آن سوی دروازه نقره ای
· · خواندن 12 دقیقه
جوزف هیجان زده و با شتاب تمام، به سمت دروازه رفت. انگشتش را دقیقا روی همان مسیر که به ذهنش خطور کرده بود گذاشت و گفت:
- می بینی؟! این باید مسیرِ درست باشه.
و یکباره پیش از پایان یافتن کامل جمله اش و در یک چشم به هم زدن، قبل از آنکه اصلا متوجه باشد کی و چگونه، خود را جایی دیگر یافت. شاید داخل هزارتو و شاید در همان مسیر و همان نقطه ای که انگشتش را روی آن قرار داده بود.
ترسیده و مضطرب به اطراف چرخید و هر چهار جهت خود را بارها و بارها بررسی و ورانداز کرد. خود را در کوچه ای می دید که هرگز آن را در تمام عمر ندیده بود اما با تمام وجود احساس می کرد که برای او، بسیار آشناست. کوچه ای که شکلش، حالتش، صدایش، بویش و همه چیزش به جورف احساس نزدیکی، راحتی، پیوند و حتی یکی بودن می داد.
کوچه ای بود نه چندان عریض، با دو دیوار کاهگلی در دو سویش که با درختان تاک و پیچک و لاله پوشانده شده بودند، در حالیکه شاخ و برگ درختان سبز گلابی و سیب گلاب و توت سفید بر مسیر خاکی محصور میان دو دیوار، سایه افکنده بود، مسیری که علف های سبزسیر، زنبق کبود، والک سوری، والک کوچک و کنگر به جای خطوط ممتد سفید رنگ آسفالت سیاه، سمت راست و چپ جاده را که به خاطر رفت و آمد بسیار سفت وسخت شده بود از هم جدا کرده و بر حاشیه دو طرف آن، فرشی رنگارنگ بهم بافته بودند. مسیری که می رفت و می رفت تا آنکه در نوری شدید که از شدت روشنی به لکه ای سیاه می مانست گم می شد و بر خلاف آن، پیکر انسان مانندی غرق در آن نور، که از آن فاصله و در آن حالت، به شکل حرف لاتین ایکس به نظر می رسید درحال ظاهر شدن بود. چیز عجیب تر آن بود که با وجود تابش نور شدید از سمت جلو، تمام سایه ها از جمله سایه خودِ جوزف دقیقا رو به سمت آن نور شدید تشکیل شده بود و نه در پشت سر؛ انگار که آن نور شدید تنها نقش و طرحی مصنوعی از نور بود و نور واقعی نوری بود که به شکلی اسرار آمیز و نامریی از پشت سر تابیده می شد اما از کجا؟ معلوم نبود.
جوزف که با دیدن کوچه و تمام زیبایی هایش غرق در حیرت و شادی شده بود، با دیدن آن پیکر انسان مانند، ترسید و خواست که برگردد اما با اولین قدمی که به سمت عقب برداشت، صدایی آشنا او را متوقف کرد:
- هاپ هاپ! هاپ هاپ!
حجوزف سر برگرداند. برفی بود سگ یا بهتر است بگوییم تنها دوست وفادار جوزف. چند متر جلوتر از او ایستاده بود. می شد خوشحالی را از حرکات بی قرار بدن و صورتش دید که تند تند دمش را تکان می داد. جوزف نیز با دیدن او خوشحال شد، روی زانو نشست. دستش را برای به آغوش کشیدن باز کرد و گفت:
- تویی برفی جون؟ تو اینجا چکار می کنی؟ بیا اینجا ببینم.
برفی مثل همیشه به سمت جوزف دوید و خود را طوری محکم به سمت آغوشش پرت کرد که جوزف به زمین خورد و او نیز شروع کرد به لیسیدن سر و صورتش.
- وای برفی، خیلی خوشحالم که پیشمی! اصلاً تو اینجا چکار می کنی؟
برفی رو به رویش ایستاد و در حالی که دمش را تکان می داد، با سر به سمت ادامه مسیر اشاره کرد و سپس چند بار پشت سر هم پاس کرد:
هاپ، هاپ. هاپ هاپ...
نگاه جوزف دوباره به انتهای مسیر دوخته شد و ترس اگرچه اینبار کمتر اما دوباره به سراغش آمد:
- آره برفی جون، تو راس می گی، شاید نباید این دفعه رو فرار کنم! شاید بهتر باشه بمونیم و ببینیم که قرار چه اتفاقی بیفته. تا اینجاش که خوب بوده، شاید تا آخرش همین باشه. نه؟
برفی نیز با چند واق واق و جست و خیز سرخوشانه نظر جوزف را تایید کرد. جوزف مردد، ترسان و لرزان اولین قدم را رو به جلو برداشت و سپس دومین قدم و بعد سومین قدم. صدای جیک جیک و آواز پرنده ها و وزش ملایم نسیم و شرشر آبی که از پشت دیوارهای کاهگلی همراه با حس خنکای فرح بخشی که داشت، شنیده می شد، تمام فضا و محیط اطراف شبیه به صحنه یک اپرای زیبا در هماهنگی کامل با هم در جریان بود.
برفی پیشاپیش جوزف، یا در حال اذیت و آزار ملخ ها و سوسک های سرگین غلطان بیچاره بود و یا با حماقت بانمکی به دنبال پرنده ها و سنجاقک ها می دوید، بالا و پایین می پرید و سپس به طرف جوزف بر می گشت و پس از یک جست و خیز دلبرانه به بازیگوشیش ادامه می داد.
جوزف وقتی که به خود آمد متوجه شد مسیری طولانی را طی کرده و از دروازه نقره ای رنگ بسیار فاصله گرفته است. فهمید که حتی اگر اتفاق بدی نیز در پیش رو باشد، فرصتی برای بازگشت به عقب پیدا نخواهد کرد. در همان حالت ایستاده، رو به جلو خم شد و دستانش را روی زانوانش تکیه داد. به قطره های عرقی که از سر و صورتش بر کف خاکی و خشک و ترک خورده کوچه می ریخت، خیره ماند. نفسش به شماره افتاده بود و احساس کوفتگی و خستگی در تمام بدنش، مخصوصاً پاهایش زقزق می کرد.
.
جوزف با صدای واق واق بی حوصله و بی رمق برفی که با شانه هایی افتاده، و قدم هایی بی رمق و خسته از پشت سر، او را به پیش رفتن فرا می خواند، به خود آمد؛ قامت راست کرد؛ بر سر جای خود چرخی زد و اطراف خود را از نظر گذراند. از تعجب بر جای خود میخکوب ماند. او متوجه شده بود که با هر قدم از حجم و کمیت و کیفیت زیبایی های قدم پیشنش کاسته می شود، اما اصلا این را نفهمیده بود که چه وقت تمام آن همه زیبایی و سرسبزی جای خود را به این خارهای سرسخت و نوک تیز وحشی و این زمین خشک و از تشنگی ترک خورده و دهن وا کرده داده بود. آن هوای دلپذیر و معطر از عطر گل و میوه ها و صدای زیبای پرنده ها کجا و این هوای داغ و غلیظ و دم کرده همراه با صدای زنگدار دم مارهای زنگی سکوت مرگبار کجا. انگار که با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده، به قدری آرام و نامحسوس این تغییرات را پیاده و اجرا کرده باشند که با وجود گستردگی بسیار این تغییرات، توجه کسی را به خود جلب نکند.
- برفی اشتباه کردیم. باید بر می گشتیم. این چه غلطی بود آخه؟!
نگاهش را به انتهای مسیر رو به رو، درست همانجا که آن پیکر انسان نمای ایکس مانند ایستاده بود دوخت؛ دلیل بعدی جوزف برای ترسیدن، نگرانی و شاید پا پس کشیدن و فرار:
- بیا برفی، باید برگردیم. من دیگه نمی تونم ادامه بدم. زود باش بیا.
پس رو به عقب برگشت و با شتابی از دلهره و نگرانی شروع کرد به قدم برداشتن. از کنار برفی رد شد . پس از چندی که متوجه سکوت اطرافش شد، به عقب سربرگرداند. با نگاهش دنبال برفی گشت. برفی بر سر جای قبلش بر زمین درزا کشیده بود. سرش را روی دو دست جلویش گذاشته و گوشش را رو به پایین آویزان کرده بود. نگاه و چشمان غمگینش، در زیر ابروهای فرو افتاده اش، ملتماسانه جوزف را می نگریست:
- نه فرار بی فرار. باید ادامه بدیم جوزف. نمی دونم چرا، اما باید ادامه بدیم.
جوزف به سمت برفی برگشت. زانو زد و سر او را میان دستانش گرفت و نوازش کرد. شاید جوزف دلش نمی خواست این واقعیت را قبول کند اما همان بلایی که بر سر کوچه، گل و گیاه هان و پرندگان آمده بود برای برفی نیز اتفاق افتاده بود. او به حدی تغییر کرده بود که شناختنش تنها از عهده کسی مانند جوزف بر می آمد که تمام عمرش را با او زندگی کرده بود. برفی دیگر آن توله خپل و بازیگوش نبود که در ابتدای کوچه و در آغاز سفر بود. برفی پیر شده بود. شور و شوق کودکانه ای که پیش از این در چشمانش موج می زد، جای خود را به سکون و سکوتی خردمندانه و نیز عاجزانه داده بود و آن همه انرژی و هیجان کوچ و سفر و جابجاییِ نهفته در دست و پاهای ناآرامش، تبدیل به میل و اشتیاقی اجباری برای سکونتی جاودانه و همیشگی شده بود.
- باشه ادامه می دیم برفی جون.
پس دوباره نگاه جوزف به انتهای مسیر و آن مردی که حالا جوزف او را با نام ایکسمَن، می شناخت، دوخته شد. واضح تر از پیش به نظر می رسید و به شکلی عجیب، همان احساس نخستینی که با دیدن کوچه به او دست داده بود را دوباره برایش تداعی می کرد. مردی آنچنان آشنا که اشتیاق جوزف را بر ترس و وحشتش چیره کرد و او را به پیش رفتن وا داشت.
در میانه این پیشروی، جوزف متوجه شد که هر چه نزدیک تر می شد، ایکس من به شکلی عجیب کوچک و کوچکتر می شد تا آنکه سرانجام وقتی که به نزدیک او رسید او قد و قامتی دقیقا به اندازه خود جوزف پیدا کرده بود. حتی عرض شانه ها و دیگر اعضای بدنش نیز با خود او مو نمی زد. فضای اطراف، به بیابانی خشک و خالی از هرگونه حیات می مانست، که بویی شدیداً متفعن از تک تک اجزائیش ساطع می شد. جوزف این بو را به خوبی می شناخت. بوی گوشت در حال فساد و تجزیه. بویی که حتی حیوانات وحشی را از نزدیک شدن به لاشه دور نگه می داشت تا موجودات عجیب و غریب و متهوع تری مثل کرم ها بتواننند دلی از عزا در بیاورند. همان اتفاقی که برای گوسفندان تلف شده آقای سموئل همسایه دیوار به دیوار، یوسف، دوست جوزف افتاده بود.
جوزف با فاصله ای حساب شده از او ایستاد:
- سلام.
پاسخی نشنید. پس دستش را سایه بان چشم هایش کرد تا شاید از شدت تابش نور کاسته شود و بتواند چهره او را واضح تر ببیند زیرا در این حالت او تنها به یک سایه می مانست که در میان انفجاری از نور شدید غرق بود. نور شدید که مثل یک دیواز یا سد محکم، این سمت سایه، که جوزف و برفی در آن قرار داشتند را از آن طرف دیگرش جدا کرده بود. پس قدمی دیگر نزدیک تر شد:
- سلام. من جوزفم. تو کی هستی؟
پاسخی نشنید. پس یک قدم نزدیک تر شد:
- اهای؟ صدای من رو می شنوی؟ راستش چند وقتی هست که این دروازه نقره ای رنگ رو پیدا کردم ولی نمی دونستم چجور باید ازش رد بشم.
هیچ پاسخ و واکنشی نشان داده نشد. پس جوزف قدمی دیگر پیش تر رفت:
- اما خب، اینجور نیست که بخوام بدون اجازه وارد جایی بشم، چون کسی نبود که ازش اجازه بگیرم، گفتم شاید باید بیام داخل تا کسی رو پیدا کنم و ازش اجازه بگیرم.
پاسخی داده نشد. قدمی دیگر به پیش رفت:
- می دونی آلتا خیلی کمکم کرد. آلتا دوستمه. اگه توهم بخوای می تونی با ما دوست باشی.
پاسخی داده نشد. پس جوزف قدمی پیش تر رفت و سپس قدمی دیگر و بعد قدمش بر جای خشک شد. حالا واضح تر می توانست ایکس من را ببیند. از تعجب، زبانش قادر به چرخیدن نبود. اما چندبار دستش را محکم روی سر و صورتش کشید و در هوا چرخاند. سپس قدم آخر را برداشت. درست رو به رویش ایستاد. او نه یک ایکس من بود و نه حتی یک انسان و نه حتی یک ماکت و مانکن انسان. در واقع مطلقا هیچ چیزی در آنجا وجود نداشت.
- این دیگه چیه؟ برفی این چرا این شکلی؟ شبیه سایه است ولی حتی اونم نیست.
برفی پیر نزدیک تر آمد و در کنار جوزف و آن سایه ایستاد. نگاهی از تعجب و گیجی به جوزف و سپس نگاهی به آن چیز سایه مانند انداخت. چند قدمی به عقب رفت. همانجا نشست. سرش را روی دو دستش تکیه داد و خوابید. جوزف مدتی را در سکوت مطلق مشغول اندیشیدن درباره آنچه که رو به رویش قرار داشت، کرد. یکباره انگار که بهترین پاسخ سوالش را یافته باشد، برقی در چشمانش درخشید و آرام گفت:
- برفی می دونی این چیه؟ این شبیه سایه ست، ولی مگه سایه نباید روی در و دیواری یا روی زمین بیفته؟! این همینجور تو هوا راست راست واستاده. انگار جای خالیه چیزیه که از اینجا کنده شده باشه! مگه نه برفی؟
برفی با بی حوصلگی و خستگی با یک ناله ضعیف سخن جوزف را تایید کرد. پس جوزف دستش را بالا برد تا جای خالی را لمس کند. یکباره احساس کرد چیزی روی سر و صورتش در حرکت است. پس ترسیده و وحشت زده ضربه محکمی توی صورت آدمک زد اما دستش از آن رد شد ، در حالیکه درد شدیدی را در سمت چپ صورت خودش احساس کرد. به عقب جهید؛ بر زمین خورد. وحشت زده به عقب خزید و چند فریاد بلند کشید. پس از اندکی که دید آن چیز هیچ حرکتی نکرد، آرام گرفت. برفی که با صدای فریاد جوزف با آخرین نیرویی باقی مانده در پاهای لرزانش بر سر پا ایستاد و پس از چند واق واق نمایشی و ضعیف دوباره روی زمین خوابید. جوزف نیز از زمین برخاست. مکث کوتاهی کرد و سپس دوباره قدم قدم به آدمک نزدیک شد و در حالیکه ناخودآگاه دستش را روی سمت راست صورتش می کشید که هنوز از درد می سوخت با خود گفت:
- خب اگه من به این چیز چک بزنم و بعدش خودم دردم بگیره یعنی، یعنی...
برفی با صدای بی رمق و خسته، با گفتن چند هاپ هاپ، جمله ناتمام جوزف را تأیید کرد. جوزف نگاهی به برفی انداخت. تازه متوجه خستگی و ناتوانی برفی پیر شده بود. پیشش رفت. در کنارش نشست. سرش را روی زانویش گذاشت و آن را نوازش کرد. برفی نگاه خیره مانده اش را به جوزف بست. ناله ضعیفی از انتهای چاه گلویش بیرون داد و سپس تا ابد بی حرکت، ساکت و آرام باقی ماند.
جوزف نگاهش را به ابتدای مسیری که سفرش با برفی را از آنجا شروع کرده بود دوخت و خوشحالی وصف ناپذیری را که پس از دیدن برفی به او دست داده بود به یاد آورد. دوباره به جسم بی جان برفی در آغوشش نگاهی انداخت و قطرات اشک، آرام از چشمانش جاری شد.
از آن دوردست، از ابتدای مسیری که سفر جوزف و برفی کوچک شروع شده بود، همه چیز در حالتی از لرزش، سوختن، تکه تکه شدن و در هوا شناور ماندن به نظر می آمد که با سرعتی مثل سوختن یک برگه کاغذ در حال نزدیک شدن به او و جسم بی جان برفی بود. دلش نمی آمد برفی را ترک کند، حتی اگرچه حالا او دیگر جست و خیز نمی کرد، برای جوزف نمایش های شیطنت آمیز و دلبرانه اجرا نمی کرد و دیگر حتی نفس هم نمی کشید. جوزف تصمیم گرفت تا لحظه آخر، همانجا در کنار تنها دوست وفادارش، برفی بماند. پس ماند و با چشمان خود، قدم به قدم نزدیک تر شدن تقدیر وحشتناک خود را به تماشا نشست. آتش مثل دونده یک مسابقه سرعت به آن ها رسید و هر دو را در یک چشم بهم زدن سوزاند و تکه های نازک خاکستر شدۀ کاغذ زندگیشان را به دست نسیمی ملایمی سپرد که آن را در هوا بپراکند