جوزف امروز به اندازه یک اردک کوچولوی زرد رنگ پلاستیکی، وسط یک اقیانوس بزرگ، احساس تنهایی می‌کرد، بنابراین تصمیم گرفت هرچیزی که توی یخچالش بود را یکجا بخورد، اما متاسفانه بعد از بیست دقیقه معده درد شدید، همه‌اش را توی دستشویی بالا آورد و مجبور شد یکبار دیگر همه آن‌ها را بخرد.

جوزف در حالی که از خودش عصبانی بود زیر لب می‌گفت: "به هر حال اردک‌ها هم حق دارن دریازده بشن اما نه تو این اوضاع و احوال اردک احمق، الان تو این بلبشوی جنگ و گرونی باید بیشتر ذخیره کرد تا حیف و میل"

جوزف درست می‌گفت، قیمت‌ها سر به فلک کشیده بود و دخب و خرج‌ ملت خیلی وقت بود که با هم نمی‌خواند، اما چرا قبل از یکجا بلعیدن آن همه خوراکی به این موضوع فکر نکرده بود؟! شاید چون گرسنه‌اش نبود.

جوزف با خودش می‌گفت: "به هر حال عاقبت باید همش می‌رف تو توالت، الانم همونجاس دیگه!"

بعد با عصبانیت جواب خودش را می‌داد: "آره ولی از راه درستش، نه از دهن، دهن ورودیه نه خروجی."

بعد با یک شیطنت موزیانه خندید و گفت: "خب بستگی داره از چه منظری بهش نگاه کنی! حتما که نباید محل ورود و خروج جدا باشه! بعضی وقت‌ها یکیه، بعضی وقت‌ها حتی جاشون عوض می‌شه"

واقعا جوزف داشت خل می‌شد. "چرا یک آدم _اگر سالم و عاقل باشه_ باید به این چیزا فک کنه؟!" بعد بیشتر می‌زد زیر خنده. قاه قاه

حال جوزف بهتر شد، سوزش معده‌اش تمام شد، طعم تلخ دهانش هم از بین رفت، اما بعد از چند ساعت واقعا گرسنه‌اش شد و باید یک چیزی می‌خورد. 

"اوه جوزف تو واقعا یک اردک کوچولوی زرد پلاستیکی احمقی"