دکمه آخرالزمانی
20 تیر · · خواندن 19 دقیقه
صدای راوی بر روی صحنههای از نمایش یک دنیای آخرالزمانی:
از خورشید چیزی جز تودهای خاکستر سوخته، سرد و تیره باقی نمانده بود.
تودهای که هر روز برای اطمینان از روشن نشدن دوبارهاش، شیاطین در صفی طولانی بر سر و رویش میشاشیدند.
سیاهی و پلیدی، چون فاضلابی رها شده در دریا، بر تمام جهان سایه افکنده بود.
رودها خشکیدند، جنگلها بیابان شدند و آسمانها تاریک گشتند.
پنجهای گشوده نمیشد مگر برای خایهمالی،
کار خیری انجام نمیشد مگر برای ریاکاری
و دهانی باز نمیشد مگر برای دروغگویی.
در این وانفسا بود که جوزف بزرگ ظهور کرد.
(صدای موزیک آرام و حماسی در پسزمینه)
• علیخانی: با وجود داشتن تحصیلات عالیه و سلامت جسم و روان، تا آخرین روز زندگیش، سبک زندگی تخمی و انگلواری را در پیش گرفت که هیچ تأثیری بر جهان و محیط پیرامونش نداشت تا اینکه در آخرین سال، آخرین ماه و آخرین هفته، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه زندگیش، تصمیمی گرفت که به عنوان بزرگترین و تأثیرگذارترین اتفاق و تصمیم در تمام طول تاریخ بشر و حتی کل حیات شناخته شد. دکمهای رو فشرد که هیچکس جرأت فشار دادنش رو نداشت، دکمهای پایاندهنده و در عین حال شروعکننده. خب بیایید بریم از خودش بپرسیم ببینیم انگیزهاش از اون کار چی بود؟
سلام جوزف جان.
• جوزف: سلام.
• علیخانی: امروز حالت چطوره؟ خوبی؟
• جوزف: شکر خدا، راضیم، یه نفسی میاد و میره!
• علیخانی: میبینید بینندگان عزیز، که چه روحیه شاد و شوخ و سرحالی داره؟! میگه شکر خدا؟! هاهاهاها. خب جوزف جان درباره اون اتفاق برامون بگو!
• جوزف: کدوم اتفاق؟ (متعجب) هههه شما من رو از کجا میشناسید؟!
• علیخانی: شوخی میکنی؟! کیه که تو رو نشناسه پسر؟!
• جوزف: چرا؟ چیشده مگه؟! (ترسیده)
• علیخانی: اوه پسر تو چقدر گوگولی و متواضع هستی! یعنی تو اون چهارصد کیلو بمب اتمی که ترکوندی رو یادت نمیاد؟
• جوزف: (با تعجب بسیار میزند زیر خنده) چی؟ من؟ چهارصد کیلو اتم؟ دوربین مخفیه؟! آره؟ هههه
• مدیری با حرکت ضربدری دستهایش رو به علیخانی: میانبرنامه، میانبرنامه.
• علیخانی: خب بینندگان عزیز شما برید یه آگهی حوری رباتیک همهکاره ببینید تا ما با انرژی بیشتری برگردیم پیشتوووون!
• مدیری (با حالتی افسرده و ناراحت و با شانههایی افتاده و صورتی آویزان رو به جوزف): تو چته پسر؟!
• جوزف: من چمه؟ خودتون چتونه مرد حسابی؟! دوربین مخفی دیگه؟ (میخندد) آره؟!
• مدیری (با عصبانیت و مسخرگی و در گوش علیخانی): یارو پاک تعطیله، با این همه دوربین و دم و دستگاه جلو چشماش، میگه دوربین مخفیه؟! (هر دو میزنند زیر خنده)
• جوزف (در حالی که متوجه حرف مدیری شده، با ناراحتی): حتماً نباید که دوربیناتون قایم باشه، سوالاتون شکل سوالای دوربین مخفی است!
• علیخانی (رو به جوزف): نه عزیزم دوربین مخفی نیست. برنامه زندهست. بزرگوار، شما رسماً کل کهکشان راه شیری رو کُنفیکون کردی و کل عالم بشریت رو فرستادی دیار عدم، بعد ما شوخیمون گرفته؟!
• جوزف (با تعجب و ترس): خب اگه اینجوره که من الان بایستی طبقه هشتم جهنم باشم، چرا اینجام؟
• مدیری: چون خدا باهات حال میکنه!
• جوزف: چطور؟ مگه نمیگی من کل آفریدههاشو به گای سگ دادم؟
• مدیری (با شور و شوق و زیاد): بله بله دادی، ولی آمریکا و اسرائیل هم بینشون بودن دیگه!
• جوزف: یعنی خدا تا این حد ضدامپریالیزمه؟
• علیخانی (همراه با مدیری میزنند زیر خنده): حالا من نمیدونم امپریالیسم چی هست ولی اوووووه کجاشو دیدی؟!
• مدیری (با قهقه): کسخل به آمریکا میگفتن امپریالیسم دیگه!
• علیخانی: جدی.
• مدیری: آره، کلاً همه زورکُنای عالم رو میگفتن ایمپریالیسم. (هر دو میزنند زیر خنده)
• علیخانی (دستش را میگذارد روی شانه جوزف و رو به مدیری میگوید): حاجی مثل اینکه جدی جدی، این کسخل فراموشی گرفته. حالا چکار کنیم؟!
• مدیری: هیچی، خودت یه داستان سر هم کن و بهش بگو حفظ کنه و بعد جلو دوربین بگه!
• علیخانی: عجب دیوثی هستیا. (هر دو میخندند) باشه. (رو به جوزف) ببین جوزف جان، وقتی ازت درباره اون اتفاق و اون دکمه میپرسم این جواب رو بده. باشه؟
• جوزف: باشه. چی بگم؟
• علیخانی: بگو: «من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، گیها عزیز، لزهای نازنین و بقیه دگرجنسگراها و جامعه محترم الجیبیتی و رنگینکمونی و کلاً همنوعهام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم.» بعد به آسمون نگاه کن و یکم بغضی شو و اگه تونستی گریه کنی که خیلی بهتره و بعد دستت رو بالا بیار و بگو: «و مهمتر از همه برای رضایت خداوند و نابودی استکبار جهانی.» بعد بغض کن و سرتو بنداز پایین و بگو دیگه نمیتونم حرف بزنم. فهمیدی؟
• جوزف: آره بابا. این که کاری نداره. همشو حفظم. من کلی حرکتای خفنتر زدم. این که چیزی نیست.
• مدیری: خیلی خب. بچهها بریم؟
• علیخانی: بریم.
• مدیری: یک دو سه حرکت.
• علیخانی: خب ما برگشتیم و اینجا جوزف کلی حرف برای گفتن داره. جوزف ما سراپا گوشیم تا حرفای تو رو بشنویم.
• جوزف: من اون دکمه رو و اون کار رو برای خدمت به بشریت، انسانیت، محیط زیست، لزهای دوستداشتنی و نازنین و کلاً همنوعهام در سراسر جهان و البته بقیه موجودات انجام دادم. من اون دکمه رو، اون دکمه رو، راستش اون دکمه...
• علیخانی: اوه، چقدر کیوت بینندگان عزیز، اون بغض کرده. اون دکمه رو چی جوزف؟ جملهات رو تموم کن عزیزم.
• جوزف: برای رضایت خداوند و استکبار جهانی.
• علیخانی: اوه واقعاً تو یه آدم مؤمن و درستکاری. البته منظور جورف نابودی استکبار جهانی بود. (رو به جوزف) حتماً حتماً خدا هم ازت راضی خواهد بود.
• جوزف: (در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته) خب میدونی، یه چیزایی داره یادم میاد.
• علیخانی: واقعاً؟
• جوزف: آره، فکر کنم، البته مطمئن نیستم.
• مدیری (با دهانی تا بناگوش باز و راضی، نشان دادن حالت ضربدری با دو دستش): میانبرنامه، میانبرنامه.
• علیخانی: وای این یک معجزهست، معجزهای که درست جلو چشمای من داره اتفاق میفته! واقعاً نمیتونم بیشتر از این صبر کنم. بینندگان عزیز میدونم شما هم هیجان و استرس من رو دارید و دوست دارید هر چه زودتر بدونید که جوزف از اون خاطره چی یادش اومده. پس با هم بریم یه میانبرنامه درباره حوریهای ماساژدهنده بهشتی و پاکدامن ببینیم و برگردیم... در ضمن، مهمان دوم برنامه هم پیشوای عالم، هیتلر کبیر و برادر بزرگ، استالین عظیم هستند که اصلاً به افتخار ملاقات با جوزف به اینجا اومدن. بریم بیایم.
• مدیری: (با حرص و ولع بسیار) خب چی یادت اومده جوزف؟
• جوزف: نمیدونم، یه چیزای مبهم، بیابون بود، یادمه دنبال چیزی میگشتم. سرگردون بودم...
• مدیری: خب خب، ببین همین حال و هوای سرگردانی رو که گفتی دوست دارم. میخوام بینندهها هم این رو ببینند و باهات همدل بشن. ولی مواظب باش که حرف نامربوطی نزنی.
• جوزف: نه مواظبم.
• مدیری: صدا، دوربین، ححححرکت.
• علیخانی: خب با ادامه یکی از پرهیجانترین مستندهای تاریخ در خدمت شما هستیم. بله، دوربین هم یه لحظه عمو هیتلر و استالین نازنین رو تو پشت صحنه نشون داد که مشتاقانه دارند برنامه رو از همینجا میبینند. میدونم که دل تو دلتون نیست که بفهمید جوزف از اون اتفاق چه چیزی رو به خاطر آورده. بریم ببینیم چی میگه.
• خب میدونی آقایِیِیِیِیِیِی
• علیخانی هستم.
• بله آقای علیخانی. ببخشید اسم شما رو یادم نمیمونه.
• نفرمایید، ما کسی نیستیم که یاد شما بمونیم حضرت جوزف. ادامه بدید خواهش میکنم.
• آره. خب میدونی، من یادمه که احساس سرگردانی میکردم. تو یه حال عجیب بودم. انگار دنبال یه چیزی بودم، یه چیز خاکی یا سنگی یا نمیدونم، حس و حال بیابون رو داشت، خلوت و ساکت و تاریک، ولی آسمونش روشنه روشن، من دنبال چیزی بودم...
• مدیری (با حرکت دورانی و چرخاندن دستش به علیخانی): پیازداغش رو زیاد کن.
• علیخانی: اوه خدایا، ما در حال شنیدن توصیف عرفانیترین حالت ممکن در جهانیم بینندگان عزیز. خب ادامه بدید.
• جوزف: خب از سر و صورتم عرق میریخت، احساس بیقراری داشتم، عصبانی بودم، یه بوی خیلی بدی هم تو ذهنمه، نمیدونم بوی چی بود، ولی خیلی بوی بدی بود. احساس ترس و احساس فشار هم بود ولی نمیدونم برای خودم یا برای یه چیزی که گنده و گرد بود.. انگار یک چیزی داره زور میزنه از داخل چیزی خارج بشه. و یه موجود عجیب، شبیه به اژدها و یکی که سوارش بود.
• مدیری (با کشیدن دست روی چشمش و جمع کردن لب و لوچهاش به علیخانی): گریه کن گریه کن.
• علیخانی: بینندگان عزیز، من هم واقعاً دیگه نمیتونم جلوی این اشکها رو بگیرم که از توی چشمهام بیرون نزنند. این دقیقاً همون حالت خارج شدن روح از کالبد انسانی برای پیوستن به عشق و محبوبش هست. اونچه که بارها و بارها توی برناممون گفتیم. (رو به جوزف) خب ادامه بدید.
• جوزف: بله. فکرهای ترسناک زیادی تو ذهنم عذابم میدادن. مدام به خودم میگفتم، من اینجا چه غلطی میکنم؟ اصلاً بعد از این باید چکار کنم و راستش فکر کنم این کمترین نگرانیم بود که بعدش باید چکار کنم. چون یادمه از یه چیزی داشت با صدای وحشتناک بخار و گاز بیرون میزد..
• بله بله جوزف عزیز درک میکنم. ادامه بدید.
• خب تا همینجارو یادم اومد.
• مدیری (با بالا گرفتن مچ دست و نشان دادن ساعتش به علیخانی): وقت تمومه، اذان، نماز، ناهار...
• علیخانی: خدای من، این معرکهست. ببین جوزف تو ما رو تا به اینجا آوردی و ما دیگه دلمون نمیاد رهات کنیم. تا ادامه داستان رو یادت نیا ما ولت نمیکنیم. پس من یه پیشنهاد دارم. امروز ظهر ناهار مهمون ما هستی. من امیدوارم تا اون موقع بقیه داستان رو به یاد بیاری. (رو به دوربین) خب بینندگان عزیز برررررریم برای نماز و ناهار و برررگردیم پیشتون. دوستتون دارم، ما رو هم حتماً دعا کنید، تا چند ساعت دیگه شما رو به خدا میسپارم.
• مدیری (با صدای بلند): کات.
ضبط قطع میشود.
• مدیری (رو به جوزف): خب جوزف تا میتونی به مغزت فشار بیار که خیلی راحت دوسه طبقه رفتیم بالای این طبقه خراب شده. نونت تو روغنه بچه جون، اونم چه روغنی!
• جوزف (نگران): یادم نمیاد خب، چکار کنم؟
• مدیری: فعلاً یکم ریلکس کن، غذاتو بخور، دستشویی هم خواستی بری، اون طرف هست، کنار اون درختای بهشتی و جوی عسل زیرش رو میبینی. اونجا که حوض داره؟!
• آره میبینم. اونجاست. باشه.
• پس فعلاً
• فعلاً
• جوزف (با خود حرف میزند): فکر کنم یه چیزای دیگه یادم افتاده ولی نمیدونم چی.
جوزف همچنان که در حال فکر کردن و بالا و پایین کردن خاطراتش بود، رفت دستشویی، وضویش را گرفت، نمازش را خواند و ناهارش را خورد و باز هم به دستشویی رفت. اما هم هنگام دستشویی رفتن و هم هنگام ناهار خوردن که یک سیخ جوجه و یک سیخ کوبیده بود، احساس آشنایی و دژاووی سنگینی داشت که احتمالاً این اتفاقات قبلاً برایش رخ داده بوده، احساسی که دقیقاً نمیدانست چه ارتباطی با داستان او دارد. پس تا زمان شروع دوباره برنامه بسیار فکر کرد و تلاش کرد تا اتفاقات آن روز را به خاطر بیاورد و باز هم احساسات مبهم و گنگی به ذهنش خطور میکرد.
• علیخانی: جوزف چیزی یادت اومد؟
• جوزف: آره ولی خیلی مبهمه. نمیفهمم یعنی چی!
• علیخانی: بیا بریم دیگه باید شروع کنیم.
• جوزف: میشه من یکم بیشتر فکر کنم؟ وسط برنامه بیام.
• مدیری (به علیخانی در حالی که کلهاش را به او نزدیک کرده بود): اشکال نداره. وسط برنامه میاریمش تو، داره تو ذهنش داستان میسازه، آدم کاربلدیه، مثل خودمونه، بلده کار هستش. (هر دو میزنند زیر خنده)
جوزف در پشت صحنه نشسته بود. سخت در اندیشه عمیق فرو رفته بود و همزمان به غذا خوردن تعدادی از عوامل، زل زده بود و روی لقمهها، قاشق و چنگالها، جویدن و باز و بسته شدن فکها و... ریز و دقیق شده بود. در این لحظه، یکی از آن افراد از روی صندلی بلند شد، ظرف یکبار مصرف غذایش را روی صندلی گذاشت و با شتاب بسیار، شبیه به حالت یورتمه رفتن یک اسب، به سمت دستشویی دوید. و این همان جرقهای بود که جوزف برای به خاطر آوردن آن روز و تمام اتفاقاتش لازم داشت. غذا، اسب، دستشویی، گشتن و... پس جوزف در حالی که مردمک چشمهایش توی حدقه دودو میزد و دستان لرزانش را توی موهای سرش مشت کرده بود از جایش برخاست و رو به سمت علیخانی که بر روی صحنه در حال اجرا بود نگاه کرد و با سرعت به سمتش حرکت کرد در حالی که داد میزد:
• جوزف: یادم اومد، یادم اومد.
(علیخانی در حالی که بقیه کلمات اجرایش از دهنش شل میشدند و میافتادند، با تعجب به جوزف و سپس به مدیری نگاه کرد): خب بینندگان ظاهراً پشت صحنه یک اتفاقی افتاد...
• مدیری (که شامهاش این شکارها را خوب بو میکشید و میفهمید، پس سریع رو به علیخانی کرد و در حالی که هدفون روی گوشش بود و میکروفون سیمی جلو دهنش گفت): ادامه بده ادامه بده، پیازداغ، پیاز داغ...
• علیخانی: وای خدای من، ظاهراً جوزف یک چیزهایی به خاطرش اومده، آره درسته، (رو به عوامل پشت صحنه) بچهها جناب جوزف رو کمک کنید بیاد روی صحنه.
جوزف بر روی صحنه و در کنار علیخانی، حاضر میشود، در حالی که رعشه و لرز عجیبی در تمام بدنش جریان دارد.
• مدیری (با گذاشتن دستش روی قلبش به علیخانی): همدردی کن، ناراحت باش.
• علیخانی: دستاش رو ببینید، مثل برگ خزون داره میلرزه. بینندگان عزیز بهخدا من دیگه طاقت و تحمل این لحظهها رو ندارم. (اشک توی چشمان آبیش حلقه میزند و سپس آرام بر روی گونهاش جاری میشود) چی شد جوزف؟
• جوزف (با همان رعشه و لرز شدید و صدایی گرفته و چشمانی متحیر و حیران در حالی که توی چشمان علیخانی گریان زل زده بود، با تتهپته به حرف آمد):
فکر میکنم یه چیزایی یادم اومد، شاید، نمیدونم، ولی حدس میزنم مال همون روز بود، ولی واقعاً نمیدونم. میترسم. نه نه نمیخوام بگم. لطفاً از من نخواید این رو بگم.
• مدیری (با اخم و تخم و ترش کردن چشم و چالش رو به علیخانی): غلط کرده، گوه خورده، مجبورش کن بگه.
• علیخانی (در حالی که دستان لرزان جوزف را توی دستش گرفته و با محبت میفشارد و با چشم و مژگانی خیس و اشکی توی چشمهای معصوم، مظلوم و ترسیدهی جوزف نگاه میکند): میدونم، حس دردناکیه. ولی همه ما و تک تک کسانی که الانم پشت گیرندههاشون نشستن و دارند برنامه مارو میبینند، فقط و فقط به خاطر تو اینجاییم. من نمیگم به خاطر ما که کوچکتر از این حرفاییم، ولی به خاطر همون مردم به خاطر کار قهرمانانه تو الان تو بهشت یا جهنم هستند، رازت رو با ما هم سهیم شو.
• جوزف (ترسیده و من و من کنان): ولی آقای لاریجانی، اممم
• علیخانی: علیخانی هستم جوزف جان.
• جوزف: ببخشید آقای عالیخانی، واقعاً اجازه بده که نگم.
• مدیری (با برافروختگی که تو چشمهاش بیرون میزد رو به علیخانی): یا میگه یا امشب...
• علیخانی (ترسیده): ببین جوزف، وقت برنامه محدوده، همین الان هم یک ساعته به خاطر تو کلاً برنامههای صدا و سیمای هر هفت طبقه بهشت و جهنم رو قطع کردن و منتظرن که داستان تو رو بشنوند. همه این آدمها رو تو با خودت آوردی اینجا، به دور و برت نگاه کن. تو برای همه اینها چیزی از خدا کم نداری استغفرالله.
• جوزف (ترسیده و مردد): باشه، میگم. رفته بودیم بیرون، اون روز خیلی گشتیم، خیلی راه رفتیم، خیلی حرف زدیم.
• علیخانی: با کی؟
• جوزف: با بچهها، نیچه، باروخ، صدای معبد، روح خانم فارمر، غول چراغ، پسرک... هممون بودیم. حاجی مثل همیشه هی میگفت گرسنمه گرسنمه، ای ایشالله کارد به اون شکم صابمردهات بخوره که کل دنیا رو به گای سگ دادی سرش، حالا خوبه صبحش، ده پرس غذای نذری خورده بودی، گدای شکمدریده.
• علیخانی: حاجی کیه؟
• جوزف: نمیشناسیدش؟ ای بابا. همون بهتر که نشناسیدش.
• علیخانی: نه. خب بعدش.
• جوزف: هیچی دیگه، رفتیم یه رستوران و اونجا هم چند پرس دیگه کوفت کرد. الهی که میترکید و این بلا رو برامون درست نمیکرد.
• علیخانی: خب.
• جوزف: وقتی برگشتیم خونه، تو راه ماشین خراب شد. جوش آورد، پیاده شدیم، یکم آب تو ماشین بود، ریختم خنک شه.
باروخ گفت: عجب اوضاع بدی شد جوزف!
گفتم: آره، نصف شبی... و داشتم جواب باروخ را میدادم که دیدم یک چیزی از دور، با وقار و شکوه زیادی داره به ما نزدیک میشه. توی تاریکی شب، شبیه یک شوالیه زرهپوش بود که سوار یه اسب بزرگ باشه، اما هر چی نزدیکتر میشد، شکل اسبش به هر چیزی شبیه میشد به جز اسب، تا اینکه به ما رسید و با صدای بلندی به حیوان عجیش گفت: هُشششش و بعد واستاد. افسار و لگام حیوان رو به دست چپش داد و دست راستش رو بلند کرد و گفت:
• سلام یا ابنسبیل
که یعنی «سلام ای در راه ماندگان تهیدست.» با هزار ترس و لرز جوابش رو دادیم. باروخ صداش را صاف کرد و نزدیکتر رفت و گفت:
• شما چیزی از ماشین سرتان میشه؟
• جواب داد: خیر
• نیچه گفت: از کجا میآیی و به کجا میروی؟
• جواب داد: یکی از شما مرا صدا زدید و من نیز به پاسخ آمدهام ای نجیبزاده.
• نیچه پرسید: شما که هستید سرورم؟
مرد کلاه دورلبهدارش را که پر کرکرسی در بغلش بود را در آورد و تعظیم کوچکی کرد و سپس با اشاره به حیوان زیر پایش گفت:
• ما اوضاع هستیم.
• صدای معبد گفت: یعنی هر دوتاون باهم؟
• مرد گفت: بله، ما هر دو باهم اوضاع هستیم.
• روح خانم فارمر خندید و گفت: به حق چیزای ندیده و نشنیده.
موجود زیر پای آن مرد، یک چیز دراز شبیه به گردن زرافه بود، در حالی که یک پوشش شبیه به گونی یا کلاه، از روی سر تا اول پاهایش را پوشانده بود. تنها دو پا داشت. دو پای گرد و توپمانند که مثل چرخ ماشین روی زمین میغلطید و حیوان را به پیش میبرد.
• نیچه گفت: از آشنایی با شما بسیار خوشبختم عالیجناب.
اوضاع گفت: اهم. همچنین.
• باروخ گفت: بله من صدا زدم. گفتم عجب اوضاع بدی است.
• مرد خندید و جواب داد: نه باروخ نازنین، اوضاع هنوز بد نیست.
سپس افسار حیوانش را بالا آورد و گفت: اوضاع کاملاً تحت کنترل است.
و سپس با همان وقار و تمأنینه که آمده بود رفت و ما تا چند لحظه با تعجب از پشت سر رفتنِ او را نگاه میکردیم که با آخ و اوخ حاجی به خودمان آمدیم.
این حاجی از بس خورده بود، شکمش اندازه گاو سیمینتالی بالا اومده بود. دستش رو گرفته بود در کونش که نپاشه بیرون. وقتی دید تو جاده موندگار شدیم، استرسش هم بیشتر شد و یهدفعه گفت: من دیگه نمیتونم، الانه که بترکم. زد تو دل بیابون و تو تاریکی گم شد. البته صدای گاز و گوزاش از دور میاومد. انگاری بمب B2 بود لامصب. یکم طول کشید. نگرانش شدیم. رفتیم دنبالش. هر چی نزدیکتر میشدیم بوی گند شدیدتر میشد. رسیدم بهش. نشسته بود.
• مدیری (ترسیده، متعجب و عصبانی): این چی داره میگه؟ این چی داره میگه؟
• علیخانی: فکر کنم جوزف جان یک خاطره اشتباهی یادش اومده.
• جوزف: نه عزیزم. همینه. الان مطمئن شدم. بذار بگم. اهم اهم نیچه به حاجی گفت: چرا نمیای پس.
جواب داد: آب بدید خودمو بشورم.
گفتم: هر چی آب بود ریختم تو ماشین.
گفت: خب اینجا همش شن و ماسهست.
نگو دنبال سنگ میگشت کونشو پاک کنه و همزمان برای ما درباره احکام پاک کردن کون با سنگ و کلوخ هم توضیح میداد:
• حاجی: با سنگ و کلوخ و پارچه و اینا، میشه کونو تطهیر کرد. البته بایستی خشک باشهها. بهتره که این کار رو هم، سه مرتبه انجام بدیم یا سه تیکه سنگی چیزی استفاده کنیم. (بعد با آه حسرت باری ادامه داد) اگه آب باشه راحت تا سه تا بند انگشت، داخلش رو تمیز میکنم.
در همین حال، صدای اوضاع را از دوردست میشنیدیم که داشت با حالتی مضطرب داد میزد: اوضاع به سختی در کنترل است. اوضاع دارد از کنترل خارج میشود.
• صدای معبد (با حالت عوقمانندی): یه گالن بنزین تو صندوق عقب بود ها.
• حاجی: مگه باکه خانم محترم؟! یه کون سالم داریم، میخوای به گای سگش بدی؟!
• روح خانم فارمر: خبه خبه حالا. کون سالم! کدوم سالم؟! مثل توپ چل تیکه پاره پورهست.
• نیچه: حاجی مقداری بنزین بزنید، زنگزدگیهایش را هم از بین میبرد.
• حاجی: حالا تو نمیخواد برای ما از زنگزدگی کون حرف بزنی کافر. خدمتت عارضم که کثیفترین کون در جهان اسلام، از تمیزترین کون بلاد کفر، تمیزتر است!
• باروخ: بر عکس مغزتان.
• حاجی: به هر حال به یه دست نمیشه چنتا هندونه برداشت.
• باروخ: بله تمرکزتان جای دیگری معطوف است.
• نیچه: بله بله، در بلاد کفر بیشتر به سرشان میرسند و در جهان اسلام بیشتر به تهشان.
• روح خانم فارمر (با خندهای ریز): خدا نکشتت نیمچه جون، چه شیرینزبون شدی!
• صدای معبد (با شیطنت و بازیگوشی): پس ما که سر و ته نداریم باید به کجامون برسیم؟
• حاجی: به زبونت، نمیبینی چقد دراز شده؟!
• صدای معبد (با حالتی طلبکارانه و دست به کمر): میشه بفرمایید شما چه مشکلی با صدای زن جماعت دارید؟
• حاجی (با پوزخند): ما و مشکل با صدای زن؟! مشکل از صدای زن است نه ما!
• روح خانم فارمر: چه گووو خوریا. چطو مشکل صدای ماست؟
• حاجی (با شیطنت و موزیگری زیاد): چون صدای زن مثل صدای نیانبان هندی است، که مار کبرا را به رقص میآورد.
• نیچه (با پوزخند و مسخرگی): منظورتان آن کرم سر قلاب ماهیگیری است؟
• حاجی (با عصبانیت): حداقل ما یک کرم داریم نیچه خان.
• باروخ: گمانم امشب همه عنتر و منتر کون و کرم حاجی هستیم.
• مدیری (سرخ شده و عصبانی، توی سر خودش میزد و رو به علیخانی میگفت): نذار بگه. نذار بگه.
• علیخانی: جوزف جان واقعاً فکر نمیکنم این خاطرهای باشه که ما دنبالشیم.
جوزف با عصبانیت پرید توی حرف علیخانی و گفت: نه همینه. گوش کن. گفتی بگو، الان گوش کن.
بعد رو به مدیری کرد و گفت: مگه نمیخوای چند طبقه تو بهشت بری بالاتر؟! گوش کن دیگه.
خلاصه تو این بحثا بودیم و تو بیابون دنبال سنگ و کلوخ وِل بودیم تا حاجی کونشو پاک کنه که یهدفعه یه چیزی مثل یه تیکه سنگ یا آهن که یه دکمهمانندی روش بود از آسمون افتاد جلو پای حاجی.
تو همین حال، متوجه داد و فریادی شدیم که از دور با سرعت تمام داشت به سمت ما یورش میآورد. اوضاع بود. ظاهراً گونی یا کلاهی که بر سر و روی حیوان کشیده بود افتاده بود و حیوان هم در تاریکی شب از چیزی ترسیده بود و رم کرده بود و با سرعت برق و باد به ما نزدیک میشد در حالی که سوارش با فریاد چیزی را به ما میگفت که هر چه نزدیکتر شد بهتر فهمیدیم چه میگفت. حیوان رم کرده، ظاهر و قیافهای مضحک و خندهدار و عجیب داشت، با عرض معذرت از حضار عزیز، یکی چیزی شبیه به آلت تناسلی مردانه. پس با سرعت یک موشک از کنار ما رد شد در حالی که سوارش داد میزد:
• فرار کنید، اوضاع ک.یر.یه، اوضاع ک.یر.یه، اوضاع ک.یر.یه.
در این میانه، حاجی هم که دیگه پاهاش داشت خواب میرفت. با تعجب آن وسیله را که جلوی پایش افتاده بود ورانداز میکرد و شاید پیش خودش فکر کرد یکی از ما آن را براش انداخته، سریع برش داشت و گفت: بیا خدا سنگ رو هم رسوند.
همینکه خواستم بگم: حاجی دست نزن شاید چیز خطرناکی باشه، برش داشت و برد سمت کونش. بعد چشم وا کردم دیدم اینجام. آره، اون دکمه لعنتی رو کون حاجی فشار داد نه من. برید از کون حاجی تقدیر و تشکر به عمل بیارید.