گرگ و میش صبح بود که صدای ویق ویق دزدگیر یک ماشین توی کوچه، جوزف را از خواب بیدار کرد. به خیال اینکه حتما الان صدا قطع خواهد شد، از جا بلند نشد اما انگار صدا سر بازایستادن نداشت و کم کم روی اعصاب جوزف رفت. پس با عصبانیت پتو را به گوشه ­ای پرت کرد، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

یک پراید قراضۀ رنگ و رو رفته، در حالی که هر چهار درش باز بود با ویق ویقش کوچه را گذاشته بود روی سرش. خوب­تر که دقت کرد، حاجی را دید که خود را به انجام کاری مشغول نشان می ­دهد. پس همینکه پرده خانه جوزف را دید که تکان می­ خورد، سریع یک قبضه اسلحه کلاش از زیر صندلی بیرون کشید و پس از آنکه با از این دست به آن دست دادنش به نمایشش گذاشت، داخل یک پتوی پلنگی پیچید و توی صندوق عقب چپاند و درش را گرومپی، محکم بست. سپس یک قبضه کلت کمری را از توی داشبورد درآورد و پس از باز و بسته کردن ضامنش آن را پَرِ کمرش گذاشت. خودش را پشت فرمان انداخت و تِرتِرکنان، گاز پراید قراضه ­اش را تخته کرد و از نظر دور شد. سر کوچه که داشت می ­پیچید، لبخندی موزیانه گوشۀ لبش انداخت و پیش خودش آرام زمزمه کرد: «مسیج ارسال شد.»

جوزف هم غرغرکنان زیر لب گفت: «بیشعور، شب­ ها با عرعر و روزها با ویق­ویق نمی­ ذارن آرامش داشته باشیم.»

چند وقت پیش در ایام جنگ، که ساختمان خالی و خلوت شده بود و هر کسی از ترس جانش به گوشه­ ای از کشور پناه برده بود، جوزف، آقای لایت را توی آسانسور ساختمان ملاقات کرد که جارو برقی به دست، برای تمیز کردن و شستن ماشینش به سمت پارکینگ می­ رفت. البته که جوزف اهل مچ­گیری نیست اما به دلیل حساسیت آقای لایت نسبت به امور ساختمان از کاری که می خواست انجام دهد و حتی جوزف را نیز به انجام آن دعوت می­ کرد تعجب کرده بود. به هر حال، آن شب در میان هیاهوی صدای بمباران، صحبت جوزف و آقای لایت گل انداخت و از هر دری سخنی گفتند تا رسیدند به اینکه:

آقای لایت: «چند وقت پیش، بعد از اون ماجرای کشتار و قتل­عام وحشتناک، اهالی محل، اینو (منظورش حاجی بود) به خاطر اینکه سمت مردم تیر در کرده بود تهدید کرده بودند که ال و بلت می کنیم...»

اینگونه مشخص می­شد که قصد حاجی از آن نمایش ­های سیکیم ­خیاری چه بود. می خواست بفهماند که: «آهااااا ببینید من اسلحه دارم... پس بترسید.»

حق داشت که بترسد اما جوزف احساس می­ کرد منظورش شامل حال او نیز می ­شده و پیش خودش می­ گفت: «چرا من؟» که خود این، ماجرای دیگری دارد.

شبش وقتی حاجی برگشت، سریع شروع به پخش ویدیویی کرد از یک مجری تلویزیون که در یک برنامه زنده، اسلحه برده بود به سمت پرچم یک کشور همسایه گوله در کرده بود. که البته بعدا همین کار در چند برنامه تلویزیونی دیگر نیز تکرار شد.

حاجی بادی به غبغب انداخت و گفت:

«می ­بینید؟! این بیضه داره، منم دارم.»

باروخ خواست بگوید:

«خب این چه هنریست؟! ما هم که همه بیضه داریم!»

اما به یاد بدبختی­ ها و فلاکت ­هایی که از دست آخوندهای یهودی کشیده بود افتاد و در دم ساکت شد و خفه خوان بر گفتن حقیقت ترجیح داد و فقط به ادای یک "آهِ" حسرت­بار بلند بسنده کرد.

اما نیچه با صدای محکم گفت: 

«بله، ما با مقوله بیضه آشنایی کافی داریم.»

حاجی با هیجان و شتاب گفت:

«پس تایید می کنید که ما بیضه داریم؟»

صدای معبد دلفی با خنده گفت: 

«چند کیلو می­ خوای حاجی؟»

حاجی دندان قروچه ­ای کرد و گفت: 

«برو بابا، تو گورت کجا بود که کفنت کجا باشه؟!»

بیچاره صدای معبد دلفی رنجیده و ناراحت و البته عصبانی جواب داد:

«منم که نداشته باشم، جوزف که داره.»

حاجی پوزخندی زد و با بی اعتنایی گفت:

«باشه»

جوزف نیز که نصفه نیمه حواسش به موضوع بحث و گفتگو بود گفت:

«دیگه چی برامون گذاشتن که بخواد بیضه ­ای بمونه؟!»

ماجرای بیضه از آنجا می­ آید که یک آقای وِل­بورن نامی، در مقام تعریض و کنایه به یک عدۀ بی­ شماری گفته بود:

«ما بیضه ­اش را داشتیم...»

که به صورت غیر مستقیم یعنی: «شما بیضه ندارید و فقط ما بیضه داریم.»

به جهت روشن ­تر شدن موضوع برای آن دسته از افراد بالغ و سالم و تیتش ­مامانی و پاستوریزه­ عرض کنم که در زمان­های دور(و البته برای عده­ ای هنوز هم) واژه بیضه که به قسمتی از آلت تناسلی مردانه (شامل، یک جفت توپ بیضی مانند درون کیسۀ چروکیده چرمی رنگی می­شد)  اشاره دارد، نماد و نشانه قدرت، دلاوری، شجاعت و به طور کلی مردانگی بود و به قول معروف هرکه بامش بیش، برفش نیز بیشتر، پس بیضه بزرگ تر یعنی شجاعت و مردانگی بیشتر. حال در نظر بگیرید که آن عزیزانی که از وجود این یک جفت گوهر گرانبها محروم بوده ­اند تا چه اندازه از منافع مردانگی به دور و محروم بوده ­اند.

آقای وِل­بورن، پیرمردیست، با قامتی کوتاه، هیکلی خپل، کله ­ای درشت و موهایی کم پشت، اما سفید و بلند و مجعد به دور سرش، که وظیفه کاستن از جلب توجه  به فرق طاسش را برعهده دارند. چشمانی پف کرده، و دماغ و لبی گوشتی دارد که از زیر سیبیل ­های تا بنا گوش دررفته ­اش، صدایی بم و محکم و زنگدارساطع می­ کند.

با وجود این توصیفات، بهتر می ­توان آقای وِل­بورن را تصور کرد که در حال حمل و جابجایی بیضه ­های بزرگ خود است تا همراه با دوستانش که در جمال و کمال دست کمی از خود او نداشته­اند، پایه­ های یک انقلاب شکوهمند را بنیان نهند که حال ما در دل شکوهش زندگی می­ کنم. به واقع آقای وِل­بورن درست می­ گوید و در دارا بودن بیضه ­هایی عظیم نه اغراق می­ کند و نه دروغ می­ گوید و نه ما شکی بدان می ­توانیم داشته باشیم. باری مشکل در بودن و نبودن این بیضه­ ها نیست، مشکل در نبودن مغزصاحب بیضه­ ها بود؛ تصور کنید که بیضه ­ای با چنین قدرت و عظمتی در نبود مغزِ بازدارنده، چه ویرانی­ ها، لرزه ­ها و شکاف­ هایی که در کون هر ملتی هرچند مقاوم، پدید نمی ­آورد.

 

 

غول چراغ، ناراحت و متعجب گفت:

«پس ارباب جوزف حق داشت که گفت هیچی برایمان نگذاشت. آخر به آن شکم نگاه کرد، حتما بیضه ­های ارباب را او خورد. نه ارباب؟»

سپس منومن­ کنان اضافه کرد:

«اگر ارباب اجازه داد، سه سوته یک بیضه ­ای برایش ساخت که صدتا مستر وِل­بورن زیرش کمر شکست.»

همه خندیدند و نیچه گفت:

«حتما بعدش باید شلوار کردی بپوشد.»

بعد اضافه کرد:

«می­ دانید، من یکی دارم، آنای نازنین به من داد.»

یکباره طوری که متوجه شده باشد چه سوتی داده است، جلوی دهانش را گرفت و ساکت شد اما دیگر بند را آب داده بود و همه بِرو بِر به او زل زده و مشتاقانه منتظر شنیدن داستان آنا و نیچه بودند.

ظاهراً شلوار کردیی را که نیچه، به دیواراتاقش قاب کرده، آنا به این جهت به او داده بود که هر وقت او موفق شد، آن را از خایه پر کند برگردد و سراغش را بگیرد. اما نیچه که غرورش خدشه ­دار شده بود، تصمیم به بنیان گذاشتن فلسفه ­ای گرفت پر از خایه و به قول خودش:

«خایه ­هایی که به جای لای پا و توی شلوار توی مغز آدم­ ها و نگاهشان به زندگیست. خایه­ هایی که معانی تقلبی زندگی را کسپر و معانی جدید و اصیل و واقعی به وجود می­ آورند. خایه ­هایی که زن و مرد نمی­ شناسد.»

پس معلوم شد که چرا، هروقت مردم به سرشان می ­زد و برای گرفتن حقشان از جانشان می­ گذشتند و بدون ترس، سینشان رو جلوی گلوله سپر می­ کردند، نیچه با اشک و غرور می­ گفت:

«می­ بینید؟! این­ها همه خایه­ های من هستند، خایه­ هایی که من کاشتم، پرورش دادم و به ثمر نشاندم.»

باروخ در حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود با بغض نیچه را بغل کرد و گفت:

«داداشمی بخدا، داداشمی، مدیونی اگه هر وقت خایه خواستی به خودم نگی.»

نیچه هم در جواب گفت:

«چش مایی بامرام.»

در همین حین صدای خِرخِر و قیژقیژ یک ماشین سنگین در میان صدای جیغ و دست و هورا و کِل کشیدن، از توی کوچه و خیابان شنیده ­شد؛ همه پریدند جلوی پنجره. داشتند با تانک گل­زده، عروس می­ بردند.

صدای معبد دلفی گفت:

«عروسی رو که با تانک ببرند حجله با چی باید بیرون آورد؟!»

یک دفعه حاجی، هیجان زده و خوشحال داد زد:

«می­ بینید؟! این بیضه داره.»

همه به او زل زدند و سپس در یک چشم به هم زدن غول چراغ تانک و حاجی و خایه را یکی کرد و به شکل یک تندیس عظیم وسط میدان انقلاب کاشت. دوتا بیضی چروکیده و مچاله شده با یک لوله باریک و دراز به سمت آسمان و موجود زنده­ای که آن بالا بالا­ها در حال دست و پا زدن بود.