سردرد عصبی
17 فروردین · · خواندن 1 دقیقه "میدونید چیه؟! ر...دم تو هرچیزی که صدا تولید میکنه، حتی اندازه یه پچ پچ، حتی خیلی قشنگ."
چشم چپ جوزف داشت از حدقه بیرون میزد و شقیقهاش زُقزُق میکرد. انگاری یک گلوله داغِ داغ به جای مغز تو جمجهاش کرده باشند.
جوزف خیلی آدم صبوری است ولی اصلا حوصله درد کشیدن ندارد، به خاطر همین فرت و فرت، مثل نقل و نبات قرص میخورد. قرصهایی که معده و کبد و کلیههایش را به گ...ای سگ دادهاند. به تخمش هم نیست. کلیه و معده و کبد میخواهد چکار، آدمی که دلش به دنیا نیست.
و این صدای گروم گروووم انفجار، که یکباره دل آدم را هُری میریزد.
جوزف ته دلش میگوید: "دور بمان، دوووور"
و صدا میگوید: "چقدر دور؟"
جوزف جواب میدهد: "آنقدر که به من آسیبی نرسد."
صدا میگوید: "پس دیگران چه؟
جوزف: "کدام دیگران؟"
صدا: "آنها که در کانون خود صدایند!"
جوزف با بیاعتتایی میگوید: "به من چه؟"
صدا میگوید: "آن دیگران هم چنین خواستهاند"
جوزف حوصلهاش سر میرود، قرصش را میبلعد، یک لیوان آب سر میکشد، میرود زیر پتو و میگوید: "به تخمم، اَسهول، با اون صدای ک...ری گرووم گروومت"