هندوانه رسیده(موقت)
· · خواندن 2 دقیقه جوزف چند شب پیش آب گوشت خورد. آن هم چه آبگوشتی. فردا ظهرش نیز یک تابه پر، فلافل سرخ کرد. از آن فلافلهای دست سازِ خانم میوه و سبزی فروش سر کوچه، که یکی از معدود رفیقهای صمیمی جوزف در تمام دنیا و محله است. هر چند هنوز اسم همدیگر را نمیدانند اما هر بار که جوزف برای خرید میوه یا سبزی به آنجا میرود، یک خوش و بش کوتاهی با هم دارند و لبخندهای دوستانه ای رد و بدل میکنند.
صدای معبد خیلی به او حسودیش میشود و هر بار که او را میبیند، پشت ابرو نازک میکند برایش.
چند وقت پیش جوزف هوس هندوانه کرده بود. رفت و یک هندوانه از روی پالت برداشت و طبق معمول از خانم فروشنده انتظار داشت که از رسیده و شیرین بودن آن، جوزف را مطمئن کند. خانم فروشنده روش جالبی برای تشخیص شیرینی و رسیده بودن هندوانه دارد. آن را روز میزی که ترازویش روی آن قرار دارد میگذارد، از روی صندلیش بر میخیزد، روی هندوانه خم میشود و با کف هر دو دست بر قسمت فوقانی هر دو طرف هندوانه فشار میآورد در حالیکه گوشش را به ان نزدیک نگه میدارد. اگر هندوانه صدای قَرَچ مانندی داد، یعنی رسیده و شیرین است اگر نه که نه.
اینبار اما قضیه بر عکس شد و این هندوانه بود که رفیق جوزف فشار وارد کرد و در نتیجه صدایی متفاوت با قَرَچ از خود بیرون داد. صدایی که به هیچ وجه به قرچ شبیه نبود.
خانم فروشنده گفت رسیده است و خیلی هم رسیده است. اما شب که دوستان دور هم هندوانه را شکستند، مشخص شد برای بار اول تشخیص رفیق جوزف اشتباه از آب درآمده بود.
البته که جوزف تقصیر را به گردن فلافلهای خوشمزهای که خودش درست میکند انداخت و گفت حتما تاثیر آنها بوده است.
به هر حال از آن روز دوستی کلثوم خانم و جوزف به مرحلهای بالاتر از صمیمیت رسید.
این نتیجه مبارک باعث شد که جوزف همین معادله را بر روی یکی از همکاران بسیار یُبس و تو کون نرواش پیاده کند تا شاید فرجی حاصل شود و فضای دفتر از خشکی و رخوت به درآید.
خوردن چندین وعده غذای پرحبوبات نیز به همین دلیل بود. پس جوزف به یک بهانه مسخره پای میز همکارش رفت. خودکارش مثلا اتفاقی بر زمین افتاد. لبخندی به همکارش زد و خم شد تا خودکار را بردار. پس هر چه انرژی در این چند وقت غنی ساخته و ذخیره کرده بود، به یکباره رها سازی کرد و شد آنچه که نباید میشد.
جدای از تمام خساراتی که به در و دیوار و وسایل شرکت وارد شد، حالا جوزف مجبور به تحمل پیامد استراتژی اشتباهش بود. روزگارش سیاه شده بود. هر دقیقه یک بار با صدای انفجار مهیبی از جا میپرید و هُری دلش میریخت...