امشو شوشه
19 فروردین · · خواندن 2 دقیقه "نفسها توی سینه حبس است، چشمها ترسیده و نگران و بیدارند، لب و دهانها هی خشک میشوند و سکوت بر همه جا حکم میراند..."
جوزف این جملات را توی دفترش نوشت، بعد از سر بیحوصلگی یک پُفِ بزرگ از بین لبهای بستهاش بیرون داد و خودکارش را آرام انداخت روی دفترش. به پشتی صندلی تکیه داد، سرش را بالا گرفت و به سقف خیره شد.
عصبانی و سرگردان و مستاءصل به نظر میرسید ولی درواقع از معدود افرادی بود که همه این اتفاقات به تخم چپش هم نبود. حتی یک رگههایی از لذت را هم در قلبش احساس میکرد_لعنت بر دل سیاه شیطون_ با وجود این دلش نمیخواست قربانی مطامع و خواستههای یک عده دیگر باشد و این موضوع عذابش میداد.
او نوشتن را ادامه داد و بیوقفه چندین صفحه نوشت و آخر سر همه را پاک کرد. حالا عصبانی بود، عصبانی از...
در یک لحظه دوباره خود را آرام کرد، چند نفس عمیق کشید، پارچ آب را تا نیمه سرکشید و همه فحشهایش را خورد.
پس رفت ظرفهای داخل سینک را شست، لباسهای تمیز را تا کرد و گذاشت توی کمد و لباسهای کثیف را انداخت توی ماشین و...
و بعد از این همه هنوز خوابش نمی آمد، حتی خر و پف صدای معبد دلفی هم بلند شده بود، حق هم داشت، بنده خدا روز پرمشغلهای را پشت سر گذاشته بود.
جوزف رختخوابش را توی راهرو کوچک، که قسمت مرکزی خانه بود و از شیشهها و دیوارها بیرونی دور بودند انداخت اما به دلش نبود، حتی به قیمت جانش. از صدای معبد دلفی نظر خواست، اما پاسخی نشنید، پس پیش خودش گفت:
"اگه میخوام بمیرم دوس دارم سر جای خودم بمیرم"
و به این ترتیب همه نکات ایمنی که از کانالهای خبری خوانده بود را به تخ.مش گرفت و رفت وسط حال و چارطاق باز خوابید.
به یاد ساعت سه و چهار صبح افتاد:
"ینی چی میشه؟! چه بلایی سرمون میا؟!"
بعد به وَجد آمد و ادامه داد:
"خدایا چه هیجانی چه آدرنالین کوفتیِ خالصی ترشح کنیم امشب؟!"