نیمه شب نوزدهم فروردین ماهِ ۴۰۵ هم با تمام احساسات ضد و نقیضش گذشت و رفت. شبی که قرار بود بساط یک تمدن کهن از روی زمین محو شود. تمدنی که جوزف از آن برآمده بود. با وجود این جوزف تا لنگ ظهر خواب بود و اصلا انتظارش را هم نداشت فردا، زنده، چشم از خواب باز کند. 

جوزف در حالی که روی توالت فرنگی مروارید نشانش صبورانه، منتظر نشسته بود، اخبار دیشب را از فیک‌نیوزهای انحصاری داخلی مرور کرد. به فرمان پرزیدنت ترامپ، آتش بس برقرار شده بود. همه طرف‌های درگیر، اعلام پیروزی کرده بودند و هر کدامشان هم دلایل منطقی و درست خودشان را داشتند. 

البته به دلیل قطع بودن اینترنت بین‌الملل و عدم دسترسیِ جوزف،  به اخبار و اطلاعات، دقیقا نمی‌توانست تشخیص دهد که چه کوفتی رخ داده است! اما طبق معمول، از گم‌نام‌ترین، زپرتی‌ترین و ریقو‌ترین رسانه‌های جهان تا کت‌ و کلفت‌ترین‌هایشان داشتند به ترامپ حمله و به معنای واقعی، جد و آبادش را جلوی چشمانش جرواجر می‌کردند. 

به صورت خیلی واضحی مشخص بود بر خلاف ادعای رسانه‌های داخلی ایران، که حکومت ایران را تک و تنها دربرابر تمام دنیا ایستاده و مقاوم نشان می‌داد، این ترامپ بخت برگشته بود که تک و تنها میان تعداد زیادی از مخالفانِ تشنه به خونش، محاصره و مورد ضرب و شتم قرار داشته است. 

ناگهان صدای معبد دلفی با لحنی مرموزانه و موزیانه از جوزف پرسید: "واقعا چه تعداد دست‌های بی‌شمار قدرت و ثروت در دنیا از خوان و سفره بی‌دریغ این مملکت بهره‌مند می‌شوند که چنین با جان و دل در حفظ و نگهداریش می‌کوشند؟"

که یکباره جوزف، گوز محکم و طولانی زد، طوری که رشته کلام از دست صدای معبد دلفی خارج شد و به تته‌پته افتاد، اما سریع خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: "به راستی اگر اینان را خدایان جهان بنامیم، باید قبول کرد که دست خدایان نگهدار ج.ا است."

جوزف معذرت خواهی کرد و پرسید: "دلفی جون، امروز چرا انقدر رسمی حرف می‌زنی؟"

صدای معبد دلفی که معلوم بود به خودش گرفته است، جوابی نداد. جوزف هم زیر لب گفت: "هرجا می‌رم دنبال کونم راه می‌فته میاد، خب ادما تو دسشویی می‌گوزن عزیز، نیا که نشنوی"

معبد دلفی با وجود اینکه خیلی تحلیل‌های آب‌دوغ خیاری زیادی برای گفتن داشت و می‌خواست همشان را روی جوزف بیچاره، بالا بیاورد اما تا غروب قهر کرد و یک کلمه دیگر هم نگفت.

جوزف برای ناهار سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز بار گذاشت و مثل یک مائده بهشتی، با میل و ولع بسیار همه را خورد. البته قبل از آن کلاس‌های آموزشی "چگونه یک زندگی مدرن و ایده‌آل برای خود بسازیم" را برگزار کرد و تکالیف شاگردانش را باز نکرده لایک کرد و گفت کارشان رو به پیشرفت است و خیلی دوست دارد به زمان‌ شاگردی خود باز گردد تا در کنار چنین هم‌شاگردی‌های مستعد و باکلاسی تحصیل کند.

بعد رفت یکی دو قسمت سریال مغزگوزپیچ‌کن دید و آخر سر به خواندن اخبار برگشت. و باز هم اخبار کسالت‌بار موذااااااکره:

"ای تف به این اخبار موذاکره"

جوزف اخبار جنگ را بیشتر دوست داشت، هیجانش بیشتر بود، از این گذشته خودش هم در آن نقش داشت، مثلا می‌توانست بترسد و یا حتی وحشت کند، نگران جان عزیزان داشته و نداشته‌اش بشود و با آن‌ها تماس بگیرد و جواب تماس‌هایشان را بدهد، خودش را ترسو و یا شجاع نشان بدهد، با نظرات و دیدگاه‌های مختلف، مخالفت یا موافقت کند و آه و ناله و واویلا و قشقرق راه بیندازد، ولی:

"با این مذاکرات کوفتی زندگی اصلا جریان نداره، حوصله سر بره، خسته کنندست، آخه کو.نکشا چی می‌خواید بگید، بیاید دعوا کنید..."

گذشته از این جوزف تازه یک بکس آب معدنی بزرگ خریده بود و کلی ظرف و بانکی پر از آب کرده بود که حالا بی‌فایده به نظر می‌رسید.

به جوزف خورده نگیرید، بالاخره او در خاورمیانه به دنیا آمده و همینجا بزرگ شده است، زندگی بدون دعوا برای ما، مثل زندگی بدون مغز برای چشم‌‌آبی‌هاست.

صدای معبد دلفی بالاخره طاقت نیاورد و گفت: "واقعا برات متاسفم آدم جنگ‌طلب وحشی"

جوزف گفت: "فقط این نیست، دیگه خسته شدم، بزار تموم شه، یا بمیریم یا تموم شه"

صدای معبد دلفی گفت: "چی تموم شه"

جوزف گفت: "برو بابا خایه مال"

صدای معبد دلفی دیگر هیچ نگفت، هیچ.