آخ. باز دست خودم را زدم. امروز چه ام شده است؟! حواسم سرجایش نیست. این شاید چهارمین بار باشد که سوزن را توی دستم فرو می کنم. از موقعی که از اداره پست برگشته ام اوضاعم همین است. تا به حال همچین چیزی سابقه نداشته است، حتی اولین باری که مادرم نخ و سوزن دستم داد تا جوراب های سوراخ پدرم را بدوزم، اینقدر دست و پا چلفتی نمی زدم.

یادش بخیر، پدرم چقدر از اینکه سوراخ جورابش را دوخته بودم خوشحال شد. تا یک هفته هربار که نگاهم به او می افتاد، می دیدم دارد به جورابش نگاه می کند و لبخند می زند. اگر قوم و خویش نزدیکی هم به خانه مان می آمد سعی می کرد بحث جوراب و هنر دوخت و دوز من را پیش بکشد و بعد به یک شکلی، جورابش را نشان می داد که ببینید دخترکم با آن دست های هنرمندش چه کرده است.  

راست می گفت؟ نه بابا. چه راستی؟  ولی برای آن سن و سال استعداد قابل توجهی بود. حالا بعد از این همه نخ و سوزن زدن و میل و کاموا گرفتن، ببین چه به روز انگشت هام آورده ام!

جالب اینکه اصلا دردش را هم حس نمی کنم. انگار نه انگار. البته خب یک سوزشی دارد، زبانم لال هنوز که کاملاً فلج نشده ام، ولی انگار بعد از آن همه دردهای بزرگ و عجیب که در این چند سال کشیده ام دیگر درد این سوزن فسقلی اصلا به چشمم نمی آید.  تیر و تبر که نخورده ام. باید از آن ها که تیر و تبر خورده اند معنی درد کشیدن را پرسید. دردش برایم مهم...

...آخ. مهم نیست. این هم پنجمین بار.

مهم که نه، یکجورهای شاید هم، خودم دارم عمداً سوزن را توی دستم فرو می کنم. شاید حتی خوشم می آید. واقعاً خوشم می آید؟ نه. فکر نمی کنم. یکجورهایی شبیه همان موقع ها شده ام که از ترس درس پس دادن پای تخته سیاه کلاس، دست هایم را به سختی توی هم می فشردم.

یادش بخیر، چه دوران خوشی بود. یاد معلم هامان بخیر. خانم اکبری چقدر زن شریف و نازنینی بود. خانم رضایی، خانم بهمنی. آه. دوست هام. راضیه، مهنا، سپیده، ای فاطمه خدا نکشتت. همیشه خدا داشت ادای یکی را در می آورد، حتی ادای خانم اکبری. آخر آن بنده خدا کجا شبیه پنگوئن راه می رفت؟! بیچاره خانم اکبری. ولی با آنکه از همه این مسخره بازی ها خبر داشت، هیچ وقت ناراحت نشد، به دل نمی گرفت. دل بزرگی داشت. آخر کی داوطلبانه می آمد وسط آن بیابان خشک و بی آب و علف و گرد و خاک و طوفان که به چهارتا دختربچه شپشوی پاپتی سواد یاد بدهد. خدا بیامرزتش. وقتی می گویم شپشوی پاپتی، واقعا منظورم شپشوی پاپتی است، نه اینکه بخواهم مسخره کنم. همین حالا هم اینجا پر از دختربچه های شپشوی پاپتی است.

خانم بهمنی هر چند وقت یکبار یکی از این ام­شی بزرگ ها که الان اسمش پیف پاف شده، می آورد و خالی می کرد توی گیس هامان. از بس شپش داشت. یکبار مهنا حالش بد شد. بعد از آن دیگر این کار را نکرد. یکبار ماشین آورد که از ته بزند. دلش نیامد. عاقبت مش رجب خدابیامرز را مجبور کرد، هر چند روز یک بار، با الاغش از منبعی که توی اداره پست شهر بود، آب بیاورد. بعد هم به زور از اهالی مقداری سوخت می گرفت. آتش می کرد و بعد سرمان را با آب گرم و شامپو می شست. یادت بخیر خانم بهمنی. حالا که هر وقت یاد موهای بلند و بور و مجعدم می افتم، بلافاصله اول تصویر و صدای خانم بهمنی توی ذهنم می آید.

موهایم؟ موهای من؟!

آخ آخ، این یکی را بدتر زدم. این هم ششمین بار.

آخ که چقدر مو داشتم! خرمن خرمن و آبشار آبشار مو داشتم. مزرعه بود... 

تا مدت ها فکر می کردیم شامپوی مدرسه است. اما کدام مدرسه بابا؟! اسم مدرسه را برایش می آورم خنده ام می گیرد. دو سه تا چوب و تیرک علم کرده بودند و یک پارچه ای را به حالت سایه بان رویش می کشیدند و این می شد مدرسه ما. تازه این برای فصل بهار بود که مقداری هوا فرصت نفس کشیدن بهمان می داد. بقیه اش را که هربار یک جایی سر می کردیم.

آن روزهای اول که خانم رضایی اینجا آمده بود، با ماه مو نمی زد. از بس که قشنگ بود. آدم نمی توانست که یک چشم سیر نگاهش کند. حتی زن های روستا را هم به کپر کشانده بود و بعضی هاشان حتی، یک چیزهایی یاد گرفتند. مادرم همانجا یاد گرفت اسم خودش را بنویسد. کبرا. و بعد هم اسم بابا را. آقا رجب. دو هفته طول نکشید که باد و بوران و گرد و خاک، آنچنان آن پوست نرم و شفاف را سُفت و روفت که مثل پوست درخت گز، خشکیده و سوخته و بی رنگ و رو شد. با وجود این همچنان زیبا بود. بعد از دو سال که طرح آقای نعیمی پزشک منطقه تمام شد، همراه با او از اینجا رفت. معلوم نبود کی رفته بودند توی کار هم. ما هم که سر از این حرف ها در نمی آوردیم. ولی خب خنگ هم نبودیم. معنای عشق و عاشقی را خوب بلدیم. بیابان در ازای هر چیزی که ازمان گرفت، در عوض بهمان یاد داد چطور عاشق چیزهای کمی که داریم باشیم. و البته از چیزهایی که مال ما نیستند...

آخ. دل بکنیم. آخ باز هم انگشتم را زدم.  مثل خیلی ها که از اول هم مال ما نبوند.

راست و دروغش را نمی دانم اما بعدها شنیدم که خانم رضایی سرطان سینه گرفته است. کاش می دانستم آقای نعیمی و خانم رضایی مال هم بودند یا اینکه او هم... ولی حتم دارم اگر واقعا آقای نعمتی درس دکتری خوانده باشد، تا حالا هزار بار قالش گذاشته است. چرا؟ چون اصلا یک دکتر درست و حسابی توی عمرم ندیده ام. اگر پول داشته باشی که یکجور لختت می کنند، اگر هم پول نداشته باشی یک جور دیگر. حرف بیخود می زنم؟ نه عزیزم خودم دیدم، خودم شنیدیم. با همین چشم ها و گوش های خودم. لابد من گیر یک بدشان افتاده ام؟! بله، اما چند بار؟! چند نفر؟! پس کو خوبشان؟! هر بار همه شان می گفتند خرج دارد. می گفتم ندارم. می گفتند یک راهی پیدا کن. یکبار از کوره در رفتم، دامنم را زدم بالا و گفتم: "از دار دنیا همین برایم مانده است. می خواهی؟" بی شرف اصلاً بهش بر نخورد که هیچ، داشت با نگاهش بررسی می کرد ببیند می ارزد یا نه. جالب اینکه بعدش، طوری که از مریضیم چندشش شده باشد گفت: "البته که شما مریض هستید، اگر کس دیگری به جای خودتان می شناسید که سلامت هم باشد که..." ازش شکایت کردم. داشتند خودم را محکوم می کردند. کشیدم کنار.

به هر حال امیدوارم حال خانم رضایی خوب باشد. اسماعیل ما خیلی خانم رضایی را دوست داشت. پیدا بود که او هم دوستش دارد. من مطمئن بودم که آن دو تا مال هم هستند، ولی خب، پول می تواند خیلی چیزها را تغییر بدهد.

پس واقعاً دوران خوشی بود؟ نه. نه نبود. کدام خوشی؟! باد و بوران و گرد و خاک کجا برای آدم خوشی می گذارد. اگر این ها خوشی داشت، که تهرانی ها هر هفته پنجشنبه و جمعه هاشان را می آمدند اینجا سیستان، نه اینکه قطارقطار صف بکشند تا شمال و جاده تهران شمال را کون تا کون پر از ماشین کنند. تهرانی ها که جای خود دارند، حتی دیگر پلپلاسی ها هم از اینجا رد نمی شوند.

از این گذشته، همه همکلاس هایم را هم که زیر پانزده سالگی شوهر دادند رفت. اول از از همه هم فاطمه را. چرا؟ چون سر و گوشش می جنبید و یکبار از معلم مدرسه درباره کاندوم سوال پرسیده بود. من که خودم خیلی اهل سوال پرسیدن نبودم. تعداد سوال هایی که پرسیده ام به زور شاید به اندازه انگشتان دست بوده باشد. کاش لااقل جوابی هم می گرفتم. هرچند مطمئن نیستم که خود آن ها هم برای این سوال من که چرا...؟ جوابی داشتند. آن گنده گنده­شان که دائم پوزش بالاست، نه تنها من که جواب هیچ کس را نمی دهد باز مرام و معرفت بنده هاش که یک جواب سر و پا شکستۀ نیم بندی سرهم می کنند و تحویل آدم می دهند. مثل همین بیشعوری که با هزار پر رویی توی رویم گفت:

"دلم سوخت." دلت برای خودت بسوزد کثافت. من که احتیاجی به دلسوزی کسی نداشتم. حالا هم ندارم. بعدش هم من که آن موقع سُر و مُر و گنده بودم. قبراق و سرحال. ده تا مثل تو را سر یک دست...

این هم هشتمین بار. دیدی دیگر آخ گفتن هم نداشت. آدم ها همینجور به درد کشیدن عادت می کنند. تنشان سِر می شود و مغزشان دیگر حوصله اش نمی کشد که هر دقیقه یکبار، پیغام و پسغام بفرستد که مثلاً "آهای فلانی مواظب باش، سوزن به فلاننجات فرو رفت." فرو رفت که فرو رفت. به جهنم که فرو رفت. سوزن است. تبر که نیست. من هم نخل نیستم. آخخخ که ای کاش، آن نخل ها هم قبل از اینکه تبر بخورند سِر شده باشند. من آن دو تا نخل توی ساختمان اداره پست قدیم را خیلی دوست داشتم. من پرواز و کوچ پلپلاسی ها را، در آسمان همیشه گرم و خلوت شهرمان خیلی دوست داشتم.

البته از عواقب این بی حسی هم شاید همین باشد که نمی دانم چرا دست از کار نمی کشم؟! چرا سوزن زدن را برای بعد نمی گذارم؟! بهتر نیست الان میل و کاموا دست بگیرم؟! نمی دانم. شاید. اما نه بهتر نیست. بهتر نیست چون میل مثل سوزن نمی تواند توی گوشت تن فرو برود.

پدر و مادرم هم همینطور بودند. دنیا روی سرشان خراب می شد یک آخ نمی گفتند. مثلا آن دفعه که چشمشان با هم شروع کرد به عیب کردن. ترسناک بود. همین حالا که دارم به آن فکر می کنم تمام تنم دارد مور مور می شود. چشمانش خون بالا می آورد. یک آخ کوچک هم نگفت. تازه باید با همان حال زار و نزار، صبر می کرد تا جناب آقای دکتر از تفریحات آخر هفته اشان که از قضا یک روز هم به تعویق انداخته بود برگردد. ای خدا که چقدر حرصم می گیرد وقتی به آن خرامان خرامان راه رفتنش توی سالن بیمارستان تا اتاق پدرم فکر می کنم. خوبیت ندارد یک خانم فحش بدهد ولی خب یکی باید می گفت،  پدرسگ کمی تندر راه برو. آخ که هر چه از کثافت بودن این جماعت بگویم باز کم است.

عمل چشم مادرم را هم که چون خیلی اورژانسی نبود انداختند بعد از تعطیلات نوروز. یعنی تقریباً دو ماه بعد. دو ماه تمام درد کشید. یک آخ هم نگفت. تا وقتی که مرد هم نگفت. حالا که دارم فکر می کنم، می بینیم هر کس که من می شناسم، هرکس که توی این خراب شده دنیا آمده و بزرگ شده باشد آنقدر بدبخت و فلک زده بوده است که در برابر هر درد و شکنجه ای، رمق گفتن یک آخ را هم ندارد.

مطمئنم وقتی که برادرم اسماعیل هم ، وقتی توی وانت بارش گیر کرده بود و نمی توانست بیرون بیاید در حالیکه ذره ذره داشت می سوخت یک آخ نگفته است. اسماعیل از همه خانواده که نه، از همه مردم این شهر بیشتر زجر کشیده بود. تازه خیلی هم مغرور بود. ای خواهر برایت بمیرد داداش. کاش می رفتی سراغ یک کار دیگر. کار که برای تو کم نبود. اگر بود. ولی بود؟! کدام کار بابا؟! تازه آن سرهنگ بی شرف را بگو

آخخخ دستم، آخخخ جگرم،  وقتی داشت امضای بابام را می گرفت، آنقدر شرف نداشت که حداقل نمک روی زخم پیرمرد نپاشد. باید یکی می گفت بله جناب سرهنگ "عاقبت کار قاچاق همین است." ولی کجا کار غیر قاچاق؟! کار اگر بود که سالی هزار اسماعیل رعنا، توی آتش سوختبری جزغاله نمی شدند. ولی می دانی، مرد و راحت شد. می ماند یا مثل من سرطان می گرفت. موهاش می ریخت و بعد نامزدش ولش می کرد به امان خدا، یا مثل آن دوتا نخل توی ساختمان قدیم اداره پست، سرش را می بریدند و بعد تکه تکه اش می کردند و یا مثل پلپلاسی ها فراریش می دادند، طوری که دیگر هیچوقت بر نگردد.

آخخخخ دستم، آخ جگرم. این چندمین بار بود؟! نمی انم! اصلاً چرا دارم می شمارم؟! مگر بدبختی های ما تمامی دارد که بخواهم بشمارم. خنده ام می گیرد. پس چرا اشک می ریزم؟! پس چرا با اشک می خندم؟! سرطان کم بود، حالا دیوانه هم شده ام.  حالا می بینی چرا نخ و سوزن؟ واقعا اگر درد این گوج من را به خودم نیاورد تا ابد توی این فکر و خیالات غرق می شوم. گم می شوم و راه برگشتی ندارم. کسی هم نیست بگوید که آخر زن حسابی عروسک دوختن و فروختن هم شد کار؟! حالا یکبار بابا از دوخت و دوزت تعریف کرد تو باید بروی تو نخِ سوزن؟!   چکار کنم؟! عروسک نبافم چکار کنم؟! آخر شما این خوشکل را ببین! آخخخ مادر قربان آن اخمت بشود عزیزم! ببین بچه ام چه بغضی کرده است! نمی دانم چرا جدیدا همه بچه هام غمگین و ناراحت از کار در می آیند. هر چه لبخندشان را بزرگ تر و پت و پهنتر روی صورتشان می دوزم باز هم سریع به سمت پایین آویزان می شود. انگار به مادرشان رفته اند. انگار واقعا غم و غصه تنها ارث و میراث ما برای بچه هامان باشد.

امروز که رفته بودم داروهام و چنتا کلاف کاموا برای بافتن عروسک های جدیدم بخرم، از دور نگاهم به سمت ساختمان قدیم اداره پست افتاد. اگر بیرون باشم هر چند دقیقه یکبار، ناخوداگاه نگاهم به آن سمت می چرخد. مثل مادری که از دور بچه هاش را می پاید. شاخ و برگشان پیدا نبود. دلم هری ریخت. دست و پام شروع کرد به لرزیدن. تا خودم را به آنجا رساندم از نفس افتادم.  از لا به لای نرده هایِ درِ قفل و زنجیر شدۀ ساختمان قدیم اداره پست یک نگاهی به داخل انداختم. هر دوتاشان را سر بریده و بعد تکه تکه کرده بودند. من این دوتا نخل را خیلی دوست داشتم. پلپلاسی ها هنگام کوچشان روی همین دو تا نخل می نشستند و نفسی تازه می کردند. آن موقع ها با مش­رجب، پدرم، از منبع کنار این دو تا نخل برای خانم بهمنی آب می بردیم تا سر بچه ها را شستشو دهد. بعدها کنار همین دو تا نخل، قرارهای عاشقانه می گذاشتیم. هر بار که سفارش مشتری هایم را پست می کردم، آن ها را می دیدم. به دیدنشان می رفتم. باهاشان صحبت می کردم. آن دو تا نخل، پدر و مادرم بودند، اسماعیل و خانم رضایی بودند، من و... .

همه این ها به کنار، ولی حالا اگر واقعا یک روز پلپلاسی ها برگشتند، روی شاخ و برگ کدام نخل اتراق کنند، نفسی تازه کنند و آوز بخوانند؟!