بلاتکلیفی
10 خرداد · · خواندن 9 دقیقه در مدت این چند ساله اخیر، زندگی جوزف و خیلی های دیگر مثل او، در نوسان سرسام آور یک فراز و فرود وحشتناک در رفت و آمد بود.
از حال و هوای کرخت و کسالت بار امضای توافقهای کیری تا فریادهای خشم آلود و مویه های عزای آمیخته با هلهله های شادی در همین چند وقت پیش را کدام عقل سالمی می تواند بدون هنگی مغز و کون پارگی اعصاب و روان، به درستی درک کند و بپذیرد.
و حالا این یک موج گرم مهوع تب آلود و خارش زا، مثل باد سموم که نفس را می برد و پوست را می ترکاند، دارد هوای خنک و خرم پیشین شهر را بیرون می راند.
جوزف تمام شب گذشته را مثل تمام شب های گذشته ی زندگیش، در حالتی از اضطراب و استرس گذراند و روزش را مثل تمام روزهای دیگر زندگیش، با احساس فشاری وحشتناک از دلنگرانی و دلشوره شروع کرد.
او حتی یادش نمی آمد که آیا دیشب پس از آن همه کلنجار ذهنی و خودخوری بالاخره خوابیده بود یا نه. از خود می پرسید:
«اگر خوابیده ام پس چرا این همه احساس خستگی و رخوت دارم و اگر نخوابیده ام پس چرا این همه تصویر وحشتناک از کابوس های تازه توی ذهنم تداعی و سپس محو می شود.»
پس با هزار دودلی به سمت دستشویی می رود و با هزار بی میلی، گلاب به رویتان قضای حاجت می کند و باز هم با هزار بی میلی مسواک می زند و صورتش را می شوید و چای و صبحانه را آماده می کند.
صدای معبد دلفی که حال و روز جوزف بیچاره را می بیند، برای ریختن چای داوطلب می شود که یکباره در میانۀ کار به این فکر فرو می رود که:
«آیا من فقط یک صدا نبودم و یا جسم و بدنی هم داشتم اگر فقط یک صدایم، پس چگونه اکنون در حال ریختن چای هستم.»
دستپاچه و نگران به قوری و فنجان چای خیره می شود و می بیند قوری، با وجود پر بودن، در کمال شگفتی از فرو دادن چای به داخل فنجان خودداری می کند. پس صدای معبد یکباره غیب می شود و قوری و فنجان چای توی هوا ول می شوند، اما زمین نمی خورند.»
نیچه با خنده می گوید:
«ظاهراً این قوری و فنجان قصد افتادن ندارند.»
باروخ هم با خنده سخن نیچه را ادامه می دهد که:
«اینجاست که نیوتن باید به خاطر کلاهبرداری علمی محاکمه و مجازات شود.»
حاجی با چشمانی گرد کرده و صدایی کیپ شده از ترس و تعجب می گوید:
«استغفرالله، استغفرالله، اگر این یک معجزه نیست پس چیست.»
غول چراغ سریع می گوید:
«جادو صاحب جان، جااادو.»
صدای معبد با عصبانیت می گوید:
«پس کار تو بود؟»
و غول چراغ ترسیده و من و من کنان، قسم مؤکده و جلاله یاد می کند که:
«به والله العظیم کار من نیست.»
حاجی با طعنه می گوید:
«چقدر هم که شما اَعتقاد داری.»
جوزف مدتی روبه روی فنجان و قوری معلق در هوا می ایستد و با خود کلنجار می رود که:
«الان باید این دو تا رو بگیرم و بزارم تو سینی یا همین جور بزارم بمونه.»
سپس تصمیم می گیرد آن ها را در همین حالت بگذارد، اما باز هم پشیمان می شود و مردد باقی می ماند که در همین لحظه، قوری و فنجان به زمین می افتند و می شکنند و دست و پای حاجی که بسیار به معجزه ی الهی نزدیک شده بود، هم می سوزد و هم زخمی می شود.
همه به او می خندند و نیچه می گوید:
«ظاهراً رابطه ات با خداوند چندان دوستانه نیست حاجی!»
حاجی پاسخ می دهد:
«این یک طلسم شیطانی است که قصد ترور مرا داشت. از شر قوم بنی اسراییل پناه بر خدا.»
جوزف بی توجه و بی اعتنا به شکستن قوری و فنجان، جلوی آینه می رود تا برای رفتن، سر و وضعش را مرتب کند. اما هر چه با تعجب و با دقت بیشتر به آینه زل می زند، متأسفانه تصویر خود را در آینه نمی بیند. نه سر و صورتی، نه دست و پایی. فقط سطح صاف و روشن آینه. تا همین دیروز، هر چند خیلی تار و محو و رنگ و رفته، اما می شد یک چیزهایی از خودت را توی آینه ببینی. ولی امروز مطلقاً هیچ انعکاسی در آن وجود نداشت.
جوزف می خندد و با خود می گوید:
«حتماً آینه خراب شده، باید یکی دیگه بگیرم. دیروز باز یه جاهاییم معلوم بود.»
سپس به آنجاهایش نگاه می کند. اما کم کم ترسیده، ولی آرام با خود زمزمه می کند:
«مگه آینه هم خراب می شه. جداً پس من کجام.»
سپس احساس می کند روی آینه یک نوشته ظاهر می شود:
«کدام من؟»
جوزف آرام توی ذهنش پاسخ می دهد:
«جوزف.جوزف»
پس نوشته ای دیگر ظاهر می شود:
«همانی که دیروز بود یا آنی که فردا قرار است باشد؟»
جوزف پاسخ می دهد:
«الان.»
و نوشته ای دیگر:
«تو که هنوز تعریف نشده ای.»
صدای معبد از حالت هاج و واج و نگاه های متعجب جوزف به آینه، نگرانش می شود. نزدیک می رود و پس از رفتن جوزف از خانه، داخل آینه را نگاه می کند و پس از یک مکث و سکوت طولانی غیبش می زند.
حاجی می خندد و می گوید:
«حتماً بالاخره ذات پلید این صدای معبد دلفی براش قابل دیدن شد.»
و پس از مدتی تردید و ترس، به سمت آینه می رود و در آن نگاهی کوتاه می اندازد و سپس با عجله و سریع از خانه خارج می شود.
جوزف درون آسانسور پس از مدتی متوجه می شود که نسبت به قبل، زمان زیادی طی شده و هنوز آسانسور به طبقه همکف نرسیده است. هر روز این زمان نسبت به روز قبل طولانی تر می شد و اکنون دیگر برای جوزف غیرقابل تحمل شده بود. پس با ادای چند فحش آبدار که نثار روح همسر تازه فوت شده ی آقای فارمر، مدیریت نامحترم ساختمان کرد، از آسانسور خارج و وارد راه پله شد. خسته و بی حوصله بود. پس از مدتی متوجه شد که ساعت هاست در حال پایین رفتن از پله هاست، در حالی که به طبقه همکف نرسیده بود. آقای میچل آورفیلد نیز در حال رفتن به جایی بود، اما وقتی جوزف پرسید:
«کجا؟»
پس از تأملی عمیق و طولانی گفت:
«نمی دانم»
مستر آورفیلد نیز مانند جوزف متوجه احساس عجیب کش آمدن زمان شده بود و خیلی زودتر از جوزف، از ادامه دادن، خسته شده و به خانه برگشته بود. این در حالی بود که حاجی بسیار طبیعی و راحت از کنار جوزف و آقای آورفیلد رد شد و طبق روال عادی به پارکینگ رسید و ماشینش را روشن کرد و به محل کارش رفت. آقای آورفیلد با همان لحن نازک و زنانه اش، با عصبانیت گفت:
«آقای جوزف می بینید؟ این پدر سگای رانتی حقه باز، حتی با راه پله و آسانسور هم پارتی دارند.»
و جوزف که مقداری با آقای آورفیلد مخالف بود گفت:
«نمی دونم. شاید حق با شما باشه.»
ولی پیش خودش می گفت:
«درسته، ولی دیگه اینا ربطی به پله و آسانسور نداره خدایی. اگه در این مورد تقصیری هم باشه، تقصیر اون آقای فارمر کسکشه.»
باری، جوزف اگرچه مانند اقای آورفیلد پس از آنکه موفق شده بود از ساختمان خارج شود، یادش رفته بود که دقیقا برای چه چیزی بیرون آمده و چکار دارد، تا غروب که به خانه برگشت، هزار گونه از این اتفاقات عجیب و غریب اما بی اهمیت و غیرقابل توجه و توجیه را دید و تجربه کرد. صف هایی که هرگز تمام نمی شدند، راه هایی که مقصدشان نامشخص بود، رهگذران و عابرانی که نمی دانستند به کجا می روند، آدم ها و ماشین های روی هم تل انبار شده در پشت چراغ های قرمز و سبز راهنمایی، میدان هایی بدون هیچ راه خروج و پر از ماشین هایی در حال چرخیدن به دور آن، قطارهایی که با ده دقیقه تأخیر قرار بود برسند، ده دقیقه ای که اصلاً قرار نبود فرا برسد، تابلوهایی رانندگی که رویش نوشته شده بود خودت حدس بزن، پل عابرهای نیمه کاره که عابران از این ور وارد می شدند و از آن طرف پایین می افتادند، دکه های روزنامه با روزنامه های ۴۷ سال پیش، ساعت های بدون عقربه یا با آونگ هایی بسیار بیرون زده از فضای ساعت، آدم هایی که به خاطر مردد بودن برای نفس کشیدن و نکشیدن خفه شده بودند و...
غروب جوزف، بی جان و بی رمق، به خانه رسید. کلید داخل قفل را یک ساعت چرخاند و چرخاند و چرخاند، و بازهم چرخاند و عجیب آنکه کلید هم همچنان در قفل می چرخید اما در باز نشد. تا اینکه حاجی از راه رسید و گفت:
«حتما غُلفش خراب شده»
سپس با کلید خودش امتحان کرد و در باز شد. هر دو پس از چند تعارف خشک و خالی آمیخته با نفرت وارد شدند. جوزف در دل گفت:
»ای خدااا کی می شه من کون این دیوث بزارم.«
خدا هم موهای کم پشت رنگ و رو رفته اش را کناری زد و با لب های غنچه مانند جواب داد:
«خواهیم دید چه خواهد شد.»
سپس جوزف غمگین و ملول به دنبال حاجی وارد خانه شد.
شب تا دیر وقت، جوزف سرش را روی پای صدای معبد دلفی گذاشته بود و در حالی که چند قطره اشک توی چشمانش زق زق می کرد، گفت:
«نمی دونم چه اتفاقی می افته، نمی دونم چه کار کنم و کسی هم نیست به من بگه چکار کنم.»
صدای معبد سرش را نوازش می کرد و می گفت:
«نگران نباش، همه چیز درست می شه.»
در این حال نیچه شروع کرد به خواندن شعری بدون وزن و قافیه و بی سروته و مسخره که تازه سروده بود:
«آه ای خرده امنیت پیش بینی پذیر
در این چرخه ی مزمن فشار
در این تنگنای حالت تعلیق
دست من بگیر
این روح بدوی پر عصبیت را
برای خاطر این من ببخش
این من بی اعتماد دلتنگ دستورپذیر
ای بوق بوق ممتد هشدار
ای زندگانی با دست دیگران، مالیده و اسیر
آیا دوباره نزدیک است
برخورد سخت و نامریی بگایی تقدیر»
باروخ ذوق زده و ایستاده شروع کرد برای نیچه دست زدن. نیچه هم خر ذوق شد و نیشش برای چند روز، تا بناگوش باز ماند. سپس چنتا از شعرهای مهدی احمدی را با هم خواندند و خندیدند. اما حاجی که کارد می زدی خونش در نمی آمد، تمام شعر نیچه را به مشتی خزعبلات و اراجیف و کفر و هذیان تعبیر و تفسیر کرد و گفت:
«اگر یَک فرصتی فراهم شود، کون همَه شاعر و نویسنده و فیلوسوفیا را چنان پاره کنیم که دیگر کسی خَیال شعر گفتن و داستان نوشتن به سرش نزند.»