جوزف امروز اتفاقی گذرش به یک پارک افتاد. پارک بزرگ و شلوغی بود. همه جور آدم و درخت و گل و گیاهی را می‌شد در آنجا دید. یک زمین خالی و خیلی بزرگ هم در انتهای پارک قرار داشت. زمینی که مثل بیابان می‌مانست و حتی خشک و خالی تر. به قدر چند دقیقه ای خوب نگاهش کرد، طوری که انگار او صاحب آن باشد و توی خیالاتش دارد برای آینده‌ای سرشار از سود کلان نقشه‌ها می‌کشد.
خانمی ظاهراً معقول و متشخص یا دامنی کرم و بلوزی قهوه‌ای، از آنجا در حال عبور بود. جوزف، محترمانه خواست که از او عکسی بگیرد. دوربین را به دستش داد و خودش رفت وسط بیابان. 
عکاس از رفتار او تعجب کرد، طوریکه نگاهی به سرسبزی و زیبایی دار و درخت پارک انداخت و نگاهی به زمین بیابانی که جوزف داشت در آن پیش می‌رقت. 
خیلی دور بود، شاید پنجاه یا شصت متر. خانم متعجب و معذب شد. وقتی که جوزف ایستاد و برای عکس گرفتن اعلام آمادگی کرد او نیز خیالش راحت شد، شاید چون فکر می‌کرد برای گرفتن عکس باید وارد آن خاک و خل بیابانی شود و مثل گربه‌ای که از آب بترس از خاکی شدن کفش‌های براق گران قیمتش واهمه گرفته بود.
بالاخره عکس گرفته شد. عکسی به غایت دور و نامشخص و ناواضح. آنقدر که تصویر جوزف به نسبت محیط بزرگ و بیابانی اطرافش هیچ قابل توجه نبود. این نسبتی بود که جوزف از خودش با دنیا و تمام آدم‌ها حس می‌کرد. یک هستی کوچک در دل یک برهوت بسیار بزرگ. حتی بزرگ تر از این عکس.
 

بعد از آن وقتی که داشت بر می‌گشت، یک نفر توی خیابان صدا زد: جوزف؟!
و جوزف در یک آن تصمیم گرفت به راه رفتن ادامه دهد. این یک "آن" فرصتیست برای انتخاب میان مرگ و زندگی.  کاری که سرانجامش، جدای از تمام دقت و هوش و حواسی که می‌خواهد باز پنجاه درصدش، به شانس و بخت و اقبال بر می گردد. 
او اینبار هم جان سالم به در برد اما هیچ معلوم نیست که دفعه بعد حواسش باشد، که برنگردد، که جواب ندهد، که نگوید: بله
کار سختیست که هربار وقتی کسی نامت را صدا می‌زند، تشخیص بدهی دوست است یا دشمن، برای کشتنت آمده یا برای دیدن و ملازمتت.
جوزف؟!
باز هم جواب نمی دهد و به راه رفتن ادامه می دهد.
جوزف؟!
باز هم...
شاید او کار انتخاب میان دو گزینه را برای خودش آسان کرده باشد. آن هم با از بین بردن یکی از گزینه‌ها.
زندگی که بی دشمن نمی شود. می شود؟! نه. اما بی دوست چرا.
وقتی هیچ دوستی وجود نداشته باشد، چه کسی باقی می ماند؟ بله. تنها دشمن است که صدا می زند. 
پس تکلیفت مشخص است. نباید پاسخ گفت و فقط باید به رفتن ادامه داد.
از طرف دیگر، وقتی هیچ زندگی کردنی در کار نباشد، تنها چه چیزی باقی می ماند؟ بله. نیستی، مرگ و عدم.
پس پاسخ نمی‌دهی، دشمن مردد می شود و مرگ هم می‌رود پی کارش.
ولی سوالی که پیش می آید این است که زندگی بدون زندگی دیگر چه زندگی است؟ اصلا چنین چیزی وجود دارد؟! 
به یاد پدرش می‌افتد، به یاد مادرش، خواهرانش، برادرانش، دوستانش و...
از خودش می‌پرسد: پس چه وقت زندگی کنیم؟ 
صدایی جواب می دهد: هیچ وقت
باز می‌پرسد: پس یعنی مرده ایم بدون آنکه دشمن زحمت کشتن ما را به خودش داده باشد؟!

جوابی داده نمی‌شود.

پس با خودش،گفت:
نه. دیگر بس است. می خواهم زندگی کنم.
کسی صدا زد : جوزف؟!
جوزف خوشحال شد و پیش خودش گفت: این صدای پدرم است؟ یا صدای صدای معبد؟ یا صدای...
از سرعت راه رفتنش کاست و نشانه های ایستادن در بدنش ظاهر شد.
صدای پشت سر، بدون فوت وقت، مطمئن و مسلم، چند بار پشت سر هم، محکم گفت: بنگ بنگ بنگ...