مینوتور
6 تیر · · خواندن 20 دقیقه
جوزف امروز صبح را با اعصابخوردی و سردردی بسیار شدید بیدار شد. بلندگوی حسینه و مسجد از خروسخوان صبح تا بوق سگ، همزمان با هم، در حال خواندن نوحه و روضه بودند و هرکدام نیز سازی جدا میزدند و آوازی دیگر میخواندند. در خانه اما اوضاع کمی متفاوتتر بود؛ چند روز پس از تجربهی شکستخوردهی پیادهروی که باعث شده بود جوزف ناخواسته سر از تئاتر شهر دربیاورد، فضای خانه داشت در تعاملی میان سکوت، تحمل و همدلی سپری میشد.
صدای معبد دلفی پس از آن غیبت طولانی – که بعداً مشخص شد اصلاً جای دوری نرفته بوده و تنها با اختیار سکوتی عمیق و فلسفی، به قول خودش در حال اندیشیدن و مرور چیزهای مهمی بوده است – حالا به زندگی قبلی خود برگشته بود و دوباره در میان انجام کارهای روزمرهاش میشد صدای نرم و نازک زمزمهی آواز خواندنش را، این بار با یک لهجهی غلیظ دری شنید:
• «نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خستهام
چرا افسرده است این قلب پر سوز»
نیچه در اتاق تاریک و ساکت انتهایی خانه، مشغول مطالعه و نوشتن کتاب جدیدش بود که به قول خودش قرار است دنیا را بترکاند و کون هر چه ریاکار و ریاکاری را پاره کند. هر چند ساعت یک بار همراه با تذکر رعایت سکوت، به صدای معبد دلفی، یک مسکن ژلوفن بالا میانداخت تا کمی از درد میگرنش را تسکین دهد.
صدای معبد دلفی نیز هر بار به او میگفت:
• «اگه میگرن تو رو نکشه، این قرصا که مثل نقل و نبات میندازی بالا، حتماً به گای سگت میده.»
و نیچه بیتفاوت به این هشدار درست، بیآنکه سر از روی کتابش بردارد، آرام ولی محکم میگفت:
• «یک صدای خشک و خالی از درد میگرن چه میفهمد؟! اصلاً مگر شما سری برای درد کردن دارید؟!»
و صدای معبد هر بار با عصبانیت جواب میداد:
• «حداقل سری برای فکر کردن دارم؛ عقبماندهی سبیلوی خودگوزپندار.»
باروخ نیز که به تازگی برای خود یک میز و صندلی کوچک و مقداری وسایل عینکسازی فراهم کرده بود، در گوشهای از خانه عدسی عینک صیقل میداد و هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا میآورد و از پشت عدسی در حال صیقل خوردن، انتهای خانه را نگاه میکرد. اولین مشتری او جوزف بود که عینکش را موقع فرار از مرگخوار گم کرد و به این ترتیب، دومین مشتری او باز هم جوزف بود. سومین مشتری او نیز صدای معبد بود که باعث شده بود باروخ با مشکلترین پروژهی کاریاش در حرفهی عینکسازی روبهرو شود.
غول چراغ نیز در این مدت مشغول تمرین و اجرای وِردهای کتاب جادوگریاش بر روی مانکنهای حاجی بود. حاجی این مانکنها را به این شرط برای تمرین به غول چراغ داده بود که هر وقت او خواست، با خواندن وردی، آن را به یک زن واقعی و گاهی هم به یک پسرک واقعی و البته جذاب، تبدیل کند.
طبیعتاً در روزهای نخست اشکالاتی در زبان، خواندن، تلفظ، لحن، لهجه، نوع، گونه و... پیش میآمد که باعث میشد از مانکن حاجی چیزهای ترسناکی شبیه به گورگون یا مینوتور در افسانههای باستان به وجود بیاید. در واقع اولین مانکنی که حاجی برای غول چراغ آورده بود به یک مینوتور بزرگ تبدیل شد و غول چراغ نیز دیگر نتوانست آن را به چیزی کمخطرتر تبدیل کند. پس او را غل و زنجیر و در یک قفس کوچک زندانی کردند تا بعداً یک بلایی سرش بیاورند.
از آن طرف حاجی با وجود غرغرهای زیاد و عیبوایرادهای فراوانی که برای نتایج کار غول چراغ برمیشمرد، در نهایت، خیلی ریز و نامحسوس، دست همان موجودات عجیب و غریب را میگرفت و با شتاب تمام با خود به اتاقش میبرد تا آنجا که پس از چندین روز تمرین و تلاش غول چراغ در حفظ کردن و خواندن صحیح وِردها و کسب موفقیت در تبدیل مانکن به اشخاص واقعی و تماماً انسانی و زیبا از کشورها و نژادهای مختلف، حاجی غالباً به ایما و اشاره به او میفهماند که مثلاً امشب یکی از گورگونها را میخواهد.
الحق که غول چراغ نیز در این مدت موفق به اجرای وردهایی شده بود که هری پاتر در هاگوارتز و موسی در مصر نتوانستند انجام دهند.
حاجی نیز در این مدت مثل همیشه سرش را به هزار درد گرم و گرفتار کرده بود. از طرفی داشت توی گوش آقای فارمر میدمید تا به وسوسه و حیله و فریب، از راه عقل و منطق به درش بیاورد و سرانجام کلهپایش کند تا خود مدیریت ساختمان را برعهده بگیرد و از طرف دیگر یک پایش توی منبر و محراب مسجد بود و یک پایش پشت میکروفن روضه و نوحه حسینه و یک پایش توی افتتاح مدرسه و بیمارستان و کارخانه و پل در مناطق محروم و یک پایش توی غیره و غیره بود. هر جا هم میرفت بدون استثنا متن مقدمه و اختتامیهی سخنرانیهایش به لعن و نفرین آقای فارمر و چند شخص دیگر مزین و اختصاص یافته بود و این یکی از سیاستهای کاربردی و همیشگی حاجی بود:
«یک دروغ را آنقدر باید گفت و گفت و گفت، تا سرانجام به عنوان واقعیت پذیرفته شود.»
خلاصه اگر بگوییم حاجی از افراط در خدمت به مردم برای خودش هزارپایی بود، پر بیراه نگفتهایم.
به هر حال، پس از چندین روز خانهنشینی و انزوا، روح نازنین خانم فارمر موفق شده بود یک بار دیگر جوزف را برای گشتوگذاری کوتاه در جایی نزدیک اما سرسبز و باصفا راضی کند. به عبارتی میشد گفت که روح خانم فارمر در این مدت تنها کسی بود که میتوانست با جوزف بهتر ارتباط برقرار کند. خود او دلیل این موفقیت را اینگونه بیان میکرد:
• «مَن دَه تا بَچِّه مِث جوزفا بُزُرگ کُردوم و سَر و سامونِشون دادوم، هَمِشون هَم اَز جوزف شِیطونتَر، عوضیتَر و اَحمَقتَر بودَن.»
و بعد چادر گلصورتیش را مقداری روی دهان و بینیش بالا آورد و با خجالت و شرم و حیاِ زیادی گفت:
• «اَلبَتِه خَب، آقای فارمِر هَم خُودِش دَست کِمی اَز بَچِّهها نَداشتَن، وَ چه بِسا بَدتَر و نَفَهَمتَر.»
خلاصه بار و بندیل گشتوگذارشان را بستند و راه افتادند. هیئت آقای فارمر و حاجی نیز این سر و آن سر کوچه را مثل دهان پُر و کون یُبس مسدود و غُرُق کرده بودند و در نتیجه طی کردن همان مسیر چندصد متری کوچه، خودش یک ساعت تمام طول میکشید.
سر و صدای بلندگوها و باندهای قوی، نعرههای بلند و جانسوز مداح و ناله و گریهی عزاداران، گرومگروم طبل، شترقشترق دست و سینه و تالاپتالاپ سر و قمه، زمین و آسمان را در محله به لرزه درآورده بود و خلاصه قیامتی بود که بیا و ببین. گاهی نیز در میانهی شعرهای نوحه و روضه، متلک و تیکه و کنایههایی از دو سوی ابتدایی و انتهایی کوچه، مخلوط با سنگ و آجر و دمپایی پرتاپ میشد که غالب اوقات در نهایت به زد و خوردهای واقعی میانجامید.
روح خانم فارمر به محض دیدن آقای فارمر، که روی سقف پراید آقای وایت بیچاره در حال نوحهخوانی و بالا و پایین پریدن بود، چادرش را محکم توی بغلش جمع کرد، پنجههای دستهایش را نزدیک چانهاش به هم حلقه کرد و با تمام وجودش گفت:
• «آخ آخ قُربون اون قَد و بالای بُلَند و کَج و کُلهش بِم، آخ فِدای اون چِشای هیز و ریاکارِ قَزَمزَش بِم. حَتماً خِیلی بِخودِش فِشار میآرَه، آره دیگه!»
بعد رو کرد به صدای معبد دلفی و گفت:
«میبینی معبد جون، مشکی چقدر بهش میاد، نه؟ پوستش سفیده.»
سپس در حالی که از خود بیخود شده بود گفت:
• «کاش میشد برم و بغلش کنم.»
صدای معبد گفت:
• «چرا نمیشه؟!»
• «نه نمیشه، جلو مردم زشته!»
• «زشت چیه، کسی که تو رو نمیبینه!»
• «راست میگی؟»
• «آره بابا، مثلاً شوهرته ها.»
پس آرام آرام نزدیک شد، آغوشش را باز کرد و چشمانش را بست. چشمش را که باز کرد، خودش را آن طرف آقای فارمر دید؛ از داخل بدنش رد شده بود. پس در حالی که آقای فارمر به سرفه و عطسه افتاده بود، اشک توی چشمان خسته و غمگین روح خانم فارمر حلقه بست و سرش را پایین انداخت و برگشت و از کنار صدای معبد رد شد و با صدای محزون گفت:
• «اون دیگه مال من نیست.»
• «چرا چی شد؟»
• «بوی نعنا و ریحون میداد.»
• «خب؟»
• «خب کی تو محل بوی نعنا و ریحون میده؟»
• «نه؟»
• «آره.»
بعد با عصبانیت پیش خودش گفت:
• «پِدَر سُخته جِلب، حالا حساسیت کردی به مَن؟! اِوَجون، یِه روحی اَزت بِگام که تو کانجیورینگ هَف فیلمتُو بِسازَن، اِیْ!»
همه از غم روح خانم فارمر توی خودشان رفته بودند که یکباره از توی هیئت حاجی، چند نفری پشت سر هم شعار دادند:
• «مرگ بر آمریکا»
که حاجی سریع پشت میکروفن پرید و با اخم و تخم گفت:
• «مگَه نگفتم شعار ندید کسکشا، آقا ممنوعه ممنوع.»
• «چرا ممنوعه حاجی؟»
• «گفتن ندید، خب ندید.»
یک جوانک هم که کلاً با جماعت حاضر یک حلنشوندگی آب و روغنی داشت گفت:
• «حاجی ما تازه اولین بارمونه اومدیم این شعارو بدیم، یعنی چی ندید؟!»
• «دیر اومدی بَدی بچه.»
• «پس چی بدیم؟»
• «به یه کشور کوچَک به درد نخور بدید فعلاً تا ببینیم چَه میشه!»
در همین حین از هیئت آقای فارمر صدای بلند شعار «مرگ بر آمریکا» چنان بلند شد که محله به خودش لرزید. حاجی، پس از آنکه به خود آمد، سریع به سمت هیئت آقای فارمر دوید و گفت:
• «بیشخصیت گاو، مگه بهت نگفتن این شعارو ندی؟»
• «چرا گفتن یابو.»
• «پس چرا میدی؟»
• «چون دوست دارم، تا آخرشم میدم.»
• «عه اینجوریه؟»
• «آره اینجوریه.»
و بعد دوباره همگی شعار را بلندتر تکرار کردند. حاجی نیز عصبانی و برافروخته به سمت آقای فارمر هجوم برد و او را از روی پراید آقای وایت نقش بر زمین کرد. بنابراین هر دو هیئت از هر دو سوی کوچه چون سپاهیان یونان و تروا، به سمت هم هجوم بردند و به این ترتیب صحرای کربلا و صحنهی قیامتی شکل گرفت که بیا و ببین. در میانهی این درگیریها، مینوتور حاجی و غول چراغ، که ظاهراً زنجیر پاره کرده بود – و البته بعداً مشخص شد که از نقشههای از پیش طراحیشدهی حاجی بوده – از روی دیوار حیاط خانه پرید بیرون و زد به دل جمعیت هیئت آقای فارمر و آدم بود که به چپ و راست و بالا و پایین پرتاب میشد.
روح خانم فارمر نیز فرصت را غنیمت شمرده بود و ابتدا مستقیم رفت سراغ خانم سبزیخوردکن محل و تا مرز جنون او را ترساند و سپس در حالی که حاجی روی سینهی آقای فارمر نشسته بود، از توی سوراخ بینیاش رفت داخل مغزش. البته که رقت قلبش مانع از آن شد که تسخیر شدید و طولانی انجام دهد و به یکی دو دقیقه اکتفا کرد و از سوراخی دیگر از بدنش بیرون پرید و حاجی را نیز از روی آقای فارمر به کناری کشید و از خداوند به خاطر این تسخیر که البته زیر دندانش مزه کرده بود پوزش طلبید و عذرها خواست.
همزمان جوزف و دیگران که به دنبال راهی برای فرار از این معرکهی بیخود بودند، با راهنماییهای صدای معبد به سمت در خانهای که باز بود حرکت کردند تا شاید بتوانند در آنجا پناه بگیرند. در میانهی راه، جوزف پسر بچهای را دید که نقش بر زمین شده بود، دهانش اندازهی تمساحی باز بود و از چشم و دماغش اشک و آب دماغ بود که قُلوپ قُلوپ بیرون میریخت. جوزف به سمتش رفت و از روی زمین بلندش کرد:
• «عمو من جاموندم.»
• «چی؟ از کی جاموندی عزیزم؟»
• «از بابام، بابام فرار کرد، منو یادش رفت.»
نیچه زد زیر خنده و با مسخره گفت:
• «خاک بر فرق سر بابات.»
باروخ نیز با عصبانیت گفت:
• «سن تو اصلاً مناسب اومدن تو این مراسمها نیست پسر جون.»
و پسرک با پررویی تمام، در حالی که یک چیزی هم از آنها طلبکار شد، گفت:
• «اولاً لطفاً به اعتقادات من توهین نکنید. دوماً من فقط برای نوستالژیش میام اینجا عمو جون.»
باروخ از این جسارت و پررویی کودک خونش به جوش آمد و پس از من و منی کوتاه او را بر زمین گذاشت و رها کرد. اما جوزف او را دوباره بغل گرفت و به سمت آن خانه که درش باز بود حرکت کردند.
روح خانم فارمر نیز که به تازگی توانایی و استعداد شگرف تسخیر زندگان را کشف کرده بود، در های و هوی نبرد، از این سوراخ به آن سوراخ در حال پریدن و شیرجه زدن بود که به یک خانم متحیر و حیران در وسط معرکه برخورد که کلاً در عالم دیگری سیر میکرد. برخلاف رسم و رسوم و عرف معمول این مراسمات، او نه روسری به سر داشت و نه لباس سیاهی به تن. هالهای آبی کمرنگ و سرد در فضای اطرافش میدرخشید. سرش را به سمت آسمان گرفته بود و با چشمان درشت و حیرانش در آسمان به دنبال نشانهای میگشت. به این ترتیب بسیار توجه روح خانم فارمر را جلب کرد و او را وسوسه نمود تا یک تسخیر سریع و کوتاه رویش اجرا کند و ببیند در اندرونِ حیران او چخبر است. روح خانم فارمر از سوراخ چپ بینیاش داخل نشده بود که از سوراخ راست بینیاش با سرگیجه و دلپیچهی شدید، خود را به بیرون پرتاب کرد و گفت:
• «پناه بر خدا، این چیچی بود من دیدم؟!»
بعد علامت صلیبی روی سینهاش کشید و گفت:
• «اعوذبالله من الشیطان الجریم.»
و سپس همراه با دیگران، به دنبال صدای معبد دلفی، از دری که باز بود وارد حیاط ساختمانی شدند. که پسرکی با صورتی ترسیده و غمگین که مقداری شیرین میزد و ظاهراً جوزف را میشناخت به استقبالشان آمد و تا موقع رسیدنشان به داخل یکریز حرف زد و حرف زد:
• «آقای جوزف بفرمایید داخل، از پنجره دیدمتون که اومدید تو. پدرمم خونهست. خیلی دوست داره شما رو ببینه هههه. همیشه از شما پیشش تعریف میکنم و با تعجب میگه: «من 60 ساله تو این محلهام، پس چرا نمیشناسمش». ههه پیرمرده دیگه، هوش و حواسش مثل سابق سر جاش نیست، خورد و خوراکشم خیلی کم شده، ولی شرمنده، روم به دیوار، خدارو شکر ریدنش از قبل بهتر شده. راه رفتنش هم که اونجوری. بنده خدا خیلی داره زجر میکشه. آآآ راستی خدا رو شکر بلایی سرتون نیومد. ههه.»
بعد رو کرد به حاجی و گفت:
• «ولی عجب دعوایی شده بود حاجی! خوب پریدی روی آقای فارمر و با یه حرکت ناکاوتش کردی! هههه مثل چی زیر دستتون میلرزید، چکارش کردی؟ ههه اون که از شما خیلی گنده تره یابو!»
روح خانم فارمر دیگر طاقتش را از کف داده بود و میخواست یک کفگرگی حسابی بخواند پشت گردن دیلاقش که حاجی دستش را گرفت. بالاخره همگی به اتفاق داخل شدند.
خانهای بود بزرگ و دراندشت، مجهز به تمام امکانات و وسایل زندگی – البته تا به آنجا که ذهن فقیر بینندگان توانایی درک آن را داشت – زرق و برق از در و دیوارش شره میکرد، همهچیز طلایی و طلایی و طلایی بود. با این وجود یک سیاهی عمیقی در وجود گوشه به گوشهی خانه تار تنیده و به دنبال شکار جدید در سکوتی مطلق به انتظار در کمین نشسته بود و پیرمردی که در کانون این سیاهیها بر تخت پادشاهی شبآلودهاش تکیه داده بود.
به محض ورود، پسرک با همان شتاب و سرعت قبل شروع کرد به حرف زدن:
• «بابا، ایشون آقای جوزف هستن که همیشه براتون میگم...»
که پیرمرد پرید توی حرف پسرک و محکم و به تندی گفت:
• «پس تو جوزفی؟»
و جوزف با خوشرویی به پیرمرد جواب داد:
• «بله. ارادتمند شما.»
و رفت تا با او دست دهد، که پیرمرد با بیاعتنایی، ویلچرش را چرخاند و به عقب رفت و همزمان گفت:
• «تو ذهنم یه تریپ دیگه برات ساخته بودم.»
مردی بود با قامتی بلند اما بر اثر پیری زودرس خمیده و وارفته و دارای اندامی درشت اما تکیده و ضعیف شده؛ ریش و سبیل پری داشت که تقریباً تمام صورت زمختش را پوشانده بود و تک و توک میشد موهای سیاه و جوگندمی را در انبوه سفیدیش پیدا کرد و شمرد. ابروهایی پرپشت و سیخی داشت که تا چند سانت روی چشمهای پفکرده و خونآلودش سایه میانداخت. جوزف سریع و بدون معطلی پرسید:
• «چه تصویری؟»
• «نمیدونم، سیبیلی، خط و خشی، خالکوبی اژدهایی، باز کردن کتی.»
بعد پوزخندی زد و به مسخره گفت:
• «عهه هیچی؟ خشک و خالی؟»
• «چرا باید سعی کنید تصویری از من تو ذهنتون بسازید؟»
• «میگفتن مغزت عیب کرده و خل شدی ولی تو کتم نمیرفت. فکر میکردم یه کاسهای زیر نیمکاست باشه!»
پس جوزف با چهرهای متعجب، دستش را عقب کشید. سپس نگاهش متوجه خانم جوانی شد که با حالتی بسیار مشخص، در خود فرو رفته، سر به زیر، ترسیده، لرزان و رنجدیده، پشت سر پیرمرد، همچون ندیمهای آماده به خدمت، بیحرکت ایستاده بود. پس با احتیاط بسیار به او نیز سلام داد و پاسخی سردتر از چشمان منجمد مرگخوار تحویل گرفت. پاسخی که در لفافهی آن علامت هشدار بسیار فوری مشغول چشمک زدن بود. جوزف از همین فاصله هم میتوانست صدای تپشهای مضطرب قلب دختر را بشنود و ارتعاش ترسآلود اندامش را حس کند.
نگاهش به سوی مرد برگشت، یک پایش تا زانو قطع بود و این را میشد از زیر پارچهی حریر نرم و لطیفی که مشخصاً برای پوشاندن عمدی چیزی ناخوش و نامطلوب بر روی پاهایش انداخته بود فهمید. از نگاهش پیدا بود مردی مغرور و لجباز است، از آنها که تا دنیا را خون به دل و سر به نیست نکنند، دست از تحمیل نظر خود برنمیدارند.
مرد چرخ ویلچر را به حرکت درآورد و آرام آرام رفت و در کنار چیزی تقریباً به اندازهی یک صندلی که با پارچه پوشانده شده بود ایستاد و با عصبانیت پارچه را از رویش کشید و گفت:
• «این دیگه آخرین مدلشه!»
جوزف گفت:
• «ببخشید متوجه نشدم.»
پیرمرد به توالت فرنگی کنار دستش اشاره کرد و پس از چند تا سرفه و یک آخ و تف طولانی غلیظ و سبز گفت:
«اینو میبینی؟»
جوزف که فکر نمیکرد حتماً باید بگوید، «بله» جواب نداد؛ پس پیرمرد بلندتر و با ایما و اشاره دوباره پرسید:
«گفتم اینو میبینی؟»
یک توالت فرنگی پلاستیکی قابل حمل سفید رنگ بود که رویش نوشته بود: «با قابلیت تخلیهی آسان» و زیرش، به خطی کمرنگتر: «وزن مجاز: ۱۲۰ کیلوگرم» که معلوم نبود این پیرمردِ مردنی چه نیازی به چنین ظرفیت بالایی دارد.
جوزف هم متعجب و ترسیده و با عجله جواب داد:
• «بله بله کور که نیستم، ما هم از اینها داریم، البته قابل حمل نیست.»
• «میدونم کور نیستی، چون جواب ندادی گفتم شاید کری! خب اینو که میبینی، برای ریدن نیست، براااای دیییدنه، دییییدن.»
نیچه پوزخندی زد و گفت:
• «به گمانم حاجآقا برعکس گفتند.»
حاجآقا ابروی پرپشت و سیخسیخش را بالا داد و از توی عینکهای تهاستکانیش نگاه متأسف و ناراحتی به نیچه انداخت و گفت:
• «تو فیلسوفی؟»
نیچه خندهریزی زد و گفت:
• «البته اگر تعریف از خود نباشد، اینجور میگویند.»
پیرمرد یک دفعه، چوبدستی طلاکاری شده اش را به سمت نیچه بالا گرفت و با اشاره به او، در حالی که چهرهاش کاملاً جدی بود، گفت:
• «تو ک...یر منم نیستی!»
همه مات و متحیر با دهانی باز، یک نگاهشان به پیرمرد بود، یک نگاهشان به نیچه.
یکباره حاجی در حالی که نیچه را با نگاههای تمسخرآمیزش میشست، با صدایی بلند و محکم زد زیر خنده. باروخ که چهرهی سرخ و برافروختهی نیچه و مات و متحیر دیگران و مسخرگیهای حاجی را دید، سریع به میان آمد و خواست قضیه را جوری جمع کند که هر دو طرف آرام شوند که با ترس و عجله گفت:
• «البته که ایشون استاد نیچه هستند و به خاطر همین شما درست میگید و آلت تناسلی شما نیستند.»
پیرمرد پرسید:
• «تو وکیلشی؟»
باروخ با ترس و لرز گفت:
• «نخیر.»
و خواست بگوید که او هم فیلسوف است که از عاقبتی که بر سر نیچه آمده بود ترسید و چیزی نگفت.
پیرمرد دوباره پرسید:
• «پدرشی؟»
باروخ من و من کنان گفت:
• «خیر، بنده هیچ نسبتی با ایشون ندارم.»
پیرمرد با جدیت پرسید:
• «پس ک...نت میخاره تو کار بقیه دخالت میکنی؟»
پس دوباره حاجی این دفعه بلندتر زد زیر خنده که با پرتاب عصای پیرمرد ساکت شد.
• «خفه شو مرتیکه، تو کی هستی؟»
و حاجی با غرور بسیار، بادی به غبغب انداخت و گفت:
• «بنده حاجیم.»
پیرمرد سریع و بدون معطلی گفت:
• «خب کرهخر منم حاجیم، تازه نه یه بار و دوبار، چهل و هفت بار حاجی شدم، چهل و هفت بار.»
بعد با عصبانیت گفت:
• «این عقدهای رو از خونهام بندازید بیرون.»
که با پادرمیانی بقیه، به خیر گذشت و حاجی تا آخرین لحظه جیکش در نیامد. بعد در حالی که همه آرام و قرار گرفتند گفت:
• «خب داشتم میگفتم، چی میگفتم؟»
صدای معبد سریع گفت:
• «داشتید میگفتید این برای ریدن نیست برای دیدن است.»
• «آفرین خانم باهوش، بله این برای دیدن، برای اینه که شما حال و روز من رو ببینید و درس عبرت بگیرید. خب دیگه خسته شدم، دعوا هم که ظاهراً تموم شده، پاشید گورتونو گم کنید، وقت ریدنم رسیده و باید برینم تو دیدنتون. منظورمو که گرفتید؟»
بعد زد زیر خنده و صدای معبد سریع گفت:
• «بله استاد. منظورتون همون دیدنهست.»
و بعد خندهریزی زد و گفت:
• «شما خیلی با نمکید.»
روح خانم فارمر گفت:
• «ایشششش.»
جوزف زیر لب گفت:
• «عجب.»
پس همه بدون هیچ حرف اضافهای برخاستند و راهِ رفتن در پیش گرفتند. خانم جوان نیز حرکت کرد تا مهمانها را بدرقه کند و پیرمرد در حالی که با سختی نفسگیری، روی توالت فرنگیش، خودش را میزان میکرد و با دست عرق پیشانیاش را پاک میکرد، آهی از سر خستگی و تنگی نفس کشید و رو به آن دختر کرد و با تلخی تمام گفت:
«هوی زنیکۀ جنده، تو کجا؟ باز میخوای چه دسته گلی آب بدی؟ بیا باس کونمو بشوری!»
زن جوان در حالی که از خجالت سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت و با صدایی ضعیف و بغضکرده گفت:
• «من باید برم، ببخشید، خوش اومدید.»
پسرک از همان جلو در شروع کرد به حرف زدن و گفت و گفت و گفت، اما همه آنقدر سرگرم تلاش برای سبقت از یکدیگر برای خروج از آن خانه و ساختمان بودند که اصلا نفهمیدند و نشنیدند که آن پسرک چه گفت:
• «بابام با اینکه بعضی وقتا خیلی منو اذیت میکنه اما همیشه برام چیزمیز می خره. مامانم دوست نداره من باهاش تنها باشم. نمی دونم چر انقد ازش می ترسه، اون همیشه می گه من مامانتو خیلی دوست دارم، و کلی براش طلال و جواهر خریده، ولی مامانم از اینچیزا خوشش نمیاد، فکر کنم به خاطر پاشه که بابام رو دوست نداره، خب منم دلم بهش می سوزه، ولی می دونی چیه آقای جوزف، منم مثل مامانم حس می کنم اونو دوسش ندارم، مثلا من انقدر که شما رو دوست دارم بابامو دوست ندارم، به خاطر همین همیشه خیلی عذاب وجدان دارم. آخه بابام می گه پاش به خاطر من و مامانم قط شده ولی نمی گه چطور، مامانمم چیزی بهم نمی گه. گفتم شاید شما بدونید، البته هیچی دلیل نداره که شما بخواید بدونید، آخه با اینکه بابام می گه اصلا شما رو نمی شناسه اما مامانم می گه هر وقت به یه مشکل بزرگ خوردی برو پیش آقای جوزف اون کمکت می کنه. امروز که دیدم شما داخل ساختمون ما شدید کلی خوشحال شدم، چون فکر کردم حتما اومدی کمک مامان، آخه بابا داشت خفه اش می کرد چون بهش گفت حق نداری دست به بچم بزنی، اگه شما یکم دیرتر می رسیدی مثل اون دفعه یا بی هوش می شد یا می میرد...»
حاجی پوزخندی به پسرک زد و گفت:
• «به نظر نمیرسه این یارو بابات باشه ها!»
و سپس خود را به جوزف نزدیک کرد و دید که جوزف یک تکه کاغذ تاشده از جیبش بیرون کشید و باز کرد و خواند؛ یک شماره تلفن و یک نوشته:
• «لطفاً با من تماس بگیرید!»
حاجی با شانهاش ضربهای به جوزف زد و با لبخند موزیانهای به او گفت:
• «شانس بعضیها امروز خوب زدَه است ها.»
وقتی به داخل کوچه رسیدند، نه خبری از آن پسرک حراف بود و نه آن پسربچه گستاخ که با خود به داخل برده بودند و نه از آن همه شلوغی و دعوا؛ انگار نه انگار که اصلاً جوزف از خانه بیرون آمده باشد. غروب بود، خورشید با رنگ قرمزش داشت از نظر گم می شد و کوچه رفته رفته رو به خلوتی و سکوتی دیوانه کننده می رفت، در حالی که جوزف با یک تکه کاغذ در دستف اصلاً نمی دانست آنجا چکار می کند؟!