"نفس‌ها توی سینه حبس است، چشم‌ها ترسیده و نگران و بیدارند، لب و دهان‌ها هی خشک می‌شوند و سکوت بر همه جا حکم می‌راند..."

جوزف این جملات را توی دفترش نوشت، بعد از سر بی‌حوصلگی یک پُفِ بزرگ از بین لب‌های بسته‌اش بیرون داد و خودکارش را آرام انداخت روی دفترش.  به پشتی صندلی تکیه داد، سرش را بالا گرفت و به سقف خیره شد.

عصبانی و سرگردان و مستاءصل به نظر می‌رسید ولی درواقع از معدود افرادی بود که همه این اتفاقات به تخم چپش هم نبود. حتی یک رگه‌هایی از لذت را هم در قلبش احساس می‌کرد_لعنت بر دل سیاه شیطون_ با وجود این دلش نمی‌خواست قربانی مطامع و خواسته‌های یک عده دیگر باشد و این موضوع عذابش می‌داد.

او نوشتن را ادامه داد و بی‌وقفه چندین صفحه نوشت و آخر سر همه را پاک کرد. حالا عصبانی بود، عصبانی از...

در یک لحظه دوباره خود را آرام کرد، چند نفس عمیق کشید، پارچ آب را تا نیمه سرکشید و همه فحش‌هایش را خورد.

پس رفت ظرف‌های داخل سینک را شست، لباس‌های تمیز را تا کرد و گذاشت توی کمد و لباس‌های کثیف را انداخت توی ماشین و...

و بعد از این همه هنوز خوابش نمی آمد، حتی خر و پف صدای معبد دلفی هم بلند شده بود، حق هم داشت، بنده خدا روز پرمشغله‌ای را پشت سر گذاشته بود. 

جوزف رخت‌خوابش را توی راهرو کوچک، که قسمت مرکزی خانه بود و از شیشه‌ها و دیوار‌ها بیرونی دور بودند انداخت اما به دلش نبود، حتی به قیمت جانش. از صدای معبد دلفی نظر خواست، اما پاسخی نشنید، پس پیش خودش گفت: 

"اگه می‌خوام بمیرم دوس دارم سر جای خودم بمیرم"

و به این ترتیب همه نکات ایمنی که از کانال‌های خبری خوانده بود را به تخ.مش گرفت و رفت وسط حال و چارطاق باز خوابید. 

به یاد ساعت سه و چهار صبح افتاد:

"ینی چی می‌شه؟! چه بلایی سرمون میا؟!"

بعد به وَجد آمد و ادامه داد:

"خدایا چه هیجانی چه آدرنالین کوفتیِ خالصی ترشح کنیم امشب؟!"