مثل توپ گرد و کوچکی اول
غصهها مثل یک غدهست
وقتی بزرگ میشود کمکم
جا نمیشود تو دست
خشم موسایم از فقر است
صبر ایوبم از درد است
درد بیزنی هم از اینها
شمشیرزنم کرده با یک دست
تو اتوبان همت با
سرعت هزار میرانم
همتت یکبار لاشی وار
میکشد توی یک بن بست
تنگ و تاریک و باریک است
مثل زهدان خانمها
راه میروم با حالی
که پلیسها بهش میگن مست
گفته بودم ملخ که بعد از دو
آخرت توی دستم است
آخخخ، برای بار چندم باز
اختیار کی؟ رمَازدم جست؟