ساعت نزدیک به دو ظهر بود. خورشید تقریباً از وسط آسمان گذشته بود و روی یک سرازیری با شیبی ملایم، در حالی که سر و سینه خود را عقب داده بود تا سرعتش از کنترل خارج نشود، با دقت، احتیاط و قدم‌هایی شمرده‌شمرده، به سمت غروب حرکت می‌کرد. نور گرم و شدیدش با شیبی ملایم، آرام آرام از پنجره غربی خانه که در اتاق جوزف قرار داشت، بی‌سر و صدا و آهسته به داخل اتاق وارد شد و با یک خیز محتاطانه خود را از تخت بالا کشید و کم‌کم صورت جوزف را پوشاند. جوزف با همان چشمان بسته چند پلک زد و سپس به سختی زیاد چندبار سریع چشمانش را باز و بسته کرد تا سرانجام چشمش به نور عادت کرد و کامل باز شد.

سرش را برگرداند، پسرکی را دید که آن سمت تخت، در حالتی غمگین و معصومانه خوابیده بود. برای چند لحظه او را نشناخت و از دیدنش شوکه شد و سپس آنچه که اتفاق افتاده بود را شکسته‌بسته و ناقص به خاطر آورد. با این وجود نمی‌توانست جزییات و ترتیب و سیر طبیعی فاجعه را به خاطر بیاورد، و حتی نمی‌دانست او چگونه و چرا در خانه او و در کنار او خوابیده است. با این وجود هیچ شکایت و نارضایتی در دلش وجود نداشت و حتی از اینکه حالا او را در کنار خود و در امنیت می‌دید، آسوده خاطر بود.

چشمانش، روی صورت معصوم و رنج‌دیده‌اش دور می‌زد و در دل از خود پرسید: آیا این پسربچه دیگر هرگز خواهد توانست یک زندگی معمولی داشته باشد؟!

پاسخ سوال را از پیش می‌دانست، پس خشمگین شد، بغض گلویش را گرفت، اشک در چشمانش حلقه بست و ناخودآگاه دستش را مشت کرد و در هم فشرد. چندین‌بار سراپای قامتش را که بی‌جان و بی‌رمق روی تخت وا رفته بود برانداز کرد و هربار تحمل یک چنین مصیبتی را برای یک چنین موجود کوچکی طاقت‌فرسا و غیرقابل تحمل دید. نگاهش متوجه مچ پای او شد، انگار جای سوختگی و یا رد طنابی باشد که او را بدان بسته باشند. نزدیک‌تر شد و نگاهی دقیق‌تر به مچ پای پسرک انداخت. بوی سوختگی می‌داد، بوی دود، بوی آتش. و پیش خود می‌گفت: آیا ممکن است او گندولف باشد؟! و در همین حال چیزی شبیه به یک رویا، کابوس و یا خاطره‌ای دور و محو به ذهنش هجوم آورد و او را شکه کرد. پس چشمانش را بست و سپس در عالم رویا گشود.

بوی نان تازه، مانند عطری بهشتی تمام فضا را پر کرده بود. حتی می‌شد از کیلومترها دورتر از روستا این بو را حس کرد. در دلش شوق شدیدی به جریان افتاد. پتو را به کناری انداخت و بدون آنکه اصلاً جمع کردن رختخواب برایش اهمیت داشته باشد، مثل خرگوشی کوچک، جستی زد و از اتاق بیرون پرید.

آسمان یک دست صاف و آبی‌رنگ بود. هوا همراه با وزیدن یک نسیم ملایم و آرام پوست تن را قلقلکی ریز می‌داد و رد می‌شد. صدای واق‌واق چند سگ از دور دست به گوش می‌رسید. خروس زیبا و باشکوه جوزف با پرهایی آمیخته از رنگ‌های مختلف و چشم‌نواز، سینه‌اش را جلو داده بود و یکی از بال‌هایش را مانند یک جنتلمن کامل، باز کرد، کش آورد و به گرد یکی از مرغ‌هایش خط دایره‌مانندی کشید و همزمان توی چشمان درشت و زیبایش، زل زد و صدایی آمیخته از قدقد و بغبغو از خود درآورد.

چند گربه در اطراف سکوی تنور، در حالی که دمشان را توی هوا می‌چرخاندند رو به سوی مادر جوزف با صدا و لحنی مظلومانه، که دل آدمی را به رحم می‌آورد، میومیوکنان درخواست تکه‌ای نان تازه که با کره چرب شده باشد را داشتند. با وجود اکراه و بی‌میلی زیاد، به نوبت یکدیگر احترام می‌گذاشتند و در حالی که زیرچشمی همدیگر را می‌پایدند و مراقب بودند دیگری سهمشان را نزند، به سمت تکه نانی که برایشان انداخته شده بود می‌رفتند و با احتیاط کامل شروع به خوردن می‌کردند.

جوزف قلاده و طناب سگ کوچکش را باز کرد و همراه با او، خودش را به سکوی تنور رساند. سگ کوچک بلافاصله با دیدن گربه‌ها، شروع به واق‌واق کرد، جمع ساکت و آهستهٔ گربه‌ها از هم پاشیده و متواری شد. و سگ کوچک با نشان کردن ضعیف‌ترینشان، خیز برداشت، و به دنبالش شروع کرد به دویدن و با صدایی نازک و ضعیف، واق‌واق کردن. جوزف نیز در حالی که با سوت زدن، سگ کوچکش را از تعقیب گربه نهی می‌کرد، طنابش را بین پاهای خودش و تیرک سیمانی تنور انداخت و غرق در احساس شادی شد که در اطراف سکوی تنور جریان داشت.

همه دور تنور جمع بودند، پدر جوزف روی یک فرش قرمز‌رنگ کوچکِ دست‌بافت، با طرحی که مادر جوزف، هر بار، با تأکید بر اینکه با دست‌های خودش بافته «ماهی درهم» می‌گفت، چهارزانو نشسته بود، در حالی که دو خواهر کوچکتر جوزف، سمت راست و چپ پدر نشسته بودند و هر سه در حال خوردن نان تازه و کره و ماست محلی بودند؛ دو خواهرش هر کدام به نوبت، برای پدر جک می‌گفتند و او نیز هر بار مثلاً از بامزه بودن و خنده‌دار بودن آن جک‌های بی‌مزه، ریسه می‌رفت و به پشت خم می‌شد و می‌خندید.

بقیه نیز هر کدام در اطراف تنور، همراه با خنده و گفتگو، مشغول به انجام کار و وظیفه‌ای بودند.

در این لحظه چشم جوزف توی چشمان سبز‌رنگ پدرش افتاد که ظاهراً شاد بود اما غمی عمیق، مانند دریایی طوفانی در آن موج می‌زد، پس او نیز به ظاهر، همراه با پدر که با چشمش از جوزف می‌خواست آسمان را ببیند، خندید و سرش را بالا گرفت، نگاهش به آسمان افتاد. رنگ آبی آسمان رو به سمت سیاهی و تیرگی می‌رفت و هر گوشه‌اش را ابرهای چرک‌آلود و دوداندود پوشانده بود که در دستان بادی شدید، به این سو و آن سو کشیده می‌شدند.

گربه‌ها در یک چشم به هم زدن غیبشان زده بود و دیگر خبری از خروس و مرغ‌های داخل حیاط و سگ کوچک جوزف نبود. همه جا در سکوتی سنگین و مطلق فرو رفت که ناگهان جوزف متوجه حرکت چیزی درون تنور شد، انگار یک نفر در حال غرق شدن در آتش بود. دست و پا می‌زد. آنچه که از سطح آتش برای جوزف مشخص بود، تنها تقلای یک جفت دست پیر و مادرانه بود که رفته رفته رو به بی‌رمقی و خستگی می‌رفت. جوزف ترسیده بود. رنگ به صورتش نماند و توان حرف زدنش را از دست داد. دستش را به سختی بالا گرفت. به سمت تنور اشاره کرد. خواهر بزرگش، اولین کسی بود که متوجه حالت ترسیده و اشارهٔ دست جوزف شد. سریع به تنور نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. چشمانش از ترس گشوده شد و همین که خواست همراه با جیغ کشیدن قدمی به عقب بردارد، دستی از درون تنور بیرون آمد و او را به داخل کشید. آن قدر سریع که هیچ‌کس متوجه غیبت او نشد. جوزف سریع به سمتش دوید. و در حالی که دستش را برای گرفتن دستان او دراز کرده بود و اشک می‌ریخت و داد می‌زد، داخل تنور را دید که چون چاهی عمیق و بی‌انتها می‌نمود. چاهی غرق در سیاهی و پلیدی و مملو از آه و ناله‌های بسیار، در حالی که از اعماق آن آتش، مانند شلاق، به سمت بالا زبانه می‌کشید و خواهرش همچنان در حال فرو افتادن بود.

هر لحظه تنور شعله‌ورتر می‌شد، آتش به آسمان زبانه می‌کشید و به اطراف چنگ می‌انداخت. صدای سوختن و جیغ کشیدن‌های خواهر بزرگ، رفته رفته انگار از جایی بسیار دور به گوشِ جوزف می‌رسید تا اینکه قطع شد. جوزف همچنان مات و متحیر، سر جایش خشکیده بود و قدرت هیچ کاری را نداشت که آن دست آتشین، یکی دیگر را به داخل تنور کشید و بلافاصله یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر...

شاید آخرین حرفی که جوزف توانست از چشمان یشمی‌رنگ پدرش، قبل از اینکه به درون تنور کشیده شود بشنود این بود که فرار کند. پس بی‌اختیار و ناخودآگاه پا به فرار گذاشت و دوید و دوید، در حالی که با هر قدم تنوری آتشین در زیر پاهایش نمایان و شلاقی آتشین برای گرفتنش، به سمتش پرتاب می‌شد.

سرانجام خودش را به پشت بام رساند و بر روی سکوی پروازش دوید و دوید. بال‌های کوچکش را گشود و با قدرت شروع به بال زدن کرد. از زمین برخاست و در آسمان به پرواز درآمد. باورش نمی‌شد، هیجان‌زده بود و احساس عجیبی را تجربه می‌کرد که هرگز پیش از این تجربه نکرده بود. او بالاخره توانسته بود موفق شود.

غرق در شور و شوق موفقیتش بود که آنچه اتفاق افتاده بود را به یاد آورد، پس سریع و سراسیمه نگاهش را از آسمان به سمت زمین برگرداند. بسیار دور شده بود و خانه از آن ارتفاع به اندازه یک کف دست به نظر می‌رسید و طنابی که چون شلاق آتشین بالروگ از ستون سیمانی تنور خانه به سمت او کشیده شده بود.

پایش را نگاه کرد. انتهای شلاق آتشین را بسته به پای خود دید. پس رنگ از صورتش پرید و ترس و وحشت سراپای وجودش را گرفت و او را چون تکه‌ای یخ، منجمد و خشک کرد. طناب رو به سفتی و محکمی رفت و یکباره به وسیلهٔ نیرویی باورنکردنی با قدرت تمام، جوزف را به سمت زمین بازپس کشید. پس جوزف در حالی که با سرعت بسیار به سمت زمین و درون چاه آتشین کشیده می‌شد، شروع به تقلا و دست و پا زدن کرد، تقلا و دست و پا زدنی بیهوده که سرانجام به تسلیم، سکون و انفعال منتهی شد. پس به قدرت و سرعت تمام به درون دهان آتشین بالروگ کشیده شد و آخرین چیزی که توانست ببیند، تنها فرش قرمز‌رنگ طرح ماهی‌درهمی بود که مادرش با دست خودش بافته بود.

جوزف احساس کرد که هاله‌ای نرم، لطیف و شفابخش، دستان لرزانش را در مشت گرفته است، پس چشمانش را در حالی که سرشار از غم شکستی تلخ و بی‌پایان بود، باز کرد، پسرک را دید که بالای سر او ایستاده است، در حالی که یک دستش را درون دستان کوچکش گرفته بود و به گرمی و محبت می‌فشارد. پس با عجله، پیش از آنکه، ناخواسته، پسرک اشک چشمانش را ببیند، بلند شد و خود را به دستشویی انداخت.

در همین حال روح خانم فارمر روی صندلی بزرگِ تلوتلوخورِ خواب‌بینی و نقالی‌اش نشسته بود و بقیه نیز چون شاگردان مکتبیِ مودب و حرف‌گوش، ساکت پای صندلی نشسته بودند و خوابی که جوزف داشت می‌دید را از زبان خانم فارمر گوش می‌دادند.

نیچه بغضش گرفته بود. باروخ سریع دستمالی از جیبش درآورد و به او داد:
• «بیا داداش.»
• «سپاسگزارم دوست خوبم.»

و سپس هر دو همدیگر را بغل کردند و های‌های زدند زیر گریه. که در همین لحظه جوزف از خواب پرید و در حالی که اشک چشمش را با کف دست پاک می‌کرد با شتاب به سمت دستشویی رفت. زندگی وقتی حال بد جوزف را دید، دلش سوخت. از پای صندلی نقالی روح خانم فارمر برخاست و پشت در دستشویی رفت و با صدایی بسیار ملایم و آرام گفت:
• «جوزف عزیز، تازه دستشویی رو شستم، تمیزه تمیزه. هیچ اشکال نداره، هر چقدر و هر جور که می‌خوای بری توش. دوباره می‌شورمش.»

صدای معبد از این حرکت زندگی، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و گفت:
«زندگی جون، اصلاً به قیافه زشت و سیاه و آفتاب‌سوخته‌ات نمی‌خوره انقدر مهربون باشی!»

سپس همزمان با شروع به گریه کردنش با صدایی نامفهوم چیزی شبیه به این جمله را ادا کرد:
• «من هر روز می‌گفتم ای ریدم تو این زندگی کیری! ولی تو اصلاً کیری نیستی. تو مثل ما بیشتر کونی هستی!»

غول چراغ نیز سریع یک بشکن زد و یک بسته دستمال کاغذی گران‌قیمت بدون پرز، در دستانش ظاهر شد. پس در میان جمعیت چرخاند و هر کس یک دانه برداشت و آب دماغ و اشکشان را پاک کردند.