"می‌دونید چیه؟! ر...دم تو هرچیزی که صدا تولید می‌کنه، حتی اندازه یه پچ پچ، حتی خیلی قشنگ."

چشم چپ جوزف داشت از حدقه بیرون می‌زد و شقیقه‌اش زُق‌زُق می‌کرد. انگاری یک گلوله داغِ داغ به جای مغز تو جمجه‌اش کرده باشند. 

جوزف خیلی آدم صبوری است ولی اصلا حوصله درد کشیدن ندارد، به خاطر همین فرت و فرت، مثل نقل و نبات قرص می‌خورد. قرص‌هایی که معده و کبد و کلیه‌هایش را به گ...ای سگ داده‌اند. به تخمش هم نیست. کلیه و معده و کبد می‌خواهد چکار، آدمی که دلش به دنیا نیست.

و این صدای گروم گروووم انفجار، که یکباره دل آدم را هُری می‌ریزد.

جوزف ته دلش می‌گوید: "دور بمان، دوووور"

و صدا می‌گوید: "چقدر دور؟"

جوزف جواب می‌دهد: "آنقدر که به من آسیبی نرسد."

صدا می‌گوید: "پس دیگران چه؟

جوزف: "کدام دیگران؟"

صدا: "آن‌ها که در کانون خود صدایند!"

جوزف با بی‌اعتتایی می‌گوید: "به من چه؟"

صدا می‌گوید: "آن دیگران هم چنین خواسته‌اند"

جوزف حوصله‌اش سر می‌رود، قرصش را می‌بلعد، یک لیوان آب سر می‌کشد، می‌رود زیر پتو و می‌گوید: "به تخمم، اَس‌هول، با اون صدای ک...ری گرووم گروومت"