان بود. هوا گرم تر شده بود و خود را خسته و سرتاپایش را خیس در عرق دید اما دیوار همچنان سر و مر و گنده روبه رویش ایستاده بود. ابتدا دلش برای توپ سوخت. معلوم نبود که توپ بیچاره چند ساعت در میان او و دیوار سنگین دل و بی رحم در حال پاسکاری و جابجا شدن بود آن هم بدون اینکه از این کار چیزی نصیبش شود. توپ را در دست گرفت و با نگاهی از سر دلسوزی گفت:

·         چرا داری این کار رو می کنی؟

و بعد وقتی متوجه خستگی خود شد، ناامیدانه و از سر خشم به دیوار نگاه کرد و گفت:

·         واقعا تو باید از این کارت خجالت بکشی دیوار بدجنس. می بینی چه بلایی سر ما دوتا آوردی؟

بعد توپ را خیلی محکم تر از قبل به سمت دیوار شوت کرد و گفت:

·         برو انتقامت رو از این دیوار سنگ دل بگیر قلقلی جون.

بر اثر برخورد شدید توپ، دیوار که انگاری به سرفه افتاده باشد، کمی گرد و خاک کرد و مقداری از لایه رویی سیمانش فرو ریخت. تا پیش از این جوزف چندان نگاه مثبتی به این دیوار نداشت. قامت و پیکر بسیار بلند، محکم و بتنیش، که یک دست و کامل با رنگ  سیاه قیر مانندی رنگ شده بود، در نگاه جوزف اینگونه بود که انگار یک تکه از شب را کنده و در انتهای آن کوچه نصب کرده باشند طوری که به دری می مانست برای رفت و آمد شب. و البته دارای روزنه ای کوچک برای راه آب جوی آب این سوی دیوار به زمین خالی آن سوی دیوار که با نرده نازک آهنی مسدود شده بود. برای اولین بار، جوزف دلش برای دیوار قدیمی و بیچاره کوچه اشان سوخت. زیرا او به تنهایی و یک تنه، کوچه قشنگ و امنشان را از زمین خالی و ترسناک پشت آن محافظت می کرد. زمین خالی که شب ها پر از صدای زوزه گرگ و شغال و سگ های ولگرد می شد.

پس نگاه سرزنش آمیزی به توپ انداخت و به او گفت:

·    دیدی چه کار کردی؟! نکنه تو ما دو تا رو مسخره خودت کردی؟! از اول صبح انگاری به خاطر تو بین ما دو تا بدبخت دعوا و بزن بزنه! اونم برای چی؟! برای هیچی!

از عصبانیت زیاد، ضربه محکمتری به توپ زد. توپ به دیوار خورد و دیوار نیز سرفه کنان آن را به سمت درخت چنار جلوی در خانه پیرمرد و پیر زن، برگرداند و در یکی از شاخه هایی که به تازگی بر اثر وزش شدید باد شکسته بود و مثل نیزه نوک تیز شده بود، فرو رفت و بادش خوابید.

 اینبار جوزف، اگرچه از روی شرم و یا ناراحتی، سخنی بر زبان نیاورد اما در دل، تقصیر را متوجه خود دانست. زیرا او کسی بود که آن مقتول و مظلوم بدبخت را محکم به سر و صورت دیوار بیچاره و معصوم می کوبید. آن هم برای چه؟! برای هیچی! این خاطره تلخ، جوزف را بسیار بیشتر از قبل ترسیده و محافظه کارتر کرد. او به خود قول داد که با توپ بعدیی که بخرد، حتما محترمانه و انسانی تر برخورد خواهد کرد. به همین خاطر جسد توپ قدیمیش را با نهایت احترام در جای امنی نگهداری کرد و پس از  خرید توپ دومش، اولین کاری که کرد، این بود که توپ قدیمی را از وسط تا نیمه برید و به عنوان یک لایه محافظ بر تن توپ جدیدش کرد.

صدای ضربه شوت های جوزف بر دیوار بن بست انتهایی کوچه اشان، در میان همهمه صداهایی تکراری و همیشگی محیط، مثل صدای ممتد و منظم دنگ دنگ ناقوس های دریایی که گمشدگان دریا را به سمت و سوی پناه امن خود فرامی خواند، در محیط اطراف پخش و منعکس می شد. با وجود این، از لحظاتی پیش، صدای سومی نیز در حال پدید آمدن، گسترش و نزدیک شدن بود. صدای گفتگوی پچ پچ مانندی که رفته رفته به صدایی بلند و سپس به بحث و مشاجره و جار و جنجال یک دعوای بزرگ رسید. دعوایی که قدم به قدم، درست به آن سوی دیوارِ بلندِ بتنیِ سیاه، که جوزف در حال پاسکاری کردن توپ دو لایه جدیدش با او بود، کشیده شد.

...

دایره، شب، زمستان

Jozef Jozef · Jozef ·

شب در میانه های راهش بود
ممتد، سیاه و زبر
بر پیکر رقیق زمان
می دوید، گاهی به تاخت
می خزید،گاهی به کبر
چون چشم اشک گرفته ای یکبار
شرجی شد
چهره گُر گرفته را عرق پوشاند
از گلوی ناودان جاری
چو قندیل بلندی ماند
از دهان یخ گرفته اش چون آه
واژگانی سرد
چون "ز م س ت ا ن" سرد
هجی شد
هوا را خمیازه ای خنک پر کرد
کوچه را یخ بست
عابران را زیر پای رفتن و ماندن
چون خلاء سر کرد
باغ را لرزاند و هم
آیینۀ گل را به نرمی
بر زمین انداخت
تا ترک برداشت
بادکی شیطان و بازیگوش
مختصر مختصر وزید
رفت و سر به شیشه ای چسپاند
تنها بود
مشوش بود
حسادت کرد
خواب آسوده پنجره را
پس به هم کوبید
چشم تو روز شد
و تمام شب را از آسمان بارید
خواب می دیدی
و هم زمان من هم، می توانم دید
دایره می دیدیم
راه می دیدیم
ساعت و فصل و سال و ماه می دیدیم
و یک در که از دایره تا درک وا بود
و خطی راست.........
که سرگردان میان زورقی سوراخ
تا سواد یک جزیره
راست پیدا بود
مقصد آنجا بود
سر رشتۀ در هم کلاف دل به بند و بند آنجا بود
سر رشته ای دیگر
پر از تردید شاید،ولی، اما، اگر...
چو بند ناف ز سر تا پا، ز پا تا سر
سراپا بود
چه افسونیست
در پس نه قرن
ما در میان دایره ای که در ما بود.

جوزف کبیر

احکام جوزفی

Jozef Jozef · Jozef ·
  1. ۱_  اجازه دارید از جوزف بت بسازید و آن را عبادت کنید.🧎‍♂️🗽⛩️
  • 🔹️بت‌های جوزفی حتما باید از سنگ‌ها و جواهر معدنی گرانبها باشد.
  • 🔹️استفاده از پلاستیک و مواد غیرقابل بازیافت در ساخت بت‌های جوزفی ممنوع است.
  • 🔹️شکل و ظاهر تمثال مبارک، باید حتما خوش بر و رو و از هر نظر وجیه و دارای تناسب باشد تا چشم دیگر بتان نالایق عالم دربیاد.
  • 🔹️اندازه بت‌ها و تمثال‌های جوزفی حتما باید دوبرابر بزرگتر از بزرگترین انسان روی زمین باشد. و اگر بر حسب اتفاق در آینده، فردی بزرگتر متولد و رشد کرد، یا باید با ارهاز بالا یا پایین، کوتاه شود یا باید همواره تا آنجا که از تمثال مبارک به اندازه سه وجب کوتاهتر دیده شود، خمیده و قوزکرده راه رود...
  • 🔹️نگاه چشمان تمثال جوزفی باید نگاهی از بالا به پایین و عاقل اندر سفیه به عبادت‌کنندگان خود داشته باشد.
  • 🔹️رهگذران اتفاقی و غیراتفاقی از مقابل تمثال مبارک باید به اندازه سه ساعت به عبادت بپردازند و یا هزینه آن را به شماه کارتی که در ادامه خواهد آمد بپردازند. نرخ فعلی: برای هر ساعت ۱۰ دلار می‌باشد.
  • 🔹️در پیشگاه تمثال مبارک جوزفی، هیچ اسمی از دیگر خدایان بر زبان رانده نمی‌شود مگر برای بزرگتر و خوشکل‌تر و قوی‌تر نشان دادن جوزف بزرگ.
  • 🔹️و...

جوزف شناسی

Jozef Jozef · Jozef ·

درس اول: 

دل اگر جوزف‌شناسی همه در رخ جوزف بین

به جوزف شناختم من به جوزف قسم جوزف را

✅️

جوزف را جز با خود جوزف نتوان شناخت

❌️

کلاس‌های تقویتی مافیای کنکور راه و رسم درست جوزف شناسی نیست🌱🙏🌱

 

 

هندوانه رسیده(موقت)

Jozef Jozef · Jozef ·

جوزف چند شب پیش آب گوشت خورد. آن هم چه آب‌گوشتی. فردا ظهرش نیز یک تابه پر، فلافل سرخ کرد. از آن فلافل‌های دست سازِ خانم میوه و سبزی فروش سر کوچه، که یکی از معدود رفیق‌های صمیمی جوزف در تمام دنیا و محله است. هر چند هنوز اسم همدیگر را نمی‌دانند اما هر بار که جوزف برای خرید میوه یا سبزی به آنجا می‌رود، یک خوش و بش کوتاهی با هم دارند و لبخندهای دوستانه ای رد و بدل می‌کنند. 

صدای معبد خیلی به او حسودیش می‌شود و هر بار که او را می‌بیند، پشت ابرو نازک می‌کند برایش.
چند وقت پیش جوزف هوس هندوانه کرده بود. رفت و یک هندوانه از روی پالت برداشت و طبق معمول از خانم فروشنده انتظار داشت که از رسیده و شیرین بودن آن، جوزف را مطمئن کند. خانم فروشنده روش جالبی برای تشخیص شیرینی و رسیده بودن هندوانه دارد. آن را روز میزی که ترازویش روی آن قرار دارد می‌گذارد، از روی صندلیش بر می‌خیزد، روی هندوانه خم می‌شود و با کف هر دو دست بر قسمت فوقانی هر دو طرف هندوانه فشار می‌آورد در حالیکه گوشش را به ان نزدیک نگه می‌دارد. اگر هندوانه صدای قَرَچ مانندی داد، یعنی رسیده و شیرین است اگر نه که نه.
اینبار اما قضیه بر عکس شد و این هندوانه بود که رفیق جوزف فشار وارد کرد و در نتیجه صدایی متفاوت با قَرَچ از خود بیرون داد. صدایی که به هیچ وجه به قرچ شبیه نبود. 
خانم فروشنده گفت رسیده است و خیلی هم رسیده است. اما شب که دوستان دور هم هندوانه را شکستند، مشخص شد برای بار اول تشخیص رفیق جوزف اشتباه از آب درآمده بود.
البته که جوزف تقصیر را به گردن فلافل‌های خوشمزه‌ای که خودش درست می‌کند انداخت و گفت حتما تاثیر آن‌ها بوده است.
به هر حال از آن روز دوستی کلثوم خانم و جوزف به مرحله‌ای بالاتر از صمیمیت رسید. 
این نتیجه مبارک باعث شد که جوزف همین معادله را بر روی یکی از همکاران بسیار یُبس و تو کون نرواش پیاده کند تا شاید فرجی حاصل شود و فضای دفتر از خشکی و رخوت به درآید. 
خوردن چندین وعده غذای پرحبوبات نیز به همین دلیل بود. پس جوزف به یک بهانه مسخره پای میز همکارش رفت. خودکارش مثلا اتفاقی بر زمین افتاد. لبخندی به همکارش زد و خم شد تا خودکار را بردار. پس هر چه انرژی در این چند وقت غنی ساخته و ذخیره کرده بود، به یکباره رها سازی کرد و شد آنچه که نباید می‌شد. 
جدای از تمام خساراتی که به در و دیوار و وسایل شرکت وارد شد، حالا جوزف مجبور به تحمل پیامد استراتژی اشتباهش بود. روزگارش سیاه شده بود. هر دقیقه یک بار با صدای انفجار مهیبی از جا می‌پرید و هُری دلش می‌ریخت...


 

بذار راجع به خدا بهت یکم اطلاعات بدم.
اون به انسان ها غریزه رو میده…
این هدیه فوق‌العاده رو میده و بعد چیکار می‌کنه؟
اون قوانینش رو بر خلاف غرایز تنظیم می‌کنه.
«نگاه کن ولی دست نزن»
«دست بزن ولی مزه مزه نکن»
«مزه مزه بکن ولی قورت نده»
و هر لحظه که یه قدم جلوتر بذاری می‌دونی اون چی کار می‌کنه؟
می‌شینه اون بالا و از تهِ دل بهت می‌خنده!
اون یه موجودِ خبیثه!
اون یه سادیسته!
اون یه مالکِ غایبه!
چنین چیزی رو باید پرستش کرد؟ هرگز!
من از بدو خلقت روی زمین بودم.
احساسات و هیجاناتی رو که انسان دوست داشته پرورش دادم!
همیشه به تمایلات انسان اهمیت دادم و هیچوقت اونو قضاوت نکردم!
چرا؟ چون با تمام عیب‌ها و نقص‌هاش هیچ‌وقت اونو طرد نکردم!
من طرفدارِ انسانم!
من یه انسان گرا هستم… شاید آخرین انسان گرای واقعی…

دیالوگ آلپاچینو در نقش شیطان

وکیل مدافع شیطان ۱۹۷۷

مسئولیتش با نویسنده فیلمنامه است نه جوزف

جوزف امروز اتفاقی گذرش به یک پارک افتاد. پارک بزرگ و شلوغی بود. همه جور آدم و درخت و گل و گیاهی را می‌شد در آنجا دید. یک زمین خالی و خیلی بزرگ هم در انتهای پارک قرار داشت. زمینی که مثل بیابان می‌مانست و حتی خشک و خالی تر. به قدر چند دقیقه ای خوب نگاهش کرد، طوری که انگار او صاحب آن باشد و توی خیالاتش دارد برای آینده‌ای سرشار از سود کلان نقشه‌ها می‌کشد.
خانمی ظاهراً معقول و متشخص یا دامنی کرم و بلوزی قهوه‌ای، از آنجا در حال عبور بود. جوزف، محترمانه خواست که از او عکسی بگیرد. دوربین را به دستش داد و خودش رفت وسط بیابان. 
عکاس از رفتار او تعجب کرد، طوریکه نگاهی به سرسبزی و زیبایی دار و درخت پارک انداخت و نگاهی به زمین بیابانی که جوزف داشت در آن پیش می‌رقت. 
خیلی دور بود، شاید پنجاه یا شصت متر. خانم متعجب و معذب شد. وقتی که جوزف ایستاد و برای عکس گرفتن اعلام آمادگی کرد او نیز خیالش راحت شد، شاید چون فکر می‌کرد برای گرفتن عکس باید وارد آن خاک و خل بیابانی شود و مثل گربه‌ای که از آب بترس از خاکی شدن کفش‌های براق گران قیمتش واهمه گرفته بود.
بالاخره عکس گرفته شد. عکسی به غایت دور و نامشخص و ناواضح. آنقدر که تصویر جوزف به نسبت محیط بزرگ و بیابانی اطرافش هیچ قابل توجه نبود. این نسبتی بود که جوزف از خودش با دنیا و تمام آدم‌ها حس می‌کرد. یک هستی کوچک در دل یک برهوت بسیار بزرگ. حتی بزرگ تر از این عکس.
 

بعد از آن وقتی که داشت بر می‌گشت، یک نفر توی خیابان صدا زد: جوزف؟!
و جوزف در یک آن تصمیم گرفت به راه رفتن ادامه دهد. این یک "آن" فرصتیست برای انتخاب میان مرگ و زندگی.  کاری که سرانجامش، جدای از تمام دقت و هوش و حواسی که می‌خواهد باز پنجاه درصدش، به شانس و بخت و اقبال بر می گردد. 
او اینبار هم جان سالم به در برد اما هیچ معلوم نیست که دفعه بعد حواسش باشد، که برنگردد، که جواب ندهد، که نگوید: بله
کار سختیست که هربار وقتی کسی نامت را صدا می‌زند، تشخیص بدهی دوست است یا دشمن، برای کشتنت آمده یا برای دیدن و ملازمتت.
جوزف؟!
باز هم جواب نمی دهد و به راه رفتن ادامه می دهد.
جوزف؟!
باز هم...
شاید او کار انتخاب میان دو گزینه را برای خودش آسان کرده باشد. آن هم با از بین بردن یکی از گزینه‌ها.
زندگی که بی دشمن نمی شود. می شود؟! نه. اما بی دوست چرا.
وقتی هیچ دوستی وجود نداشته باشد، چه کسی باقی می ماند؟ بله. تنها دشمن است که صدا می زند. 
پس تکلیفت مشخص است. نباید پاسخ گفت و فقط باید به رفتن ادامه داد.
از طرف دیگر، وقتی هیچ زندگی کردنی در کار نباشد، تنها چه چیزی باقی می ماند؟ بله. نیستی، مرگ و عدم.
پس پاسخ نمی‌دهی، دشمن مردد می شود و مرگ هم می‌رود پی کارش.
ولی سوالی که پیش می آید این است که زندگی بدون زندگی دیگر چه زندگی است؟ اصلا چنین چیزی وجود دارد؟! 
به یاد پدرش می‌افتد، به یاد مادرش، خواهرانش، برادرانش، دوستانش و...
از خودش می‌پرسد: پس چه وقت زندگی کنیم؟ 
صدایی جواب می دهد: هیچ وقت
باز می‌پرسد: پس یعنی مرده ایم بدون آنکه دشمن زحمت کشتن ما را به خودش داده باشد؟!

جوابی داده نمی‌شود.

پس با خودش،گفت:
نه. دیگر بس است. می خواهم زندگی کنم.
کسی صدا زد : جوزف؟!
جوزف خوشحال شد و پیش خودش گفت: این صدای پدرم است؟ یا صدای صدای معبد؟ یا صدای...
از سرعت راه رفتنش کاست و نشانه های ایستادن در بدنش ظاهر شد.
صدای پشت سر، بدون فوت وقت، مطمئن و مسلم، چند بار پشت سر هم، محکم گفت: بنگ بنگ بنگ...
 

دو نخل

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

آخ. باز دست خودم را زدم. امروز چه ام شده است؟! حواسم سرجایش نیست. این شاید چهارمین بار باشد که سوزن را توی دستم فرو می کنم. از موقعی که از اداره پست برگشته ام اوضاعم همین است. تا به حال همچین چیزی سابقه نداشته است، حتی اولین باری که مادرم نخ و سوزن دستم داد تا جوراب های سوراخ پدرم را بدوزم، اینقدر دست و پا چلفتی نمی زدم.

یادش بخیر، پدرم چقدر از اینکه سوراخ جورابش را دوخته بودم خوشحال شد. تا یک هفته هربار که نگاهم به او می افتاد، می دیدم دارد به جورابش نگاه می کند و لبخند می زند. اگر قوم و خویش نزدیکی هم به خانه مان می آمد سعی می کرد بحث جوراب و هنر دوخت و دوز من را پیش بکشد و بعد به یک شکلی، جورابش را نشان می داد که ببینید دخترکم با آن دست های هنرمندش چه کرده است.  

راست می گفت؟ نه بابا. چه راستی؟  ولی برای آن سن و سال استعداد قابل توجهی بود. حالا بعد از این همه نخ و سوزن زدن و میل و کاموا گرفتن، ببین چه به روز انگشت هام آورده ام!

جالب اینکه اصلا دردش را هم حس نمی کنم. انگار نه انگار. البته خب یک سوزشی دارد، زبانم لال هنوز که کاملاً فلج نشده ام، ولی انگار بعد از آن همه دردهای بزرگ و عجیب که در این چند سال کشیده ام دیگر درد این سوزن فسقلی اصلا به چشمم نمی آید.  تیر و تبر که نخورده ام. باید از آن ها که تیر و تبر خورده اند معنی درد کشیدن را پرسید. دردش برایم مهم...

...آخ. مهم نیست. این هم پنجمین بار.

مهم که نه، یکجورهای شاید هم، خودم دارم عمداً سوزن را توی دستم فرو می کنم. شاید حتی خوشم می آید. واقعاً خوشم می آید؟ نه. فکر نمی کنم. یکجورهایی شبیه همان موقع ها شده ام که از ترس درس پس دادن پای تخته سیاه کلاس، دست هایم را به سختی توی هم می فشردم.

یادش بخیر، چه دوران خوشی بود. یاد معلم هامان بخیر. خانم اکبری چقدر زن شریف و نازنینی بود. خانم رضایی، خانم بهمنی. آه. دوست هام. راضیه، مهنا، سپیده، ای فاطمه خدا نکشتت. همیشه خدا داشت ادای یکی را در می آورد، حتی ادای خانم اکبری. آخر آن بنده خدا کجا شبیه پنگوئن راه می رفت؟! بیچاره خانم اکبری. ولی با آنکه از همه این مسخره بازی ها خبر داشت، هیچ وقت ناراحت نشد، به دل نمی گرفت. دل بزرگی داشت. آخر کی داوطلبانه می آمد وسط آن بیابان خشک و بی آب و علف و گرد و خاک و طوفان که به چهارتا دختربچه شپشوی پاپتی سواد یاد بدهد. خدا بیامرزتش. وقتی می گویم شپشوی پاپتی، واقعا منظورم شپشوی پاپتی است، نه اینکه بخواهم مسخره کنم. همین حالا هم اینجا پر از دختربچه های شپشوی پاپتی است.

خانم بهمنی هر چند وقت یکبار یکی از این ام­شی بزرگ ها که الان اسمش پیف پاف شده، می آورد و خالی می کرد توی گیس هامان. از بس شپش داشت. یکبار مهنا حالش بد شد. بعد از آن دیگر این کار را نکرد. یکبار ماشین آورد که از ته بزند. دلش نیامد. عاقبت مش رجب خدابیامرز را مجبور کرد، هر چند روز یک بار، با الاغش از منبعی که توی اداره پست شهر بود، آب بیاورد. بعد هم به زور از اهالی مقداری سوخت می گرفت. آتش می کرد و بعد سرمان را با آب گرم و شامپو می شست. یادت بخیر خانم بهمنی. حالا که هر وقت یاد موهای بلند و بور و مجعدم می افتم، بلافاصله اول تصویر و صدای خانم بهمنی توی ذهنم می آید.

موهایم؟ موهای من؟!

آخ آخ، این یکی را بدتر زدم. این هم ششمین بار.

آخ که چقدر مو داشتم! خرمن خرمن و آبشار آبشار مو داشتم. مزرعه بود... 

عالیجناب...

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

یک نفس عمیق می‌کشم.

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. 

بعد بیرون می‌دهم. 

یک، دو، سه، چهار.

امروز خوب تمرکز ندارم. انگار مورچه‌ای، ککی چیزی به جانم افتاده باشد. تمام اعضای تنم می‌خارد و با تمام وجود از من تقاضای خاراندن‌شان را می‌کنند. ولی نمی‌شود. آدم وسط مراقبه که خودش را نمی‌خاراند.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. 

بعد بیرون می‌دهم. یک...

پلکم می‌پرد. چشمم باز می‌شود، عالیجناب هم روبه‌رویم نشسته و با تمام وجود مشغول مراقبه‌اند. خیلی آرام و سبک به نظر می‌رسند. انگار جسمی ندارند، انگار یک برگ کاه در دست وزش نسیمی ملایم باشند. یا نه، خیلی سبک‌تر، او خود همان نسیم ملایم است. حسودی‌ام می‌شود. چشمم را می‌بندم و از اول شروع می‌کنم. باید جدی‌تر باشم. البته اگر این خاریدنِ ناموقعِ پهلو دست از سرم بردارد.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. بعد...

دوباره پلکم می‌پرد. چشمم باز می‌شود. یک مگس روی سر و صورتِ عالیجناب در حال قدم زدن است. انگار نه انگار که او جناب سیدارته گوتمه بودای بزرگ است و عالیجناب هم انگار نه انگار یک پشه روی سر و صورتشان در حال رژه رفتن است!

می ترسم. نکند مرده باشد؟! نه. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. ولی مطمئنم اگر این مگس ناقلا به سمت بینی‌اش برود و با آن دست‌وپاهای چندش و مسخره‌اش کمی آن را قلقلک بدهد، کارش تمام خواهد شد. حتماً سیلی محکمی به صورت خودش خواهد زد. خنده‌ام گرفته. خدایا کمکم کن که نخندم. وای، مگس از روی جناب سیدارته بلند شد و وزوزکنان به سمت من می‌آید. یا باب‌الحوائج، خودت به دادم برس. باید بیشتر تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار.

یک‌دفعه یک چیزی به ذهنم می‌رسد. من تا به حال هر تصویر و مجسمه‌ای که از جناب بودا دیده‌ام، ایشان ماشاءالله، ماشاءالله، بزنم به تخته، خیلی پروار و حسابی چاق و چله بوده‌اند. اصلاً من جناب بودا را با آن شکم گنده‌ی گرد که در هنگام مراقبه تا روی زانوهایشان آویزان بود می‌شناسم. پس چرا این یکی خیلی قلمی و باشگاه‌رفته است؟! حتم دارم که یک شکم شش‌تکه هم در پس آن ردای بلند پنهان شده است. نکند تقلبی باشد؟! چه عرض کنم؟! توی این مملکت اصلاً جنس اصل کجا گیر می‌آید؟! هر چه هست، بنجل و تقلبی است. ولی عجب بودای خوش‌تیپی گیرم افتاده! تازه چند پیس از همان عطر مورد علاقه‌ام که برای خریدنش کل بازار را زیر و رو کردم به او زده‌ام. چه شود؟!

استغفرالله، خدایا توبه، آدم وسط مراقبه به چه فکرهایی می افتد؟! کاش یک خپلش را می‌خریدم. اوه خدایا، من چه می‌گویم؟! این چه مراقبه‌کردنی‌ست؟! باید تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم.

وای، وای وای، ای لعنت به این خارش. از پهلوها شروع شد و حالا تمام تنم را گرفته است. کاش یک دست غیبی ظاهر می‌شد و بی‌آنکه در کار مراقبه‌ام خدشه‌ای وارد شود، با چند بالا و پایین کردنِ آن انگشت‌ها و ناخن های مانیکور شده و لاک زدۀ غیبی نازنینش، مقداری از این بی‌قراری را التیام می‌بخشید. دارم دیوانه می‌شوم. اما من هرگز دست از کاری که شروع کرده‌ام نخواهم کشید. ادامه می‌دهم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه...

خدایا، خدایا، یک لحظه خیال کردم چشمان جناب بودا پلک زد. واقعاً دیوانه شده‌ام. حتماً در این احوال عارفانه که ایشان غرق در آن‌اند، اگر توپ بغل گوشش در کنید و حتی با پتک روی مغزشان بکوبید، چشمانش را باز نخواهند کرد. ولی خب مطمئنم یک جنبشی بر روی صورتشان دیدم. شاید آن مگس بالاخره کار خودش را کرده باشد. ولی غیرممکن است که یک مگس بتواند این اراده‌ی آهنین را در هم بشکند. او که مثل من تازه اول راه نیست. ولی، ولی اگر آن فرضیه‌ی تقلبی بودنش را هم در نظر بگیریم، آدم را دچار یک برداشت‌های غلط می‌کند. استغفرالله. خدایا، این چه گمان‌های بدی است که درباره‌ی جناب سیدارته گوتمه بودای محترم به ذهن و خیالم خطور می‌کند. لعنت بر شیطان رجیم. خدا من را ببخشد. جناب بودا من را ببخشد.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. بعد...

ولی مطمئنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، او چشم‌هایش را باز می‌کند و من را دید می‌زند. می‌دانستم. می‌دانستم که حتی به مجسمه‌ی این مردها هم نمی‌شود اعتماد کرد. حتماً هم مستقیم به سینه‌هایم زل می‌زند. وای خدایا، من چقدر ساده‌ام. دیگر بس است. خودم را مسخره و بازیچه‌ی دست یک شیاد هوس‌باز کرده‌ام. می‌بینی؟! آخ. یک ساعت است با تمام مشقت و سختی جلوی خاراندن خودم را گرفته‌ام تا مبادا به گوشه‌ی ردای عالیجناب بر بخورد که وسط مدیتیشنِ آبکی و تقلبی‌شان یک تکان کوچک به باسن خودم داده باشم. وای، این چه حرف‌هایی است که من بر زبان می‌آورم. آخر یک مجسمه کجا می‌تواند سینه یا هر جای دیگر کسی را دید بزند. دیوانه شده‌ام. گور بابای خاریدن. باید بیشتر تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک 

ای وای بر من، ای وای بر من. اگر او فقط به دید زدن اکتفا نکرده باشد و در زیر آن ردای بلند شیطانی دست به ارتکاب اعمالی ننگین زده باشد چه؟! همه‌اش تقصیر من است. عالیجناب سیدارته گوتمه بودا هرگز چنین نبوده‌اند. اصلاً در هیچ کجای تاریخ به چنین گناه و حتی گناهی کوچک‌تر و ناچیزتر از این، درباره‌ی ایشان اشاره‌ای نشده است. پس این چه خطا و اشتباه بزرگی است که دامن ایشان را گرفته است؟! 

ولی خب مگر کم بوده‌اند مردانِ خدا و دل از دنیا بریده‌ای که سال‌ها در طلب حق و حقیقت دست‌ودل از دنیا و مافیها کشیده بودند و سپس با نگاه یک زن، هر چه رشتند پنبه کرده بودند.

خدایا خودت شاهدی که من هرگز در پی چنین نیتی نبوده و نیستم. و حالا می‌بینم من، این بنده‌ی حقیر و ناچیز، دنیای مردی که در میان عالم و آدم به پاکی و نجابت شهرهٔ عام و خاص بوده را زیر و رو کرده‌ام و به منجلاب دنیاپرستی و شهوت آلوده‌ام. 

من دیوانه‌ام. دیوانه! این‌ها همه‌اش خیال بیهوده است. باید تمرکز کنم، باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می کشم...

می‌دانستم که نباید این لباس‌های تنگ و چسبان و بدن‌نمای لعنتی را بخرم. اصلاً از همان نگاه اول که دیدمش، شراره‌های آتش جهنم از آن زبانه می‌کشید و بوی گوشت سوخته‌ی آدمیزاد می‌داد. ولی خیلی قشنگ بود. از آن چیزهایی است که یک‌دفعه چشم آدم را می‌گیرد. اگر همین حالا هم اجازه داشتم این گردنِ شکسته و خشک‌شده را بچرخانم، حتماً نگاهش می‌کردم و از دیدنش ذوق می‌کردم. برای جلسات بعد شاید به جای مجسمه‌ی هیز جناب بودا، یک آینه روبه‌رویم بگذارم. فعلاً باید این جلسه را تمام کنم. جدی باش زن. تمرکز کن!

یک نفس عمیق می‌کشم و تا سه می‌شمارم.

توی دلم برای خودم و لباسم قنج می‌رود. به جناب سیدارته گوتمه بودا باید حق داد. اصلاً هیچ مردی هم پیدا می‌شود که همچین سینه‌های پر و پیمان و پر و پاچهٔ نقره‌گون و چشمان شهلایی را ببیند و از راه به در نشود؟! معلوم است که نه. اصلاً اگر پلک جناب سیدارته گوتمه بودا نمی‌جنبید، باید بر او خرده می‌گرفتی که شما وقتی چنین زیبایی و جمال و کمالی را نمی‌بینید و درک نمی‌کنید، چطور دربارهٔ فلسفه‌ی زندگی داد سخن می‌دهید؟ پس قاعدتاً در این صورت، او یا کور می‌بود و یا زبانم لال، زبانم لال، اصلاً مشکلات دیگری داشتند و این همه درجات و مقامات عرفانی نیز که نصیبشان شده، برای خاطر آن تقلب می‌بود.

ولی حالا نمی‌دانم که آیا باید این جلسه را با همین وضعیت ادامه بدهم و یا آن را قطع کنم و برای جلسات بعد چادر نمازِ سفیدِ گل‌صورتی‌ام را بپوشم؟! ای وای! دیدی چه شد؟!