بازی دزد و حاکم (بخش 2)
26 تیر · · خواندن 10 دقیقه روح خانم فارمر به عنوان تنها شاهد، دربارهی علت شروع آتشسوزی به مأمور تفتیش گفت:
«مثلِ هَمیشِه، سَرِ ساعَتِ دو بَعدِ ظُهر، خودمو اَز بالِکون کِشیدُم تو خُونِهی آقای تِریفالِس. میدی نِه؟ هَمیشِه، بَعدِ نَماز و ناهار، سَرِ این ساعَت مینِشِسْت پای بَساط، مَنَم رِفتم تا یِه دودی اَز پَهلوش بِگیرُم. خودت میدی نِه نَنِه جون. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض. خُلاصِه یِک بَست کِرد و تَموم کِرد و بِخِلافِ قِبلِه، یِک بَست دیگِه هَم وا کِرد و چِسپوند. مَنَم اَز خُدا خواسِتِه مانِع نَشدم. آخِه میدی جَنابِ سَروان، لامَذَهَب، جِنسَش اَصِلِ اَصِل بود. نِمیدونُم اَز کُجا میگِرِفت این دِیوث. یعنی یِه جوری رُوحتُو جِلا میدِه کِه... اِیْ!»
• جناب سروان: خانم محترم، لطفاً برگردید سر موضوع آتشسوزی.
• روح خانم فارمر: «بله ببخشید، پسرم خودت میدی نِه نَنِه. پیریشِه و هِزار دَرد و مَرَض.» (سرفه. سرفه)
• جناب سروان: بله بفرمایید.
• روح خانم فارمر:
«خُلاصِه یِدفِه دیـدم، دَستَشو گِرِفت رو قَلبَش و دو تا سِه تا آخآخ گُفت و اُفتاد. سیخ و سِنجاق و پیکنیک و فُلاکس و چای نَبات و هَمِش چیزو وَلو کِرد رو فِرش و پِتو و مُتکا. خواسـتُم داد بزَنُم کِه دیـدم یواش یواش روحَش داره اَز تَنَش بیرون میا. مَنَم تَرسیدُم، فِرار کُردُم.»
• سروان: از چی ترسیدی خانم؟ شما مگه خودتون روح نیستید؟
• روح خانم فارمر:
«چِرا هَسّم؟ قِبلَش کِه رُوح نَدیده بودُم، بَعدَش هَم دُوس داشتُم یِبار رُوح بِبینُم، بِتَرسُم، جیغ بِکَشُم و فِرار کُنُم، آره دیگِه!»
• جناب سروان: خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«توی فِرار، ای بابو یادُم اُفتاد کِه مَن خودِم رُوحَم، رُوح اَز رُوح که فِرار نمیکُنِه!»
• جناب سروان: خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«خَب بَقیِّش دیگِه سانسور و بَدآموزی دارِه و نِمیشه گُفت. آخِه میدی؟ مَن اَز اون مَوقع کِه توی قِیدِ حَیات بودُم، یِه گوشِه چِشم و نَمِه دِلی به این آقای تِریفالِس داشتُم. بِگُ بِگُ بچِّهها، یِکی اَز کِراشهای...»
• سروان: بله، بله خب بعدش؟
• روح خانم فارمر:
«هِیچی دیگِه، تا کارُمون تِموم شُد، جِسَدَش جُزقالِه شُده بود و دیگِه قابلیتِ اِحیا نَداشت، مُتاسِفانِه.»
برای بعد از ظهر سر و صداها خوابید و یکجورهایی تمام محل توی شک و بهت و یک غم عجیب و عمیق فرو رفتند. اوضاع تقریباً حالش رو به بهبود رفت و کاملاً آرام شده بود. اوضاع حیوان زبانبسته را با خود به داخل خانه برد، یک گوشهای خواباند و ملحفهای هم رویش کشید.
انگار نه تنها اعضای خانه بلکه تمام محل به خاطر اتفاقی که برای آقای تریفالس و خانوادهی او و دیگر سوختگان و کشتگان حادثه پیش آمده، احساس عذاب وجدان داشتند و از اینکه برای کمک به آنها دست به اقدامی نزده بودند خود را سرزنش میکردند و از آن هم سهلانگاری در تعجب بودند و یکجور احساس گنگ و عجیب دربارهاش، داشتند که دقیقاً نمیدانستند چیست و چطور باید درکش کنند و دربارهاش حرف بزنند. انگار از جنوبیترین نقطهی کشور صدای انفجار و بوی دود و رنگ غبار و خاکستر به هوا برخاسته باشد و تا شمالیترین و دورترین نقطهی کشور راه طی کرده باشد و در آنجا نیز عیناً حس شود.
با وجود این، چند روز بعد، پس از فروکش کردن احساسات و خوابیدن قلیانِ هیجانات، به محض اینکه دهانشان را باز کردند شروع کردن به انداختن تقصیر گردن هر کسی به جز شخص خودشان و دقیقاً آن اشخاصی که در این اتفاق ناگوار مقصر بودند...
نیچه با اخم و تخم به خانم فارمر گفت:
• نیچه: شما که آنجا بودید، باید آتش را خاموش میکردید.
• روح خانم فارمر: «با چی خاموشش می کُردُم؟ میشاشیدُم روش؟!»
• نیچه: اگر مجبور بودید و کمکی میکرد بله!
• روح خانم فارمر: «خَب نِیمچِهجون؟ مَن رُوحَم و قُدرَتِ شاشیدَنَم اَز دَست دادَم!»
• نیچه: ولی ظاهراً بعضی قدرتهای دیگرتان را همچنان حفظ کردهاید.
• روح خانم فارمر: «خَب، چَشمِ دیـدِنِ اینُم نَداری مرد؟ واسِه تو کِه بَد نَبُوده تا حالا! بُوده؟!»
نیچه ساکت شد و با چهرهای سرخشده سرش را پایین انداخت. باروخ با متانت، همگی را به آرامش دعوت کرد.
• صدای معبد گفت: من تنها کاری که از دستم بر اومد فوت کردن بود، ولی هر چی فوت میکردم آتیشش بیشتر میشد.
• باروخ: شما برای خاموش کردن آتش آن را فوت میکردید؟
• صدای معبد: آره خب. مثل باد دیگه! نباید فوت میکردم؟
همگی با تعجب صدای معبد را نگاه میکردند که عصبانی شد و گفت:
• خب که چی؟! من اومدم بهتون گفتم، شما اصلاً براتون مهم نبود. یبارم که روح خانم فارمر گفت بازم به حرف اون حاجی کسکَلَک باز گوش دادید و به حرف ما نه.
نیچه و باروخ با شرمساری سر به زیر انداختند و دیگر راهی برای دفاع از خود ندیدند و به من و من و تتهپته افتاده بودند که حاجی با سر و ریش آنکارد شده از دستشویی بیرون آمد و گفت:
• حاجی: خب یک متن عرض تسلیت و سوگنامه برای حادثهی تلخ پیش آماده حاضر کردهام که احتمالاً در تیوی هم همین را بخوانم. پس با افتخار برایتان قرائت میکنم و پذیرای انتقادات خوب شما عزیزان خواهم بود.
و سپس شروع به خواندن روضه و نوحه کرد.
بعد از ظهر کسالتبار و در عین حال غیرقابلتحملی بود. بوی دود و خاکستر و پلاستیک و پارچهی سوخته و از همه بدتر بوی گوشت کبابشدهی آقای تریفالس، سر آدم را درد میآورد و حالش را به هم میزد و در عین حال کاری هم از هواکش و کولر بر نمیآمد. این وضعیت در کنار گرمای هوا، بسیار طاقتفرسا شده بود. با وجود این جوزف در حالی که خود را با هزار زور و زحمت از اتاق به روی مبل کشانده بود، به خوابی عمیق فرورفته بود در حالی که پسرک نیز در کنارش، پای مبل داشت همراه با دوستان خیالیش، به وسیلهی یک قوطی کبریت، بازی «دزد و حاکم» انجام میداد. پس با دستان کوچکش و با دست خطی کودکانه و خرچنگقورباغه، روی هر چهار طرف قوطی کبریت، یکی از نقشهای بازی را نوشت: حاکم، وزیر، جلاد و دزد. سپس چندبار قوطی را بالا انداخت و در هوا چرخاند و در نهایت، نقش هر کس مشخص شد.
• حاکم: آهای وزیر کجایی؟
• آلتا، کاترین و دیانا که هر سه با هم وزیر شده بودند، همزمان گفتند:
• بله قبلهی عالم؟
• حاکم با اخم و تخم رو به آنها گفت: دزد را پیدا کنید و برای ما بیاورید تا مجازاتش کنیم.
آلتا، دیانا و کاترین مانده بودند که از میان این همه، چه کسی میتواند دزد باشد؟! گیج شده بودند و نمیتوانستند به درستی انتخاب کنند. آیا پدرشان دزد است؟ آیا مادرشان؟ یا یوسف برادر بزرگشان؟ و یا شاید آقای سموئل، همسایهی بداخلاقشان؟ و یا همسر و بچههای او؟ پس از یک مشورت طولانی، آلتا به نمایندگی از دو خواهر کوچکترش به عنوان وزیر پاسخ داد:
• آلتا: سرورم، ما مطمئنیم که دزد یا آقای سموئل است و یا ...؟
• حاکم: و یا چه وزیر؟
• آلتا با ترس و لرز و من و من گفت: و یا خود شما.
• حاکم با تعجب و حیرت بسیار گفت: ولی من که حاکم هستم؟!
• آلتا: مگر حاکمان نمیتوانند دزد باشند؟
• حاکم: چرا میتوانند. از همه بیشتر هم میتوانند. ولی در این بازی حاکم نمیتواند دزد باشد!
• آلتا با جدیت پاسخ داد: در هر بازی، هر حاکمی میتواند دزد هم باشد. به هر حال ما تصمیم خود را بر این گرفتهایم.
• حاکم با تعجب پرسید: بسیار خب ای وزیر، اما حتماً دلیل محکمی دارید؟ میخواهم آن را بشنوم.
• آلتا با لحنی سراسر از عشق و احساس پاسخ داد: بله عالیجناب. زیرا این سه نفر خانوادهی ما هستند و خانواده هرگز نمیتواند به اعضای خود خیانت کند!
• حاکم: پس حاکم چگونه میتواند با دزدی کردن به مردم خود خیانت کند؟ ما مردم را خانوادهی خود میدانیم!
• آلتا: پاسخی ندارم زیرا این تنها میتواند یک ادعا باشد.
• حاکم برافروخته و خشمگین و با صدایی بلند: جلاااااااد!
• جلاد با جدیت تمام و خشم بسیار پاسخ داد: بله قربان.
• حاکم: این وزیران خائن را بگیر و به وحشتناکترین شکل ممکن مجازاتشان کن. چنانکه تا ابد نامشان مایهی عبرت وزیران عالم شود.
سپس پسرک یک چوب کبریت از قوطی بیرون کشید، روشن کرد و تا پیش روی جوزف نزدیک برد. جوزف نیز که با صدای آرام و مهربان صدای معبد دلفی که با احتیاط بسیار سعی داشت او را از خواب بیدار کند، چشمانش را آرام باز کرد و در میان شعلههای زیبای سرخ و زرد آتش چوب کبریت دست پسرک محو و غرق شد در حالی که، رویایی را که دیده بود به خاطر آورد:
«مادر: جوزف، جوزف عزیزم، پاشو قربونت بشم، پاشو.
جوزف: مامان تو رو خدا بذار بخوابم.
مادر: خیلی خوابیدی پسرکم. بسته دیگه، مثل دفعه قبل بد خواب میشی ها؟!
جوزف: میخوام ببینم آخرش چی میشه.
مادر: آخر چی؟
جوزف: آخر خوابی که داشتم میدیدم.
مادر: چه خوابی میدیدی قربونت بشم؟
جوزف: خواب میدیدم، من و یوسف، دوتا بال گنده داشتیم، خیلی گنده، خیلی خیلیها. بال من سفید بود، بال یوسف سیاه. بعد دوتایی داشتیم تو آسمون پرواز میکردیم. من خیلی بهتر از یوسف پرواز میکردم. چون یوسف میترسید. منم خیلی کمکش کردم اما...
مادر: اما چی پسرم؟
جوزف: اما..، اَه اما فایده نداشت. ولی بد نبود، تو بعضی چیزا بهتر از من بود خب.
مادر: خب دیگه چکار میکردید؟
جوزف: هیچی دیگه، فقط پرواز میکردیم. (با شوق و ذوق بسیار) شما هم بودید.
مادر: راستی؟
جوزف: آره به خدا.
مادر: منم پرواز میکردم؟
جوزف: نه. شما اون پایین مواظب ما بودید. همش میگفتید زیاد نزدیک خورشید نشید، بال و پرتون بسوزه!
مادر: بعد شما حرفمو گوش میدادید؟
جوزف: بیشتر یوسف گوش میداد، ولی من نه، فکر کنم اونم چون میترسید زیاد نزدیک نمیشد.
مادر: ای شیطون. تو خوابم که حرفامو گوش نمیدی!
صدای خندهی کودک و مادر بلند شد و سپس صدایی که جوزف را به خود میخواند:
جوزف؟
بله.
جوزف؟
بله مامان.
جوزف؟
عه مامان داری میترسونیم، چرا هی صدا میزنی؟ من که پیشتم!
من صدات نمیزنم پسرم.
پس این صدای کیه؟
جوزف؟ پاشو دیگه، پاشو.»
جوزف با ترس از خواب پرید.
• چیه؟ چیشده؟
• صدای معبد: فکر کنم آتیش به چنتا خونه اونطرفتر هم رسیده بوده.
• جوزف: خاموش شده بود که!
• صدای معبد: ظاهراً وزش باد تغییر جهت داده بود و شعلهها رو به سمت مخالف خونهی ما یعنی اون طرف کشونده. آتشنشانها میگن اصلاً به خاطر تغییر جهت باد بود که تونستن آتیش اینجا رو خاموش کنند.
صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس، دوباره تمام محله را پر کرد. جوزف به سختی خود را از روی مبل پایین انداخت و پای پنجره رساند. تمام مردم محل، جلوی یکی از ساختمانها جمع شده بودند. ساکت و غرق در شوک و بهت. اندکی بعد، از توی ساختمان، دو امدادگر، بدون هیچ عجله و شتابی که در چنین مواقعی از آنان انتظار میرود، بیرون آمدند در حالی که کسی را بر روی برانکاردی، سراسر پوشیده با ملافهای سفید که دود سیاه و سفید از جسد زیرش بیرون میزد، حمل میکردند.
مردم مات و حیران با چشمانی از حدقه بیرون زده و متحیر در حالی که روی دهان و دماغشان را به خاطر بوی جزقالهشدهی گوشت سوخته با دست گرفته بودند، در سکوتی عمیق به برانکارد خیره شده بودند. با همان نگاه اول جوزف در دلش حس کرد که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد. هرچند دلش نمیخواست باور کند اما به خوبی می دانست در زیر آن ملحفه سفید مرده ای است که قبلا مرده بود و سوخته ای است که قبلا هم سوخته بود.
بار آخر که او را دیده بود، میشد از چشمانش خواند که تا چه اندازه از زندگی خسته است. کلافه است. ناامید است.
• «جوزف؟
• بله.
• میدونی تو تنها دوست من تو این دنیایی؟
• (با خوشحالی) واقعاً؟
• آره بهخدا. میدونی من اگه تا حالا دوام آوردم به خاطر تو بوده؟
• نه دیگه، داری بزرگش میکنی!
• نه. میدونم پر و بالت خسته شده، تحمل وزن دو نفر کار آسونی نیست.
• کدوم بال؟ چی میگی یوسف؟
• خودت میدونی چی میگم.»
و حالا جوزف با چشمهای خودش میدید و واقعاً میفهمید که یوسف آن روز داشت چه میگفت. ظاهراً دوباره بوی صیادش را شنیده بود و میدانست که او برای تکمیل کارش آمده و این بار محال ممکن است که بتواند از دستش فرار کند.