کیسه سیاه
· · خواندن 2 دقیقه
هوا خلق و خوی پاییز گرفته بود، غمگین و بغض آلود..
آسمان آبی بود.
جیک جیک گنجشک ها تقریبا همه جاش را پر کرده بود.
صدای پارس سگ های گله و هی هی چوپان، از دور شنیده می شد.
و هر از چند گاهی صدای ترتر گاز چند موتور و ماشین فضارا می آشفت و بعد از رفتن و دور شدن در سکوت فرو می برد. مرغ و خروسها سر به زیر و آرام در حال چینه بودند و گربه ها زیر سایه ها خودشان را کش می آوردند و خمیازه های بلند می کشیدند و رهگذرانی که می آمدند و می رفتند...
ترسی توی دلش آرام آرام خزید.
دلش به شور افتاد و بی قرار شد.
سر به آسمان برداشت.
آسمان آبی رفته رفته آنقدر آبی شد که دیگر به سرمه ای می زد و بعد یکباره به سیاهی رفت.
صدای قارقار کلاغ های سیاه، صدای نرم و نازک جیک جیک گنجشک ها را توی خودش فرو خورد.
صدای زوزه ای بلند و کش دار تمام صدای پارس سگ ها را فراری داد و بعد از آن دیگر خبری از هیچ مرغ و خروس و گربه و رهگذری نبود.
گرد و خاکی از پشت تپه ها دیده می شد
و صدای ماشینی که با سرعت در حال نزدیک شدن بود.
از همان دور، دل آدم را ریش می کرد و هرکسی را سر جایش می خشکاند.
سیاه بود و بزرگ. به آمبولانس می مانست یا به ون، یا به هر چیزی که یک انبار بزرگ در پشت اتاق تاریک و وهم آلودش حمل می کند.
وقتی که وارد شدند همه جا یخ بست و همه چیز خفه و فلج شد.
شبه به گرگ بود،
شبیه به کلاغ بود،
شبیه به مرگ بود.
رو به روی هر خانه ای یک کیسه انداختند و رفتند.
کیسه هایی سیاه رنگ، درست به اندازه ای که لاشه یک آدم، تویش جا شود. وقتی که داشتند می رفتند یکیشان گفت:
- این یکی جا ماند.
- کیه؟
- چه فرقی داره؟
- هیچی.
صدای خنده هاشان بلند شد از دیواره فولادین عقب ماشین بیرون پرید و همه جا را گرفت.
برگشتند و جلوی خانه پدر جوزف هم یک کیسه انداختند و بعد رفتند. یک کیسه سیاه بزرگ به اندازه لاشه یک آدم...
لرزان و ترسان به سمت کیسه رفت.
دست برد و یک طرف کیسه را از هم شکافت.
جیغ بلندی کشید.
چشمش روی کیسه خشک ماند
چند قدم به عقب پرتاب شد و...
با نفسی عمیق و جیغی بلند از خواب پرید...
- خواب دیدی خیر باشه خواهر من.
- مواظب خودت باش!
- از چی؟
- از هر چی!