هوا خلق و خوی پاییز گرفته بود، غمگین و بغض آلود..

آسمان آبی بود.

جیک جیک گنجشک ها تقریبا همه جاش را پر کرده بود.

 صدای پارس سگ های گله و هی هی چوپان، از دور شنیده می شد.  

و هر از چند گاهی صدای ترتر گاز چند موتور و ماشین فضارا می آشفت و بعد از رفتن و دور شدن در سکوت فرو می برد. مرغ و خروس­ها سر به زیر و آرام در حال چینه بودند و گربه ها زیر سایه ها خودشان را کش می آوردند و خمیازه های بلند می کشیدند و رهگذرانی که می آمدند و می رفتند...

ترسی توی دلش آرام آرام خزید.

دلش به شور افتاد و بی قرار شد.

سر به آسمان برداشت.

آسمان آبی رفته رفته آنقدر آبی شد که دیگر به سرمه ای می زد و بعد یکباره به سیاهی رفت.

صدای قارقار کلاغ های سیاه، صدای نرم و نازک جیک جیک گنجشک ها را توی خودش فرو خورد.

 صدای زوزه ای بلند و کش دار تمام صدای پارس سگ ها را فراری داد و بعد از آن دیگر خبری از هیچ مرغ و خروس و گربه و رهگذری نبود.

گرد و خاکی از پشت تپه ها دیده می شد

و صدای ماشینی که با سرعت در حال نزدیک شدن بود.

از همان دور، دل آدم را ریش می کرد و هرکسی را سر جایش می خشکاند.

سیاه بود و بزرگ. به آمبولانس می مانست یا به ون، یا به هر چیزی که یک انبار بزرگ در پشت اتاق تاریک و وهم آلودش حمل می کند.

وقتی که وارد شدند همه جا یخ بست و همه چیز خفه و فلج شد.

شبه به گرگ بود،

شبیه به کلاغ بود،

شبیه به مرگ بود.

رو به روی هر خانه ای یک کیسه انداختند و رفتند.

کیسه هایی سیاه رنگ، درست به اندازه ای که لاشه یک آدم، تویش جا شود. وقتی که داشتند می رفتند یکیشان گفت:

-         این یکی جا ماند.

-         کیه؟

-         چه فرقی داره؟

-         هیچی.

صدای خنده هاشان بلند شد از دیواره فولادین عقب ماشین بیرون پرید و همه جا را گرفت.

برگشتند و جلوی خانه پدر جوزف هم یک کیسه انداختند و بعد رفتند. یک کیسه سیاه بزرگ به اندازه لاشه یک آدم...

لرزان و ترسان به سمت کیسه رفت.

دست برد و یک طرف کیسه را از هم شکافت.

جیغ بلندی کشید.

چشمش روی کیسه خشک ماند

چند قدم به عقب پرتاب شد و...

با نفسی عمیق و جیغی بلند از خواب پرید...

 

-         خواب دیدی خیر باشه خواهر من.

-         مواظب خودت باش!

-         از چی؟

-         از هر چی!