یک نفس عمیق می‌کشم.

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. 

بعد بیرون می‌دهم. 

یک، دو، سه، چهار.

امروز خوب تمرکز ندارم. انگار مورچه‌ای، ککی چیزی به جانم افتاده باشد. تمام اعضای تنم می‌خارد و با تمام وجود از من تقاضای خاراندن‌شان را می‌کنند. ولی نمی‌شود. آدم وسط مراقبه که خودش را نمی‌خاراند.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. 

بعد بیرون می‌دهم. یک...

پلکم می‌پرد. چشمم باز می‌شود، عالیجناب هم روبه‌رویم نشسته و با تمام وجود مشغول مراقبه‌اند. خیلی آرام و سبک به نظر می‌رسند. انگار جسمی ندارند، انگار یک برگ کاه در دست وزش نسیمی ملایم باشند. یا نه، خیلی سبک‌تر، او خود همان نسیم ملایم است. حسودی‌ام می‌شود. چشمم را می‌بندم و از اول شروع می‌کنم. باید جدی‌تر باشم. البته اگر این خاریدنِ ناموقعِ پهلو دست از سرم بردارد.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. بعد...

دوباره پلکم می‌پرد. چشمم باز می‌شود. یک مگس روی سر و صورتِ عالیجناب در حال قدم زدن است. انگار نه انگار که او جناب سیدارته گوتمه بودای بزرگ است و عالیجناب هم انگار نه انگار یک پشه روی سر و صورتشان در حال رژه رفتن است!

می ترسم. نکند مرده باشد؟! نه. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. ولی مطمئنم اگر این مگس ناقلا به سمت بینی‌اش برود و با آن دست‌وپاهای چندش و مسخره‌اش کمی آن را قلقلک بدهد، کارش تمام خواهد شد. حتماً سیلی محکمی به صورت خودش خواهد زد. خنده‌ام گرفته. خدایا کمکم کن که نخندم. وای، مگس از روی جناب سیدارته بلند شد و وزوزکنان به سمت من می‌آید. یا باب‌الحوائج، خودت به دادم برس. باید بیشتر تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم. 

یک، دو، سه، چهار.

یک‌دفعه یک چیزی به ذهنم می‌رسد. من تا به حال هر تصویر و مجسمه‌ای که از جناب بودا دیده‌ام، ایشان ماشاءالله، ماشاءالله، بزنم به تخته، خیلی پروار و حسابی چاق و چله بوده‌اند. اصلاً من جناب بودا را با آن شکم گنده‌ی گرد که در هنگام مراقبه تا روی زانوهایشان آویزان بود می‌شناسم. پس چرا این یکی خیلی قلمی و باشگاه‌رفته است؟! حتم دارم که یک شکم شش‌تکه هم در پس آن ردای بلند پنهان شده است. نکند تقلبی باشد؟! چه عرض کنم؟! توی این مملکت اصلاً جنس اصل کجا گیر می‌آید؟! هر چه هست، بنجل و تقلبی است. ولی عجب بودای خوش‌تیپی گیرم افتاده! تازه چند پیس از همان عطر مورد علاقه‌ام که برای خریدنش کل بازار را زیر و رو کردم به او زده‌ام. چه شود؟!

استغفرالله، خدایا توبه، آدم وسط مراقبه به چه فکرهایی می افتد؟! کاش یک خپلش را می‌خریدم. اوه خدایا، من چه می‌گویم؟! این چه مراقبه‌کردنی‌ست؟! باید تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه می‌دارم.

وای، وای وای، ای لعنت به این خارش. از پهلوها شروع شد و حالا تمام تنم را گرفته است. کاش یک دست غیبی ظاهر می‌شد و بی‌آنکه در کار مراقبه‌ام خدشه‌ای وارد شود، با چند بالا و پایین کردنِ آن انگشت‌ها و ناخن های مانیکور شده و لاک زدۀ غیبی نازنینش، مقداری از این بی‌قراری را التیام می‌بخشید. دارم دیوانه می‌شوم. اما من هرگز دست از کاری که شروع کرده‌ام نخواهم کشید. ادامه می‌دهم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. 

بعد نفسم را نگه...

خدایا، خدایا، یک لحظه خیال کردم چشمان جناب بودا پلک زد. واقعاً دیوانه شده‌ام. حتماً در این احوال عارفانه که ایشان غرق در آن‌اند، اگر توپ بغل گوشش در کنید و حتی با پتک روی مغزشان بکوبید، چشمانش را باز نخواهند کرد. ولی خب مطمئنم یک جنبشی بر روی صورتشان دیدم. شاید آن مگس بالاخره کار خودش را کرده باشد. ولی غیرممکن است که یک مگس بتواند این اراده‌ی آهنین را در هم بشکند. او که مثل من تازه اول راه نیست. ولی، ولی اگر آن فرضیه‌ی تقلبی بودنش را هم در نظر بگیریم، آدم را دچار یک برداشت‌های غلط می‌کند. استغفرالله. خدایا، این چه گمان‌های بدی است که درباره‌ی جناب سیدارته گوتمه بودای محترم به ذهن و خیالم خطور می‌کند. لعنت بر شیطان رجیم. خدا من را ببخشد. جناب بودا من را ببخشد.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک، دو، سه، چهار. بعد...

ولی مطمئنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، او چشم‌هایش را باز می‌کند و من را دید می‌زند. می‌دانستم. می‌دانستم که حتی به مجسمه‌ی این مردها هم نمی‌شود اعتماد کرد. حتماً هم مستقیم به سینه‌هایم زل می‌زند. وای خدایا، من چقدر ساده‌ام. دیگر بس است. خودم را مسخره و بازیچه‌ی دست یک شیاد هوس‌باز کرده‌ام. می‌بینی؟! آخ. یک ساعت است با تمام مشقت و سختی جلوی خاراندن خودم را گرفته‌ام تا مبادا به گوشه‌ی ردای عالیجناب بر بخورد که وسط مدیتیشنِ آبکی و تقلبی‌شان یک تکان کوچک به باسن خودم داده باشم. وای، این چه حرف‌هایی است که من بر زبان می‌آورم. آخر یک مجسمه کجا می‌تواند سینه یا هر جای دیگر کسی را دید بزند. دیوانه شده‌ام. گور بابای خاریدن. باید بیشتر تمرکز کنم. باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم. 

یک 

ای وای بر من، ای وای بر من. اگر او فقط به دید زدن اکتفا نکرده باشد و در زیر آن ردای بلند شیطانی دست به ارتکاب اعمالی ننگین زده باشد چه؟! همه‌اش تقصیر من است. عالیجناب سیدارته گوتمه بودا هرگز چنین نبوده‌اند. اصلاً در هیچ کجای تاریخ به چنین گناه و حتی گناهی کوچک‌تر و ناچیزتر از این، درباره‌ی ایشان اشاره‌ای نشده است. پس این چه خطا و اشتباه بزرگی است که دامن ایشان را گرفته است؟! 

ولی خب مگر کم بوده‌اند مردانِ خدا و دل از دنیا بریده‌ای که سال‌ها در طلب حق و حقیقت دست‌ودل از دنیا و مافیها کشیده بودند و سپس با نگاه یک زن، هر چه رشتند پنبه کرده بودند.

خدایا خودت شاهدی که من هرگز در پی چنین نیتی نبوده و نیستم. و حالا می‌بینم من، این بنده‌ی حقیر و ناچیز، دنیای مردی که در میان عالم و آدم به پاکی و نجابت شهرهٔ عام و خاص بوده را زیر و رو کرده‌ام و به منجلاب دنیاپرستی و شهوت آلوده‌ام. 

من دیوانه‌ام. دیوانه! این‌ها همه‌اش خیال بیهوده است. باید تمرکز کنم، باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می کشم...

می‌دانستم که نباید این لباس‌های تنگ و چسبان و بدن‌نمای لعنتی را بخرم. اصلاً از همان نگاه اول که دیدمش، شراره‌های آتش جهنم از آن زبانه می‌کشید و بوی گوشت سوخته‌ی آدمیزاد می‌داد. ولی خیلی قشنگ بود. از آن چیزهایی است که یک‌دفعه چشم آدم را می‌گیرد. اگر همین حالا هم اجازه داشتم این گردنِ شکسته و خشک‌شده را بچرخانم، حتماً نگاهش می‌کردم و از دیدنش ذوق می‌کردم. برای جلسات بعد شاید به جای مجسمه‌ی هیز جناب بودا، یک آینه روبه‌رویم بگذارم. فعلاً باید این جلسه را تمام کنم. جدی باش زن. تمرکز کن!

یک نفس عمیق می‌کشم و تا سه می‌شمارم.

توی دلم برای خودم و لباسم قنج می‌رود. به جناب سیدارته گوتمه بودا باید حق داد. اصلاً هیچ مردی هم پیدا می‌شود که همچین سینه‌های پر و پیمان و پر و پاچهٔ نقره‌گون و چشمان شهلایی را ببیند و از راه به در نشود؟! معلوم است که نه. اصلاً اگر پلک جناب سیدارته گوتمه بودا نمی‌جنبید، باید بر او خرده می‌گرفتی که شما وقتی چنین زیبایی و جمال و کمالی را نمی‌بینید و درک نمی‌کنید، چطور دربارهٔ فلسفه‌ی زندگی داد سخن می‌دهید؟ پس قاعدتاً در این صورت، او یا کور می‌بود و یا زبانم لال، زبانم لال، اصلاً مشکلات دیگری داشتند و این همه درجات و مقامات عرفانی نیز که نصیبشان شده، برای خاطر آن تقلب می‌بود.

ولی حالا نمی‌دانم که آیا باید این جلسه را با همین وضعیت ادامه بدهم و یا آن را قطع کنم و برای جلسات بعد چادر نمازِ سفیدِ گل‌صورتی‌ام را بپوشم؟! ای وای! دیدی چه شد؟! 

ولی حالا نمی‌دانم که آیا باید این جلسه را با همین وضعیت ادامه بدهم و یا آن را قطع کنم و برای جلسات بعد چادر نمازِ سفیدِ گل‌صورتی‌ام را بپوشم؟! ای وای! دیدی چه شد؟! نمازِ ظهرم را نخوانده‌ام. با آن یکی چه کنم؟! این مراقبه به اندازه‌ی کافی خسته و بی‌حوصله‌ام کرده است، دیگر طاقت یکی سخت‌تر از اینش را هم ندارم. تازه اینجا اگر کسی دید بزند فقط خود جناب بوداست، آنجا خداوند جهان با تمام فرشتگان و پیامبران و امامانش حضور دارند که نه تنها چادر نمازِ سفیدِ گل‌گلی، که حتی موکت و حتی دیوار هم مانع دیدنِ چشمان برزخی و بصیرتشان نخواهد شد.

بیا کار را تمام کن زن. کم‌کشش بده.

یک نفس عمیق می‌کشم. یک، دو، سه، چهار.

ای وای بر من. هنوز رخت‌چرک‌ها را نشسته‌ام، حتماً ظرف‌های توی سینک بو گرفته است! هنوز خانه را مرتب نکرده‌ام، جارو نزده‌ام! هنوز شام درست نکرده‌ام! همین الان‌هاست که صدای بچه‌ها دربیاید. من دیگر چه مادری هستم؟! الان‌هاست که شوهرم برسد، من دیگر چه همسری هستم؟! او از صبح مشغول سگ‌دو زدن برای سنار دوشاهی و من چه؟! مشغول دل و قلوه دادن با جناب سیدارته گوتمه بودای هیز. البته خب فکر نمی‌کنم شوهرم به مجسمه‌ی جناب بودا حسادت کند یا بخواهد غیرتی شود. باید تمرکز کنم! باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم و...

ولی پس خودم چی؟! دارم چکار می‌کنم؟! ای بدبخت، این همان چیزی بود که آرزوش را داشتی؟! کلفتی کردن؟! حمالی کردن؟! آخرش که چه؟! حتی آدم نمی‌تواند دو دقیقه برای خودش باشد؟! این چه زندگی‌ست؟! اصلاً فکرش را نمی‌کردم کارم به اینجا بکشد! پس آن همه درس خواندم برای چه؟! آن همه منتِ پدر و مادرم را برای رفتن به دانشگاه کشیدم که چه؟! آن همه حرف و حدیثِ آشنا و بیگانه را تحمل کردم که چه؟! مادرم داشت سکته می‌کرد. پدرم می‌خواست سرم را ببرد. هر روز من را با یکی توصیف می‌کردند. ای کاش هم که چنین بود، حداقل دلم نمی‌سوخت. آن برادر کله‌پوکم را نگو! طوری نگاهم می‌کرد که انگار هر روز لنگ‌هایم را برای یکی بالا می‌دهم. ای بابا. باید تمرکز کنم. باید جدی‌تر باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم و...

بعدش هم که خوانده‌نخوانده و شکسته‌بسته من را شوهر دادند. حالا خدا رو شکر که باز شوهرم عقل و انصاف توی سرش بود؛ اگر عاقبتم مثل دوستم سحر می‌شد چه؟ که برای یک تار مو روزگارش را سیاه می‌کنند. من همان روز بعد از آن اتفاق، رفتم، رک و راست به شوهرم گفتم که دیگر این تکه پارچه‌ی مسخره را روی موهایم نمی‌اندازم. هر وقت تو و تمام مردها انداختید، من هم دوباره می‌اندازم. چیزی نگفت. ولی تا مدت‌ها احساس شرم توی چشمانش را می‌دیدم که فرو می‌خوردش... ولی خب انگار کار با برداشتن همان تکه پارچه ختم به خیر نشد و این رشته سر دراز دارد. باید تمرکز کنم، باید جدی‌تر باشم...

یک نفس عمیق می‌کشم و...

کلی آرزو داشتم. می‌خواستم برای خودم کسی باشم. حالا نه برای خودم کسی هستم و نه برای هیچ‌کس دیگر.

فکر کنم باید بروم سر کارم. منظورم همان شست‌وشو و نظافت و این‌هاست. اصلاً یک زن را چه به نوشتن؟! اصلاً چه می‌تواند بنویسد؟! از رخت‌های چرک و ظرف‌های کثیف؟! بنویسم؟! مثلاً بنویسم چند وقتی‌ست که هربار لباس‌های شوهرم را توی ماشین می‌اندازم بوی عطر می‌دهد. مگر همان عطری که من برای خریدنش تمام بازار را زیر و رو کردم، چه‌اش بود که این عطر را می‌زند؟! آن هم که خیلی به عطرهای مردانه نمی‌خورد. کسی می‌فهمد، زشت است. مسخره‌اش می‌کنند. اصلاً شاید هم کسی خیلی نزدیکش نشسته و بوی عطرش را گرفته باشد! چه کسی می‌داند؟! باید تمرکز کنم. باید جدی‌تر باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم و...

می‌دانی جناب سیدارته گوتمه بودای محترم، شما مردها همه‌تان لنگه همید. زنده و مرده و آدم و مجسمه‌تان هم فرقی نمی‌کند. هیچ‌کدامتان عقل ندارید، راحتید. افسارتان را می‌دهید دست آنجایتان و تا هر کجا هم که ببرد می‌روید. توی چاه؟ می‌روید! توی چاله؟ می‌روید! وسط جهنم؟ می‌روید. اصلاً سوراخی توی دنیا وجود دارد که شما دلتان نخواهد خودتان را تویش فرو کنید؟ آن وقت ما زن‌ها چه؟ هیچی. مثل گوسفند در دست شما اسیر و ابیر مانده‌ایم.

همین چند وقت پیش از قلم یک آقایی تعریف کردم، چه گفته باشد خوب است؟! بلافاصله گفت: «بیا ببینمت.» چی؟ بیایم ببینم؟ برای چی باید من را ببینی؟ چه چیز مهمی می‌خواهی بگویی که همین‌جا نمی‌توانی بگویی؟! باید تمرکز کنم! باید جدی باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم و...

ولی به سر مبارکت قسم که بی‌قصد و غرض می‌گویم. عجب قلمی داشت لاکردار. دل سنگ را نرم می‌کرد و اشک شمر و یزید را در می‌آورد، من که جای خودم دارم. حقیقتش را بخواهی وقتی کلماتش را می‌ خواندم دلم تندتر می‌تپید. خدا رو شکر که هرگز از نزدیک به ملاقاتش نرفتم وگرنه حتماً مثل موم توی دستانش آب می‌شدم. اما وقتی آن جمله مسخره را گفت یکباره تمام تنم مورمور شد. حالت تهوع گرفتم. نزدیک بود بالا بیاورم. باید تمرکز کنم. باید جدی‌تر باشم.

یک نفس عمیق می‌کشم و... ولی الان که به آن قضیه فکر می‌کنم می‌بینم که او هم حق داشته. مثل شما جناب سیدارته گوتمه بودای عزیز. می‌خواهم با او تماس بگیرم. خب فکر می‌کنم باید چشمانم را باز کنم. اگر چشمتان باز است و در حال دید زدن سینه‌های من هستید آن را ببندید. نمی‌توانم تضمین کنم که ممکن است مرتکب چه کاری شوم. شما شاید دهمین مجسمه بودایی هستید که خریده‌ام...