جوزف، توپ، دیوار و برفی
· · خواندن 12 دقیقه هوا به ظاهر نه گرم بود و نه خنک اما وزش گاه به گاه نسیمی ملایم که سُر خوردن آرامش روی پوست تن، جان تازه ای در وجود آدمی می دمید، ناخودآگاه ذهن را متوجه این واقعیت می کرد که "پس هوا بیشتر گرم است تا خنک". این تازه اول صبح بود و هنوز اژدهای ظهر، با آن نفس ها سوزان و آتشینش ، بر جهان سایه نگسترده بود.
به جز سر و صداهای تکراری و همیشگی بوق و گاز موتور و ماشین ها، سر و صدای زیادی در کوچه و خیابان به گوش نمی رسید و تعداد رهگذران نیز در هر ده دقیقه از یکی دو نفر بیشتر تجاوز نمی کرد.
در این میان تنها کسی و چیزی که آن فضای سکون و سکوت رخوت آلود را به عمد و از روی غرض می شکست، جوزف و توپ پلاستیکی دو لایه اش بود که هر بار با شدت بیشتری آن را به دیوار بن بست انتهایی کوچه اشان می نواخت تا شاید بر اثر آن نوازش، دوستی، رفیقی، آشنایی و حتی غریبه ای و رهگذری را به عنوان هم بازی به سمت خود بکشاند.
خیلی وقت بود که توپ پلاستیکی جوزف پاره شده بود. التماس هایش از پدر و مادر برای خرید توپ جدید نیز فایده ای نداشت. همان توپ را هم با هزار شرط و شروط برای او خریده بودند. مثلا می بایست با احتیاط و آرام به آن ضربه بزند، قبل از شروع به بازی، محل بازی را با دقت بررسی کند که در آنجا شیشه شکسته، خار یا میخ وجود نداشته باشد که موجب ترکیدن توپ شود و به طور کلی باید مثل جان از آن مراقبت کند؛ با آن شیشه در و پنجره همسایه و یا ماشین ها را نشکند؛ آن را به هیچ کس دیگری به قرض و امانت ندهد؛ غریبه ها، پسرهای سموئل، پسر بیلی و ممددیوونه را بازی ندهد؛ توپ را از محدوده کوچه یک قدم آن طرف تر نبرد و...
با وجود رعایت تمام این قوانین و نیز قوانین بسیار دیگر، از بخت بد، سرانجام توپ ترکید و جوزف برای مدت ها بدون توپ ماند.
هیچ چیز در دنیا نبود که به اندازه یک توپ گرد و سالم بتواند جوزف را مجذوب خود کند. او می توانست ساعت ها و ساعت ها، قِل خوردن یک توپ را در حالت ها و وضعیتهای مختلف، به تماشا بنشیند و از آن لذت ببرد. موجودیتی سراسر گرد، که در وجود خود، چیزی برای ممانعت از حرکت نداشت، نه گوشه ای، نه کناره ای، نه دست اندازی و نه پستی و بلندیی، مطلقاً هیچ چیز، فقط کافی بود، دستی، پایی، بادی چیزی او را یک قِل کوچک بدهد و به حرکت دربیاورد. با وجود این تنها یک سوراخ خیلی ریز، به اندازه یک سر سوزن، می توانست او را برای همیشه از زندگی و از هر آنچه که بود و داشت ساقط و محروم کند تا پس از آن برای همیشه زمین گیر شود، بی حرکت بماند و دیگر هرگز توپ نباشد و به یک تکه پلاستیک بی ارزش و به درد نخور تبدیل شود.
به نظر خیلی های دیگر و حتی خیلی قبل تر ها، به نظر خود جوزف، توپ موجود بدبخت و بیچاره ای می نمود که ماهیت و چیستیش را، تسلیم دست و پای دیگران بودن، تعریف می کرد. دست و پاهایی که به توپ دستور می دادند به راست برود یا به چپ، به بالا بدود یا به پایین و اصلاً برود و بدود یا بماند و بایستد؟! به خاطر همین خودش را جای توپ بیچاره می گذاشت و از سر دلسوزی چنین نتیجه می گرفت که اصلاً چنین بودنِ فلاکت باری ارزش زندگی کردن ندارد و همان بهتر که اصلا وجود نداشته باشد.
یک روز، وقتی که مثل غالب اوقات، نتوانسته بود یک هم بازی واقعی پیدا کند، به خود آمد و متوجه شد که چندین ساعت است که در حال پاسکاری توپ بیچاره با دیوار بن بست انتهای کوچه اشان بود. هوا گرم تر شده بود و خود را خسته و سرتاپایش را خیس در عرق دید اما دیوار همچنان سر و مر و گنده روبه رویش ایستاده بود. ابتدا دلش برای توپ سوخت. معلوم نبود که توپ بیچاره چند ساعت در میان او و دیوار سنگین دل و بی رحم در حال پاسکاری و جابجا شدن بود آن هم بدون اینکه از این کار چیزی نصیبش شود. توپ را در دست گرفت و با نگاهی از سر دلسوزی گفت:
· چرا داری این کار رو می کنی؟
و بعد وقتی متوجه خستگی خود شد، ناامیدانه و از سر خشم به دیوار نگاه کرد و گفت:
· واقعا تو باید از این کارت خجالت بکشی دیوار بدجنس. می بینی چه بلایی سر ما دوتا آوردی؟
بعد توپ را خیلی محکم تر از قبل به سمت دیوار شوت کرد و گفت:
· برو انتقامت رو از این دیوار سنگ دل بگیر قلقلی جون.
بر اثر برخورد شدید توپ، دیوار که انگاری به سرفه افتاده باشد، کمی گرد و خاک کرد و مقداری از لایه رویی سیمانش فرو ریخت. تا پیش از این جوزف چندان نگاه مثبتی به این دیوار نداشت. قامت و پیکر بسیار بلند، محکم و بتنیش، که یک دست و کامل با رنگ سیاه قیر مانندی رنگ شده بود، در نگاه جوزف اینگونه بود که انگار یک تکه از شب را کنده و در انتهای آن کوچه نصب کرده باشند طوری که به دری می مانست برای رفت و آمد شب. و البته دارای روزنه ای کوچک برای راه آب جوی آب این سوی دیوار به زمین خالی آن سوی دیوار که با نرده نازک آهنی مسدود شده بود. برای اولین بار، جوزف دلش برای دیوار قدیمی و بیچاره کوچه اشان سوخت. زیرا او به تنهایی و یک تنه، کوچه قشنگ و امنشان را از زمین خالی و ترسناک پشت آن محافظت می کرد. زمین خالی که شب ها پر از صدای زوزه گرگ و شغال و سگ های ولگرد می شد.
پس نگاه سرزنش آمیزی به توپ انداخت و به او گفت:
· دیدی چه کار کردی؟! نکنه تو ما دو تا رو مسخره خودت کردی؟! از اول صبح انگاری به خاطر تو بین ما دو تا بدبخت دعوا و بزن بزنه! اونم برای چی؟! برای هیچی!
از عصبانیت زیاد، ضربه محکمتری به توپ زد. توپ به دیوار خورد و دیوار نیز سرفه کنان آن را به سمت درخت چنار جلوی در خانه پیرمرد و پیر زن، برگرداند و در یکی از شاخه هایی که به تازگی بر اثر وزش شدید باد شکسته بود و مثل نیزه نوک تیز شده بود، فرو رفت و بادش خوابید.
اینبار جوزف، اگرچه از روی شرم و یا ناراحتی، سخنی بر زبان نیاورد اما در دل، تقصیر را متوجه خود دانست. زیرا او کسی بود که آن مقتول و مظلوم بدبخت را محکم به سر و صورت دیوار بیچاره و معصوم می کوبید. آن هم برای چه؟! برای هیچی! این خاطره تلخ، جوزف را بسیار بیشتر از قبل ترسیده و محافظه کارتر کرد. او به خود قول داد که با توپ بعدیی که بخرد، حتما محترمانه و انسانی تر برخورد خواهد کرد. به همین خاطر جسد توپ قدیمیش را با نهایت احترام در جای امنی نگهداری کرد و پس از خرید توپ دومش، اولین کاری که کرد، این بود که توپ قدیمی را از وسط تا نیمه برید و به عنوان یک لایه محافظ بر تن توپ جدیدش کرد.
صدای ضربه شوت های جوزف بر دیوار بن بست انتهایی کوچه اشان، در میان همهمه صداهایی تکراری و همیشگی محیط، مثل صدای ممتد و منظم دنگ دنگ ناقوس های دریایی که گمشدگان دریا را به سمت و سوی پناه امن خود فرامی خواند، در محیط اطراف پخش و منعکس می شد. با وجود این، از لحظاتی پیش، صدای سومی نیز در حال پدید آمدن، گسترش و نزدیک شدن بود. صدای گفتگوی پچ پچ مانندی که رفته رفته به صدایی بلند و سپس به بحث و مشاجره و جار و جنجال یک دعوای بزرگ رسید. دعوایی که قدم به قدم، درست به آن سوی دیوارِ بلندِ بتنیِ سیاه، که جوزف در حال پاسکاری کردن توپ دو لایه جدیدش با او بود، کشیده شد.
...
جوزف توپ را در دست گرفت و به دیوار نزدیک شد. ارتفاع دیوار را ورانداز کرد. آنقدر بلند بود که بالا و پایین پریدن و تلاش برای بالا رفتن از آن برای کسی به قد و قامت جوزف، کاری احمقانه و مذبوحانه به نظر برسد. اما در نظر جوزف، اتفاقی که در آن لحظه در حال رخ دادن بود، هرگز نمی توانست یک اتفاق عادی بوده باشد. به نظر جوزف، دیوار که همیشه با تمام قدرت و توانش تلاش می کرد، مانع و سدی محکم میان دنیای امن و امان این سو و سرزمین خطرناک و وحشی آن سو باشد، به عمد سعی می کرد، تا آنجا که در توانش باشد و نیز خطری ایجاد نکند، از دیوار بودن خود بکاهد تا چیزی را به جوزف بنمایاند.
صدایی در اوج مظلومیت و ناتوانی تلاش می کرد، بسیار قوی و شکست ناپذیر به نظر برسد تا از صدای تپش های شدید و مضطرب قلبی بسیار کوچک محافظت کند در حالیکه در محاصرۀ کامل سپاهی سراپا مسلح به چنگ و دندان تیز و اندامی ورزیده قرار گرفته بودند.
جوزف به حالت سجده بر زمین خم شد. یک طرف صورتش را به زمین چسپاند و از میان روزنه های نردۀ راهآب، به تماشای نبرد سهمناک آن سوی دیوار نشست. هرگز چنین نبرد نابرابر و ناعادلانه اما دلاورانه ای را ندیده بود. وضعیت در خوش بینانه ترین حالتش یک و نیم به شش یا هفت بود که حتی اگر یک به یک، به مصاف تن به تن حریف درمانده خود می آمدند باز هم دست بالاتر ازآنِ آنان بود. هر کدام از آن گردن های کلفت، سینه های ستبر، عضلات فولادین و آرواره های تیز و خورد کننده به تنهایی برای قلع و قمع و تکه پاره کردن چنین حریف ضعیف و ناتوانی ،کافی و حتی زیاده از حد نیاز به نظر می رسید. با وجود این، پای یک عامل نامریی و نادیدنی نیز در میان بود که این نسبیت ناعادلانه را بر هم می زد و حتی در نمایشی مضحک و مسخره، آن را برعکس آنچه که باید می بود، نشان می داد. جوزف آن وقت ها و شاید حتی تا همیشه، درکی از آن عامل و آن نسبیت عجیب و غیرمنطقی پیدا نکرد. هر چیزی که او می فهمید و درک می کرد، از محدودۀ همان چیزی که می دید و می شنید قدمی فراتر نمی گذاشت. اما بعد ها، بارها و بارها از خود پرسیده بود که آن شجاعت و بی باکی از کجای وجود ضعیف و کوچکِ آن موجود تنها و بی پناه مثل سیل جاری بود و مثل پتک می کوبید، درحالیکه در محاصره گله ای از هم نوعان گردن کلفت و زورمند خود قرار گرفته بود؟!
کاری از دست جوزف بر نمی آمد. حتی اگر دیوار شب با آن قامت بلند و کالبد محکم میان آن ها مانع نبود، چکار می توانست بکند؟! جوزف برای هر کدام از آن ها، تنها یک لقمه کوچک به حساب می آمد. دلهره و اضطراب و هیجان دالان زندگی را هر لحظه تنگ تر می کرد و به بن بست استیصال می کشاند که یکباره چیزی با فشار و ضربه ای شدید به داخل راه آب پرتاپ شد. سریع خود را به انتهای آن، در سمت کوچه، کشاند و به آن چسپید و فشار آورد، طوری که با هر نفس عمیق و فریاد بلندی که می کشید، موها و حتی قسمت های از سر و تنش، به شکل روزنه های مشبک نرده، از این سو بیرون می زد. و کسی دیگر نیز با قدم هایی استوار اما از دردِ زخم، لزانِ خود راه دریچه را بر صیادان، سد کرده بود.
جوزف کف هر دو پایش را این سو و آن سوی راه آب گذاشت. به میله های نرده چنگ انداخت و با تمام قدرتی که داشت، آن را به سمت بیرون کشید. تکان نخورد. کار مسخره و احمقانه ای بود.
- من هزار سال دیگه نمی تونم این نرده رو بیرون بکشم.
ناامید شد و سپس با کف پای راست، چند لگد محکم به آن زد. این کار اگر چه شاید در نهایت نتیجه می داد اما پناهنده را می ترساند، فراری می داد و با پای خود، به وسط قتلگاهش باز پس می فرستاد.
در یک لحظه انگار، دیوار چیزی در گوش توپ زمزمه کرد. توپ نیز آن را در گوش جوزف بازخواند.
· باید با سر و صدا اون ها رو بترسونیم.
جوزف توپ را برداشت. به عقب رفت. در نقطه ای مناسب کاشت. فاصله گرفت. خیز برداشت. به سمت توپ دوید و با تمام توانی که داشت به توپ ضربه زد. ناقوس دریایی به صدا درآمد. توپ بی مضایقه و با تمام وجود، خود را به سمت دیوار شلیک می کرد. دیوار نیز تا آنجا که می توانست سینه ستبرش را به استقبال شلیک ها توپ می فرستاد. صدای غرش دیوار، توپ و جوزف، سراسر فضا را انباشت تا آنجا که آرام آرام هراس در دل آن سپاه انبوه نادیده انداخت و با آنکه دیده نمی شدند اما مشخصاً صدای به عقب نشستن گام هایشان به خوبی شنیده می شد. در نهایت ضربه ای اتفاقی، نردۀ آهنی راه آب را، که پیش از این، با لگد های جوزف ضعیف شده بود، از دل دیوار جدا کرد.
توله ای کوچک، پشمالو و بسیار سفید رنگ، مثل برف، با فشار بسیار به این سوی دیوار پرت شد. سریع خود را جمع و جور کرد و با تمام ترس و وحشتی که سراپای وجودش را فرا گرفته بود لرزان لرزان دوباره به سمت دالان راه اب رفت.جوزف سریع خم شد، دست انداخت و توله را گرفت و به بیرون کشید. توله غرید. چنانکه شیری کوچک بغرد. دست و پای جوزف سرد شد و خواست او را رها کند که یکباره تصویر چهره او مقابل دالانِ راه آب نمایان شد. آخرین نگاهش را به چشمان توله اش دوخت و به هر زبانی که بود و کسی جز خود آن دو نمی دانند به توله اش چیز را فهماند. توله آرام تر شد و دست از تقلای بیهوده کشید. نگاه مادر از چشمان توله به سمت چشمان جوزف لغزید. و این بار با همان نگاه چیزی گفت که تنها او و جوزف می توانستند آن را بفهمند.
پس از آن، یکباره و به شکلی غیر منتظره و عجیب، همه چیز باژگونه شد. ورق برگشت. صدای غرش های شجاعانه مادر را ناله های سراسر از درد و رنج گرفت و جای همهمه و پرخاش های عاجزانه حریفان را، غرش ها تبخترآمیز پیروزی پر کرد. انگار که او ماموریتی داشت که باید به سرانجام می رساند و سپس تسلیم می شد که رساند و شد، انگار با تحویل تکه ای از وجودش در ساحل امن سلامت، بخشی یا تمامی نیرویش را نیز تحویل داده باشد، انگار