چند وقتی می‌شود که مزاج جوزف بهم ریخته و گلاب به رویتان، کار بیرون‌ریزی خوراکی‌های گران‌قیمتی که می‌خورد با سختی رو به رو شده و برای این‌کار متوسل به زور و خشونت بسیار می‌شود، انگار ناخوآدگاه جوزف از حیف و میل زیاد خوشش نمی‌آید.

به هر حال او دیروز درحالی که دقیقه‌ها روی کاسه سفیدِ توالت فرنگیِ مروارید نشانش منتظر ظهور فرجی، بی‌حرکت نشسته بود و پاهایش دیگر داشت سِر می‌شد، با صدای چند گرووووم گرووووم از جا پرید. آنچنان که خود به خود قضاء حاجت صورت پذیرفت.

پس شسته نشسته پرید بیرون و خواست به سمت بیرون فرار کند که گوشیش زنگ خورد:

_ "آقای جوزف سلام"

+سلام جناب میشل

-ببخشید مزاحم شدم، خواستم بگم داریم وسایل جابجا می‌کنیم، این سر و صداها از اونه، نترسید یه‌موقع خدا نکرده.

- آها، البته که من نترسیدم(ریده بود به خودش) ولی خب کاش زودتر می‌گفتید.

آقای میشل همسایه طبقه بالای جوزف بود، در تمام چند سالی که همسایه بودند، بیشتر از ۱۰ جمله باهم حرف نزده بودند با این وجود برای جوزف آدم جالب توجهی بود، مخصوصا لحن حرف زدنش که خیلی عشوه‌ناک بود. البته نه همیشه، گاهی تلاشش برای محکم و بم حرف زدن خیلی مشخص و آشکار بود. آقای میشل مردیست با قامتی متوسط، تقریبا ۴۰ ساله، با موهایی خرمایی رنگ و کم‌پشت، بینی گوشتی اما نه بزرگ و چانه‌ای که چاله‌ای کم عمق در مرکز آن قرار دارد.

همیشه موقع حرف زدن اضطراب دارد، پس سعی می‌کند زودتر به آن خاتمه دهد، این را می‌شود از این پا به آن پا شدنش حس کرد. اما وقتی تا حدی با کسی احساس راحتی می‌کند و از طرف مطمئن می‌شود، معمولا سر و زبانش باز می‌شود و حرف زدنش با نگاه و لبخند شیطنت‌آمیزی همراه می‌شود.

جوزف موقعی که سر و صدای بردن یخچال را داخل راهرو و جلوی در خانه شنید، پیش خودش فکر کرد:

"زشته، بهتره برم شاید کمکی خواست"

سه نفر آمده بودند که یخچالی که آگهیش را در دیوار دیده بودند ببرند. بلده کار نبودند و تا این چند طبقه را پایین رفتند، علاوه بر ایجاد سر و صدای زیاد، ک.ونشان پاره شد. 

جوزف در کنار آقای میشل ایستاد و در حالی که به تقلا و جان‌کندن آن سه بنده خدا نظارت می‌کردند، حرفشان گل انداخت و بیست دقیقه‌ای طول کشید. آقای میشل می‌خواست از اینجا جابجا شود و برود یکجای دیگر همین دور و برها. البته مشخص بود که دلش نمی‌خواست محل دقیق را بگوید. مشخص بود از دادن اطلاعات به صورت دقیق امتناع می‌کند. خود جوزف هم چنین اخلاقی دارد و او را درک می‌کند. اما در مورد یخچال سامسونگ چهارصدمیلیونی که فقط در ازای نود میلیون فروخته بود و همچنین دیگر وسایل منزلش که حراج کرده بود حسابی حرف زد و تا حدی هم پز داد.

 جوزف سوالات بسیاری داشت که از آقای میشل بپرسید اما نه وقتش مناسب بود و نه حوصله‌اش را داشت.

وقتی جوزف به خانه برگشت، صدای معبد دلفی گفت:

"این کی بود جوزف؟! چه با عشوه حرف می‌زد"

جوزف گفت: "آقای میشل بود، آره خیلی با ناز و ادا حرف می‌زنه"

صدای معبد دلفی: "نکنه روت کراش زده" بعد با صدایی شیطانی ریز ریز خندید و ادامه داد:

"مجرد هم که هست و..."

جوزف شانه‌ای بالا انداخت و لب و لوچه‌اش را گرد کرد که یعنی: "شاید همینطوره" بعد همراه با صدای معبد دلفی خندید.

اقای میشل با وجود سن و سالش هنوز مجرد بود و تنها با مادر پیرش زندگی می‌کرد، صدای معبد دلفی معتقد بود که:

 "حتما می‌خواد از ایران بره" 

و بعد اضافه می‌کرد: 

"مادرشو نمی‌بره ولی، اون خیلی پیره، با این اوضاعش ایران نباشه راحت‌تره"

جوزف منظور صدای معبد دلفی را فهمید و گفت: 

"ایران هم کسی کاری بهش نداره"

صدا گفت: 

"نه، ولی می‌تونه ازدواج کنه؟"

جوزف ساکت شد. چون حق با صدای معبد دلفی بود، ایران برای اینجور آدم‌ها جای مناسبی نیست و حتی ترسناک است.

فردایش، در حالی که صداهای شدید انفجار در همان اطراف شنیده می‌شد و خانه را به ریتم خودش می‌لرزاند،  جوزف روی کاناپه  پهن شده بود و داشت سریال "مستر روبات" را نگاه می‌کرد، گوشیش زنگ خود، آقای میشل بود، ترسیده، نگران و دستپاچه، اما همچنان لحن عشوه‌ناکش را حفظ کرده بود. 

_چیشده اقای میشل؟

+شما هم صداها رو شنیدید؟

_بله بله، خیلی وحشتناک بود.

+خدایا من همینجا بودم، همینجا رو که زدن، نمی‌دونم چکار کنم!

جوزف تعجب کرده بود که چرا آقای میشل به او زنگ زده! آن هم صرفا برای بیان کردن احساس ترسش از انفجار. 

جوزف فکر کرد: "نکند؟....." 

جوزف از خودش مطمئن شد و گفت این صدای معبد دلفی با این افکار عجیبش ادم را دیوانه می‌کند.