مرد بودن
· · خواندن 9 دقیقه جوزف خیلی وقت بود که میخواست مرد بشود. از آن مردهای قدیم. از آن مردها که از نوک سیبیلهای تیز و چرب و چیلشان خون می چکید. از آن ها که هر دستشان یک سنگ آسیاب، هر پایشان یک سندان آهنگری و هرچشمشان یک کاسه غضب بود. از آن مردها که یک من و سه سیر، خایه لای پاهاشان بود و وقت به ران هاشان می خورد، مثل زنگوله کلیسا، دلنگ دلنگ و شلق شلق صدا می داد. از آن ها که با سینه های ستبر و پرمو و با لنگ های گشاد گشاد از هم، هلکو هلک راه می رفتند، از آن ها که زمین زیر پاهاشان می لرزد و هر جنبنده ای که بر سر راهشان قرار می گرفت، مثل مرغ زرتی زیر نگاهش فسشان در برود و بخوابند و بیفتند به قدقد کردن.
نه اینکه راهش را بلد نباشد، اتفاقاً بلد بود و خیلی هم می توانست خوب از آب دربیاورد، اما هر چه تلاش می کرد، دست و دلش به کار نمی رفت. با خودش می گفت:
- این که سختی ندارد، تنها کافیست دیر به دیر به حمام بروم. از صد متری بوی گند لاشه مردار بدهم. گنده بگوزم، سر سفره پیاز بخورم و پشت سر هم چند آروغ بلند و بد بو بیرون بدهم. برای خواهرهام که کمی گوشه لچکشان کج شده است و یک پره از گیسهای بریده اشان بیرون افتاده، چشم غره بروم. مادرم را آدم حساب نکنم و وسط حرف هاش بپرم و یا سگ محلش کنم و بگذارم بروم. اگر زن گرفتم نیز به جای اسمش مدام بگویم، آهای ضعیفه اینکار را بکن و آن کار را نکن. برای خوشامد بابام کمی خایه هاش را بمالم و بعد از یکی دو تا تعریف و تمجید از او، شروع کنم به داد فضل و هنر از خود سر دادن. نظریات سیاسی و اجتماعی خودم را با صدای بلند و لحنی متفکرانه و آرام، در جمع برای دیگران ارائه کنم و یادآوری کنم که شریعتی و جلال آل احمد را می شناسم و آقای غلامحسین ساعدی الگو و قهرمان زندگیم است. یک چنتا فوت و فن و اسم برند و قیمت و قدرت موتور و اسب بخار و سیلندر و روغن موتور و اسباب و اساسیه منزل و ماشین و موتورسیکلت نیز یاد بگیرم و هر جا لازم شد، خودی بنمایانم و پوز رقیبان به زمین بچسبانم. جدای از این در زمانهای که علوم کامپیوتری و هوش مصنوعی در حال بروز و ظهور است، مقداری از اصطلاحات و اباطیل مربوط به آن را ازبر کنم و برای دیگران بازگو کنم. مدام بگویم چت تو جی بی ، دیپ سیکیم، ایلان ماسک، بابک زنجانی، زاکربرگ و از این کسشعرات که همه در آن علامه دهرند.
اما باز دلش رضا نمی داد. با خودش می گفت:
- خب که چه؟! آخرش که چه؟ اصلا این چیزها به چه کارم می آید؟ دانستن این چیزها کجاش مردانگیست؟! اصلاً چرا باید به دانستن این خزعبلات به خودم ببالم و از آن برای خودم آبرو دست و پا کنم؟!
و بعد صدای یک مرد و یک زن تو گوشش می پیچد که مرد می گفت:
- می دونی جوزف، اگه تنها دو نفر توی دنیا باشند، تو می شی نفر دوم...
و دومی می گفت:
- تو هیچی نیستی. هیچی. بی رگ. بی رگ.
یکبار که جوزف از خیابان شریعتی رد می شد، حاجی عباسی، دفتردار ازدواج و طلاق محل که ظاهراً حرف و حدیثهای پشت سر جوزف را شنیده بود، او را اتفاقی دید. صدا کرد و به او گفت:
- می خوام یه رازی رو بهت بگم پسر جون. خوب گوشاتو وا کن تا خوب بفهمی.
جوزف گفت:
- به روی چشم. سراپا گوشم حاج آقا.
حاجی عباسی گفت:
- رک و راست بگم بهت که هر چه بیشتر زن بکنی و هر چه زن بیشتر بکنی، مردتری.
گفت:
- خود من را می بینی؟ فکر می کنی این شکوه و جلال مردانگی از کجا می آید؟
جوزف پرسید:
- از کجا؟
گفت:
- از زن ها. زن ها مثل سرزمیند، هر چه بیشتر فتح کنی، وسعت حکمرانیت بیشتر می شود.
جوزف اما حرفش را قبول نداشت، دلش با این چیزها نبود. نه اینکه نخواهد، کم و زیادش معلوم نبود اما می خواست. ولی اینکه بخواهد بر دنیا حکمرانی کند را نمی خواست. پس بهش گفت:
- اگر اینجور باشه پس با داشتن یک دست هم می شه بر دنیا حکمرانی کرد، چون همه این کارها رو با یک دست هم می شه انجام داد. نمی شه؟
حاجی عباسی برافروخته شد و با حرص گفت:
- استغرالله. استغفرالله. این که می شود معصیت پسر جان.
یاد حرف باباش افتاد:
- چرا هیچی نمی گی؟! چرا هیچی نمی خوای؟! هر کس دیگه بود تا حالا صدبار دختر خالو رمض و کبرا خانم رو گرفته بود و ده تا بچه هم ازش گرفته بود...
اما جوزف گوشش به این حرفها نبود. جوزف نه زن می خواست و نه بچه و نه حکمرانی بر جهان.
فصل پاییز، فصلی بود که زیباییها و قشنگیهای این میدان دوچندان به چشم و دل آدم مینشست. جوزف بیشتر مواقع برای خلاصی از فکر و خیالات بیهوده و یا حس و حال بیحوصلگی همیشگیش که از حد تحمل خارج میشد، به اینجا پناه میبرد. کل شهر از همین میدان بیضیشکل منشعب میشد و مثل درخت به اطراف ریشه میدواند و شاخ و برگ میگسترد.
معمارش یک مهندس آلمانی به اسم کارل فریش بود و طرح اصلیش را بر اساس الگوی شهرسازی ستاره_شعاعی کشیده بود. یادگار اوج تفکرات مدرنیته رضا شاهی در همدان. و اگرچه حالا به اسم میدان امام نامش را عوض کرده بودند، اصلاً اسمش میدان پهلوی بود و قدیمیها به همین نام میشناختندش.
جوزف مثل جنازهای که هنوز یک مو با حیات و زندگی مرتبط مانده است، هر بار یکی از خیابانهای متصل به میدان را گز میکرد و سنگ فرشهاش را زیر ضربآهنگ نامنظمی از قدمهای شلختهاش میبرد و مینواخت. یکبار باباطاهر، یکبار اکباتان، یکبار تختی، یکبار بوعلی و گاهی هم شریعتی. از شریعتی خوشش نمیآمد و با تمام قشنگیش، به اکراه در آن راه میپیمود. میگفت از اسمش کهیر میزند.
آن روز هم چنتا پیرزن چاق با هیکلهای گرد و کونها طاغار، خسته از راهپیمایی توی بازار، روی یکی از سکوهای سنگی نشسته بودند و آی آی گویان، زانوهاشان را با کف دست میمالیدند.
آن طرفتر هم توی جمع بزرگی از پیرمردهای زهوار دررفته بیکار و الاف، دوتا پیرمرد ظاهراً مشغول گفتگوهای مهمی بودند. هرازچند گاهی، چهرههای زیبا و اندامهای ترد دختران عابر، هوش و حواسشان را میربود و رشته گفتگوهای جدیشان را میبرید و وا میبرد.
یک مرد کچل میانسال هم در حال جر و بحث با جوانکی بود که سر و رو و تنش خیس بود و از صورت و دستهاش پیش پایش میچکید. تیشرت آبی رنگ پر از چروکی به تن و شلوار جین رنگ و رو رفته ای به پا داشت که حالتی روغنی به خودشان گرفته بودند و زیر نور آفتاب به رنگهای مختلف میدرخشیدند. از حرص و جوشی که مرد میانسال میخورد میشد حدس زد که پدر یا برادر بزرگترش باشد. اما بعد از کمی او را به خود واگذاشت و رفت. جمعیتی از پیر و جوان هم بیتفاوت به آنها و گفتگویشان، روی سکوهای سنگی اطراف نشسته بودند و به اطراف سر میچرخاندند. جوان با صدایی بلند حرف می زد. اما هیچ مشخص نبود با کی. انگار مخاطبش تمام میدان باشد. داشت از چیزهایی گله می کرد و مشخص بود که صبر و تحملش به کلی تمام شده است.
- دیگه نمی تونم ادامه بدم. بریدم. خستم.
جوزف روی یک سکوی سنگی در آخرین دایره میانی، رو به فضای بیرونی میدان نشسته بود و بر تمام ماجرا مسلط به نظر می رسید. سیگار تازهای را به ته سیگار قبلی چسپاند و با چند پک محکم روشن کرد و ته سیگار را پیش پایش انداخت. خواست با کفش محکم رویش بمالد که منصرف شد. صبر کرد تا با دقت، آهسته آهسته خاموش و دود شدنش را به چشم ببیند. بعد بپوزخند تلخی زد و توی خیال خودش به آن جوان عصبانی گفت:
- می خوای مرد بشی؟
جوان با دلخوری گفت:
- منکه مردم
جوزف گفت:
- بقیه هم همینو می گن؟
جوان ساکت شد. جوزف باز پرسید:
- معلومه که هیچ سرزمینی رو فتح نکردی پسر! ها؟! آره؟!
جوان گفت:
- نه
جوزف پرسید:
- چرا نمیای اینجا پیش من بشینی و یه سیگار روشن کنی؟!
جوان گفت:
- دیگه از نشستن و سیگار روشن کردن خسته شدم.
جوزف گفت:
- حق داری! ولی پس می خوای چکار کنی؟!
دختر بچهای به همراه پسرکی که به احتمال برادر کوچکترش بود، به سمت همان جمعیتی که در ورودی خیابان شریعتی متمرکز بودند نزدیک شدند. دخترک یک جعبه کوچک پر از فال حافظ در دست داشت و پسرک هم یک جعبه آدامس. سر و وضعشان ژولیده و لباسهاشان چرک و کثیف بود. با نگاهی مملو از التماس یکی یکی از هر کدام از حاضران و عابران میخواستند که فال یا آدمس بخرند. تقریبا همگی با بیتفاوتی درخواستشان را رد کردند. فقط آن جوانکی که سر و تنش خیس بود، یک نگاه دلسوزانه بهشان انداخت و بعد یکباره جمعیت از هم پاشید و هر کدامشان با شتاب و ترس به طرفی پراکنده شدند. یک کپه آتش سرخ و سفید و زرد هم شروع کرد به دویدن به داخل خیابان شریعتی. بدون هیچ صدایی، در سکوتی عجیب، میدوید و آتش هم شلعهورتر و شعله ورتر میشد تا آنکه از نظر گم شد و جمعیت هم دوباره بازگشتند و سر جایشان نشستند.
بوی بنزین اطراف را پر کرده بود و به فاصله چند ده متر آنطرفتر، داخل خیابان شریعتی دود سیاهی به هوا برمیخواست و سپس توی آسمان پخش و محو میشد.
دختربچه و پسرک به جوزف نزدیک شدند. جوزف یک فال و یک آدامس خرید. فال را باز نکرده توی جیبش چپاند و آدامسی درآورد و تو دهان تلخش انداخت و شروع کرد به جویدن.
به جز بوی تند بنزین و گوشت سوخته و ات و آشغالهایی که در اطراف پخش و پلا شده بود، بقیه چیزها در نظر جوزف خوب و تقریبا ایدهآل به نظر می رسید. در این میان آسمان کم کم ابری شد و نم نم بارانی نرم صورت سنگ فرش ها را چکه چکه خیساند. جمعیت هم آهسته آهسته متفرق شدند و آنان که ماندند نیز هر کس در جایی پناه گرفت. جوزف اما پس از اندکی تامل، بلند شد. پشت شلوار خاکیش را چند بار با دست تکاند و راه افتاد.
داخل خیابان شریعتی شد. از کنار یک کپه ذغال گذشت که با برخورد قطرههای باران صدای جزز مانندی میداد. پیدا بود که هنوز یک نیمهجانی به تن داشت و اگر با دقت نگاه میکردی، میدیدی که یک جنبش بسیار آهسته در گوشۀ لب هاش میچرخید. شبیه به جویدن آدامس. سوسوی آتش پاورچیم پاورچین از پیراهن آبی رنگش، به سمت جیب شلوار جینش پیش رفت و سپس در جان تکه ای کاغذ که به فال حافظ می مانست در گرفت و سوخت.
جوزف به راه رفتن ادامه داد. به نزدیکیهای انتهای شریعتی که رسیده بود، آمبولانسی قیژ و قیژکنان از کنار جوزف رد شد. صدای بسیار زیادی داشت اما سرعت حرکتش ده چندان کمتر از صدایش بود. پیدا بود که عجله چندانی برای رسیدن ندارند و تنها می خواهند ادای رسیدن را دربیاورند. جوزف پوزخندی زد و سپس دوباره پوزخندی دیگر زد و خورده خورده پا به پای باران که داشت شتاب می گرفت، شروع کرد به بلند بلند خندیدن...