دایره، شب، زمستان
· · خواندن 1 دقیقه شب در میانه های راهش بود
ممتد، سیاه و زبر
بر پیکر رقیق زمان
می دوید، گاهی به تاخت
می خزید،گاهی به کبر
چون چشم اشک گرفته ای یکبار
شرجی شد
چهره گُر گرفته را عرق پوشاند
از گلوی ناودان جاری
چو قندیل بلندی ماند
از دهان یخ گرفته اش چون آه
واژگانی سرد
چون "ز م س ت ا ن" سرد
هجی شد
هوا را خمیازه ای خنک پر کرد
کوچه را یخ بست
عابران را زیر پای رفتن و ماندن
چون خلاء سر کرد
باغ را لرزاند و هم
آیینۀ گل را به نرمی
بر زمین انداخت
تا ترک برداشت
بادکی شیطان و بازیگوش
مختصر مختصر وزید
رفت و سر به شیشه ای چسپاند
تنها بود
مشوش بود
حسادت کرد
خواب آسوده پنجره را
پس به هم کوبید
چشم تو روز شد
و تمام شب را از آسمان بارید
خواب می دیدی
و هم زمان من هم، می توانم دید
دایره می دیدیم
راه می دیدیم
ساعت و فصل و سال و ماه می دیدیم
و یک در که از دایره تا درک وا بود
و خطی راست.........
که سرگردان میان زورقی سوراخ
تا سواد یک جزیره
راست پیدا بود
مقصد آنجا بود
سر رشتۀ در هم کلاف دل به بند و بند آنجا بود
سر رشته ای دیگر
پر از تردید شاید،ولی، اما، اگر...
چو بند ناف ز سر تا پا، ز پا تا سر
سراپا بود
چه افسونیست
در پس نه قرن
ما در میان دایره ای که در ما بود.
جوزف کبیر